آرزوی دیرینه

0 بازدید
0%

با سلام خدمت شما دوستان شهواني عزيز. اسم من سيناست.نميدونم چي شد كه تصميم گرفتم اولين و بهترين خاطره سكسيم رو واستون بنويسم!آخه واسم مثل يه راز بود و هيچ وقت فكر نميكردم كه يه روز بخوام اونو با كسي در ميون بذارم. بگذريم؛ اول يه كم از خودم بگم. بچه يكي از استان هاي مركز ايران هستم و تو يكي از شهرهاش زندگي مي كنيم كه تا مركز استان 2 ساعت فاصله داره. 24 سالمه و دانشجوي كارشناسي رشته تربيت بدني هستم. قد 180؛ وزن 75 كيلو و به خاطر رشته ام بدن ورزشكاري دارم.آخه هم بدن سازي كار ميكنم و حدود 1 سالي هم بوكس كار كردم.
خب بريم سراغ داستان خودمون.فقط اولش بگم كه اين داستان يه كم طولانيه! آخه مجبورم داستان رو از اولش و با جزئيات كامل تعريف كنم كه خراب نشه!! اما بهتون قول ميدم كه از خوندنش پشيمون نشين و ارزش خوندن داشته باشه. طبق قوانين سايت و همچنين به خاطر حفظ آبرو اسامي همگي ساختگيه! من يه خواهر دارم كه اسمش ميناست و 3 سال از خودم بزرگتره. يه دختر واقعا خوشگل. وقتي ميگم خوشگل منظورم اين نيست كه مثلا جزء خوشگلترين دختراي ايران باشه؛ ولي انقدر خوشگل بود كه از 18 سالگي خواستگاراش پدر ما رو درآورده بودنو هر شب خونمون خواستگار بود-پدر سوخته ها از دستشون آرامش نداشتيم- ميگفتم؛ اين خواهر ما از اون اول هم به خاطر زيباييش خاطرخواه زياد داشت و يكي از اونا هم من بيچاره بودم-بيچاره به اين خاطر كه هيچ وقت نميتونستم بهش برسم- از اون بچگي يه حس خاص بهش داشتم. نميدونم چه حسي بود؛مطمئنا عشق نبود ولي سكس هم نبود.آخه يه بچه 12-13 ساله كه درك خاصي از سكس نداره! گذشت و ما بزرگتر شديم و حس من بهش از بين نرفت كه هيچ؛ شديدتر هم شده بود. حالا بعد از گذشت 4-3 سال واقعا ميتونستم حس كنم كه گرايش من به اون چيزي جز يه گرايش سكسي نيست. واقعا دوستش داشتم و همش به يادش بودم. اكثر مواقع به اون فكر ميكردم و چند باري هم به يادش جلق زدم.ولي نه زياد.آخه كلا آدمي نبودم كه زياد جلق بزنم.نه اين كه آدم چشم و دل سيري بودم كه نميزدم ؛ نه؛ بيشتر به خاطر اين كه گناه بود-يه كم بچه مذهبي بودم؛ بودم و الان متاسفانه يا خوشبختانه ديگه نيستم!- و هم به خاطر اينكه از ضررهاش زياد شنيده بودم.ميگفتم؛حتي يادمه يه شب كه واقعا ديگه آمپرم زده بود بالا؛ ديگه نفهميدم دارم چكار ميكنم؛ رفتم اتاق خواهرم و كنارش خوابيدم و رفتم زير پتو! تخمام از ترس چسبيده بود زير گلوم-آخه اون موقع يه بچه بودم؛ فكر كنم اول يا دوم دبيرستان بودم-بعد از يكي دو دقيقه خودمو جمع و جور كردم و يواش يواش دستمو بردم سمت سينه و شلوارش. ولي واقعا ترس داشت. يه كم كه سينه هاشو از روي پيرهن ماليدم؛ به خودم يه كم جرات دادم و دستمو بردم سمت كون و كسش و آروم از روي شلوار شروع كردم به مالوندنش. هم لذت بخش بود و هم ترس داشت. ولي الان كه دارم به اون صحنه فكر ميكنم ميبينم كه واقعا ارزششو داشت. حدود يكي دو دقيقه كه مالوندمش آروم زيپ شلوارشو باز كردم و با ترس و لرز دستمو كردم تو شلوارش. واي چه حالي مي داد. انگار تو آسمونا بودم. تموم اين مدت همش چشمم تو صورتش بود كه يه دفعه بيدار نشه. پنج دقيقه اي همين حالت بودم كه احساس كردم داره بيدار ميشه. آخه يه تكوني خورد و منم كه داشتم از ترس ميمردم سريع دستمو از تو شلوارش كشيدم بيرون و بي حركت موندم.خوشبختانه بيدار نشد و منم كه ديگه حسابي ترسيده بودم ديگه جرات نكردم كه ادامه بدم و آروم زيپ شلوارشو بستم و رفتم از اتاقش بيرون و رفتم تو حموم و يه جلق حسابي زدم كه هنوزم مزه اش زير زبونمه. البته بعدها فهميدم كه خواهرم اون شب تمام مدت بيدار بود و كلي هم حال كرده بود. اون تكوني هم كه خورده بود و من فكر كرده بودم داره بيدار ميشه؛ به خاطر اين بود كه ارضا شده بود!
