از پشت پرده

0 بازدید
0%

برداشتی آزاد از یک ماجرای واقعی کلید انداختم و در اون خونه داغون رو باز کردم از یه چیز این کار اگه تنفر داشته باشم این خونه های امن شه همه تو محله های خراب و داغون که جرات نمی کنی پا بزاری توش ولی چاره ای نبود باید امشب اعلامیه ها و گزارش ها رو می رسوندم دست علی از ترس سوسک هایی که تو حیاط وول می زدن از کنار دیوار خودم رو به در ورودی رسوندم علی گفته بود یه اتاق شبیه انباری پشت پذیرایی هست که یه پرده جلوش آویزوونه پرده که چه عرض کنم یه پتوی داغون که از چند جا سوراخ بود پشت اون مثلا پرده یه صندوق پیدا کردم زانو زدم و شروع کردم به دسته بندی که صدایی از حیاط شنیدم قلبم اومد تو دهنم کسی از بچه ها قرار نبود بیاد پس این صدا مال یه غریبه است خدا رو شکر که به خاطر ترس از سوسک با کفشام اومده بودم تو اتاق سریع پتو رو که یه کم کنار رفته بود صاف کردم و خودم رو پشتش مخفی کردم و نفسم رو حبس کردم صدای پا نزدیک در ورودی شد و شنیدم که کسی یا کسایی وارد شدن دستم رو گرفتم جلوی دهنم تا نفس نفس ام بیرون نره یه صدایی گفت بفرمایید قلبم ایستاد اگه به چشمام که از سوراخ ریز پتوی پاره به اون صورت آشنا دوخته شده بود اعتماد نداشتم صداش رو از میون هزاران صدا تشخیص می دادم اون صدای گرفته از سیگار خش دار خشن و در عین حال آروم و تاثیرگذار همون صدایی که منو به پشت این پرده پاره کشوند می خواستم بپرم بیرون می خواستم بگم دلم تنگته که یه هفته است ندیدمت ولی با صدای لطیفی که گفت مرسی سرجام خشک شدم با یه دختر بود یه هفته بود ماموریت بود و حالا با یه دختر اومده بود اینجا موندم تکون نخوردم زل زدن از اون سوراخ کوچیک که همه چی رو نشون نمی داد خیلی سخت بود ولی همه تن چشم شده بودم به اون ابروهای مثل همیشه درهم و اون صدای آروم که مثل روز اولی که برای من حرف می زد همونا رو طوطی وار برای اون دختر می گفت نمی دونم چرا نرفتم بیرون نمی دونم چرا ترجیح دادم اون پشت باقی بمونم تکیه دادم به دیوار و گوش دادم به اون صدای آروم جونم حسی تو قلبم چنگ می انداخت می دونستم کارش چیه می دونستم من نفر اول و آخر نبودم ولی دل که این چیزا حالیش نبود می خواستم اگه اولی نبودم آخری باشم حداقل سلسله مراتب رو گفته بود و رسیده بود به شرح وظایف دختر دیگه آخراش بود باید تموم می کردن و می رفتن خوب متوجه شدی اینایی که بهت گفتم بله خوبه و اما نکته آخر در مورد خطرای کار برات گفتم احتمال اینکه هر کدوم از ما گیر بیافتیم خیلی زیاده مخصوصا با شلوغی های اخیر ولی خطر گیر افتادن زنا کمتره و وقتی دستگیر بشن خطرش بیشتر نفهمیدم ببین به شما زنا کمتر شک می کنن ولی اگه گیر بیافتین احتمال اینکه بتونن به حرفتون بیارن زیاده منظورتون شکنجه است هم اون و هم چیزای مثل اون مثل چی شماها زن اید هزار راه دارن برای به حرف آوردنتون که تو جزوه ای که بهت دادم اکثرش نوشته شده ولی چیزی که اون تو نوشته نشده برمی گرده به جنسیت ات یعنی چی راحت ترین راهی که برای به حرف آوردنتون دارن تهدید به تجاوزه نفس من و دختر با هم حبس شد آروم دوباره خودم رو کشوندم پشت سوراخ دختر با لپای گل انداخته سرش رو انداخته بود زیر