آب و آتش

0 بازدید
0%

خب آب و آتش اسم یه پارک تهران هست که تهرانیها میشناسنش این ماجرائی که میخام براتون تعریف کنم از اینجا اغاز شده شاید باورکردنی نباشه براتون چون اینقدر غیر منتظره شروع شد که خودمم باورم نمیشد اول از خودم بگم من مجید هستم و 39 سالمه ازدواج هم نکردم ولی بدون زن و سکس هم زندگی نکردم قدم 178 هست و اندام تو پری دارم چهارشونه هستم از نظر قیافه و صورت هم در حد مطلوب زیبا هستم خب برم سر بیان ماجرای اون روز یه روز چهارشنبه ای بود دقیقا یادمه روزشو چون روز عادی نبود سر یه موضوعی که اعصابمو خورد کرده بود احتیاج به آرامش داشتم و رفته بودم تو پارک زیر یه سایه درخت روی نیمکت نشسته بودم و ساعت 1 ظهر بود تو اون موقع روز و یه روز کاری خب پارک خیلی خلوت بود جز یه چند نفری که گه گاهی رد میشدن کسی نبود منم نشسته بودم تو حال خودم بودم بندرت پیش میومد سیگار بکشم ولی اون روز یه پاک سیگار خریده بودم داشتم یکیشو پک میزدم به اطراف نگاه میکردم خیلی تو نخ مردم عبوری نبودم و بیشتر مناظر را نگاه میکردم تا اینکه یه خانمی که شاید 5 بار از جلوم رد شد نظرمو به خودش جلب کرد یه خانم با قدی نسبتا بلند شاید 170 میشد و یه اندام متوسط با یه ساپروت رنگ کرم روشن و یه مانتوی چروک ولی خوش رنگ که معلوم بود مانتوی معمولی نیست و یه روسری گل گلی بدون کیف اینکه این خانم با این سر و وضع و بدون کیف جلوم راه میرفت منو به خودش معطوف کرده بود چون اکثر خانمها یه کیف دستی رو دارند به قیافه اش نه میخورد ندار باشه و نه اینکه متکدی باشه یه حالت خاصی داشت انگار که از یه چیزی فرار کرده باشه منکه تو سایه بودم همین که بازم اطراف رو میدیدم دیدم یهوئی این خانمه اومد و نشست روی نیمکتی که من نشسته بودم خیلی خشک و بی روح گفت سیگار داری گفتم بله بفرما و قوطی سیگارو بهش تعارف کردم همه جعبه سیگارو ازم گرفت و یکی ازش کشید بیرون براش روشنش کردم همینطوری قوطی سیگاره توی دستش بود و داشت فشارش میداد میچلوندش فهمیدم اونم اعصابش داغونتر از منه که اینطوری رفتارش دست خودش نیست منم هیچی نگفتم یه چند دقیقه ای سکوت بود و صدای باد و گنچشکها و گاهی خش خش جارو کشیدن رفته گر پارک از دور شنیده میشد دیدم هیچی نمیگه گفتم حالت خوبه یکمی بهم زل زد و چیزی نگفت گفتم ناهار خوردی گفت نه گفتم بلند شو منم چیزی نخوردم باهم بریم یه چیزی بخوریم بدون اینکه مخالفتی کنه بلند شد قوطی سیگار که که توی دستش مچاله شد بود افتاد رو زمین خم شدم برداشتمش انداخمتش تو سطل زباله گفت معذرت میخام گفتم فدای سرت کنارم راه میومد یه فاصله چند ده سانتی بینمون بود روسریش رو یکمی محکمتر کرد شده بود مثل کولیها ولی یه کولی خیلی خوشتیپ و خوش اندام ولی لحجه نداشت ازش پرسیدم از شهرستان اومدی گفت نه بچه همین خراب شده هستم گفتم دلخور نشی ولی خیلی سر و وضعت درب داغونه هیچی نگفت گفتم معذرت میخام بازم هیچی نگفت بهش میخورد 30 33 یا 34 ساله باشه صورتش که خوب نگاه کردم دیدم رد اشک رو صورتشه هم کثیف شده بود هم رد اثر اشک رو صورتش خشک شده بود بردم دم یه رو شوئی گفتم اجازه میدی صورتتو برات بشورم یه نگاه تو چشم انداخت شیر رو براش باز کردم خودش صورتشو شست وای انگار از این رو به اون رو شده بود چهره اش شکوفا شد هر مشت ابی که به صورتش میزد یه اهی از تهدلش میکشید نزدیک ده مشت اب هی میزد صورتش جلوی مانتوش خیس شده بود شیر اب و بستم گفتم خودتو خیس خالی کردی بریم اونطرف پارک اونجا یه چیزی باهم بخوریم راه افتادیم دیگه نزدیکتر بهم راه میومد گاهی دستهامون بهم میخورد بعد که از روی پل بین پارکها رد شدیم ووارد پارک طالقانی شدیم دست چپمو گرفت تو دستش بازوش به بازوم چسبیده بود با هم راه میرفتیم نمیدونم چش بود ولی یه غم بزرگی اینطوری داغونش کرده بود دلم براش خیلی سوخت اصلا به زنهای خیابونی نمیخورد صورتش مثل ماه بود چشمهاش اینقدر قشنگ بود که دلم میخاست همش به چشمهاش نگاه کنم لب و دهن و زیبائی داشت هیچ ارایشی نداشت که ادمو تحریک کنه فقط یه صورت زیبا و معصوم داشت نمیخاستم ازش چیزی بپرسم تا ناراحتش نکنم برای همین بیشتر ساکت بودم حتی جرات نکردم اسمشو بپرسم دستم تو دستش بود دنبالم میومد بردمش یه رستوران تو پارک دیگه ساعت 1 20 دقیقه شده بود نشستیم جلوی یه میز کوچیک خب اونجا یه پیتزا فروشی