اون شب تنها تجربه سكسي-نيمه سكسي بگيم بهتره- من با خواهرم بود و تا مدت ها تو فكر اون شب بودم. بعد از اون شب ديگه نتونستم باهاش هيچ رابطه اي داشته باشم و موقعيتش هم جور نشد. از بخت بد ما هم سال بعدش خواهرم ازدواج كرد و خونشونو بردن به مركز استان و من موندمو فكر و خيالات خودمو و خاطره اون شب كه تنها چيزي بود كه از خواهرم واسم مونده بود. يادمه شب عروسيش اصلا حال خوبي نداشتم. چقدر هم خوشگل شده بود با لباس عروس. بدجوري به دامادمون حسوديم مي شد و اصلا ازش خوشم نميومد. عروسي تموم شد و اونا رفتن سر خونه زندگيشون و منم سرگرم درس و مدرسه شدم و ديگه كمتر به خواهرم فكر مي كردم. ولي هيچ وقت از فكر اون بيرون نمي اومدم. خونه شون هم زياد فرصت نمي كردم كه برم. دو سالي از ازدواج خواهرم گذشته بود و من كنكور دادم و بعد از انتخاب رشته موقعي كه جواب كنكور اومد و من فهميدم كه رشته تربيت بدني قبول شدم اونم كجا؛ شهري كه خواهرم اينا بودن؛ از يه طرف به خاطر رشته اي كه قبول شده بودم اعصابم داغون بود-آخه با وجود اينكه رتبه ام 1247 شده بود و عاشق رشته مديريت صنعتي بودم؛ كه با اون رتبه تو اون شهر قبول مي شدم؛ ولي به خاطر يه اشتباه كوچيك تو پر كردن فرم كه يه كد رو جابجا نوشته بودم؛تربيت بدني قبول شدم؛آخر بدشانسي- و از طرف ديگه به خاطر اين كه بيشتر مي تونستم خواهرمو ببينم و خونشون برم تو كونم عروسي بود.
مهر شد و كلاسها شروع شده بود و منم يه ماه اول به خاطر گير كلاسها و آشنا شدن با دانشگاه كمتر مي تونستم برم خونه خواهرم. ولي بعدا بيشتر وقت مي كردم برم خونشون. با دامادمون هم رابطه ام خوب بود-هرچند در باطن اصلا ازش خوشم نمي اومد.آخه عشق منو صاحب شده بود- شغلش جوشكاري صنعتي بود و تو يه كارخونه صنعتي كار مي كرد و از 8 صبح تا 6 بعدازظهر سر كار بود. و هفته اي يه شب هم شيفت شب مي رفت سر كار كه اون شبها بهترين شبهاي زندگي من بود.آخه خواهرم تنها مي شد و زنگ مي زد به من كه برم پيشش. راستي من با وجود اصرار زياد خواهرم و دامادمون كه مي گفتن خوابگاه نگير و بيا خونه ما؛ به دلايلي قبول نكردم و خوابگاه گرفته بودم. كل هفته رو منتظر بودم تا اون يه شب برسه و من بتونم راحتتر خواهرمو ديد بزنم. آخه بيشتر شبا كه مي رفتم خونشون؛ رضا-شوهر خواهرم- خونه بود و نمي شد ضايع بازي درآورد. و رضا هم خيلي تيز بود. از اون تخس هاي روزگار كه معلوم بود تو دوران مجردي اش حداقل چندتا كس كرده و تو رابطه با دختر خيلي تيزه! وقتي اون شب مي رفتم خونشون همش چشمم دنبال خواهرم بود و آشكار و پنهون كس و كون و سينه هاشو ديد مي زدم. خواهرم قدش حدود 165 بود و وزنش هم تقريبا دور و بر 65 ميزد. سينه هاش زياد بزرگ نبود ولي خب بدم نبود. ولي در عوض يه كون داشت كه من هر وقت چشمم بهش مي افتاد آب از لب و لوچه ام راه مي گرفت. كونش يه حالت خاص داشت. خيلي خوش فرم بود و وقتي چادر نمي پوشيد؛ خيلي تو چشم مي زد. موقعي كه راه مي رفت يه لرزش و موج خاصي پيدا مي كرد و يه جور بالا پايين مي شد كه آدم رو ديوونه مي كرد. البته از وقتي كه ازدواج كرده بود يه كم بزرگتر شده بود. فكر كنم رضا از كون هم مي كردش. خواهرم تقريبا جلو من لباس راحت مي پوشيد و مي تونستم همه جاشو ديد بزنم. مخصوصا سينه هاشو كه هميشه خط سينه اش معلوم بود و وقتي كه خم مي شد؛ كاملا مي شد ببينيش.
اين همه دلخوشي من بود و تقريبا هم به همون راضي شده بودم. آخه كار ديگه اي هم از دستم برنمي اومد و نمي دونستم كه واسه به دست آوردن اون كس و كون چكار بايد بكنم!!! تقريبا تو همون روزها بود كه با داستان هاي سكسي آشنايي پيدا كرده بودم و يه كم سر و گوشم باز شده بود و فهميده بودم هر كسي به اندازه جرات و لياقت خودش از زندگي سهم مي بره. تقريبا همه ي داستان هاي سكسي رو مي خوندم و همه رو حفظ بودم. تو داستانهاي سكسي بيشتر از هرچي سكساي فاميلي و مخصوصا سكس خواهر برادر توجه منو به خودش جلب مي كرد. واسم جالب بود كه چطور با هم تونستن سكس داشته باشن و يه چيز ديگه هم كه خيلي برام جالب و در عين حال آرامش دهنده بود اين بود كه رابطه سكسي بين برادر خواهراي ديگه هم هست.