اما هومن آخ هومن کمی نزدیک شد بهش دستش رو گرفت چونه اش رو داد بالا و گفت ببین همینه تویی که از حرفش هم واهمه داری وای به روزی که واقعا برات پیش بیاد دختر سعی می کرد نگاهش رو به هر جایی بده غیر از صورت و چشمای هومن هومن محکمتر چونه اش رو گرفت گوش کن باید این ترس بره باید این نگاه این وحشتی که تو چشاته بره وگرنه می شی طعمه راحت دختر با صدای لرزونی گفت خوب خوب این برای هر دختری ترسناکه ولی وقتش که برسه وقتش همین الانه باز هم هر دو جا خوردیم هومن عقب کشید و شروع کرد به درآوردن کاپشن سبزش لرزیدم نه از سرمایی که تو همه خونه پیچیده بود و منشاء اش هم پنجره شکسته اتاق بود از نگاه هومن از نگاه دختر و از اتفاقی که داشت می افتاد هومن نشسته بود روبروم روی مبل سلطنتی ای که همیشه پدر روش می نشست برای اولین بار می دیدم که خیلی راحت نیست و از اون اعتماد به نفس همیشگی خبری نبود و این لبخند به لبم می آورد تو این خونه تو خونه خودم که با هزار زور و زحمت کشونده بودمش اونجا دیگه من ملکه بودم دیگه من بودم که فرمان می دادم چای داغ رو گذاشتم رو میز کنار دستش و خودم هم نشستم صندلی کناری با چشمای باز داشت به تابلوها به کلکسیون چاقوهای پدرم به بادبزن های مادرم و عکس بزرگ خانوادگی مون نگاه می کرد نمی دونستم انقدر پولدارین خیلی هم پولدار نیستیم پوزخند زد اگه اینجا راحت نیستی چای تو بخور بریم اتاق من اونجا ساده تره باز هم پوزخند زد دستش رو گرفتم و دلم خواست که دخترانه خرجش کنم لی لی کنان برم طرف پله های طبقه دوم برگردم بهش بخندم دستش رو تکون بدم و کارایی رو بکنم که قبلا هیچ وقت جلوش نکرده بودم می خواستم تو این خونه من یه زیردست سازمانی براش نباشم یه دختر باشم یه زن می خواستم نگاهش بهم فرق کنه اخماش مثل همیشه تو هم بود ولی اعتراضی به رفتارام نکرد و این عجیب بود همیشه به کوچکترین چیز به تغییرای کوچیک مثل رد رژ مثل سبک راه رفتنم به نگاه های خندونم تذکر می داد و این خوب بود خوب بود که اینجا فرق داشت می خواستم فرق داشته باشه نگاهی به اتاق دخترونه ام انداخت و زیر لب گفت ساده خندون نشستم روی تخت و نگاش کردم که به همه جای اتاق سرک کشید طرف کتابخونه رفت و شروع کرد عنوان ها رو خوندن اکثرش کتابایی بود که خودش معرفی کرده بود و خوندنشون جزو وظایفمون ولی تو یه قسمت دیگه اونایی که خودم دوست داشتم بود عاشقانه های روز مجله های زرد با اخم یکی دو تاشون رو درآورد و شروع کرد ورق زدن یه جاهایی صبر می کرد و چند خطی می خوند و پوزخند می زد برام مهم نبود بهش گفته بودم از اینا گفته بودم بعضی وقتا چیزای دیگه دلم می خواد همیشه جوابش این بود زیاد غرق حزب نشدم که این چیزا هنوز جذبم می کنه باید خودم رو تمام و کمال در اختیار حزب بزارم و حالا او ن اینجا بود و من عزمم جزم برای دادن همه خودم از پشت خودم رو بهش چسبوندم و دستم رو دورش حلقه کردم خشک شدنش رو فهمیدم چی کار داری می کنی هیچ چی فقط بغلت کردم دستام رو از دورش باز کرد و به طرفم برگشت از این لوس بازی ها خوشم نمیاد می دونم پس چرا نذاشتم ادامه بده دوباره دستام رو دور گردنش حقله کردم و خودم رو چسبوندم بهش سیندخت هووووم کلافه سعی