بود طبیعتا باید پیتزا سفارش میدادم گفتم چی دوست داری بگیرم گفت یه پیتزا مخلوط رفتم و دوتا پیتزا و سالاد و نوشابه و سیب زینی سفارش دادم و اومدم نشستم گفتم میخاهی بری دستشوئی گفت اره بردمش تا دم دستشوئی رفت داخل و اومدم نشستم و تو فکرش بودم دلم میخاست سر از سرش دربیارم که چی باعث شده یه زن به این زیبائی رو اینطوری اواره و مستاصل کرده بعد از چند دقیقه اومد و نشست روبروم یکمی که گذشت ازش پرسیدم میتونم اسمتو بدونم گفت نازی ام منم گفتم مجید هستم یکمی به زور سعی کرد لبخندی برام بزنه انگار از یه چیزی شوکه شده بود هرچی بود که براش خیلی سنگین بود گفتم ناراحت نمیشی یه چیزی ازت بپرسم گفت نه بپرس گفتم چرا اینطوری نامرتب هستی نه کیفی داری مانتوت هم با اینکه شیک و قشنگه ولی مرتب نیست بهت نمیاد اینقدر نامرتب باشی چیزی نگفت و منم سکوت کردم صدای قار و قور شکمش شنیده میشد معلوم بود خیلی گرسنه اش هست چند دقیقه دیگه دوتا پیتزارو و بقیه چیزهارو اوردن نازی خیلی سریع یکی از برشهای پیتزارو برداشت میخاست بزاره دهنش دستشو گرفتم گفتم صبر کن بزار یکمی خنک بشه دهنت میسوزه گفتم بیا یکمی سیب زمینی بخور تا خنک بشه ظرف سیب زمینی رو گذاشتم جلوش و تند تند برمیداشت و فوت میکرد و میخوردش خیلی طول نکشید که همه سیب زمینهارو تمومش کرد پیتزارو کشید جلوش و همون برش رو دوباره برداشت و یه گاز بهش زد نوشابه رو براش باز کردم ریختم تو لیوان پلاستیکی دوتا گاز که از پیتزا خورد یه قلپ نوشابه خورد انگار چند روزه هیچی نخورده واقعا نمیدونستم از کجا اومده رفتارش مثل کسی بود که انگار خونه ای نداره ولی اخه اون مانتوی خوشگل یه چیز دیگه میگفت ولی این گشنگیش یه چیز دیگه منم مشغول خوردن پیتزای خودم بودم نازی تند تند میخورد یکمی هم بیشن صرفه اش گرفت اروم میزدم پشتش تا من به نصف پیتزام برسم اون همرو خورده بود خیلی تعجب کردم از یه زن بعید بود ولی بهش حق دادم چون واقعا گرسنه بود غذاش که تموم شد بهش گفتم اگر هنوز سیر نشدی از غذای من بخور من نمیتونم یه پیتزارو بخورم یه نگاه تو صورتم کرد دستشو دراز کرد یه تیکه دیگه برداشت همونطور که بهم نگاه میکرد گاز میزد و میخوردش براش نوشابه ریختم دادم دستش چشمهاش داشت دیونم میکرد رنگ عسلی درشت مژه های بلند یه دماغ خیلی نازی هم داشت از همه چی بیشتر چشمهاش و لب و دهنش تو صورتش بیشترین زیبائی رو داشتند سینه هاش خیلی بزرگ نبود پوست تنش هم معلوم بود سفیده وقتی غذامون تموم شد گفتم بریم گفت باشه و بلند شدیم اومدیم بیرون دوباره موقع راه رفتن چسبید بهم دستمو گرفت گفتم نازی کجا ببرمت جائی داری کسی رو تهران داری گفت جائی رو ندارم ازش پرسیدم توکه گفتی بچه تهرانی گفت مجید هیشکی رو ندارم میهفمی دستمو تو دستش فشار میداد از روی خشم و عصبانیت گفتم یه چیزی بگم ناراحت نمیشی گفت نه بگو گفتم اگر دوست داشته باشی میتونم ببرمت خونه خودم البته اگر فکر بد نمیکنی گفت باشه بریم دیگه داشتم شاخ درمیاوردم که چرا یه زن اینقدر راحت با یه غریبه همراه شده گفتم ماشینم اونطرف هست باید دوباره برگردیم اب و اتش تو همه راه محکم دستمو گرفته بود حالت ترس و اضطراب رو کامل میشد تو تنش حس کرد گفت میشه یه سیگار بهم بدی گفتم من سیگاری نیستم اونم الکی میکشیدم گفت باشه ولش کنم منم سیگاری نیستم اعصابم خراب بود ازت سیگار گرفتم بعدشم که سیگارتو له کردم خندیدم گفتم فدای سرت نازی خانم دیگه رسیدیم به ماشینم در رو براش باز کردم تا راحت بشینه و خودمم سوار شدم روشن کردم و راه افتادم سکت خونه خودم اخه یه پارتمان خودم داشتم ولی معمولا خونه پدر مادرم بودم خونه خودم اکثرا خالی بود وقتی رسیدیم در واحد و بازش کردم تعارفش کردم تو نازی رو فرستادم داخل خودمم پشتش رفتم تو نازی دو سه قدم رفت جلوتر و ایستاد منم در رو بستم که با صدای بسته شدن در نازی برگشت بهم نگاه کرد گفتم نترس بخدا هیچکاری باهات ندارم اون یکی از اتاقها که توش تختم بود بهش نشون دادم گفتمبرو توی اون اتاق در رو هم از پشت قفل کن راحت استراحت دیدم راه نمیره دستمو بردم پشت کمرش بصورت هل دادن هدایتش کردم سمت اتاق فرستادمش داخل کلید در رو هم بهش نشون دادم گفتم قفل کن راحت باش کلید دیگه ای نداره در رو بستم صدای قفل شدن در رو شنیدم خودمم رفتم تو هال وروی مبل سه نفره دراز کشیدم داشتم