بازگشت سمیر ۱

0 بازدید
0%

هوا داشت رو به تاریکی میرفت ماشین رو کنار خیابون پارک کردم چهره خودم رو تو اینه نگاهی کردم خب طبق معمول ذوق زده بودم تا بعد از دو سال پل تاریخی شهرم رو ببینم دفعات قبلم همیشه کارم این بود دیدن سی و سه پل و انرژی خالصی که میتونست تکمیل کننده این روزای خرابم بشه از ماشین پیاده شدم و نفس عمیقی کشیدم ریه هام جانی دوباره گرفتن اخ که چقدر دلتنگ این حس شده بودم از خیابون گذشتم و رفتم به سمت پل چراغ های سی و سه پل عظمت خاصی در تاریکی شب بهش میدادن و این بود صاتع دهنده انرژی کل یک شهر روی پل جمعیت زیادی در رفت و امد بودن تقریبا وسط های پل رسیدم ایستادم و خوب نگاه کردم دلم میخواست داد بزنم و بگم عاشقتم اصفهان عاشقتم شهر عاشقان دلم برای شب های اصفهان تنگ شده بود دلم برای دوستانم تنگ شده بود دلم برای این جمعیت تنگ شده بود مردمی با هزاران مشکلات و دغدغه های فکری ولی با این حال به شهر عشق می ورزیدن چند دقیقه ایی روی پل پیاده روی کردم و رفتم به سمت خیابون نظر خیابونی که نوجوانی هام در اون سپری شده بود و هزاران خاطره ازش داشتم دلم برای بستنی هاش لک زده بود رفتم به سمت فروشنده و گفتم یه بستنی قیفی بهم بده بستنی رو گرفتم و برگشتم که برم سمت رودخونه دو سه تا پسر بچه قد و نیم قد کنار خیابون ایستاده بودن و داشتن بهم نگاه میکردن از سر و وضعشون پیدا بود بچهای کار هستن با دیدنشون کمی ناراحت شدم رفتم به سمتشون خم شدم و گفتم بستنی میخواین پسربچه که جثه کوچکتری نسبت به دوتای دیگ داشت با یه لهجه شیرینی گفت عمو میشه بهمون پول بدی بستنی بخریم میدونستم اگه بهشون پول بدم امکان نداره بستنی بخرن گفتم بیاین دنبالم به صندلی های توی پیاده رو اشاره کردم و گفتم اینجا بشینین رفتم به سمت فروشنده و گفتم جناب به این بچها بستنی و کیک بده حسابشم همین الان میکنم نگاهی به پشت سرم انداخت و گفت به اینا رو نده اقا اینا همیشه اینجان کارشون همینه نگاه عصبی به فروشنده کردم و گفتم شما کاری به این کارا نداشته باش همین الان بهشون بستنی رو بده اینم پولش بقیشم انعام بچها برگشتم که از مغازه خارج بشم خوردم به یک خانم بستنی قیفی از دستم افتاد روی زمین خم شدم که جمعش کنم فروشنده گفت دست نزن میگم تمیزش کنن خب بهتر این نمیشد یعنی اومده بودم یه بستنی بخورم سری تکون دادم و برگشتم رو به خانومه که معذرت خواهی کنم چقدر قیافش اشنا بود شروین دستاشو باز کرد و پرید تو بغلم شوکه شده بودم از دیدنش یکی از بهترین دوستان دانشگاهم بود دختری با وقار و شوخ طبع اخ که چقدر دلم براش تنگ شده بود از هم جدا شدیم حالت چهرشو ناراحت کرد و با صدای بچه گانه گفت پس اینطوریه دیگه از این به بعد باید بچرخم تو خیابونا تا ببینم اقا تشریف فرما شدن یا نه خندیدم و گفتم اینجا نمیشه ایستاد برو بیرون الان میام برگشتم رو به فروشنده و گفتم دوتا بستنی سنتی بده بستنی ها رو گرفتم و اومدم بیرون چشمم خورد به بچها داشتن بستنی هاشون رو میخوردن چشمکی بهشون زدم و برگشتم که ببینم شروین کجاست کنار خیابون ایستاده بود رفتم پیشش و گفتم کجا داری میری گفت اینجا شلوغه بیا بریم تو ماشین گفتم برو بریم دیدم رفت به سمت یه ماشین شاسی بلند سفید بلند گفتم به به مبارک باشه خانم خندید و بلند گفت کادوئه سری تکون دادم و گفتم تو کادو گرفتنم شانس بعضیارو نداریم با خنده گفت عه پرو رو ببین نه اینکه اهل این کارایی تولد سینارو یادمه مستقیم به چشم هاش نگاه کردم و گفتم ادم به مرور زمان پیشرفت میکنه و اداب زندگی رو یاد میگیره حالا در ماشینو باز میکنی یا ترجیح میدی همین جا بشینیم خندید و گفت اصلا یادم رفت کجا میخواستیم بریم و دزدگیر رو زد رفتیم داخل ماشین بستنی رو بهش دادم خندید و گفت چه عادت مسخره ایه داری تو هر وقت اومدی اولین فکرت بستنی خوردن