کرد منو از خودش جدا کنه ولی این بار به این راحتی نبود ولم کن دختر نه هومن بزار یه دقیقه فقط بزار برم ای بابا بعد با خشونت دستام رو باز کرد و هلم داد عقب نتونستم تعادلم رو نگه دارم و افتادم رو تخت کمرم خورد به تیزی تاج تخت و نفسم رفت نفهمید چون داشت می رفت سمت در تو یه لحظه برگشت دوباره دعوام کنه که قیافه ام رو دید نگران پرید طرفم چی شد درد کمرم نمی ذاشت جواب بدم یه لحظه فقط یه لحظه از ذهنم گذشت منی که انقدر در مقابل درد ضعیفم چطور پا تو این راه گذاشتم کنارم روی زمین زانو زد فهمید کمرم طوری اش شده دستم رو از کمرم برداشت و خودش شروع کرد به مالیدن آخه اعصاب واسه آدم نمی زاری چی بگم بهت دختر خوب چرا یه کاری می کنی براق شدم تو صورتش چی کار کردم ها چی کار کردم یهو عصبانی شدم دلم گرفت از این بی اعتنایی هاش عادت داشتم به محل نذاشتن ها ندیدن ها ولی دلم می خواست حالا که تو اتاقم بود حالا که جایی بود که شبا رو با یادش صبح می کردم یه کم فقط یه کم فرق کنه خواستم بلند شم که کمر راست کردن همون و آخ گفتن همون دستم و گرفت و نشوند رو تخت بیا بشین یه دقیقه می شه فقط سه ثانیه آروم بگیری مانیفست های علی تو کشوی کتابخونه است یه چند تا نوار هم هست مگه نگفتم اینا رو خونه نیار شد دیگه زیر لب غر زد شد دیگه دست آخر سر هممون رو به باد می دی با این ندونم کاری ها رفت طرف کتابخونه و جزوه ها و نوارها رو برداشت تو خوبی آره من دیگه می رم باشه کاری نداری نه تعجب کرده بود من عادت به یه سیلابی حرف زدن نداشتم اصلا منو بدون حرف یادش نبود می گفت روز اول که تو مهمونی خونه ماندانا دیده پیش خودش فکر کرده یه جوری دهنم رو ببنده بس که من حرف زده بودم و نذاشتم رو ماموریتی که به خاطرش اومده بود تو مهمونی تمرکز کنه آخرم مجبور شد با بوسه خفه ام کنه که شدم بلای جونش رفت طرف در ولی دودل بودنش رو می فهمیدم سرم رو برگردوندم طرف پنجره که مثلا قهرم کنارم نشست روی تخت ببینمت قهری مثلا آره خنده آرومش رو شنیدم انقدر کم می خندید که ذوق زده برگشتم طرفش نگاه منو که دید خنده اش رو جمع کرد چی شد انقدر زشتم که خنده ات رو خوردی چی بگم بهت آخه منو دیوونه می کنی با این بچه بازی هات آره می دونم هزار و سیصد و پنجاه و هفت بار گفتی من بچه ام گوشه لباش برای یه لبخند دیگه می رفت بالا که سریع جای اولش برگشت ببین دختر روز اول گفتی می خوام بیام تو این کار گفتم ماله این کار نیستی دفعه هزارمه دارم بهت می گم هنوز کاری غیر از پخش اعلامیه و اینا نکردی غیر من و علی هم کسی رو ندیدی پس همین الان که می تونم ردت کنم بری خودت ردم کنی برم مثل یه جنس بنجل دست دوم یه کلفت بی عرضه یا هیس اخم کرد بفهم چی دارم می گم من اگه تو این کارم هزار و یک دلیل دارم تو من فقط یه دلیل دارم اونم تویی کلافه بلند شد دستش رو تو هوا گرفتم هومن تو رو خدا یعنی تو هیچ وقت ببین می دونم تو گروه نباید حرف از عشق و عاشقی باشه ولی نمی شه من و تو هم مثل سعید و سمیرا حزبی ازدواج کنیم به خدا من دختر خوبیم دوباره نشست کنارم و بازوهام رو محکم گرفت حالیت نیست اصلا می دونی چی داری می گی بهت گفتم من آدم زندگی زن و شوهری نیستم نگفتم گفتم روی من