فکر میکردم به نازی که کم کم چشام گرم شد و خوابم برد یهوئی بیدار شدم ساعتمو نگاه کردم دیدم ساعت هفت شده بلند شدم یاد نازی افتادم یهوئی یه ترس عجیبی افتاد تو تنم پیش خودم گفتم نکنه دختره بلائی سر خودش بیاره دیدم در هنوز بسته هست مونده بودم چکار کنم در بزنم یا نزنم یکمی خودمو اروم کردم ولی تو دلم هنوز ترس داشتم یک ساعت دیگه هم گذشت جلوی تلویزیون نشتسه بودم که شنیدم قفل در اتاق باز شد و نازی بدون مانتو و روسری اومد بیرون گفتم خوب خوابیدی گفت میخام برم دستشوئی با دست بهش اشاره کردم جای دستشوئی رو رفت دستشوئی منم خیالم راحت شد که نازی بلائی سر خودش نیاورده بلند شدم رفتم اشپزخونه کتری رو پر کردم گذاشتم رو گاز تا یه چائی براش درست کنم صدای سیفون دستشوئی اومد و نازی هم اومد بیرون اومد تو هال دید من اشپزخونه هستم گفتم بشین نازی اونم نشست جلوی تلویزیون دیگه باید ازش میپرسیدم که چش شده از یخچال دیدم چندتا سیب توش مونده که هنوز سالمه کلا یخچاله خالی بود تو دلم گفتم کاچی به از هیچی سیبهار دراوردم تو ظرف شوئی خوب شستمشون گذاشتم تو یه بشقاب و با چاغو اوردم گذاشتم جلوی نازی و خودم نشستم رو یه مبل دیگه که باهاش فاصله داشته باشم تا خیال بدی نکنه گفتم ببخشید من همیشه اینجا نیستم و خونه مادرم زندگی میکنم اینم دو سه روزی تو یخچال مونده بود فکر نمیکردم مهمون برام بیاد صدای فش فش کتری که میخاست جوش بیاد و صدای فیلمی که از تلویزون پخش میشد بود منو نازی ساکت بودیم سعی میکردم خیلی به صورت و اندامش نگاه نکنم نازی با یه تی شرت نارنجی و با همون ساپورت کرم رنگ و موهای کمی اشفته کنارم نشسته بود همه این نامرتبیها هیچی از زیبائیش کم نمیکرد گفتم برات پوس بکنم گفت نه خودم پوست میکنم سیب رو برداشت و چاغو رو هم براشت ولی یه لرزش توی دستاش بود اومدم جلو سیب و چاغورو از دستش گرفتم گفتم تو راحت باش نازی تکیه داد به پشتی مبل منم براش پوست کندم و قاچ کردم گذاشتم جلوش رفتم عقب نشستم نازی یه برشسیب رو برداشت و گاز زد و خورد برش بعدی و برش بعد دیگه کتری هم داشت قل قل میکرد رفتم چائی رو دم کردم و اومدم نشستم پیشش یکمی به فیمله نگاه کردم صورتمو برگردونمدم سمتش گفتم میشه بپرسم چی شده تا اینو شنید یکمی مکث کرد و یهو حالش منقلب شد با دو دست صورتشو گرفت زد زیر گریه خودشو پرت کرد رو مبل به پهلو روی مبل افتاده بود چشمهاشو گرفته بود زار میزد نمیدونستم چکار کنم برم بغلش کنم نوازشش کنم یا بزارم تنهائی اشک بریزه و کاریش نداشته باشم هی میگفت خدا لعنتت کنه خدا بکشدت نمیدونستم داره به من میگه یا کسی دیگه دلم براش ریش شده بود خیلی بد جور زار میزد و ناله میکرد دیگه طاقت نیاوردم رفتم کنارش اروم دسمو بردم سمت موهاش و صورتش اروم نوازشش کردم گفتم منو ببخش نباید میپرسیدم ولی اخه تا چیزی رو ندونم نمیتونم بهت کمک کنم وقتی نوازشش میکردم ناله هاش ارومتر شد ولی هنوز حق حق میکرد دستاش هنوز جلوی چشمش بود اروم بازوهاشو نوازش کردم یکمی که ارومتر شد کمکش کردم تا بشینه دستش تو دستم بود یه دستمم دور کمرش بود کمرشو براش نوازش میکردم تا حالش بهتر بشه تو تمام لحظات اصلا هیچ حس سکسی بهش نداشتم با اینکه هم خوشگل بود هم میشد راحت ازش سوئ استفاده کرد ولی رفتار و معصومیتی که تو چشماش بود هیچ بهم اجازه نمیداد حتی بفکر چنین کاری باشم همه سعیم این بود که کمکش کنم تا از این غم بیاد بیرون سرشو گذاشته بود روی شونه ام تقریبا همه سنگینی تنش روی بدنم بود موهاش جلوی صورتم بود بدنش بوی عرق میداد و بوی خاک هرچی میگذشت نمیتونستم بین این زن و اتاقی که براش افتاده و این حالتی که داره چیزی پیدا کنم همونطور که توی بغلم بود گفتم نازی از هیچی نترس تا هروقت خواستی اینجا بمون فقط یه خواهشی ازت دارم که یه موقع بلائی سر خودت نیاری منم شب پیشت نمیونم تا راحت باشی نازی یهو سرشو بلند کرد گفت نه نرو من میترسم گفتم باشه باشه از هیچی نترس نمیدونم چه اتفاقی برات افتاده هرموقع تونستی برام بگو فقط تورو خدا دست به حماقتی نزن ازت خوهش میکنم و یکمی توی بغلم به خودم فشارش دادم نازی هم دستمو یکمی فشار داد گفت باشه ازت ممنونم که کمکم میکنی بهم پناه دادی سرشو بوسیدم گفتم چیزی نگو منم چیزی نمیپرسم میدونم خیلی بهت بد گذشته بعد دستمو از کمرش برداشتم از کنارش بلند شدم رفتم