آرامش يا سركش ۱

0 بازدید
0%

هميشه دوست داشتم از نزديك ببينمش چند ماهي از اشنايي باهاش نميگذشت كه واقعا عاشقش شده بودم يه روز كه تو گروه تلگرام داشتم گشت ميزدم ديدمش حس عجيبي ميومد سراغم وقتي باهاش تلفني صحبت يا چت ميكردم مريم يه دختره شونزده ساله بود با قيافه زيبا و چشاي سياهه خمار خماريه چشاش تو عكسايي كه واسم ميفرستاد واقعا منو نسبت به خودش عاشق تر ميكرد من سمير هفده سالم بود و تو تهران زندگي ميكردم و اون اهواز تابستون سال پيش بود يه روز كه مثه هميشه داشتيم باهم چت ميكرديم به شوخي گفتم ميام اهواز كه گفت جدي سمي منم خواستم اذيتش كنم و گفتم اره خانوميم و خيلي خوشحال بود و زنگ زدو بهم گفت جون مريم دروغ نميگي نميدونم شايد ميدونست من هيچوقت سر جونش قسم دروغ نميخورم و چند ثانيه ساكت موندم كه خودش همه چيزو فهميد با خنده گفت الكي ذوق مرگم كردي كصافت منم خنديدم گفتم اين همه راهو بيام تو اون گرماي اهواز كه چي اخرشم برگردم خونه صداشو لوس كردو گفت حالا تو بيا سمي يه كار ميكنم دست خالي نري خونتون خسيس خان من كه فكرشو نميكردم مريم جز شوخي منظوره ديگه اي داشته باشه گفتم چشم حالا يه روزي ميام و با هم كلي صحبت كرديم موقع قطع كردن مثله هميشه گفتم بوووس باي كه مريم گفت بوووس رو لبات اقاييم و من واقعا حس خوبي بهم دست داد و گفت چته چيشد با يه لحني كه نفهمه گفتم هيچي داشتم اين فيلمرو ميديدم جا حساسش بود جواسم به اون پرت شد كه مريم با لحني لوس صداشو حالت شاكي كردو گفت خاك تو سرت برو فيلمتو ببين منو باش يه ساعته با كي حرف ميزنم و قطع كرد بهش زنگ نزدمو بعد پنج دقيقه تو تلگرام پيام دادم خانوم من كيه جوابي ندادو گوشيو گذاشتم كنار شب ساعت نه شامو خورديم با خونواده و من رفتم تو اتاقم ديدم پيام داده عمته منم خنديدم و جواب دادم اوووف خانومي چقدم عصبيه فكر كردم بازم دير جواب ميده كه ديدم انلاين شد و نوشت سمي گفتم جان سمي گفت يه چيز بگم نميگي نه گفتم بگو حالا شايد نگفتم گفت ميشه بياي اهواز همو ببينيم كه خواستم شوخي كنمو گفتم اي بابا من برم فيلممو ببينم كه سريع ويس داد خيلي گاوي هميشه دوست داشتم بخندونمش و بعد از كلي حرف زدن گفت اخر هفته مياي منم گفتم اره و گفت جونه مريم گفتم جونه خانوميم و خلاصه موقع خداحافظي گفتم اجازه ميدم بري بخوابي كه جواب داد بوس رو لبات اقاييم و منم گفتم بوس رو اون لبا كوچولوت خانوميم و بعد از چندتا استيكر لبو بوس افلاين شد و منم خوابيدم تا اخر هفته دو روز مونده بود و من نه پولي داشتم و نه حسشو بالاخره از بابام پولرو گرفتمو كوله پشتيمو اماده كردم و گفتم با دوستم ميريم كرج و دو شب اونجا ميمونيم و خونوادم چون من زياد ميرفتم با دوستام كرج قبول كردن دو شب بمونم و راه افتادم به سمت ترمينال يه بليط تا اهواز گرفتمو سوار اتوبوس شدم و زنگ زدم به مريم و ماجرارو گفتم و گفت واي سمير عاشقتم و موقع خداحافظي گفت هروقت رسيدي زنگ بزن ميام ترمينال دنبالت و گفتم باشه و قطع كرديم كل مسيرو استرس و يه حس خاص داشتم و بلاخره ديدم يه تابلو زده به اهواز خوش امديد زنگ زدم من نزديكاي ترمينالم و گفت باشه الان ميام و مشخصات لباسامو پرسيد ساعتاي چهار بود كه از اتوبوس پياده شدم و تو محوطه ي ترمينال قدم زدم كه ديدم گوشيم زنگ خورد برداشتم و گفت از اوني كه تو عكسات نشون ميداد جذاب تري كه منم خنديدمو دورو برمو نگاه كردمو گفتم تو كجايي كه ببينمت خانوميم كه گفت بيا جلو دره ترمينال كولمو برداشتمو رفتم گفت حالا سمت راستتو نگاه سرمو چرخوندم واي يه دختر با موهاي خرمايي كه زيره يه شال سفيد و يه مانتويي سياه ابي كه استيناشو تا ارنج داده بود بالا و يه ساپورت نيمه براقه قهواي با خطاي سياه كه واقعا پاهاش باريك بودن ولي روناش بزرگتر و صورتي استخوني و ارايش كم با چشاي سياه و هميشه خمارش داره بهم ميخنده بعد از نگاه تو گوشي گفت چشات خسته نشه يه وقت كه خنديدم گفتم خبريه ميخوايم بريم جشن يا عروسي كه گوشيو قطع كرد و بلند گفت زيره خسته شدم بيا ديگه منم منتظر همين حرف بودمو قدمامو محكم و بلند برداشتم و رفتم سمتش و وقتي بهش رسيدم گفت اقاييم خسته كه نشدي و به شوخي گفتم اين عروسكو اينجا ببينم و خسته باشم و خنديدو گفت خوبه حالا شيرين زبوني نكن و گفت ميخواي تا فردا همينجا واستيم و من گفتم مريمي من كه جاييو اينجا بلد نيستم كه با لحن لوس مانندي گفت اه ببخشيد پاك يادم رفت شما بچه تهرانين و خندم گرفت و گفتم بريم يه چيز بخوريم و راه افتاديم تو خيابونا كه گفت مامان باباش رفتن مسافرت خونه خالش شيراز و تا چهار روز ديگه نميان و اون خونه با خواهرش كه هم سنو سال خودشه تنهان و دوست مادرش روزا مياد يه سر ميزنه و عصر ميره با هم صحبت ميكرديم كه گفت شبو كجا ميخوابي سمي كه گفتم يه مسافر خونه اگه پيدا شه خوبه نشدم يه پاركي جايي كه اخم كردو گفت اقاييم تو پارك بخوابه تو يه خيابون خلوت بوديم كه دستمو واسه اولين بار گرفت داشتم صداي قلبمو ميشنيدم كه گفت امشب بيا خونه م ا من گفتم خواهرت چي كه گفت اون با من و دستشو فشار دادمو گفتم مزاحم نشم يه وقتا كه خنديدو دستشو جدا كردو گفت شكمت داره قارو قور ميكنه كه دوتايي خنديديمو رفتيم دوتا ساندويچ گرفتيمو سوار تاكسي شديم و رفتيم سمت خونشون دوستان تا اينجا نظراتتونو بگين تا ادامشو بنويسم الان دير وقته بايد بخوابم نوشته

Date: June 28, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.