غیر از مقام ارشد هیچ حساب دیگه ای باز نکن نگفتم نگفتم خودت رو بکش بیرون از این زندگی کوفتی ما بفهم سیندخت من ع ا ش ق ت نیستم دوستت ندارم فهمیدی یا این بار یه روش دیگه رو امتحان کنم زل زدم بهش با چشمایی که اشک توش پر بود ولی نمی چکید دلم می خواست اون اشکا رو پاک کنم تا راحت تر ببینمش ولی دستام تو چنگالش اسیر بود خودم رو کشیدم جلو و لبام رو گذاشتم رو لبش اون قدر شوکه بود که حرکت نمی کرد منم فقط محکم لبم رو فشار می دادم و جرات نداشتم چشمام رو باز کنم یه حرکت ناخودآگاه بود و هیچ حس شهوتی توش نبود فقط محکم فشار دادن لب دستاش آروم از روی بازوم اومد بالا سرم رو گرفت موهام رو لاله گوشم رو کنار گونه ام و بعد محکم لباش رو باز کرد و تقریبا لبام رو بلعید چشمام رو فشار دادم و ناخودآگاه ناله ای از دهانم بیرون اومد یهو متوقف شد شوکه منو ا ز خودش جدا کرد سریع جزوه ها و نوارها رو برداشت و صدای گام های شتابزده اش رو که فرار می کرد شنیدم صدای آخ خوشحالی خودم با ولو شدنم روی تخت بعد اون هیچ وقت اشاره ای به اون روز نکردیم کارهای مهمتری بهم سپرده شد و من سعی کردم دیگه تو چشمش بچه نباشم تا دوباره بتونم یه بار دیگه هم که شده طعم اون لبا رو بچشم و حالا حالا منجمد شده گوش سپرده بودم به ناله های دختر به نفس زدن های هومن به صداهای نامفهوم قرار نبود این فقط شکنجه دختره باشه منم باید شکنجه می شدم من احمق نفهم بچه باید چشم می دوختم از اون سوراخ کوچیک حتی پلک هم نمی زدم که یک صحنه رو از دست بدم نفس خیلی وقت بود که نمی کشیدم پلک خیلی وقت بود نمی زدم بزرگ شدم تو اون ساعت چند ساعت بود چند ساعت گذشته از دلداری هومن از گریه های دختر از رفتنشون مثل یه شبح وظیفه ام رو انجام دادم و برگشتم خونه و با چشمای باز تا خود صبح خواب دیدم فرداش کلاس خیاطی رو پیچوندم و به بهونه دل درد همیشگی خوابیدم مادرم گفت سمیرا زنگ زده که چرا کلاس نرفتم اهمیت ندادم تمام هفته بعد رو به زور از علی کارهایی خواستم که نباشم که نبینمش که صداش رو نشنوم که اگه می شنیدم مثل اون شب عق می زدم ولی تو جلسه آخر ماه نمی تونستم نرم و اون هم مطمئنا اونجا بود هر کاری کردم نباشم بهونه آوردم پدرم اجازه نمی ده که مسخره بود علی می دونست چقدر آزادم گفتم سمیرا همه چیز رو بهم می گه ولی گفت نه باید خودت باشی چون قراره تقسیم وظایف جدید بشه می گفت هومن از ماموریت برگشته و یه چیزایی تغییر کرده رفتم نشستم سر پایین انداختم و گوش دادم اون از کارهایی که باید انجام میدادیم حرف می زد و من فقط صدای نفس می شنیدم اون دستاش رو تکون می داد مثل همیشه موقع حرف زدن و من فقط حرکت کمرش رو می دیدم ناخودآگاه نگام بهش افتاد و تعجب رو توش دیدم انقدر که همیشه زل می زدم و حرفاش رو می بلعیدم داشتم فکر می کردم خودم پیشش برم و پیشنهاد اون موقع که ردم می کنه برم رو خودم بگم ولی نمی تونستم باهاش تنها بمونم جلسه که تموم شد جزوه ها که داده شد وظایف که گفته شد خیز برداشتم فرار کنم که صدام کرد سیندخت شما بمونید کارتون دارم لرزون موندم تا وقتی فقط خودش موند و علی علی رفت کنار میز و سرش گرم ورق ها شد و اون نزدیک من خیلی نزدیک انقدر که نفسهاش