آخه تا قبل از اون همش عذاب وجدان داشتم و از خودم بدم مي اومد كه اين چه كاريه كه من ميكنم و فكر مي كردم كسي جز من اين احساس رو به خواهرش نداره. چيزي كه تو اين داستان هاي سكسي ياد گرفته بودم اين بود كه خودم بايد موقعيت رو جور كنم و يه نقشه بكشم و اينكه نشستن و با فكر و خيالات سير كردن فايده نداره. اين بود كه پيش خودم مشغول نقشه كشيدن و ايجاد فرصت براي خودم شدم. مي دونستم كه تنها فرصت من شب هاييه كه خواهرم تنهاست و اگه مي شد كاري كرد فقط تو اون شبهاست. و يه چيز ديگه كه فهميده بودم اين بود كه تنها راه ممكن واسه سكس با خواهرم اين بود كه تحريكش كنم و بتونم كاري كنم كه شهوتش تحريك بشه. اما آخه چطوري؟؟؟؟؟ من چيكار ميتونستم بكنم كه اون تحريك بشه؟؟!!!!! نمي شد كه برم بگم من يه فيلم آوردم بيا با با هم نگاه كنيم يا مثلا اين چيزهايي كه تو داستان هاي سكسي نوشته بودن. هر چي بيشتر فكر مي كردم بيشتر مخم مي گوزيد كه چيكار كنم. تا اينكه بلاخره يه نقشه توپ چند مرحله اي كشيدم.اول بايد مي دونست كه من اهل اين برنامه ها هستم و اون بچه مثبتي كه همه فكر مي كردن اهل اين چيزا نيست؛ بايد به خواهرش مي فهموند كه اينجوري نيست. اولين كاري كه كردم اين بود كه چندتا فيلم سكسي توپ ريختم تو گوشيم.آخه هر وقت ميرفتم خونه خواهرم؛ خواهرم گوشيمو مي گرفت و آهنگ و فيلم و تصوير بلوتوث ميكرد. واسه فيلمهاي سكسي يه پوشه جدا درست كردم كه زياد ضايع نباشه. شبي كه رفتم خونشون مثل هميشه گوشيمو گرفت كه بلوتوث كنه. منم خودمو مشغول تلويزيون كردم. نقشه ام گرفت؛ متوجه شدم كه رفته سراغ فيلم ها. آخه صداي فيلمي رو كه زده بود رو اجرا شنيدم كه سريع قطعش كرد و ديدم كه يه كم حالت دست پاچه شد و بعدش ديدم كه بله داره بلوتوث ميكنه. بعد شام هم ديدم رفت تو اتاقش و يه نيم ساعتي هم ازش خبري نشد. ديگه مطمئن شدم كه داره فيلم نگاه ميكنه. وقتي هم كه از اتاق اومد بيرون ديدم اصلا حالش خوب نيست و راحت از چشماش مي شد فهميد كه يه چيزيش هست و چيزيش نبود جز اينكه آمپر شهوتش زده بود بالا. اون شب گذشت و من ريسك نكردم كه همون شب كارو تموم كنم. آخه مي ترسيدم نقشه ام خراب بشه! اين حركت رو 2-3 بار ديگه انجام دادم و هربار هم واسش فيلم سكسي مي ريختم تو گوشيم و اونم همه رو بلوتوث مي كرد- يه بار يواشكي گوشيشو نگاه كردم و ديدم كه همه فيلم هام اونجاست- ديگه رفتارش نسبت به من عوض شده بود و بيشتر باهام راحت شده بود. از دوست دخترام مي پرسيد و اينكه باهاشون كجاها مي رم و اذيتشون نكنم و مواظب باشم و …! جلوي من هم راحتتر لباس مي پوشيد و منم با نگاه كردن هاي بيبش از حد به كس و كون و سينه اش-كه عمدي بود-تقريبا بهش فهمونده بودم كه ازش خوشم مي آد و جالب اينكه اونم از اين موضوع بدش نميومد. حالا نوبت مرحله دوم نقشه ام بود. رفتم يه “دي وي دي” خريدم و پرش كردم از فيلم هاي توپ سكسي و روش نوشتم “فيلم سكسي”. و گذاشتمش لاي كتاب كه با خودم ببرمش خونه خواهرم. اون شبي كه مي خواستم برم خونشون عصرش رفتم يه دوش گرفتم و حسابي خوشگل كردم و ريش و پشم و موهاي اضافه رو زدم. وقتي كه خواهرم زنگ زد و گفت كه شب برم پيشش دل تو دلم نبود. همش با خودم مي گفتم كه امشب چي ميشه؟ از دو حالت خارج نبود: يا به آرزوم مي رسيدم يا اينكه آبروم مي رفت و بيچاره مي شدم. واسه همين خيلي ترسيده بودم. موقعي كه رسيدم خونشون؛ 2 دقيقه طول كشيد تا در رو باز كنه. وقتي رفتم داخل ديدم كه رفته حموم و واسه همين دير در رو باز كرده بود چون صداي زنگ رو نشنيده بود. رفتم داخل و كتابم رو انداختم رو مبل و آروم رفتم پشت درحموم طوري كه منو نبينه. شرت و كرست سفيد رنگش داخل يه كيف بود كه گذاشته بودش پشت در حموم. رفتم سراغشون و ميماليدم به كيرم و بوشون ميكردم. خيلي حال مي داد. عمدا لباساشو يه كم به هم زدم تا متوجه بشه كه اومدم سراغ لباس هاش. اومدم رو مبل نشستم و مشغول فوتبال نگاه كردن شدم-دقيقا يادمه بازي چلسي و آرسنال بود- بعد از نيم ساعت خواهرم از حموم اومد و بعدا از سلام و احوال پرسي اومد روبروم رو مبل نشست. موهاشو رنگ كرده بود و طلايي رنگ بود. يه شلوار سفيد تقريبا گشاد پوشيده بود كه يه كم بدن نما بود و مي شد يه جورايي فهميد كه اون زير چه خبره!!! يه پيرهن يقه باز پوشيده بود كه راحت بالاي سينه هاش معلوم بود. بعد از يه نيم ساعتي حرف زدن بهش گفتم كه حمومتون آبش داغه برم يه دوش بگيرم؟