از بوسه تا سکس با عشقم

0 views
0%

سلام دوستای عزیز این اولین داستانمه من مهشید هستم وامروز اولین قسمت داستانمو با عشششششقم طاها مینویسم قدم162و وزنم60 قد طاها180و وزنش80 حدودا عضو نیستم اما2ماهی میشه به شهوانی میام این داستانم یکی از خاطراتمونه واقعیه با کمی آب وتاب امیدوارم خوشتون بیاد از تاکسی پیاده شدم سرم گیج میرفت خیلی کلافه بودم از خودم دلگیر بودم خجالت میکشیدم از یه طرف شوق دیدار و از یه طرف عذاب وجدان داشت دیوونم میکرد خیانت به اعتماد پدر ومادرم تو اعماق فکر بودم که طاهارو دیدم اومده بود دنبالم که مثل همیشه بریم گردش اماایندفعه فرق داشت چون کلید خونه ی خواهرشو که خالی بود همراهش آورده بود دلم میلرزید میترسیدم اونم کلی قربون صدقم رفتو مثل همیشه با عشقش آرومم کرد راه افتادیم سمت خونه با طاها فامیل بودیم اما اون شهرستان زندگی میکرد وماهی 1بار میومد دیدن من اماخونه ی خواهرش تهران بود تاحالا جز گرفتن دستام کاری نکرده بودیم اما رسیدیم به خونه ورفتیم داخل خونشون طبقه4بود اونم بدون آسانسور مردم تا رسیدیم رفتیم داخل و من خونه رو میدیدم که گفت بیا بشین رومبل رفتم چون به بهونه ی کتابخونه میومدم بیرون با مقنعه بودم گفت مقنعه تو در بیار گلم گرمت میشه نه راحتم مهشیییید واسه اینم اصرار کنم گلم با صدای کلفت ومردونش آخه آخه بی آخه پاشو مانتوتم درار گلم من وتو عاشقیم محرمیم با کمی دودلی مقنعه و مانتومو درآوردم یه سارافون سفید وشلوار جین مشکی تنم بود موهامم بسته بودم واز جلو پف داده بودم اونم پیرهنشو درآورد با یه رکابی کنارم نشست لبتابشو آورد تا عکساشونو نشونم بده وسرگرم شیم سرگرم بودم که بهم نزدیک شد داغی پاهاشو کنار رونم حس کردم اما به روی خودم نیووردم کم کم دستشو انداخت دور گردنم گفتم نه عشقم نمیخوام گناه کنم همینطوری دارم از اعتماد مامان و بابام عذاب میکشم نمیتونم سنگینیه گناه و به دوش بکشم از کجا معلوم به هم برسیم خدایا اشکم درومد نه زندگیم گریه نکن کدوم گناه فقط تو آغوشم باش همین میدونم ماله همیم آخه بابام هیسسسس آروم باش زندگیم لبتابو خاموش کرد محکم بغلم کرد تو بازوهاش گم شدم خییلی گرم بود چند دیقه ای تو بغلش بودم و بعد صورتمو بلند کرد گفت مهشیدم خیلی دوست دارم آغوشت آرامش کامله منم آرومم عشقم میخوام همینجا تو بغلت خوابم ببره نه گلم اول پاشو بریم ناهار بخوریم الان سرد میشه پیشونیمو با لبای داغش بوس کرد ومحکم تو بغلش فشارم داد غذا 2پرس جوجه گرفته بود سفره انداختیم و روبروی هم نشستیم غذا خوردیم بعد جمع کردیم باز رفتیم رومبل ماهواررو روشن کرد و پی ام سی رو گرفت آهنگ همدم معین پخش میشد کنارم هستی و بازم دلم تنگ میشه هر لحظه خودت میدونی عادت نیست فقط دوست داشتنه محضه بعدش گفت مهشید آرزومه کنارم دراز بکشی وبغلت کنم بیا بخواب بغلم نه اصلا دلم نمیخواد خوب الانم بغلتم دیگه بدون توجه بغلم کرد