رو حس کنم وحالم بد بشه ایستاد طوری شده نه نبودم اتفاقی افتاده چیزی شده کسی چیزی گفته کی باید چیزی بگه مگه چیزی هست که نباید بدونم لبخند زد زیاد خیلی چیزا هست که تو نباید بدونی مثل دخ لبم رو گاز گرفتم اگه سیندخت چند ماه پیش بودم بی برو برگرد اون روز خودم رو می انداختم بیرون از پرده اگه سیندخت چند ماه پیش بودم الان حتما بهش می گفتم که می دونم غیر از دستور دادن به ماها چه کارهای دیگه ای هم نمی کنه بارها بعد از اون روز فکر کردم کدوم یکی از دخترایی که الان تو گروه بودن رو به اون خونه برده و دیوونه شده بودم سارا سمیرا چند نفر دیگه اصلا این چه کاری بود خودش خواسته بود یا دستور بالا بود اگه دستور هم بود چطور تونست این کار رو بکنه چرا با من این کار رو نکرد هزار تا سوال دیوانه کننده مثل هیچ چی من برم نه بمون فکر کنم امروز حواست پرت بود نفهمیدی کارات فرق کرده مگه فرق کرده حواست کجا بود به چی فکر می کردی که نگامم نکردی پس فهمیده بود پوزخند زدم مشکل خانوادگی ما اینجا مشکل آره می دونم رئیس اینجا مشکل خانوادگی نداریم خانواده دین ملت کشور همه چیز ما خلاصه می شه در حزب شروع کردم ردیف کردن شعارها با تعجب بهم نگاه کرد چته تو سیندخت چند ماه پیش بغض می کرد و می گفت از دست تو دارم دق می کنم بهم بگو همه اونی که دیدم کابوسی مثل کابوسهای جداشدن از تو و دستگیر شدنته سیندخت الان سر پایین می اندازه و می گه هیچ چی دوباره بگو وظایفم رو و اون با چشمای متعجب ابروهای درهم با صدایی آروم تر از همیشه که کلافه ام می کنه برام گفت مسئولیت چند تا دختر و پسر دبیرستانی و بخشی از آموزششون به عهده منه یادم اومد می خواستم بهش چی بگم حرفش رو قطع کردم می خواستم یه چیزی ازت بخوام بگو چند ماه پیش همون موقع که اومدی خونمون فوری گارد گرفت پوزخند زدم باکرگی دختری رو با اخم و بدون احساس ازش می گرفت ولی از خاطره بوسیدن من فرار می کرد اون موقع یه پیشنهاد بهم دادی من پیشنهادی ندادم می خواستم داد بزنم نمی خوام منو بگیری کثافت می خوام ازت فرار کنم نامرد گفتی اگه بخوام می تونی ردم کنی برم اخم غلیظی کرد و زل زد بهم چند ثانیه هیچ چی نگفت و کنکاش کرد تو چشمام پس واقعا من نبودم اتفاقی افتاده این حرفا دیگه چیه باید می گفتم اتفاقا با حضور تو افتاد و با وجود من پشت یه پرده سوراخ فکر نمی کنم دیگه بتونم ادامه بدم خونه خاله است مگه اون موقع که گفتم هنوز می شد الان که هزار و یه نفر دیدنت جلسه میای ماموریت می ری فکر کردی به همین راحتی می شه گفت خداحافظ اگه تو بخوای میشه و اگه نخوام هومن خفه شو علی بیا اینجا ببینم علی خودش رو رسوند بحث می کرد که چی شده اونم اظهار بی اطلاعی می کرد من اصرار می کردم اتفاقی نیافتاده و علی حیرون کارای ما بود فردا میام خونتون باید مفصل حرف بزنیم نه اونجا نه چشماش رو ریز کرد منی که بعد اون روز هر بهونه مسخره ای رو می آوردم برای کشوندن دوباره اش به خونه می گفتم نه فهمید ایراد از کجاست فهمید ایراد خودشه اخم کرده بود و از عصبانیت نفس نفس می زد پس می ریم خونه امن خیابون وااااای نه نه همون بریم خونه ما این بار دیگه چشماش معلوم نبود از پشت اخمش هراسم رو دید نگاهم