-حالا يك ساعت قبلش حموم بودما-گفت كه آره داغه و رفت كه حمومو آماده كنه و منم كتابم كه فيلم سكسي داخلش بود رو گذاشتم رو ميز كنار تلويزيون و يه كم از “دي وي دي” رو از كتاب گذاشتم بيرون و گوشيمو گذاشتم كنارش. مي دونستم كه مثل هميشه ميره سراغ گوشيم و مطمئنا اون “دي وي دي” توجه اشو جلب مي كرد. حمومو آماده كرد و منم رفتم حموم. درب حمومشون تو اتاق خواب باز مي شد. رفتم تو اتاق خوابو در رو بستم و لخت شدم. هميشه حموم مي رفتم حدود 1 ساعتي طولش مي دادم. عادت داشتم و خواهرم هم اينو مي دونست.آخه چند باري خونه شون رفته بودم حموم. بالاي درب اتاق يه شيشه بود كه از اونجا اتاق پذيرايي كه تلويزيون اونجا بود مشخص بود. فقط يه كم بالا بود و نمي شد نگاه كرد. يه چهارپايه تو اتاق خوابشون بود. اونو برداشتم و گذاشتم زير پاهام. رفتم بالاي چهارپايه؛ حالا كاملا داخل پذيرايي معلوم بود. خواهرم نشسته بود روي مبل و داشت با گوشيش صحبت مي كرد.فكر كنم با رضا بود. واسه اينكه ضايع نباشه چهارپايه رو گذاشتم سر جاش و رفتم زير دوش. يه ده دقيقه اي كه گذشت ديدم خواهرم اومد پشت درب حموم و گفت كه چيزي لازم نداري؟ خواستم بگم كه چرا تو رو لازم دارم و اون كون خوش فرمت رو!! گفتم نه ممنون و اونم رفت. پنج دقيقه بعد از حموم آروم اومدم بيرون كه ببينم رفته سراغ گوشي و احيانا فيلم يا نه! يواش از روي چهارپايه رفتم بالا و آروم از شيشه داخل پذيرايي رو نگاه كردم. واي خداي من چيزي رو كه مي ديم باور نمي كردم. نقشم گرفته بود! خواهرم نشسته بود رو مبل و فيلم سكسي رو گذاشته بود و صداش رو هم كم كرده بود ولي نه اونقدر كه نشه از اونجا شنيد. يه دستش رو كرده بود تو شلوارش و با دست ديگه اش داشت سينه هاشو مي ماليد. يه چشمش به فيلم بود و يه چشمش هم به درب اتاق خواب كه من از حموم بيرون نيام. البته منو نميديد؛ آخه حواسم بود و زياد خودمو تو ديد اون نمي ذاشتم.البته فقط چشمش به درب اتاق بود و حواسش به فيلم. كيرم شده بود مثل سنگ. آب از لب و لوچه ام راه گرفته بود. داشتم با كيرم بازي مي كردم و خواهرمو تو اون حالت نگاه مي كردم. خيلي تحريك كننده بود اون صحنه. يه ده دقيقه اي كه گذشت برگشتم حموم و خواهرمو تو همون حالت گذاشتم كه حسابي تحريك بشه. شايد يك ساعتي رو داخل حموم وقت تلف كردم تا فيلمه تموم بشه. حوصله ام ديگه سر رفته بود. از حموم اومدم بيرون و شروع كردم لباس پوشيدن و يه كمي هم شلوغ مي كردم تا اگه احيانا خواهرم هنوز داشت فيلم مي ديد متوجه بشه. وقتي اومدم بيرون خواهرمو ديدم كه مشغول غذا درست كردنه. گفت چرا انقدر طولش دادي؟! گفتم كه داشتم لباس زير مي شستم. رفتم گوشيمو برداشتم كه ديدم فيلم رو گذاشته سر جاش. يه نيم ساعتي طول كشيد تا غذا آماده بشه و تو اين مدت خواهرم حتي يه بار هم از آشپزخونه بيرون نيومد. فكر كنم به اين خاطر بود كه حالش حسابي داغون بود و تحريك شده بود شديد. و واسه اينكه جلو من ضايع نشه نمي اومد بيرن. اما موقعي كه مي خواست سفره بچينه شلوار سفيدشو ديدم كه جلوي كسش اندازه يه كف دست خيس شده بود. انقدر خودشو جلوي من گرفته بود كه من متوجه نشم اما با اين سوتي خراب كرده بود. فهميد كه من دارم به شلوارش نگاه مي كنم؛ گفت كه آب ريخته رو شلوارم خيس شده. تو مشغول شام شو تا من برم عوضش كنم. وقتي برگشت ديدم يه شلوار سبز رنگ تقريبا تنگ پوشيده كه همه چيزش معلومه. قاشق تو دهن داشتم با ولع نگاهش مي كردم. سريع خودمو جمع كردم كه ضايع نشه. همش چشمم تو صورتش بود . چشماش معلوم بود كه خمار خماره از شهوت. شام رو كه خورديم نشستيم رو مبل و مشغول فيلم نگاه كردن شديم. خواهرمم داشت با گوشيش سروكله مي زد. فكر كنم باز داشت فيلم سكسي ميديد. آخه اصلا تو حال خودش نبود. با خودم گفتم نه به اون از آشپزخونه بيرون نيومدنات و نه به اين وضع داغونت!!! حالا نوبت مرحله آخر نقشه ام بود و اگه اينجا هم موفق مي شدم؛ كاري كرده بودم كارستون. گفتم كه رشته تربيت بدني بودم و به همين خاطر يه درس عملي ماساژ داشتيم و منم حسابي تو ماساژ دادن استاد شده بودم. آخه يه دوره كلاس ماساژ هم رفته بودم. قبلا هم يه بار دامادمونو ماساژ داده