وگذاشتم پایین اومدم پاشم اما با یه نگاه عاشقانه ومصمم خوابوندم خودمم نرم شده بودم یه دست به موهام کشید تو چشمام نگاه کرد واییییییی عاشق نگاهشم عاشق چشای مشکی ومغرورش بعد خودم طاقت نیووردم و دستمو انداختم روشونش اونم سریع بغلم کرد صورتمو فشار داد رو سینش تو بغلش بازم اشکم درومد و اونم محکم تر فشارم میدادو حرفای عاشقانه میزد حدود نیم ساعت فقط بغلم میکردو بدنمو بو میکرد چه عطری داره تنت مهشیدم کاش این آغوش هرچه زودتر همیشگی بشه آره عشقم فقط خدا کمکمون کنه خداکنه دانشگاه قبول شم وگرنه بابام قبول میشی من بهت ایمان دارم آره ولی دلتنگی نمیذاره بخونم فقط3ماه مونده گلم نترس من که اصلا نخوندم قبول شدم چه برسه به تو که همش پای کتاباتی آره همش اومدم ادامه بدم که نذاشت وباز بغلم کرد بعد باز پاشد وآروم دستمو گرفت وبوسید کنارم دمر خوابید ودستمو مالید آروم سرشو جلو آوردو پیشونیمو بوس کرد بعد آروم لپمو بوس کرد و نگام کرد ومنتظر عکس العمل من بود عشق منی مهشیدکم الهی فدای چشمای قشنگت بشم که دیوونم کرده من فقط با سکوت تسلیم شده بودم اونم لباشو آروم گذاشت رو لبامو مکث کرد اولین بارم بود دلم غش رفت واحساس خیسی میکردم تو شرتم بعد آروم لباشو از هم باز کردو لبامو خیس کرد و شروع کرد به خوردن لبام اولش چندشم شد ولی کم کم خوشم اومد فقط لبامو میخوردو من بازوشو گرفته بودم و بی حرکت لذت میبردم حس جدیدی بود هردومون داغ داغ شده بودیم صورت طاها قرمز شده بود وچشاش خیلی وحشی شده بود طاها آروم باش صورتت قرمز شده پاشو عشقم حرفمو قطع کردو باز بغلم کردو وحشیانه و با حرص لبامو میک میزد دستشو برد سمت کمرمو از زیر پیرهن بدنمو لمس کرد وااااای جووونم چقد بدنت لطیفه عشقم مثل پوست بچه هاس دیگه کاملا خوابیده بود روم که ترسیدم و بلند شدم کافیه طاها کافیه دیگه نمیتونم نمیخوام جان مهشید کافیه بیا یه کم آب بخوریم دیره باید بریم الان بابام میاد دمه کتابخونه دنبالم پاشو قربونت حالم خیلی بد بود دلم میخواست گازش بگیرم اما میترسیدم به هم نرسیم و با خاطراتش عذاب بکشم واسه همین دیگه ادامه ندادم تا چند وقتم از لب دادن جلو نمیرفتیم اونروز بعداز اینکه آب خوردیم ازش خواستم بریم بیرون اونم انگار نمیخواست بهش فشار بیاد قبول کرد و با تاکسی رسوندم کتابخونه اونروز اصلا با بدنم اونجاشو حس نکردم اما میدونستم باید صاف شده باشه و اون باید ارضا بشه ولی بعد تو اس ام اساش گفت زیر دلم درد میکنه و از اون به بعد مابارها تو موقعیت های مختلف همو میبوسیدیم و این روال ادامه داشت تا 2هفته بعد کنکور که با خانوادش اومدن تهران واسه صحبت مخفیانه در مورد من وطاها با مامانم و من وطاها چیزای جدیدی رو تجربه کردیم ادامه دارد البته اگه خوشتون اومد منتظر نظرها و انتقادای زیباتون هستم نوشته

Date: August 23, 2018





Leave a Reply

Your email address will not be published.