بوده ماهم که هویج حالا من به کنار بذار سینا بفهمه اومدی پریدم وسط حرفش و گفتم حق هم نداری بهش بگی میخوام سوپرایزش کنم یعنی میخواستم جفتتون رو سوپرایز کنم ولی خب نشد راستی چطوری منو پیدا کردی میخواستی بستنی بخری سوالم بد موقعه بود تازه یه قاشق پر بستنی گذاشته بود تو دهنش و نمیتونست حرف بزنه بستنی رو تند تند جوید و قورتش داد چشم هاش پر از اشک شده بود بستنی رو داد به من و شقیقه هاشو با دستش فشار میداد تو همون حالت گفت یا سوال کن یا بذار بستنیمون رو مثل ادم بخوریم خندیدم و گفتم تقصیر من چیه شما عجله داشتی جواب بدی دستشو مشت کرد و محکم زد تو سینم بستنی هارو گذاشتم روی صندلی عقب و گفتم الان تموم میشه نازک نارنجی سرشو گرفتم و اوردم به سمت سینم دست راستشو انداخت دور گردنم و با دست چپش دستم رو گرفت صورتمو نزدیک موهاش کردم بوی موهاش دیوانه ام کرد با دست راستم سرشو بیشتر قفسه سینم فشار دادم عاشق این دختر بودم یادمه اخرین باری که براش خاستگار اومده بود همین سه ماه پیش بود پسر یکی از شرکای کاری پدرش بود بهم زنگ زد و نظرمو خواست و من خیلی قاطع بهش گفته بودم هرجور خودت صلاح میدونی ولی زندگی مشترک چهارچوب خودش رو داره و باید بعضی از قوانینی که شاید خوشتم نیاد پیروی کنی و خیلی واضح بهم گفته بود وقت برای ازدواج زیاده فعلا خیلی ارزو ها دارم که بهشون برسم دوست داشتم خیلی از مسائل رو براش توضیح بدم اما اینکه خود ادم بهشون برسه لذت های خاص خودش رو داره و اینطوری برای زندگی کردن ارزش قائل میشه و زندگی بهاء پیدا میکنه سرشو از سینم جدا کرد و صاف نشست به چشم هام نگاه کرد و گفت مثل همیشه ارامش دهنده ایی خیلی خوشحالم که الان اینجایی خندیدم و گفتم خیلی خب حرفو عوض نکن چطوری منو پیدا کردی سرشو به سمت چپ کرد و گفت داشتم رد میشدم یه لحظه چشمم بهت افتاد که خم شده بودی و داشتی با اون بچها حرف میزدی اول همینجا توقف کردم و میخواستم ببینم چکار میکنی دیدم رفتی داخل مغازه پشت سرت اومدم خب پیاده ایی یا ماشین داری سری تکون دادم و گفتم ماشینو سمت انقلاب پارک کردم با تعجب بهم نگاه کرد و گفت تا اینجا پیاده اومدی گفتم چیزی راه نیست پیاده روی تو شب مزیت های خاص خودش رو داره دستشو مشت کرد و کوبید به قفسه سینم و گفت داری مثل سینا حرف میزنی نبینم بخوای ازش تقلید کنی که خودم میکشمت خندیدم و گفتم یدفعه دیگه بزنی عواقبش به عهده خودت این یک دو من منظور خاصی نداشتم به من چه در نبودم با سینا بیشتر گشتی حالا فکر میکنی من مثل اونم با همون حالت عصبی گفت زبون که نیست ماشالا ماشین رو نشون دادم و گفتم همین جا بزن کنار همینه جلوی ماشینم پارک کرد برگشتم به سمتش و گفتم برو به سمت رستوران سینا منم میام همونجا سری تکون داد و گفت مواظب باش اینجا رانندگی نمیکنن بیشتر شبیه پیست مسابقه است خندیدم و گفتم لازم نبود بگی هرطور که باشند عاشق این شهر و مردمانشم خندید و گفت باشه اقای عاشق جوجه رو اخر پاییز می شمارند میخواستم در ماشینو باز کنم که صدای زنگ گوشیم بلند شد تعجب کردم نیم نگاهی به سمت شروین انداختم و گفتم هیچ کس نمیدونه برگشتم این خطم دو ساعت نیست روشن کردم گوشی رو از جیبم بیرون اوردم با دیدن صفحه گوشی خشکم زد به سمت شروین برگشتم و گفتم این از کجا فهمیده و با حالت معنی داری بهش نگاه کردم منظورم رو فهمید و با ترس گفت بخدا من چیزی نگفتم نمیدونم از کجا فهمیده جواب دادم الو _الووو نکبت بی شعور مگه گیرم نیای همه رفیق دارن ما ته خیار داریم سلام سینا چطوری پسر خوبی پرید وسط حرفم و با طعنه گفت خیلی عالیم بهتر این نمیشم مگه ما هفته قبل حرف نزدیم نمیتونستی ادم وار بگی دارم میام خیلی از دستت ناراحتم بخدا خندیدم و گفتم حق داری سینا ولی قصدم چیز دیگه ایی بود با همون حالت طعنه امیز گفت به قصد و قرضت کار ندارم یکی طلبم