بودم و كلي هم حال كرده بود-كوفتش بشه- و خواهرم هم اينو مي دونست. دلمو زدم به دريا و به خواهرم گفتم انگار خيلي خسته اي؛ مي خواي ماساژت بدم؟!! انگار شوكه شد و گفت نه ممنون نمي خواد. استراحت كنم بهتر ميشم. امروز كلي لباس شستم؛ فكر كنم به خاطر اونه!! بدجوري خورد تو حالم. ريده شد به نقشه ام. اصلا فكرشو نمي كردم كه قبول نكنه ماساژش بدم. گفتم هرجور ميلته! اما اگه خواستي ماساژت بدم من در خدمتم. تو دلم به زمين و زمان و اين شانس كيريم فحش ميدادم. بدجوري حالم گرفته شد. بي خيال همه چيز شدم و مشغول اسمس دادن به دوست دخترم شدم. خواهرمم همچنان داشت با گوشيش ور مي رفت. حدودا يه ربعي گذشت كه خواهرم گفت سينا انگار خيلي خسته ام؛ اگه زحمتي نيست بيا يه كم شونه هامو ماساژ بده! از خوشحالي داشتم بال در مي آوردم. اما خودمو نگه داشتم و با خونسردي گفتم باشه بلند شو برو رو تخت بگير بخواب تا بيام ماساژت بدم. تختشون تو اتاق خواب بود. يه تخت دو نفره بزرگ. رفت رو تخت دراز كشيد و منم رفتم كه ماساژش بدم خواهرمو. به روي شكم خوابيده بود و همون شلوار سبز تنگ و پيرهني كه وقتي از حموم اومده بود؛ پوشيده بود. رفتم بالا سرش و مشغول شدم به ماساژ دادن. اولش چنان خودشو سفت گرفته بود كه انگارميخوان واسش آمپول بزنن! گفتم كه انقدرخودتو سفت گرفتي كه نميشه ماساژ داد! خودشو شل كرد و من مشغول ماساژ دادن شدم. اول از دستاش شروع كردم. بعد ساعد و بعد بازوهاش. با آرامش كامل اين كار رو انجام ميدادم كه حسابي حال كنه! بعد از دستهاش رفتم سراغ صورتش و بعد گردنش رو از پشت ماساژ دادم تا رسيدم پشتش. هرچي كه از ماساژ دادن بلد بودم رو انجام دادم تا حسابي حال كنه. بعد از پشتش رفتم سراغ پاهاش و از پايين آروم شروع كردم به ماساژ دادن. اما هنوز يه بار هم به كون و سينه هاش دست نزده بودم. هنوز زود بود. خواهرم اصلا صداش درنمي اومد. يه لحظه فكر كردم خوابش برده! صداش كردم كه ديدم بيداره! و ازلذت تو حال خودش نبود. بعد از اينكه ماساژ دادن پاهاش البته تا پايين باسنش تموم شد؛ دوباره اومدم ازبالا و شروع كردم به ماساژ دادن گردنش. دستمو از پشت مي بردم زير گلوش و گردنشو آروم مي ماليدم. يه كم دستامو بيشتر شل كردم و تقريبا بالاي سينه هاشو هم مي ماليدم. هيچي نمي گفت و اين منو پرروتر مي كرد. بعد از اينكه گردنش و بالا سينه اشو ماساژ دادم اومدم دوباره سراغ پشتش و شروع كردم به ماساژ دادن. اينبار دستامو از دوطرف بيشتر به سمت سينه هاش ميبردم و تقريبا سينه هاش رو هم داشتم مي ماليدم. كاملا بند كرستشو تو دست مي گرفتم و يه كم ميكشيدم كه خيلي حال ميكرد. يه كم خودشو جمع مي كرد.فكر كنم خجالت مي كشيد. اما من دست بردار نبودم و به كارم ادامه مي دادم. يه كم كه گذشت با پررويي هرچه تمام گفتم كه با اين پيرهنت نميشه درست ماساژ داد يا بكشش بالا يا درش بيار!!! اونم نامردي نكرد و گفت كه درش بيار. منم با يه حركت سريع پيرهنشو درآوردم. واي چي ميديم؟!! سوتين نپوشيده بود و فقط الان خواهرم با يه كرست جلوم خوابيده بود. باور كردني نبود. شروع كردم به ماساژ دادن بدن سفيد خواهرم. چه حالي مي داد. بدنش يه گرماي فوق العاده داشت. داغ داغ بود. يه كم كه گذشت گفتم اون روغن ماساژي كه بار قبل باهاش رضا رو ماساژ دادم؛هنوز هست؟ گفت آره تو يخچاله. سريع رفتم آوردمش و بازش كردم و يه كم ريختم رو بدن خواهرم. به خاطر اينكه داخل يخچال بود؛ خيلي خنك شده بود و رو اون بدن داغ خواهرم واقعا حال ميداد و يه حالت خاص به پوست ميداد- به دوستان توصيه ميكنم حتما امتحان كنن؛ واقعا لذت بخشه- خواهرم به خاطر سردي روغن ماساژ يه تكون خورد ولي دوباره رفت تو حال و هواي خودش و منم مشغول ماساژ شدم. كلا آدم كم رويي هستم ولي اون شب ديگه رفتارم دست خودم نبود. بعد از يه كم ماساژ دادن گفتم مينا اين كرستت چرب ميشه اشكال نداره؟! گفت درش بيار!!! منم كه دقيقا منتظر همين بودم؛ در عرض چند ثانيه كرستشو از تنش درآوردم. حالا من بودم با خواهرم كه با يه بدن سفيد و لخت- البته هنوز تا كمر-جلوم خوابيده بود. واقعا تو فضا بودم. درحين ماساژ دادن مدام دستمو از دو طرف به سمت سينه هاش حركت مي دادم و ديگه تقريبا اون سينه هاي كوچيكش از روغن ماساژ چرب چرب