دستشوئی کلی تو دستشوئی گریه کردم نزدیک هفت هشت دقیقه تو دستشوئی بودم دیگه بلند شدم صورتمو شستم و اومدم بیرون دیدم نازی دوتا چائی ریخته موهاشو جمع کرده اونم صورتشو شسته و منتظره من بشینم گفتم دستت درد نکنه نشستم چائی رو برداشتم نازی هم داشت چائیشو میخورد معلوم خیلی حالش بهتره شده لبخندی روی لبهای زیباش نشسته بود گفتم خیلی خوشحالم که حالت بهتره نازی هم قشنگ خندید لبخندش بینهایت زیبا بود دلمو برد برای خودش گفتم دوست داری شام بریم بیرون یا برم شام بگیرم بیارم یکمی ساکت شد گفت اخه لباسم خیلی تمیز نیست هیچیم ندارم بپوشم گفتم بلندشو بریم بیرون گفت کجا اینو با یه ترس عجیبی گفت گفتم بریم برات لباس مناسب بخریم گفت نه مجید نمیخام برو شام بگیر بیا دستشو گرفتم بلندش کردم گفتم برو همون مانتورو بپوش بریم تو چشماش هم برق خوشحالی بود هم تردید گفت مجید نمیخام گفتممن میخام زود باش نازی خانم منم که هنوز لباسهام تنم بود سوئیچ رو برداشتم منتظرش شدم نازی هم با روسری و مانتوی تنش اومد بیرون با هم رفتیم بردمش ولیعصر چندتا مانتو فروشی شیک بود گفتم هرکدومو خوشت میاد وردار به هیچی هم فکر نکن گفت اخه مجید گفتم نازی ازت میخام به هیچی فکر نکنی راحت باش اصلا به قیمتش نگاه نکن گفت اخه نمیشه که گفتم نازی اینو با یه حالت تحکیم گفتمنازی هم لبخند زیبای بهم زد و گفت باشه عصبانی نشو چندتا مانتوی خیلی خوشگل دیدیم گفتم یکی نخر چندتا بگیر گفت نه دیونه گفتم چرا بگیر دیگه خوشحالی رو میشد از چشمهای شادش درک کرد بزور سه تا مانتوی مختلف وشیک برداشت یکیشو تنش کرد مانتوی خودشم انداختم تو کیسه روسری و شال هم برادشت شلوار هم براش خریدم جمعا شاید 1 5 میلیون شد برام اصلا مهم نبود فقط دوست داشتم خوشحالش کنم بعد بردمش تو پاساژ کمی گشتیم و یه مغازه لباس زیر زنونه دیدم فرستادمش تو گفتم هرچی نیاز داری هرچقدر خواستی بخر چون منکه نمیتونم بیام تو خودت دیگه هرچی خواستی بخر نازی رفت داخل و نیم ساعتی طول کشید و منم مغازه های دیگه رو نگاه میکردم که نازی صدام کرد مجید بیا رفتم پیشش گفت شرمندتم میشه کارتتو بدی حساب کنم کارتو بهش دادم رمزشم بهش گفتم رفت داخل و پنج دقیقه بعد با یه کیسه نایلون که توش تقریبا پر بود برگشت کارتو داد بهم بغلم کرد گفت مجید خیلی منو لوسم کردی گفتم این چه حرفیه اخه دلم میخاد خوشحال باشی بخندی وقتی میخندی خیلی خیلی خوشگل میشی کیسه نایلونها تو یه دستم بود اون دستمم نازی دو دستی بغل کرده بود و چسبیده بهم راه میرفتیم ساعت 11 شب بود گفتم بریم شام بخوریم گفتم پیتزا که نمیخوری یهو هردو زدیم زیر خنده اخه پیتزا خوردن ظهر رو یادمون اومد گفتم بریم یه رستوران اینجا بلدم غذاش خوبه و بردمش همون رستوران گفتم چی دوست داری گفت هرچی تو بگی گفتم من شوید باغالی با ماهیچه دوست دارم تو چی میخوری گفت منم همون و میخورم سفارش عذا دادیم همش بهش نگاهمیکردم چهره اش از ظهر که دیده بودمش زمین تا اسمون فرق کرده بود اینقدر خوشگل شده بود که حد نداشت ولی هنوز جواب سوالمو نمیدونستم از دیدنش و از شنیدن صداش سیر نمیشدم رفتار و حرکاتش خیلی عادی و خوب شده بود مثل ظهر مضطرب نبود میگفت و میخندی و شوخی میکرد غذامونو اوردن و موقع غذا خوردن خیلی موادب و با پرستیژ غذا میخورد هی بهش نگاه میکردم ونم به چشمام نگاه میکرد و لبخندی میزد که دلمو اتیش میزد دیگه میدونستم عاشقش شدم ولی از ابراز عشقم میترسیدم چون فقط یه نصفه روز بود که با هم اشنا شده بودیم و مسخره بود که بگم عاشقت شدم هیچی هم ازش نمیدونستم و نباید بیگدار به اب میزدم ولی دیگه من اورده ببودمش خونه ام بهش دست زده بودم براش خرید کرده بودم و بیگدار به اب زده بودم وسط ماجرای زندیگش بودم اونم وسط زندگیم بود اینفکرا اذیتم میکرد ولی وقتی به چشمهاش نگاه میکردم دلم میخاست همیشه کنارم بمونه شامو خوردیم و راه افتادیم سمت خونه توراه هی ماجرای پیتزا خوردنو تعریف میکردیم و میخندیدیم در واحدو براش باز کردم فرستادمش تو نازی دیگه احساس راحتی میکرد و خودش رفت تو اتاق و چند دقیقه بعد اومد بیرون همون تی شرتنارنجیه تنش بود یه دفعه گفتم وای عجب دیونه ایم من اصلا حواسم به لباس راحتیت نبود نازی گفت ولش کن مجید همین خوبه گفتم من تیشرت دارم اگر بدت نمیاد بدم بپوشی خندید و گفت باشه گفتم نازی نگی پر روئی