و حتما جبران میکنم اینکارتو خندیدم و گفتم همیشه حق با شماست شروین با دست زد به بازوم و اهسته گفت چیزی از من نگو سینا گفت کجایی الان خونه ایی گفتم نه بیرونم دارم میرم خونه میخواستم امشب بیام پیشت گفت اره ارواح اون عمت تو گفتی و منم باور کردم به اون عجوزه بغل دستتم بگو دستم بهش نرسه حالا واسه من زرنگ شده نگاهی به شروین انداختم و گفتم اوکی بهش میگم شروین بیچاره رنگش پریده بود و بهم زل زده بود گفتم یک ساعت دیگ میام پیشت فعلا گفت زودتر بیا منتظرتم گوشی رو قطع کردم و گفتم تو حالت عادیشم چهارتا چشم داشت الان بیشترم شده فهمیده تو پیشمی میخواد بکشتت با ترس گفت واقعا از کجا فهمیده سری تکون دادم و گفتم خودمم نمیدونم ولی واسم جالب شده در ماشینو باز کردم و گفتم برو خونه بهت زنگ میزنم سوار ماشین شدم و به سمت خونه ام به راه افتادم دلم برای خونه تنگ شده بود برای تختم برای یک استراحت مطلق به دور از هزاران فکر پشت چراغ قرمز ایستادم خیره شدم به قرمزی چراغ صدای اهنگ از ماشین کناری نظرمو جلب کرد اهسته سرمو برگردوندم به سمت چپ یه ماشین پراید هاچ بک سفید بود شیشه اش پایین بود و دوتا دختر داخلش بودن دختری که به سمت راست نشسته بود به سمتم نگاهی کرد و چشمکی زد و گفت قیمتش چنده چیزی نگفتم و نگاهم رو به جلوم انداختم همون لحظه چراغ سبز شد سریع راه افتادم و با سرعت رفتم نگاهی به اینه انداختم دیدم پشت سرم با سرعت دارن میان سرعتمو کم کردم و دوباره از اینه بهشون نگاه کردم چند باری نور بالا انداختن که راهشون رو باز کنم اما همچنان با همون سرعت کم به راهم ادامه دادم خودمم از معنی کارم خندم گرفته بود از سمت راستم سبقت گرفتن و رسیدن بهم دختری که سر فرمون بود با دست اشاره کرد که شیشه رو بده پایین توجهی نکردم بلند گفت هوووی خیلی نفهمی برو خر سواریتو بکن بهم برخورد ولی نمیخواستم اولین شب برگشتم رو خراب کنم گاز دادم و با سرعت ازشون دور شدم سر کوچه رسیدم خونه از خیابون اصلی زیاد دور نبود ماشین رو کنار کوچه جلوی در پارک کردم و زنگ خونه بغلی رو زدم چند لحظه ایی طول کشید تا صدای طاهره خانم از ایفون اومد کیه گفتم سلام مادر سمیر هستم اومدم کلید رو ازتون بگیرم بنده خدا پشت ایفون با خوشحالی گفت سلام به روی ماهت مادرجون بیا داخل در رو باز کرد در رو باز کردم چراغ های حیاط روشن بودن و اقا جلال شوهر طاهره خانم تو حیاط کنار استخر نشسته بود و کتابی به دستش بود عاشق این زوج بودم زوجی که گذر عمرشون سرشار از موفقیت هایی بود مثال زدنی برای جوانان امروز زوجی که در تمام مراحل زندگی باهم بودن و این محبتی بود که در زندگی شاید نصیب کمتر کسی میشد به سمتش حرکت کردم تا منو دید لبخندی زد و دستانشو باز کرد و گفت سلام پسر عزیزم چطوری خوبی خودمو انداختم تو بغلش و صورتشو بوسیدم اخ که چقدر دلم براش تنگ شده بود برای حرفاش برای شعر خوندناش خوبی اقا جلال خیلی دلم برات تنگ شده بود _خوبم عزیزم شما چطوری پدر و مادرت کجان خوبن سری تکون دادم و گفتم ممنون اقا جلال خوبن سلام رسوندن طاهره خانم از در وردی سالن به سمت حیاط اومد و گفت خیلی خوش اومدی پسرم چیزی خوردی غذا اماده هست بیارم برات گفتم نه ممنون طاهره خانم تو راه غذا خوردم سیرم با همون صورت گرد و لاغرش لبخندی زد و گفت بیا عزیزم بیا بشین یه لیوان چایی برات بیارم گفتم نه ممنون باید برم اومدم یه دوشی بگیرم و لباسام رو عوض کنم باید برم کار دارم گفت باشه ولی منتظرت هستیم حتما بیا اینم کلید ها هفته ایی یکبار باغبون رو میفرستادم تا باغچه های خونه رو ابیاری کنه ملافه های وسایلم سه ماه پیش عوض کردیم لباساتونم گفتم ببرن بشون فکر کنم امروز صبح اوردنشون گفتم خیلی ممنون طاهره خانم خیلی ببخشید بابت این زحمت ها باشه که جبران کنم خندید و گفت منظورم برای جبرانش نبود پسرم خندیدم