آخرالزمان به روایت یک علاف ۱

0 views
0%

اپیزود اول طلوع تاریکی در ارتفاعات تبت جایی که حتی عقاب ها هم جرعت اوج گرفتن نداشتن معبدی کهن بنا شده بود راهب هایی که در این معبد می زیستند همگی انسان هایی روشن ضمیر و قدرتمند بودند مثلا بعضی از آنها توانایی این رو داشتن که در یک چشم به هم زدن به هر کجا می خوان برن بدون اینکه نیاز باشه مثل من خودشون رو جر بدن تا بتونن قبل از راه افتادن یکجوری داخلش جا بشن بگذریم اما در بین اونها یکی از همه عجیب تر بود نه به خاطر توانایی هاش به خاطر رفتاری که داشت سایادو ممکن بود ساعت ها به یک دونه برف خیره بمونه ممکن بود وسط تعالیم استاد جیشش بگیره و ممکن بود وسط جیش کردن دوباره به یه دونه برف ساعت ها خیره بشه در اون بعد از ظهری که داستان ما از اونجا شروع میشه سایادو مشغول ول چرخیدن در سرسرا بود که استاد او را فراخواند استاد اتاق کوچیک و دنجی داشت و خودش یه گوشه ای از اون چهار زانو و با چشمای بسته نشسته بود سایادو به محض اینکه وارد اتاق شد اضطرابی رو که عادت نداشت همراه استاد ببینه احساس کرد بنشین سایادو رو به روی او نشست جونم فرزندم تاریکی در راه است خواهر مدهاندی را می شناختی نتچ افراد کمی حتی میان خودمون او را به جا می آورن به خاطر پاکدامنی از جوانی اش انزوا را انتخاب کرده بود و سالها از اتاقش بیرون نیومد تا شب گذشته سحرگاه نزد من اومد و رویایی رو که دیده بود برام تعریف کرد زمانی که آفتاب سر زد خواهر مدهاندی جسم فانیش رو ترک کرده بود سایادو متاسف شد ای بابا همه میمریم سایادو اما چیزی هست که تو را به آن خاطر خواستم امروز خواهر مدهاندی در جایی دیگر و در جسمی دیگر متولد شده باید بیابی اش خیلی زود کی من پوففف خودت می دونی از وقتی مامانم مشعل ها برای چند لحظه خاموش شد و ابرو های استاد در هم رفت هیچ وقت کسی آنجا درباره ی مادر سایادو حرفی نمی زد می دونین که از وقتی به دنیا اومدم پام رو هم بیرون دروازه نذاشتم به یکی دیگه بگو نمی شود بقیه را باید برای مراسم بیخیال بذار خودم الان مخ یکی از بچه ها رو میزنم بره پیداش کنه سایادو پا شد استاد گفت سایادو میشود یه دقیقه ضر نزنی و گوش کنی چه می گویم قبل از اینکه دست اهریمن و پیروانش به اون بچه برسد و روحش را آلوده کنند باید به اینجا بازگردد بگذار حقیقت رو بگم هیچ کس دیگری حاضر نشده تا برود مساله فقط یک راهبه نیست سرنوشت است نه تنها سرنوشت ما بلکه همه ی این کره ی خاکی بچه ای که متولد شده کسی است که من و استادم و استادش تا به انتها همگی انتظارش را می کشیدیم پیرتر از آن هستم که خودم این وظیفه را به انجام برسانم کمکم کن سایادو مردد ماند چقده اوضاع تخمیه استاد برای اولین بار به چرندیات سایادو لبخند زد فرزندم دست تقدیر همراه توست از میان سایه روشن های اتاق صدای بشکن زدن اومد استاد ادامه داد به خارج از دروازه برو هادس تو را راهنمایی می کنه که به کجا باید رهسپار شوی سایادو به اتاقش رفت تا خرقه ی گلبهی رنگش رو بپوشد اگه شمام مثل من نمی دونین گلبهی دیگه چ جور کوفتیه خودتون یه چیز خفن تصور کنین ارغوانی آبی فیروزه ای زرد متالیک یا هر چی چه می دونم و بعد برداشتن عصایش آماده ی عزیمت شد اپیزود دوم رفاقتی بر اساس افسانه های یونان باستان هادس الهه ی مرگ منزوی و نچسب ترین موجود جهان است اما بر خلاف آنچه که قبلا در کلّتان فرو کرده اند اون یک ایکبیری که کلاه شنلش رو تا چونه پایین کشیده باشه نیست ابداً اتفاقا او ظاهر خیلی معمولی ای داره و سعی می کنه بین خود ما زندگیش رو بگذرونه همیشه تیشرت و شلوار پارچه ای می پوشه ریشش رو هم دیر به دیر می زنه به همین دلیل وقتی سایادو خواست باهاش رو بوسی کند لپش شروع کرد به زق زق کردن مدتها می شد که کسی هادس رو در آغوش نگرفته بود وقتی سایادو این کار رو کرد او وا ماند برای چند ثانیه احساس کرد چه خوبه اون هم برای خودش چند تا رفیق داشته باشه و اولین صحنه ای که در ذهنش شکل گرفت لحظه ای بود که توی حیاط دانشگاه پاکت سیگار رو از جیبش در میاره فورا پشیمون شد هادس حتی به باباش هم رفاقتی سیگار نمی داد آدرسی رو که مقصد سایادو بود کف دست او گذاشت و جیم شد آدرس برای جایی در باخترِ دور بود سایادو می دونست که غیب شدن بلد نیست اما نمی دونست پرواز کردن رو بلد هست یا اونو هم نیست یاد درس های شبانه استاد افتاد درباره ی