شده بود. كيرمم كه هم از اون اول ماساژ دادن شده بود مثل تنه درخت و كاملا مشخص بود. ولي چون خواهرم به صورت خوابيده بود و چشماشم بسته بود؛ متوجه نمي شد. يه كم كه گذشت ديگه حس ماساژ دادن نداشتم. دوست داشتم سريع برم سراغ اصل ماجرا. واحساس مي كردم كه خيلي طولش دادم. البته اين طول دادن عمدي بود. آخه مي خواستم انقدر بهش حال بدم كه از دستم نپره و واسه دفعه هاي بعد هم داشته باشمش. هنوز شرم داشتم كه به خواهرم بگم كه شلوارش رو دربياره تا پاهاش رو هم ماساژ بدم!! ولي با خودم گفتم ديگه تا اينجا رسوندمش نميشه كه ديگه وسط كار همه چيزو خراب كرد!! اين بود كه دلو زدم به دريا و گفتم مينا جون ميخواي پاهات رو هم با روغن ماساژ بدم؟ با صدايي كه كاملا معلوم بود تو اين دنيا نيست گفت آره دوست دارم؛ خيلي حال ميده. گفتم ولي آخه از روي شلوار كه نميشه!-منتظر بودم كه خودش بگه كه شلوارم رو هم دربيار؛ ولي انگار خجالت ميكشيد و هيچي نگفت! منم فهميدم كه راضيه و خجالت مي كشه كه خودش بگه؛ گفتم شلوارت رو در بيارم؟ بازم چيزي نگفت! دستاي چربم رو با دستمال كاغذي پاك كردم و با كمال پررويي آروم شلوارشو كشيدم پايين. وقتي كه داشتم اون شلوار سبز رنگ رو از روي اون كون و رونا مي كشيدم پايين؛ تو اين دنيا نبودم. خدايا چي داشتم مي ديدم! واقعا كونش خوش فرم و سكسي بود. زياد فيلم و عكس سكسي ديده بودم ولي خداييش اين يه چيز ديگه بود. پوست سفيد و بدون هيچ لك يا خال و جوش. سفيد يك دست. روناش هم خيلي باحال بود. و با كونش ست شده بود؛ آخه روناش هم يه كم تپل بود و به اون كون خوش فرم مي اومد. همون شرت سفيده رو كه گذاشته بود پشت درب حموم پوشيده بود. ولي كلا تو اون كون و روناي برجسته گم شده بود. از پشت يه ذره از شرتش كه از جلوي كسش خيس شده بود معلوم بود. شلوارش رو كه تقريبا چسبيده بود به پاهاش رو بيرون كشيدم و الان خواهرمو مي ديدم كه فقط با يه شرت جلوم خوابيده بود. ديگه دست به كار شدم و با خودم گفتم جوري با اين ماساژ دادن تحريكش كنم كه خودش بگه بيا بكنم! روغن رو ريختم رو روناش و شروع به ماساژ دادن كردم. اول از انگشتاش شروع كردم و به سمت روناش دستامو حركت مي دادم. ديگه تقريبا رسيده بودم نزديك باسنش و گهگاه دستمو مي زدم به باسنش و اينكه اون هيچ ممانعتي نمي كرد منو پرروتر مي كرد. ديگه تقريبا داشتم كونشو مي ماليدم و دستمو مي بردم زير شرتش و همه جاي كونشو مي ماليدم. شرتش ديگه كاملا خيس خيس شده بود. همزمان يه دستم رو هم بردم سمت سينه هاش و زير بغل و اطراف سينه هاش رو هم مي ماليدم. مينا تو اوج لذت بود و گهگاهي آهي از روي لذت و شهوت مي كشيد. منم ديگه هرچي از ماساژ دادن بلد بودم و هر چي كه از تو اين فيلم و داستان هاي سكسي بلد بودم انجام مي دادم. روناشو يه كم از هم باز كردم و دستمو بردم سمت كسش و اطراف و لبه هاي كسشو شروع به ماساژ دادن كردم. يه كم خودشو جمع مي كرد و روناش رو به هم مي چسبوند. ولي يه كم كه ماساژ دادم ديگه هيچ مقاومتي نمي تونست بكنه. ديگه زدم به سيم آخر و رفتم كه شرتش رو هم دربيارم. دستم رو انداختم زير شكمش و آروم شرتش رو كشيدم پايين. دستشو آورد كه مانع من بشه و نذاره شرتش رو دربيارم. ولي دستشو گرفتم و شرتشو كشيدم پايين. اونم ديگه جون نداشت كه بخواد مانع من بشه. شرتش رو كه حالا تا نصفه اومده بود پايين از روي باسنش كه چسبيده بود به شرت گرفتم و كاملا درآوردمش. حالا ديگه لخت لخت جلوم بود. دستمو انداختم رو كسش و شروع كردم به ماليدن. بعد دو سه حركت ديدم آه و ناله اش دراومد و با يه صدايي كه پر از شهوت بود داد مي زد و ناله مي كرد. دستمو انداختم زير سينه هاش و آروم به سمت خودم برش گردوندم. ديدم چشماشو بسته و از خجالت بهم نگاه نميكنه. شروع كردم به مخ زني و قربون صدقه اش رفتن و اينكه دوستش داشتم و از اين جور كس و شعرا كه ديدم چشماشو باز كرد و گفت منم تو رو دوست دارم ولي ما برادر خواهريم و من نمي تونم به رضا خيانت بكنم و بيا از همينجا تمومش كنيم. گفتم عزيزم يه بار كه چيزي نيست و منم قول ميدم بار اول و آخر باشه و با هزار بدبختي راضيش كردم-البته از همون اول راضي بود و داشت خودشو مي گرفت و مي خواست كه من يه جور اين احساس شرم و گناهش رو برطرف كنم.