ولی دوست داشتی حموم اونجاست برو یه دوش بگیر خیلی سرحال میشی و راحت میخابی نازی خندید و گفت واقعا به حموم نیاز دارم رفتم از اتاق حوله اوردم گفتم ببخش حوله خودمه ازم گرفت رفت تو حموم منم رفتم لباسمو عوض کردم با یه تی شرت شلوراک رو مبل داشتم تلویزیون میدیدم پشتم به سمت حموم بود ته دلم خوشحال بودم که با نازی اشنا شدم ارزو داشتم از پیشم نره دلم میخاست باهاش ازدواج میکردم همش این فکرا از ذهنم میگذشت صدای باز شدن در حموم اومد و نازی گفت نگاه نکنی ها گفتم نه بابا بیا برو تو اتاق نازی دوید تو اتاق در و بست رفتم پشت در در زدم گفتم نترس باز نمیکنم فقط خواستم بگم تو کمد لباسهای من هست هرکدوم بهت میخوره بپوش نازی که پشت در بود گفت باشه برو بشین میام پیشت صبر کن لباس تنم کنم دیگه چیزی نگفتم رفتم جلوی تی وی صدای سشوار هم اومد گفتم خوب شد سشوار داشتما خندیدم نیم ساعت طول کشید تا بیاد بیرون وقتی اومد بیرون و اومد جلوم ایستاد زدم زیر خنده اخه تیپش پسرونه شده بود لباسم براش کمی گشاد بود و یکی از شلوارکهامو پاش کرده بود از زانو به پائیینش لخت بود گفت کوفت دیونه خب لباسهای توه دیگه گفتم معذرت میخام بخدا خیلی خنده دار شدی نازی با یه حالت شوخی و بهم حمله کرد و پرید روی من مشت میزد به بازوهام هی میگفت خیلی مسخره ای دیونه هی مشتم میزد بازوهاشو گرفتم دیگه نفهمیدم چی شد که لبهامون روی هم بود هردو داشتیم با همه وجودمون از هم لب میگرفتیم دستهای نازی دور گردنم بود سرش رو لبام خم بود منم کمرشو بغلم گرفته بودم نازی روی من نشسته بود همچنان بهم لب میداد و اروم هوم هوم میکرد چند دقیقه از لبهای هم لذت بردیم نازی که دلش نمیخاست لبشو ول کنم ولی فهموندمش دیگه بسه لبش رو برداشت سرمو گذاشتم روی سینه اش صورتشم به سینه هاش بود صدای قلبشو میشنیدم که داره تند تند میزنه جرات کردم بهش گفتم دوستت دارم عاشقتم میخامت محکم به خودم فشارش دادم سینه شو از روی تی شرت بوسیدمنازی هم سرمو به سینه اش فشار میداد کیرم زیر کونش بود و دیگه اون بیچاره هم از خواب بیدار شده بود یه بار دیگه نازی سرمو گرفت بالا و بدون اینکه چیزی بگه لبشو گذاشت رو لبم دیگه فهمیدم انگار اونم منو میخاد همونجا روی مبل اینقدر از هم لب گرفتیم ک دیگه زمین به اسمون میرفت اسمون به زمین میومد نمیشد منو نازی رو ازهم جدا کرد نازی هم هی بهم میگفت عاشقم مجید جونم عاشقتم میخامت تو نفسمی تو عشقمی تو زندگیمی منم همه بدنشو میبوسدیم تی شرتو از تنش کندم سوتینی که تازه خریده بودو درش اوردم بالا تنش لخت بود سینه های خیلی خیلی زیبا و خورنیش جلوی دهنم بود و مکشون میزدم نازی توی بغلم مثل ماهی پیچ و تاب میخورد دستم روی تنش همه جای بدنشو نوازش میکرد با اینکه قبلا هم سکس داشتم ولی احساسی که نازی بهم داده بود بینهایت فرق داشت انگار اولین بارمه تن یه زن رو دارم لمس میکنم همه وجودم پر از هیجان بود پراز شور و نشاط بود تنم داغ شده بود تن نازی هم گرمتر بود سفیدی تنش به سرخی مایل شده بود نازی تو بغلم اه و ناله میکرد هی منو میبوسید منم سینه و دستها و گردن لبهاشو میبوسدیم میخوردم دستهای نازی تو موهام بود سرمو چنگ میزدم نال میکرد نوک سینه هاش شق شده بود مکشون میزدم دستمو از روی کمرش بردم رو کونش نازی کمرشو داد جلو تا بیشتر بهمدیگه بچسبیم منم دستمو بردم تو شورتش کونشو از زیر گرفتم شلوراکه دیگه از روی کونش کشیده شده بود بیرون توی چشمهای هم زل زده بودیم هردو عشق رو از نگاه همم میخوندیم گفتم نازی بخدا عاشقتم به جون مجید عاشقتم ببخش منو که حالم خراب شد میخاستم دستمو از زیر کونش بردارم نازی گفت مجید دستو برندار عزیزم میخام بگم منم عاشقت شدم از روی هوس تو بغلت نیستم دلم میخادت بخدا یه دستمو از زیر کونش برداشتم کمرشو محکم به سمت خودم فشارش دادم سینه شو بوسیدم گفتم دیونتم عشقم تورو خدا مال من باش بهت نیاز دارم بخدا عاشقتم نمیخام از پیشم بری عشقم از عشقش داشتم میمردم دیگه اون سوال برام مهم نبود فقط میخاستم نازی بهم بله بگه و برای همیشه مونسم و هم دم همسرم بشه نازی گفت مجید گفتم جونم عزیزم گفت بریم تو اتاق اینجا که نمیشه گفتم فدات بشم خانمم میخاستم بلندش کنم ولی زورم نرسید نازی گفت دیونه نکنه کمرت درد میگیره نمیخام ناقص کنی خودتو از روی پام بلند شد منم بلند شدم ایتساده بهم