و گفتم اختیار دارین خیلی ممنون فعلا امری نیست اقا جلال گفت نه پسرم چیزی احتیاج داشتی حتما خبر بده برو به سلامت خداحافظی کردیم و رفتم به سمت در کلید رو انداختم توی قفل و در رو باز کردم تاریکی سنگینی کل حیاط رو گرفته بود نفس عمیقی گرفتم و گفتم سلام بهشت من ماشین رو اوردم داخل خونه برق ساختمون رو روشن کردم و به سمت در سالن به راه افتادم کلید در پیدا کردم و انداختم تو قفل در رو باز کردم و وارد سالن شدم بلند گفتم سلااااام چراغ هارو روشن کردم تمام خونه سفید شده بود از پله ها به سمت طبقه ی بالا به راه افتادم در اتاقم رو باز کردم چراغ رو روشن کردم روی مبل گوشه اتاق و روی تخت ملافه های سفید پهن شده بود ملافه هارو برداشتم هیچ چیزی از اتاق دست نخورده بود انگار همین دیروز بود که باهاش خداحافظی کردم رفتم به سمت حمام بعد از گرفتن یه دوش حسابی اومدم بیرون حالم خیلی بهتر شد رفتم سر کمد لباسام یه پیراهن سفید و یه شلوار مشکی برداشتم با اینکه از کفش های مجلسی متنفر بودم ولی خب چاره ای جز پوشیدنشون نداشتم تقریبا پانزده دقیقه ایی طول کشید تا اماده بشم در کشوی بغل تخت رو باز کردم و ساعت مچی که سینا بهم هدیه داده بود رو برداشتم و بستم به مچ دستم تو اینه قدی اتاق نگاهی به خودم کردم همینقدر رسمی بودن بس بود حداقل برای یک شب ساعت رو نگاه کردم تقریبا ده شب بود باید عجله میکردم سریع اومدم پایین و رفتم به سمت در از کوچه به سمت خیابون اصلی به راه افتادم نیم ساعت بعد جلوی رستوران سینا رسیدم ماشین رو پارک کردم و به سمت در رستوران به راه افتادم خب طبق معمول دوباره دکوراسیون رو تغییر داده بود عاشق این سلیقه به خرج دادنش بودم هیچ وقت دوست نداشت چیزی تکراری رو همیشه داشته باشه رفتم به سمت صندوق و گفتم اقا سینا نیستن دختری که پشت صندوق نشسته بود گفت نه نیستن امرتون رو بفرمایین و خیره شد به چشمام گفتم هیچی کارشون داشتم نمیدونین کجان گفت نه رفتن تا جایی و برگردن برگشتم و روی نزدیکترین صندلی نشستم بهش زنگ زدم بعد از چند لحظه جواب داد _الووووو جونم بگو کارتو بیشعور شماره رو نگاه نمیکنی و جواب میدی خندید و گفت عه تویی اصلا معلومه کجایی سه ساعته منتظرتم گفتم تو رستورانم مثل اینکه نیستی یه لحظه عصبانی شد و گفت من تو اشپزخونم با این دختره نکبتی گند کاری کرد صب کن اومدم قطع کرد چند لحظه بعد از پشت اتاقک صندوق از دری وارد شد تا چشمش بهم افتاد بلند گفت به به ببین کی اومده سریع پرید تو بغلم و شروع کرد به بوسیدن گرفتمش تو بغلم و فشارش دادم به خودم _اخ اخ اخ شکستم شکستم ولم کن غلط کردم نگاهی به صورتش انداختم که قرمز شده بود گفت درسته ورزشکاری و زور داری اما نباید که مارو له کنی اخ دنده هام شکستن خندید و گفت بیا بریم بشینیم چی میخوری بگم بیارن گفتم هیچی سیرم چیزی نمیخوام چپ چپ نگا کرد و گفت من که میدونم چیزی نخوردی خر خودتی گفتم سینا جدی میگم سیرم چیزی نمیخوام تعارف که ندارم سری تکون داد و گفت خیلی خب پس بزن بریم هم یه هوای تازه کنیم هم یه چشمی تر کنیم نگاش کردم و گفتم تو ادم نشدی هنوز خندید و گفت اگه شده بودم که الان بچم اندازه تو بود بلند شو که دیر وقته و الانم فرصت خوبیه بلند شدم و باهم به سمت بیرون رفتیم جلو رستوران ایستاد و گفت با چی اومدی گفتم با ماشین _ماشین کدوم ماشین ماشین خودم تهران خونه خالم گذاشته بودمش _عه جدی چقدر فوشت دادم حلال کن گاهی میپرم رو عمت زدم رو سینش و گفتم بیشعور بازی در نیار نبینم دیگ به عمم فحش بدی خندید و گفت توام بپر رو عمه من اگ چیزی گفتم بخیل نباش ادم که عمه خوشکل داشته باشه جزء دوست داشتنی ترین موجودات روی زمین میشه و منم دربست نوکرشم از حرفاش خندم گرفته بود ولی خب نمیخواستم بهش رو بدم که دوباره شروع کنه گفتم چرا فحشم میدادی گفت فکر کردم ماشینو فروختی