پرواز کردن گفته بود تنها کافی است که ایمان داشته باشین سایادو مثل کتابای دوزاری روانشناسی زیر لب گفت من ایمان دارم من ایمان دارم که می توانم من مطعمنم که می توانم سایادو از کوهستان پرید و مطمعن شد که عمراً بتواند در حالی که هر لحظه 10000 پا ارتفاع کم می کرد به این فکر افتاد که حالا چه غلطی باید بکنه صدای دلگرم کننده استاد در ذهنش پیچید دست تقدیر همراه تو باشد سایادو در دلش از دست تقدیر کمک خواست آوای بشکن زدن تمام کوهستان رو فرا گرفت سایادو با یک چیز نرم برخورد کرد اون چیز نرم جیغ زد و جیغ کشیدنش تا لحظه ای که در برف های نرم و البته کمی گرم و زرد رنگ فرود اومدند ادامه داشت اپیزود سوم من موقعی که عقاب عظیم الجسه داشت خودش رو از برف های شاشی می تکوند من هنوز شلوارم رو بالا نکشیده بودم بهت زده داشتم به اون و مرد میانسالی که کنارش دراز کشیده بود نگاه می کردم عقاب با لگد به باسن مرد کوبید و وقتی فهمید زنده است دو تا لگد دیگه هم زد وقتی پرواز کرد خودم رو جمع و جور کردم و رفتم به کمک مرد بردمش به چادر زپرتی ای که تقریبا دوهفته پیش توی پاچه م کرده بودن جوون نپخته ای بودم تنها چیز باور نکردنی ای که تا اون موقع تجربه ش رو داشتم رفتن ویدا بود باسه همین هیچ کدوم از حرفای سایادو رو باور نکردم کدوم کسخلی به خاطر یک وظیفه ی تخمی تخیلی از همچین ارتفاعی پایین می پرید البته اون هم حرف های منو باور نکرد کدوم کسخل دیگه ای به خاطر رفتن یک دختر تصمیم می گرفت اورست رو فتح کند برای سایادو از ویدا گفتم تمام مدت بر خلاف بقیه ساکت موند و آخرش تنها چیزی که گفت همین بود شاید نمی دونم گشنمه از کوله ام یه کمپوت گیلاس به او دادم از اونجا که تا به حال همچین چیزی نخورده بود نگفتش دیوونه باید کنسرو همراهت میاوردی نه کمپوت از من درباره ی محل زندگیم پرسید گفتم که با پدربزرگم زندگی می کنم و محله مان رو با بی حوصلگی براش توصیف کردم ذوق زده شده بود گفت که حتما باید یه روز بره و اونجا رو ببینه حرف زدن با اون هر چند باورنکردنی بود ولی واقعا احساس خوبی داشت درسته که افتضاح انگلیسی صحبت می کرد اما تمام حرکاتش واقعی بود وقتی لبخند می زد میتونستین مطمعن شین که واقعا دوستتون داره ازش قول گرفتم یه روزی سفرش رو برام تعریف کنه آدرسم رو هم پشت همون کاغذِ کمپوت نوشتم و توی جیب خرقه ش گذاشتم فقط سایادو مانده بود که چگونه یک شبه خودش را آنسوی زمین برساند گفتم نمی تونی سوار عصات بشی و پرواز کنی مگه می شه اگه نمی شه پس باسه چی این دسته خر رو این ور اون ور می بری سایادو سوار عصایش شد هیچ اتفاق خاصی نیفتاد گفتش یالا رفیق خواهش می کنم دسته خر کمی شرمنده شد یه شب که هزار شب نمی شد سایادو در آسمان اوج گرفت در حالی که شک داشتم که تا چند ثانیه ی دیگه بیدار می شم و می رم که از یخچال آب بردارم برای سایادو دست تکان دادم بعد رفتن سایادو دیگه برف نبارید ولی وزش باد شاکی تر از قبل شده بود انقد ستاره توی آسمان می درخشید که هر لحظه ترس این رو داشتم پدربزرگم از یک کناری سر و کلش پیدا بشه و با زدن یک کلید نصف ستاره ها رو خاموش کنه برنامه بعدی اش هم این بود یک ساعت و نیم سمینار با موضوع پول هدر دادن جوانان علاف در جوامع توسعه نیافته اما بابا بزرگ نیومد و وقتی وسط کوهستان تنها بمونید قبل از جن های سرگردان اولین چیزی که سراغتون می یاد فکره چیز های مختلف شروع کرده بودن به پرسه زدن درون ذهنم تعداد گیلاس هایی که داخل یک کمپوت جا می شد آخرین باری که ویدا رو بوسیدم مزه ی شور اشک هاش چایی های تلخ و پر رنگ بابا بزرگ که بیشتر به نفت خام شبیه بود گرمای بدن ویدا گل انداختن گونه هاش لرزیدن او موقعی که غرق بوییدن سینه هایش یودم و پرت و پلای سایادو شاید شاید چی آخه احتمالات مختلف رو برسی کردم و آخر سر درست وقتی باد آخرین میخ چادر رو هم از جا کندش یه چیزی برام روشن شد شاید یه جای دیگه شادتر بود در بحبوحه ی والس چادرم با باد زیر لب از خداوند یا هر بابای دیگری که آن لحظه حرفهایم را می شنید خواهش کردم ویدا هر قبرستانی که هست شاد باشد دیگر هیچوقت سایادو رو ندیدم اما اون به قولی که داده بود عمل کرد بعد از ملاقات با من سایادو به آغوش خود شیطان رفته بود ادامه داره ببخشین که خسته شدین نوشته

Date: March 24, 2020





Leave a Reply

Your email address will not be published.