چسبیدیم از هم لب گرفتیم دستش رو کیرم بود گفت وووویییی این چیه دیگه خندیدم چیزی نداشتم بگم با هم رفتیم تو اتاق شلوارکو از پاش دراوردم و شورتشم دراومد باهاش وای انگار داشتم یه مانکن میدیدم بدنش فوق العاده زیبا بود نشستم رو تخت و اوردمش جلوتر سرمو گذاشتم روی شکمش میبوسیدمش یه کوچولو شکم داشت ولی اینقدر خوش اندام بود که نگو یه کس خیلی خیلی بین رونهاش داشت تر تمیز و تازه همین الان موهاشو زده بود رونهاش تو پر و کشیده و خوش تراش کمر عالی کونشم کهحرف نداشت سرمو بردم سمت کسش و کسشو براش میبوسیدم لیسش میزدم زبونمو میکردم لای کسش نازی هم اه میکشید و گاهی میخندید منم محکم کون و کمرشو گرفته بودم کسشو میخوردم وای انگار یه پسر که شب اول ضفافش هست و تاحالا کس ندیده حسم اینطوری بود با ولع میخوردمش کیرم بدجور سیخ شده بود نازی سرمو هل داد دست انداخت تی شرتمو درش اورد بدنم که لخت شد دست به سینه هام میکشید بازوهامو نوازش میکرد شکمشو به صورتم چسبوند منم تنشو میخوردم میبوسیدم کون و رانهاشو کمرشو ساق پاشو زیر بغلشو نوازش میکردم نازی بهم گفت بلند شو وایسا بلندشدم ایستادم نازی دست انداخت شلوارکمو با شورتم کشید پایین و کیرم که داشت از شهوت میمیرد سیخ اومد بیرون نازی همزمان با کشیدن شلوارکم نشسته بود جولی کیرم و گفت واییییی اخخخخخ جوووووووونننننننننن قربون کیرت بشم مجیدم اخه کیرم تعریف نباشه خوشگله تقریبا سرخ رنگ پوستش اندازه اش 19 سانتی میشه و به سمت بالا هست یه قوس رو به بالا داره کله کیرم خیلی سرخ میشه وقتی خیلی حشری میشم نازی کمر کیرمو گرفت و سر کیرمو کرد دهنش راستش فکر نمیکردم چنین کاری بکنه ولی انجامش داد برام شاید خیلی حرفه ای ساک نمیزد ولی اینقدر بهم حال داده بود که ازش نمیخاستم حرفه ای باشه یکمی که خورد بلندش کردم خوابودمش رو تخت رفتم خوابیدم رو تنش ازش لب میگرفتم کیرم بین رونهاش روی کسش بود نازی کیرمو با رونهاش میمالید دستاش دور کمر و گردنم بود از هم لب میگرفتیم زبون همو مک میزدیم یه کمی که با هم عشق بازی کردیم نازی پاهاشو بازش کرد کیرم رفت لای کسش تو چشام نگاه کرد گفت مجید میخام گفتم مطمئنی عشقم گفت از ته دلم مطمئنم من مال توام عشقم منو رهام نکن خواهشت میکنم بهت نیاز دارم عشقم به همه وجودت نیاز دارم اروم کیرمو گذاشتم دم سوراخ کسش لبشو بوسیدم نمیدونستم پرده داره یا نداره فقط میدونستم هردومون همو میخاهیم کیرمو هل دادم تو کسش و نمیدونم بگم خوشبختانه یا متاسفانه ولی از پرده خبری نبود و کیرم خیلی راحت ولی با فشار تا ته کسش رفت تو نازی اهی از ته دلش کشید و لبمو محکم مک میزد منم کیرمو تا سرش کشیدم بیرون دوباره اروم دادم تو کسش لبشو میخوردم محکم بغلش کرده بودم انگار میترسیدم فرار کنه جوری محکم گرفته بودمش که هیچ جای خالی بین تنمون نبود اولش دوسه بار اروم اروم کردم تو کسش و نازی داشت هی لذتش بیشتر میشد اه و ناله قشنگی میکرد دیگه کم کم سرعت تلمبه زدنمو بیشتر کردم هردومون بینهایت لذت میبردیم اه و ناله میکردیم نازی تن و بدن منو میمالید منم سینه بازوها گردن و گوششو مک میزدم ریتم تلمبه زدن تو کسش هم گاهی اروم و گاهی تند میکردم نازی پاهاشو دور کمرم حلقه کرده بود حس کردم دو سه بار به ارگاسم رسیده بود چون اه و اوهش لرزش تنش اینو میگفت منم که همه سعیم در راضایت اون بود هربار میخاست ابم بیاد نمیدونم چطوری ولی جلوشو میگرفتم با تمرکز که دیگه از توانم خارج شد و همه انرژیم متمرکز شده بود تو کیرم چندتا اه بلندی کشیدم نازی که پاش دورم حلقه بود نزاشت بلند شم بکشم بیرون محکمتر منو گرفت و ابم تو کسش خالی شد و منکه همه تنم منقبض بود نفس نفس میزدم نازی هم یه اهی از ته دلش کشید هردومون سست شده بودیم من رو تنش ول شدم نازیهمه تنمو نوازش میکرد هردومون خیس عرق شده بودیم نازی هی منو میبوسید ازم تشکر میکرد و میگفت دستت دارم مجیدم عاشقم سرم که بغل سرش روی بالشت بود رو برداشتم لبهای خوشگلشو بوسیدم منم ازش تشکر کردم بازم لبهاشو میبوسیدم سینه هاشو میخوردم یکمی که گذشت گفتم نازی چرا نزاشتی درش بیارم گفت عشقم مگه دوسم نداری گفتم میمیرم برات نازی گفت شوهرم میشی گفتم اره بخدا ازخدامه گفت پس دیگه هیچی نگو عشقم انگار همه وجودم به ارامش رسیده بود پاهای نازی اروم اروم از کمرم شل شد گفتم بلند شم عزیزم گفت اگر