میخواستم خودم برش دارم چپ چپ بهش نگاه کردم و گفتم خودت میدونی که با چه دردسری این ماشین رو وارد کردیم حالا بخوام بفروشمش محاله خندید و گفت میدونستم یه جا قایمش کردی ولی دقیق جاشو بلد نبودم اگرنه که الان خوابشو میدیدی گفتم خب کدوم سمت میخوای بری گفت بزن بریم جلفا الان اونجا شلوغه یکم بچریم نگاش کردم و گفتم سینا امشب حال و حوصله اینکارارو ندارم بیخیال میریم یه گردش کوچولو فردا شب میریم جلفا گفت خیلی خب حالا هی من بگم مگه گوش میکنی بزن هرجا دوست داری بریم سوار ماشین شدیم و به سمت خواجو به راه افتادیم سر راه دوتا بستنی گرفتیم و شروع کردیم به بستنی خوردن برگشتم سمتش و گفتم سینا از کجا فهمیدی من اومدم گفت بماند حالا بعدا بهت میگم خیلی خب پس حداقل بگو از کجا فهمیدی شروین پیشمه _خب اونم مربوط به قضیه اوله دیگ اگ بگم که کل ماجرا تابلو میشه خب که نمیگی پس خیلی خب پس عواقبشم پای خودت خندید و گفت باشه باشه میگم تو هیچ چیزت به ادمیزاد نرفته میزنی میکشیمون گفت چند ماه پیش با یه دختره اشنا شدم اسمش نازنینه دختر خوبیه خانواده داره رابطمونم جدیه خیلی دختر خوبیه خیلیا دم عصر بود زنگ زد بهم که شروین رو با یه پسره تو ماشینش دیده اولش خیلی تعجب کردم اما خب از اونجایی که من رو شروین شناخت دارم حتی فکر اینکه بخواد با کسی وارد رابطه بشه رو بیخیال شدم تنها کسی که به ذهنم خطور کرد و با نشانی های لباسی که نازنین بهم گفت مطمئن شدم غیر تو کس دیگه ایی نیس وقتیم به خطت زنگ زدم و دیدم زنگ خورد کلا مطمئن شدم بهش نگاه کردم و گفتم بیشعور تو وارد یه رابطه جدی شدی اونوقت میخوای چشمی تر کنی خندید و گفت مگ وقتی ادم یه درخت تو خونش داره نباید به جنگل بیرون نگاه کنه خب طبق معمول اگر باهاش بحث هم میکردم به جایی نمیرسیدیم از این رو چیزی نگفتم و به خوردن بستنی ادامه دادم یدفعه زد رو پام و گفت روشن کن روشن کن که کیس امشبم پیدا شد نگاهی کردم دیدم دوتا دختر خوشکل با یه تیپ خفن سوار ماشین جلوییمون شدن راه افتادن و دور شدن دوباره زد رو پام و گفت پس روشن کن تا نپریدن نمیخواستم راه بیوفتم اما دل خودمم لک زده بود برای کل کل کردن روشن کردم و سریع راه افتادم رفتن به سمت خیابون امادگاه رفتم دنبالشون و برگشتم به سینا گفتم خب برنامت چیه گفت برو کنارش رفتم به سمت راست و سرعتو بیشتر کردم ازشون سبقت گرفتم و رفتم جلوشون سرعتو کم کردم دیدم اومدن سمت راست ما سینا شیشه رو داد پایین و گفت نمی ترسین نصف شبی زدین بیرون دختره که پشت فرمون بود خندید و گفت از شب که نه ولی از شماها چرا سینا خندید و گفت عه ما به این خوبی کجامون ترس داره دختره گفت کجاتون ترس نداره سینا دید دختره اهل دله گفت نگرد که بهتر ما پیدا نمیکنی بزن بغل کارت دارم سینا برگشت به سمتم و گفت بزن بغل بزن بغل که امشب قراره یه دلی از عزا در بیاریم راهنما زدم و کنار خیابون پارک کردم دخترا تقریبا بیست متر دورتر ما ایستادن سینا پیاده شد و گفت پس بیا پایین بریم دیگ گفتم گفتم که امشب چندان حوصله ندارم گفت پس صبر کن ببینم میتونم جور کنم امشبو رفت به سمتشون بعد چند دقیقه دیدم در ماشینو باز کرد و دختری که سمت راست بود پیاده شد و به سمت من اومد سینا سوار اون ماشین شد دختره اومد در ماشینو باز کرد و گفت سلام نگاهش کردم دختر خوشکل و نازی بود جواب سلامشو دادم و گفتم رفیقم چی گفت با صدای نازک و با یه عشوه خاصی گفت امشب رو باهم باشیم خندیدم و گفتم ای بیشعور کار خودشو کرد دستشو دراز کرد و گفت الناز نگاهی به دستش انداختم و چند لحظه مکس کردم بهش برخورد و گفت اگه ناراحتی پیاده بشم گفتم اگه بخوایم دیگ لازم نیس و با سر به جلو اشاره کردم راه افتادن گوشیم زنگ خورد دیدم سینا زنگ زده جواب دادم پس کجا دارین میرین چی به چی شد _هیچی امشبو با شری و الناز سر میکنیم تا