رو دید و انگار جرقه ای تو ذهنش زده شد چشماش باز شده بود هیچ چی نمی گفت مضطرب بود قرار فردا صبح که مامانم می رفت بیرون رو گذاشتیم و من اون شب از اضطراب فردا پلک نزدم آروم گرفته بودم کنارش رو بازوم بلند شدم و با انگشت رد زخمای تنش رو دنبال کردم سر جلو بردم و داغ سینه اش رو بوسیدم با چشمای بسته لبخند زد دردت به جونم آخ چی کشیدی عشق اساطیری من دست بردم و موهای تنک شده اش رو نوازش کردم موهایی که روزگاری آرزوم شونه کردنشون بود حالا دیگه نبودن حالا دیگه مویی نمونده بود تا زخم کنار شقیقه اش رو بپوشونه چشم باز کرد چشمها هم همون نبود اخم همون بود ولی چشمها انقدر چیزها دیده بود و توی خودش دفن کرده بود که عمق اش معلوم نبود دیگه لذتی از عمیق شدن تو اون سیاهی ها نمی بردم بس که درد توش بود سر جلو بردم و چشماش رو بوسیدم می گن بوسیدن چشم دوری میاره بزار بگن آره بزار بگن دور نمی شم دیگه ازت تلخندی زدم دست دراز کردم و لباسام رو برداشتم با لبخندی ناب که روزگاری دور آرزوم بود دراز کشیده نگام می کرد من باید برگردم هتل زودتر تسویه کن برگرد باز هم فقط لبخند زدم با دست موهام رو مرتب می کردم که نیم خیز شد و دست انداخت تو موهام و با اشتیاقی غریب بوسید لبامو بغضم رو قورت دادم همراهش شدم جلوی در اتاق بودم که صدام کرد سیندخت برنگشتم چون می ترسیدم بغض خشک شده و باد کرده گلوم رو ببینه جانم زود برگرد طاقت ندارم سری تکون دادم و فرار کردم از واقعیت از شیرین ترین واقعیت به سمت تلخ ترین ها وقتی سوار تاکسی می شدم سر بلند کردم و چشمای نگرونش رو دیدم از پشت پنجره وای تا هتل مرور کردم و زار زدم از لحظه ای که به جای باز کردن در خونه به روی هومن مامورا در رو شکوندن و منو بردن تا همین امروز که تو پارک روبروی هتل بعد سالها دیدمش یاد صداش افتادم که با درد صدام کرد یاد آغوشی گرم و محکم که جایی برای حرف نذاشت از لالمونی گرفتن خودم و از دردگویه های هومن از اینکه خوشحاله من زنده ام که جوون به در بردم اینکه سالها دنبالم گشته همه دنیا رو و حالا اینجا تو قلب شهر عشاق پیدام کرده هولِن از چشمای قرمزم پرسید و فقط گفتم باید عجله کنیم تا به پرواز برسیم گفت هنوز وقت داریم ولی گفتم باید چند تا چیز بخرم تو لابی دست هومن رو محکم گرفته بودم تا باز شیطنتش گل نکنه و منتظر هولن بودم که دیدمش از در هتل وارد شد با چشمهایی فهمیده به من به هومن کوچیک که دستاش تو دستم بود به هولن که سمتم اومد و دست انداخت دور شونه ام نگاه کرد و دور شد نمی تونستم همینطوری بزارم بره هومن رو سپردم دست پدرش و دویدم جلوش پیچیدم نتونستم نتونستم بگم اینبار نوبت تلخند اون بود می فهمم دست دراز کرد صورتم رو نوازش کنه که یاد واقعیت پشت سرمون افتاد و دستاش افتاد برو سیندخت خاطره امروز برام بسه تا آخر عمر گریان نالیدم برای من نیست قربون اشکات اسم اش چیه هومن چشماش برق زد اینبار مقاومتی نکرد برای نوازشم و محکم بغلم کرد فقط یه چیزی رو همیشه یادت باشه اونی که اول عاشق شد من بودم و اتفاقات اون خونه امن دستور بود و منم ابله زار زدم و جدا شدیم نوشته

Date: February 23, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.