دوست داری بوابی نه بوسش کردم از روش بلند شدم کیرم که نمیشه شل بودو خیس از اب منی اب کس نازی کشیدم بیرون کس خوشگلشو با دستم براش نازش کردم بالای کسشو بوسیدم نازی گفت بریم دوش بگیریم گفتم بریم و با هم رفتیم حموم دیگه میدونستیم که زن وشوهر شدیم برای هم همه بدن فوق العدشو براش شستم البته تمیز که بود ولی دلم میخاست تنشو لیف بزنم از پا تا سرشو میبوسیدم براش اومدیم بیرون خشکش کردم موهاشو سشوار کشیدم براش همش میبوسیدمش بهش میگفتم که چقدر دوسش دارم و میخامش نازی هم واقعا بینهایت خوشحال و راضی بود هی دستمو میبوسید به صورتش میمالید بهم میگفت دوسم داره ی دست لباس دیگه پوشیدیم و ساعت 2 شب بود که با هم روی تخت یک نفره خوبیدیم که نازی کونش سمت من بود دستمو گذاشتم زیر سرش و بغلش کردم خوابیدیم صبح که بیدار شدیم وقتی دیدم نازی توی بغلمه از خوشحالی میخاستم پرواز کنم محکم بغلش کردم نازی که خواب و بیدار بود اونم چشماشو باز کرده بود و فهمید توی بغلمه برگشت بهم سلام کرد منم لبشو بوسیدمو بهش سلام کردم گفتم واقعا فکر کردم دیشب خوب بودم و همه اون لحظات زیبارو خواب میدیدم نازی گفت عشقم من توی بغلت بودم الانم پیشتم مال تو شدم تا ابد هم تا وقتی هم زنده ام مال توام عزیزم گفتم دلم نمیخاد هیچوقت ازم جدا بشی دلم میخاد تا ابد مال من باشی عزیزم گفت تا ابد عشقم گفتم امروز بریم محضر عقد کنیم باشه نازی یکم نارحات شد و سرشو کرد تو سینه ام گفتم چی شده عشقم دوست نداری عقد کنیم گفت چرا مجید ولی یه موضوعی رو نمیدونی نمیدونم چطوری بهت توضیح بدم گفتم تورو خدا نازی نگو که نمیشه من نمیتونم تورو از دست بدم بخدا میمیرم عزیزم نازی گفت مجید اینو نگو منم بدون تو میمیرم ولی گفتم ولی چی عشقم نازی گفت گفتنش خیلی سخته برام ولی باید بدونی امیدوارم منو از خودت نرونی و ولم نکنی ازم متنفر نشی گفتم نازی نمیدونم میخاهی چی بگی ولی هرچی باشه مطمئن باش رهات نمیکنم تو همه ارزوم شدی عشقم گفت مجید قول بده قول بده رهام نمیکنی مثل دیروز که پناهم دادی همیشه پناهم باشی من بجز تو کسی رو ندارم گفتم چی شده نازی بهم بگو از دیروز دارم بهش فکر میکنم که چرا زنه به خوشگلی تو اونطوری سرگردانه نازی یه بوس از بم گرفت و گفت بهت میگم ولی شاید تورو از دست بدم نمیخام دروغی بینمون باشه محکم به خودم فشارش دادم گفتم هرچی باشه رهات نمیکنم هرچی باشه نازی گفت مجید قضیه دیروزم بخاطر این بود که وقتی صبح از شیف کاریم رفتم خونه در کمال نابوری صدای اخ و اوخ اه و ناله از توی اتاق خوابم شنیدم اخه بهت نگفتم که من شوهر دارم اب تو گلوم گره خورده بود نازی ادمه داد وقتی در اتاقمو باز کردم دیدم یه زن کاملا لخت روی تختم داره بالا و پایین میکنهرفتم جلوتر دیدم شوهر کثافتم یه زن اورده و دارن سکس میکنند قلبم داشت از حرکت میایستاد فقط یه جیغی سرشون کشیدم اون دوتاهم مثل برق گرفته ها از جاشون پریدن و شوهرم که دید من همهچیرو فهمیدم هی میخاست منو اروم کنه ولی من فقط دویدم از خونه بیرون و دیگه همینطور سرگردون بودم تا اینکه تورو دیدم تورو خدا میدونم شاید باور نکنی ولی من دیگه نمیخام با اون زندگی کنم دیگه همه چیز بین منو اون تمومه و درخواست طلاق میدم فقط خواهش میکنم به چیزی که گفتم اعتماد داشته باشی که عاشقتم اگر ازم متنفری بگو تا گورمو گم کنم خبر خیلی بدی ازش شنیده بودم که شوهره داره ولی اینقدر دیونش شده بودم که جدائی ازش برام امکان نداشت نازی که دید من چیزی نمیگم بلند شد میخاست لباس بپوشه که بره گفتم نازی چکار میکنی گفت انگار ازم بدت اومده گفتم دیونه نشو عزیزم تو هیچ جا نمیری کی گفته ازت بدم اومده گفت چرا بدت اومده لباسشو از دستش گرفتم گفتم نازی من عاشقتم ترکم نکن التماست میکنم جلوش زانو زدم بغلش کردم نازی گرفت مجید عاشقتم بخدا بخدا عاشقتم بخدا قسم بخدا قسم تورو خدا بهت نیاز دارم سرمو محکم به خودش فشار میداد منم شکمشو میبوسیدم گفتم منم عشقم منم منم تور خدا ترکم نکن نازی نازی گفت منو ببخش عزیزم بخدا بیچاره ام فقط تو دستمو گرفتی اگر تو نبودی داشت گریه میکرد همونطور که جلوش زانو زدهبودم به صورت ماهش نگه کردم گفتم نازی دیگه هیچی نگو همه چیز رو فراموش کن میخام با من زندگی کنی التماست میکنم عشقم نازی که دید منم چشام پر از اشک شده دارم التماسش میکنم اشکهامو از چشم