ببینیم دنیا دست کیه کجا دارین میرین حالا خندید و گقت به سمت خونه شما عصبی شدم و گفتم جنابعالی خیلی غلط اضافی میکنی که به سمت خونه ما هرجا میخوای بری برو ولی نبینم بری اون سمت بلند خندید و گفت خواهش میکنم عزیزم کلیدا که پیشته دیگه اره گفتم سینا من تو اون محل ابرو دارم این همه جا داری باید صاف بری اونجا با همون حالت ختده گفت قربونت برم که درک میکنی و به فکر ابروم هستی پس قطعی شد پیش به سمت خونتون و تلفن رو قطع کرد واقعا ازش لجم گرفت اگه پیشم بود حسابشو میرسیدم ناچار بودم و باید راه می افتادم برگشتم دیدم الناز دستشو تکیه داده در و گرفته به پیشونیش اونم برگشت و نگام کرد ولی چیزی نگفت سریع راه افتادم به سمت خونه باید زودتر از سینا میرسیدم تا کسی متوجه نشه سر کوچه رسیدم و دور زدم دیدم زودتر از من رسیدن ولی پیاده نشدن رفتم به سمت در و رو به روی درخونه ایستادم از ماشین پیاده شدم رفتم به سمتشون دیدم دارن میگن و میخندن رفتم سمت سینا و گفتم بیا پایین کارت دارم گفت درو باز کن بریم تو خونه حرف بزنیم نگاهی به کوچه انداختم کسی نبود سریع درو باز کردم و ماشین رو بردم داخل دیدم اونام اومدن سینا از ماشین پیاده شد و به سمت در رفت و درو بست دختری که با سعید بودواز ماشین پیاده شد و اومد سمتم دستشو دراز کرد و گفت سلام شهربانو هستم نگاهی به دستش انداختم و رفتم به سمت سینا کشوندمش یه گوشه و گفتم اگه کسی دیده باشه خونت گردن خودت این همه جا و مکان داری صاف باید بیاریشون اینجا خندید و گفت یه نگاه بهشون بکن زشت نیست این دوتا جیگرو ببرم یه جای در به داغون هتلم که نمیشه خونه مام که پدر و مادرمن بهترین جا خونه شما بود دیگ جبران میکنم گفتم شما بقیه کاراتو جبران کن این پیشکش رفت به سمت شری و دستشو گرفت و گفت این رفیق ما یکم دور از کشور بوده زیادی باد به مغزش خورده یکم بگذره حالش خوب میشه و رفتن به سمت ساختمون نگاهی به الناز کردم که تو ماشین بود رفتم کنار ماشین و گفتم شما پیاده نمیشی نیم نگاهی بهم انداخت و در ماشینو باز کرد و پیاده شد گفت خونه ی زیبایی دارین ولی اخلاق صفر و به دنبال سینا و شری به راه افتاد نگاهی به در و ساختمون رو به رویی انداختم خب خوبه چراغا خاموش بود رفتم به سمت ساختمون سینا و شری رفته بودن داخل من و الناز هم تازه وارد شدیم دیدم روی مبل نشسته اند و دارن میگن و میخندن اعصابم از کار سینا فلج شده بود ولی خب فعلا چاره دیگه ایی نداشتم الناز رو راهنمایی کردم به سمت مبل و خودم رفتم به سمت اشپزخونه چیزی نداشتیم ولی خب شاید پودر شربت میشد پیدا کرد بعد از کلی گشتن پیداشون کردم و چهار لیوان شربت درست کردم و ب سمت سالن رفتم سینی شربتو گذاشتم روی میز و نشستم روی مبل سینا دوتا لیوان شربت رو گرفت و یکی رو به دست شری داد و اون یکیکروویک نفس سر کشید انگار نه انگار ما وجود داشتیم میگفتن و میخندیدن به سمت الناز برگشتم و گفتم شربت بردار گفت نه ممنون میل ندارم گفتم پس یکی از لیوان هارو بهم بده نگاه معنی داری به سمتم کرد و گفت میدونم چی تو فکرته اما واقعا میل ندارم چند دقیقه پیش بستنی و ابمیوه خوردم یکی از لیوان هارو برداشتم و گفتم هرجور راحتی چند لحظه ایی گذشت سینا بلند شد و گفت خب سمیر کدوم اتاق مال ماست نگاهی بهش کردم و گفتم طبقه بالا اتاق اخری سمت چپ دست شری رو گرفت و باهم به سمت بالا رفتن برگشتم سمت الناز و گفتم شمام برید بالا اولین اتاق سمت راست بهم نگاهی کرد و گفت سمیر اسم قشنگیه سری تکون دادم و گفتم بله میدونم گفت فکر نکن ما خرابیم هردو تحصیل کرده و خانواده داریم منتها از سر و وضع شمام مشخص بود از این پسرای علاف و بیکار نیستین برای همین شری بهم اصرار کرد که باهاتون اشنا بشیم بهش نگاهی کردم و گفتم مگه من چیزی گفتم گفت نه نگفتی اما تو رفتارت کاملا مشخصه سری تکون دادم