خوابيدم روش و يه لب اساسي ازش گرفتم كه فكر كنم 10 ثانيه لبش تو لبام بود. اونم بعد يه كم شروع به همراهي كرد و دو سه دقيقه از هم لب گرفتيم. رفتم سراغ لاله گوشش و گردنش و شروع كردم به خوردن. بعدش اومدم سراغ سينه هاش كه فقط يه خط وسط سينه هاش خشك بود و پستوناش و بقيه سينه اش موقع ماساژ دادن چرب شده بود. شروع به خوردن سينه هاش كردم و با همون چربيش شروع به خوردن كردم. البته يه كم مزه روغن ماساژ برداشته بود دهنم؛ ولي من اون موقع مثل تشنه اي كه به آب رسيده فقط مي خوردمشون. تازه يادم اومد كه من هنوز لخت نشدم و با يه حركت تي شرتم رو از تنم بيرون آوردم و شلوارم رو هم سريع دراوردم و انداختم يه گوشه. شروع كردم به مالوندن سينه هاش و يواش يواش اومدم سراغ اصل كاري. پاهاش رو يه كم جمع كردم و سرم رو بردم جلوي كسش. چون هيچ وقت از كس ليسي خوشم نمي اومد؛ اينبار هم نتونستم خودمو راضي كنم كه كسش رو بليسم. فقط لبام رو گذاشتم روي كسش و با لبام شروع با مالوندن و خوردن لبه هاي كسش كردم ولي زبون نزدم. با دست چوچولش رو پيدا كردم و با لبام گرفتمش و شروع به خوردن كردم. البته كسش خيس خيس بود و دهن من رو هم پر كرده بود از آب. ديگه مينا داشت بلند داد مي زد. ولي خوشبختانه خونشون آپارتماني نبود و مشكلي از لحاظ همسايه ها نبود. بعد از پنج دقيقه ور رفتن با كسش حالا ديگه نوبت اون بود كه برام ساك بزنه. رفتم جلوي صورتش و بلندش كردم و اونم فهميد منظظورم چيه و شروع كرد به دراوردن شرتم. كيرم مثل يه تنه درخت از تو شرتم زد بيرون كه يه لحظه خواهرم جا خورد. آخه كير من حدود 18 و دورش هم حدود 15 سانتيمتره. بد نيست ميشه باهاش گذروند!! با سر بهش فهموندم كه واسم ساك بزنه ولي اون هيچ جوره راضي نمي شد. اما مشكل اين بود كه من حتي راضي بودم از كس و كونش بگذرم ولي از ساك زدن نه!! هرطور بود راضيش كردم كه واسم ساك بزنه. اونم با بي ميلي شروع به ساك زدن كرد. يه كم كه گذشت انگار كه خوشش اومده بود با ولع داشت كيرمو مي خورد. خيلي خيلي خيلي حال مي داد. تو اوج لذت بودم. بعداز دو سه دقيقه كيرمو كه كل دهنش رو پر كرده بود از دهنش كشيدم بيرون و خوابوندمش رو تخت ورفتم بين پاهاش قرار گرفتم. حالا بعد از چند سال به آرزوي طولانيم رسيده بودم و سرمست از اينكه ديگه با فكر و خيال سير نمي كنم و كس و كون خواهر عزيزم حالا داره انتظار كير كلفتم رو مي كشه. يه بالش كوچيك كه رو تخت بود رو گذاشتم زير كمرش و يه كم كسش اومد بالا. كيرمو با آبي كه از كسش اومده بود بيرون يه كم خيس كردم. سر كيرمو گذاشتم جلوي كسش و آروم كردم تو. يه كم كه گذشت كيرمو تا نصفه كردم داخل. و با يه حركت ديگه كيرم تا خايه تو كس خواهرم بود. واقعا دردش اومده بود و داشت مدام منو با دست عقب مي داد و دست و پا مي زد. يه كم كه گذشت و كسش جا باز كرد شروع به تلمبه زدن كردم. مغزم داشت منفجر مي شد. نميگم خيلي تنگ بود ولي تنگ بود و حسابي حال مي داد. خب كير من هم انقدر كلفت بود كه به سختي تو اون كس حركت كنه. بعد از اينكه حركت كيرم تو كسش روون شد؛ سرعتم رو بيشتر كردم و محكم تلمبه مي زدم. مينا هم مدام منو به عقب فشار مي داد و داد مي زد. البته دادش بيشتر از رو شهوت بود تا درد. بعد 4-5 دقيقه كه خسته شدم؛ كشيدم از كسش بيرون و به شكم خوابوندمش. اون بالش كوچيكه رو گذاشتم زير شكمش و پاهاشو باز كردم و كيرمو از عقب كردم تو كسش.- اين مدل رو خيلي باهاش حال مي كنم. هروقت فيلم سكسي مي ديدم فقط عاشق اين حركت بودم و خيلي تحريك مي شدم- احساس كردم كه آبم داره مي آد. سريع كشيدم بيرون اخه هنوز خيلي كار باهاش داشتم. واسه اين كه آبم نياد و كيرم يه كم بخوابه؛ انگشتم رو كردم تو كس مينا و شروع كردم به مالوندن چوچولش تا اون رو تو اين فرصت ارضا كنم. بعد 2-3 دقيقه ديدم كه لرزش بدنش بيشتر شد و با يه تكون شديد ديدم كه بي حال افتاد رو تخت و دست من هم پر شد از آب كسش. دوباره كيرمو كه يه كم خوابيده بود رو راستش كردم و اينبار به صورت سگي خواهرمو قرار دادم و كيرمو تا ته جا زدم تو كسش. حالا اون كون خوش فرم با اون موج خاصي كه پيدا مي كرد موقع راه رفتن جلوم بود. مثل اين داستان هاي كس و شعر كه چندتا عقده اي مي نويسن يه دفعه چشمم به يه كون كه سوراخش اندازه يه نخود باشه نيفتاد.-آي بدم مي آد از اين كلمه ” سوراخ كون اندازه يه نخود” كه ديگه تو هر داستان سكسي پيدا مي شه!!!