پاک کرد بلندم کرد گفت مجید با چیزی که شنیدی بازم منو میخاهی گفتم دیونتم بخدا قسم میخورم نازی گفت بهم قول میدی تو مثل اون بیشرف بهم خیانت نمیکنی من دیگه توانی ندارم بخدا اگر دیروز بهم کمک نمیکردی میخاستم خودمو پرت کنم تو اتوبان و خودمو بکشم گفتم نازی چی بهت بگم که مطمئن بشی عاشقتم نازی گفت هیچی مجید جون ممنونتم عزیزم خیالم راحت شد فکر میکردم پرتم میکنی بیرون گفتممن میمیرم برات نفسم دیگه حرف جدائی رو نزن خواهش میکنم سرنوشتمون این بوده که منو تو بهم برسیم و مال هم بشیم میخام خوشبختت کنم عشقم نازی هم با چشمهای پر از اشک ولی خوشحال خندید و منو میبوسید میگفت ممنونتم عشقم ممنونتم گفتم باید بریم دنبال کار طلاقت مدارکتو باید از خونه بیاری گفت باشه عشقم فقط تو همیشه با من باش گفتم تنهات نمیزارم تا برای همیشه مال هم بشیم مطمئن باش با نازی رفتیم در خونه اش که برای اینکهشوهر عوضیش اسیبی بهش نرسونه باهاش رفتم تا دم اپارتمانش در زد اون مرتیکه در و باز کرد نازی گفت کثافت عوضی دست بهم بزنی میکشمت اومدم شناسنامه مو بردارم و برم درخواست طلاق بدم توهم برو با اون جنده خانمت خوش بگذرون شوهرش یه ادم لاغر مردنی بود اگرم میخاست نمیتونست باهام گلاویز بشه گفت این کیه با خودت اوردیش شب تو بغلش بودی نازی هم یه سیلی محکمی به گوش شوهرش زد و گفت یه تار موی مجید با همه دنیای تو عوض نمیکنم مجید اینقدر غیرت و مردونگی داره که به زن بی پناه و ناشناس بدون هیچ چشم داشتی پناه داد ولی توی کثافت و معتاد عوضی من باید خرج تورو بدم زن بیاری خونه گورتو گم میکنی از خونه من میری پی کارت تا برگه طلاق برسه دستت بهم گفت عشقم بندازش بیرون این نجس و کثافتو گفتم نازی خونه مال توه یا اون گفت مال منه عزیزم نترس بندازش بیرون خفت پسره رو گرفتم گفتم وایسا تا شاسنامه ات رو بهت بدم و گورتو گم میکنی تا وقت دادگاه دورو بر نازی پیدات کنم بخدا پوست کله ات رو میکنم اونم یه خنده ای کرد و گفت ههههه خیال کردی خره پشیمون میشی از انتخابت یه مشت خوابوندم تو صورتش گفتم گم شو تا نکشتمت عوضی دفعه دیگه ببینمت میکشمت اینقدر خونم بجوش اومده بود که واقعا میکشتمش نازی دستمو گرفتهبود کشیدم تو خونه گفت مجید ولش کن این همینطوری هم داره میمیره بدبخت حالا بزار بره ببینم میتونه دو روز زنده بمونه تا دیگه زن نیاره خونه پسره رو راهیش کردیم هردومون حالمون خیلی بد بود نازی گفت من نمیتونم اینجا بمونم منو ببر خونه خودمون یه مقدر لباس مدارکشو برداشتیم و رفتیم خونه شنبه رفتیم دنبال دادگاه نازی و درخواست طلاق داد بعد از یکی دوماه که مرتیکه مارو اذیت میکرد و طلاق نمیداد یه روز جاشو پیدا کردم بردمش تو یه جای خلوت بهش گفتم یا طلاقش میدی یا واقعا میکشمت تاریخ دادگاه پس فرداست بازی دربایری با من طرفی اونم گفت خیلی میخاهیش نه گفتم به تو مربوط نیست خندید و گفت خیلی خری گفتم دهنتو ببند کثافت نازی هرچی باشه من میخامش اینو تو کله پوکت فرو کن سعی نکن منو بپیچونی گفت اگر میخاهیش باید منو بسازی بسرفی گفتم چی میخاهی عوضی گفت 50 تا گفتم باشه ولی هرجای این شهر رهگذری هم بینمت میکشمت دنبال بهونه ام فقط خندید و گفت باشه بابا باش تو پولو بده منو نمیبینی گفتم اول طلاق نازی بعد پول گفت باشه روز دادگاه طبق معمول با نازی بودم کنارش بودم هواشو داشتم یه چک 50 میلیون تمونی هم نوشته بودم در وجه حامل تو جیبم بود دادگاه شروع شد و قاضی گفت خب چکار میکنی جوون این زن درخواست طلاق داده کلی ازت مدرک داره پسره هم گفت باشه طلاقش میدم نازی از خوشحالی پرید توی بغلم هی شادی میکرد گفت خدایا شکرت بلاخره نجات پیدا کردم منم خوشحال بودم که بلاخره تموم شده بود وقتی از اتاق اومدیم بیرون گفتم نازی تو برو تو ماشین منم الان میام اونو راهیش کردم رفتم پیش پسره که اسمش علی بود گفتم بیا اینم پولت بدبخت ولی اینو هم دود میکنی و بازم بدبخت تر از پیش هستی گورتو گم کن دیگه نبینمت چک رو گرفت و یه خنده تمسخر امیزی بهم کرد گفتم تو تهران نمیبینمت فهمیدی سرشو تکون داد و رفتم پیش نازی نازی گفت کجا بودی عزیزم گفتم یه کار کوچیک داشتم عشقم بعد گفتم بریم محضر خانمم گفت بریم عشقم که دارم میمیرم برات و همون روز رفتیم محضر و عقدش کردم نوشته

Date: June 21, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.