و گفتم منظوری نداشتم و ندارم شمام بد برداشت نکن امروز تازه اومدم و اینطوری شد انتظارشو نداشتم از جاش بلند شد و گفت خوابم میاد من رفتم بخوابم گفتم شب خوش به سمت بالا حرکت کرد از پله ها رفت بالا از شخصیتش خوشم اومد برعکس رفیقش دختر سنگینی بود هم خوشکلتر بود و هم قد و قامت خوبی داشت روسری که سرش بود سفیدی چهرشو چندبرابر کرده بود روی مبل دراز کشیدم و فکرم مطابق معمول مشغول شد چند دقیقه ایی گذشته بود که احساس کردم پلکام سنگین شدن رفتم و چراغ های سالن رو خاموش کردم به سمت سالن برگشتم و روی مبل دراز کشیدم ملافه رو روی خودم انداختم و خوابیدم چند دقیقه گذشت از خواب بیدار شدم هوا هنوز تاریک بود ساعت گوشی رو نگاه کردم دیدم نزدیکای پنج صبح شده هرکاری کردم دیگه خوابم نبرد بلند شدم و رفتم به سمت طبقه بالا رفتم سمت اتاق سینا گوشمو تیز کردم صدایی نمی اومد خواب بودن رفتم به سمت اتاق خودم در رو باز کردم دیدم الناز با همون لباس هاش روی تخت خوابیده زانوهاشو توی بغلش جمع کرده بود در کمد رو باز کردم و پتوم رو بیرون اوردم رفتم به سمتش و پتو رو انداختم روش یک لحظه چشمم افتاد به صورتش صورت گرد و نازش توی خواب شیرین تر حالت معمولی بود نمیدونم چرا و چه حسی بود خم شدم و صورتشو بوسیدم از روی پتو پاهاشو گرفتم و دراز کردم پتو رو بالاتر کشیدم و برگشتم که برم پایین _سمیر بیدار شده بود بله _میشه نری و پیشم بمونی نگاهی بهش انداختم چشماش هنوز بسته بود چیزی نگفتم گفت لطفا برگشتم و کنار تختش نشستم به صورتش نگاه کردم باز دلم میخواست بوسش کنم دلم میخواست اون چهره ناز و مهربون رو نوازش کنم اما خب یه حسی درونم میگفت نه وقتش نیست دستشو دراز کرد و دستمو گرفت دست های نرم و ظریفی داشت با لحنی نازک و دخترانه که خواب الوده هم بود گفت همینجا پیشم بخواب کفشها و جوراب هامو در اوردم و کنارش دراز کشیدم و دست چپم رو زیر سرم به حالت ستون گذاشتم اخ که چقدر محو اون صورت زیباش شدم سرمو بردم جلو که یه بوس دیگه ازش بگیرم اما یدفعه غلطی زد و پشتش رو بهم کرد دست راستمو توی بغلش گرفت و خوابید صورتم نزدیک موهاش بود با دست چپم روسریشو کشیدم و اروم درش اوردم موهاش زیاد بلند نبود اما نرم و لطیف بودن صورتمو نزدیکتر کردم و موهاشو بو کردم بوی موهاش مستم کرد خودمو بهش نزدیکتر کردم و دست چپمو بردم زیر سرش دست راستمو کشیدم از بغلش و پتو رو بلند کردم و انداختم رو هر دومون با هر دو دست محکم بغلش کردم و کشیدمش سمت خودم نرمی کل بدنشو روی بدنم احساس کردم صورتمو نزدیک پشت گردنش کردم و چشام رو بستم صدای سینا از پشت در بلندتر شد _سمیر سمیر بیداری بلند شو صبحونه امادس بیاین پایین تا بخوریم بلند شدم و گفتم اوکی برو اومدم الناز نبود یعنی رفته بودن نه غیر ممکن بود پس کجا بود در حمام باز شد دیدم الناز با حوله من اومد بیرون صورتشو خشک کرد و گفت سلام صبح بخیر نگاهی به صورتش کردم و گفتم تو که اینقدر طبیعی زیبایی دیگ چرا ارایش میکنی خندید و گفت کاش همه طرز فکر تورو داشتن نگاهش کردم و چیزی نگفتم خنده اش روی لباش خشک شد و گفت منظورم از همه دوستام و دخترای دانشگاه بود اومد و کنار تخت نشست و گفت اولین باره که کنار یه پسر خوابیدم و خوشحالم از اینکه اون پسر تو بودی همون دیشب شناختمت چطور ادمی هستی اگرنه هیچ وقت چنین کاری نمیکردم شری هم دوست منه گذشته اش هیچ ربطی بهم نداره ولی واقعا دختر خوبیه اهل اینکارا نیس سری تکون دادم و گفتم سینا دوست دختر داره و به گفته خودش رابطشونم فعلا جدیه ولی خب گاهی شیطونه اما ته دلش چیزی نیس گذشته شما و دوستت هم بهم ربطی نداره بلند شدم و رفتم به سمت حمام گفتم من ی دوش میگیرم و میام پایین شما برو سریع دوش گرفتم و از کمد یه تیشرت و یه شلوار ورزشی برداشتم و پوشیدم موهامو خشک کردم و رفتم به سمت پایین صدای