- از قبل واسه كونش نقشه داشتم. كوني كه به نظر مي اومد قبلا رضا ترتيبش رو داده. آخه با اينكه نسبتا تنگ بود ولي معلوم بود كه قبلا كير خورده. همونطور كه از عقب كيرم تو كسش جلو عقب مي شد؛ انگشتمو يه كم با آب دهن خيس كردم و آروم كردم داخل كونش. و اينكه مانعم نشد فهميدم كه حدسم درست بود. كنار تختخواب روي زمين كيف خواهرم افتاده بود. تو همون حالت كه بودم دستمو دراز كردم و برداشتمش. و مطمئنا داخل كيف هر خانمي يه كرم پيدا ميشه. و پيدا شد!! يه كم كرم زدم به سوراخ كونش و با يه انگشت حسابي چربش كردم. ولي فقط با يه انگشت نه بيشتر. آخه همه لذت كون كردن به همون درد كشيدن دختر و دست و پا زدنشه!! كيرمو از تو كسش بيرون كشيدم و يه كم صبر كردم كه آبم نياد. كيرمو گذاشتم جلوي سوراخ كونش و چند بار كلاهكش رو تا نصفه كردم داخل. تا اينكه بلاخره سرش رو با يه حركت كردم داخل. جيغ زدناي خواهرم شروع شد و مثل مار به خودش مي پيچيد. طفلك حق داشت آخه هم زياد كونشو آماده نكرده بودم-عمدا- و هم كير من كلفت بود. بعد از يه مدت كه كونش جا باز كرده بود آروم شروع به فشار دادن كردم. بيچاره تا كير من خواست تا ته بره تو كونش مرد و زنده شد. آخراش كه ديگه داشت گريه مي كرد- از مضرات كير كلفت!!- آروم كه شد ديگه تلمبه زدن من هم شروع شد. موقعي كه تلمبه مي زدم دوباره اون موج توي كونش مي افتاد و لمبر هاي كونش با يه حالت خاصي بالا و پايين مي شد. بعد از يه كم حالت سگي كردن در همون حالت كه كيرم تو كونش بود خوابوندمش رو تخت و منم خوابيدم روش. حدودا 3-4 دقيقه كونشو مي كردم. تا اينكه دوباره ارضا شد. موقعي كه كسش رو مي كردم دو بار آبم داشت مي اومد كه نذاشته بودم بياد. اما اينبار ديگه نمي خواستم جلوشو بگيرم. آبم داشت مي اومد. انگار داشت تمام بدنم از تو كيرم مي زد بيرون. با سرعت تموم آبم اومد و منم همه اش رو خالي كردم تو كون خواهرم. ديگه جون نداشتم حتي كيرمو از تو كونش بكشم بيرون و تو همون حالت خوابيدم روش. حدودا ده دقيقه اي تو اون حالت بوديم. هيچ كدوممون حال نداشتيم حتي حرف بزنيم. ولي همونجور كه كه كير نيمه راستم تو كونش بود؛ سرمو بردم كنار گوشش و بهش گفتم كه خيلي دوست دارم و واست مي ميرم. ازش عذر خواهي كردم به خاطر اينكه تو كون كردن اذيت شده بود و اونم صورتشو برگردوند و با يه لب جانانه جوابمو داد. از ترس اينكه خوابمون نبره؛ آخه رضا فردا ساعت 8 مي اومد و واسه اينكه لو نريم؛ كيرمو از تو كون خواهرم كه حالا واقعا ديگه گشاد شده بود درآوردم و با هر بدبختي كه بود خودمو جمع و جور كردم و مينا رو هم كه ديگه اصلا حال نداشت با اجبار بردم تو حموم. آب حموم رو تو حالت ولرم گذاشتم و مينا رو بردم زير دوش كه يه كم سرحال بياد. بعد از چند دقيقه كه حالش جا اومد آب رو گرمتر كردم و گرفتمش تو بغلم و يه لب ازش گرفتم. تو حموم يه بار ديگه ارضاش كردم ولي ديگه نكردمش چون هم دير وقت بود و هم ديگه حال نداشتم. آخه اون روز كلاس عملي فوتبال و شنا داشتيم و ديگه جوني واسم نمونده بود. دوش كه گرفتيم لباسامونو پوشيديم و رفتيم رو مبل افتاديم. بعد از اينكه يه آب ميوه خورديم. مينا كه خيلي خسته بود رفت رو تخت خوابيد و منم همون جا رو مبل ولو شدم. به ساعت كه نگاه كردم ديدم5/3 .ديگه نميدونم كي خوابم برد. صبح صاعت 9 كه بلند شدم ديدم رضا هم اومده و كنار خواهرم رو تخت جفتشون خوابن. لباسامو پوشيدم و صبحونه نخورده اومدم بيرون. آخه نمي دونستم خواهرم كه بيدار بشه و از اون حالت ديشب خارج بشه چه برخوردي نسبت به من داره به خاطر قضيه ديشب. اومدم بيرون و رفتم دانشگاه و تا دو سه روز تو كف اون شب بودم. خواهرم تا سه روز هيچ تماسي باهام نگرفت. ديگه مطمئن شدم كه بابت اون شب ناراحته. و با خودم مي گفتم كه ديگه باهام صحبت نميكنه. اما بعد از سه روز بهم زنگ زد. ساعت 10 صبح بود. بار اول كه جواب ندادم. ولي بار دوم گوشيمو برداشتم و بعد از سلام و احوال پرسي بهم گفت كه سينا خيلي خسته ام؛ رضا هم خونه نيست رفته سر كار. ميشه بياي يه كم ماساژم بدي؟!!!!! منم از خدا خواسته مثل برق و باد خودمو رسوندم اونجا. اما اين بار يه اتفاق تازه و جالب افتاد كه اگه دوست داشتين واستون مي نويسم.
دوستان اگه طولاني شد منو ببخشن. آخه نمي شد كه با حذف جزئيات داستان رو آبكي كنم. واينكه بار اولم بود داستان مي نوشتم؛ زياد وارد نبودم. به بزرگي خودتون ببخشين. راستي نظر يادتون نره. اگه خوب بود بازم بنويسم و اگه بد بود ديگه وقتتونو نگيرم.
مرسي از همه كه وقتشونو صرف خوندن داستانم كردن.

Date: March 19, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published.