سینا از اشپزخونه می اومد که بلند حرف میزد و میخندید وارد اشپزخونه شدم تا منو دید گفت به به اینم از گل سرسبد مجلس ما بیا بیا که صبحونه اوردم در حد تیم ملی میز پر رنگی درست کرده بود الناز نگاهی بهم انداخت و سرشو انداخت پایین و خندید شری هم نگاهم کرد و تعجب زده گفت الناز خوش به حالت دختر چه شب اولی داشتی تو سینا رو کرد به شری و گفت خیرندیده مگه من چمه خوشکل خوش تیپ شری که دختر پرویی بود بدون اینکه به سینا نگاه کنه گفت اره هستی ولی کاش بدن سمیر رو هم میداشتی تازه فهمیدم چی شده و به چی نگاه میکردن سریع رفتم و رو به روی الناز روی صندلی نشستم گفتم خب شروع کنین تا از دهن نیوفتاده خوردن صبحانه با جک ها و متلک های سینا و شروین به پایان رسید شری رو کرد به سینا و گفت از جفتتون خوشم اومده اگه پایه هستین به این دوستی ادامه بدیم سینا بهم خیره شد و گفت من حرفی ندارم اما اوکی اصلی رو باید اون اقا بده نگاه عصبی به سینا انداختم و با حس انتقام جویانه ای گفتم رابطه جنابعالی با بقیه کاری به من نداره تصمیمش با خودته و اخرشو با تاکید گفتم و سینا هم متوجه منظورم شد الناز نگاه معنی داری بهم کرد و سرشو انداخت پایین ادامه دادم ولی بین من و الناز چیزی اتفاق نیوفتاده که بخوایم به چشم دیگه ایی به ماجرا نگاه کنیم و از نظر من الناز میتونه به عنوان یک دوست پیشمون باشه سینا نگاهی بهم انداخت و گفت هرجور صلاح میدونی همه اماده شدیم حس کردم الناز میخواد باهام صحبتی داشته باشه اما موقعیتش جور نشد که تنها بشیم سوار ماشین ها شدیم که بریم الناز سریع اومد تو ماشین پیش من و سینا مجبور شد بره پیش شری راه افتادیم برگشتم سمت الناز و گفتم کجا میرین گفت الان دروازه شیراز دانشگاه باید بریم ولی قبلش باید بریم خونه سری تکون دادم و گفتم ادرس خونه رو بگو زنگ زدم سینا و گفتم برو رستوران منم میام الناز رو رسوندم سر خیابون نزدیک خونشون برگشت سمتم و گفت سمیر گوشیتو بده گوشی رو بهش دادم به گوشی خودش زنگ زد و گفت این شماره منه خیلی خوشحالم از اینکه با چنین پسری اشنا شدم خم شد و صورتمو بوسید حسی خیلی خوبی داشتم از لحظه بوسیدنش از اینکه لب های نرمش رو روی صورتم حس کردم حسی بود کمیاب دستشو گرفتم و بوسیدم نگاهی به چشم هاش انداختم و گفتم می بینمت از ماشین پیاده شد و به سمت کوچه به راه افتاد ماشینو روشن کردم و راه افتادم جلوی رستوران پارک کردم درو باز کردم رفتم داخل سینا کنار صندوق ایستاده بود و داشت با همون دختره حرف میزد برگشت تا منو دید گفت عه اومدی گفتم سینا بیا اینطرف کارت دارم کشوندمش یه گوشه و گفتم دفعه اول و اخرت بود این غلطو کردی میخوای هر قبرستونی که بری برو ولی دیگ نبینم کسی رو به سمت خونم بیاری خندید و با حالت چاپلوسانه گفت غلط کردم دیگ تکرار نمیشه باور کن دیشب یدفعه به ذهنم خطور کرد حالا اینا به کنار دیشب چطور بود خوش گذشت گفتم سینا حرفو عوض نکن پرید وسط حرفم و گفت چشم چشم کشتیمون یه بار گفتی اگه ادم باشم دیگه اینکارو نمیکنم گفتم دقیقا مشکل ما همینه تو ادم نیستی مگه نگفتی رابطت جدیه اینطوری جدیه خندید و گفت اصلا نمیذاره بهش دست بزنم خو منم ادمم دیگه احتیاج دارم زدم رو بازوش و گفتم اگه دوستش داشته باشی که احتیاجی به اینکارا نداری بازم میگم ربطی به من نداره ولی ادم شو این راهش نیس خندید و گفت سعی خودمو میکنم نگفتی دیشب چطور بود نگاهی بهش کردم و گفتم فقط خوابیدیم اتفاقی نیوفتاد در ضمن صبح بهم گفت هنوز باکره است ازش خوشم اومده دختر خوبیه اون یکی دختره زیاد به دلم ننشست بهتره دیگه نبینیش به نفعته خندید و گفت پس چی فکر کردی که زنگش میزنم دستمال کاغذی پر پر تموم عصبی شدم از جمله اش ولی خب جای بحث نبود دختره هم ارزش دفاع کردنو نداشت پس بهترین راه سکوت بود ادامه دارد نوشته

Date: نوامبر 7, 2018