ببخشید دخترم

0 بازدید
0%

چند تقه به در زد و با ست لباس سرمه ای رنگ دبیرستانش از لای در سرشو آورد تو و با یه لبخند گفت من دیگه دیرم شده بابا باید زودتر برم مدرسه صبحونه رو میزه لطفا خودتم میزو جمع کن فعلا خدافظ منم لبخندی زدم و گفتم چشم دخترم به سلامت رفت اول نشستم لبه ی تخت و یه کم از آبِ تو لیوانو خوردم تا از گیجی و کسلی اول صبح کاملا بیرون بیام قبل از صبحونه رفتم دوش بگیرم زیر دوش وقتی آب میریخت رو سر و بدنم چشمم به سوتین کثیف دخترم افتاد که گوشه ی حمام مچاله شده بود شاید اولین باری بود که لباس های خصوصیشو اینطوری تو حموم میدیدم با دیدنش یه لبخند رو لبم نشست و یاد گذشته افتادم یاد وقتی که خیلی کوچیک بود و من و همسرم درازش میکردیم و با قربون صدقه رفتنامون پوشاکشو عوض میکردیم حالا تقریبا هفده سالش شده بود داشت از این عمری که انقد زود میگذشت خندم میگرفت یاد قدیم و همسرم که افتادم لبخندم کمرنگ شد خیلی دوست داشتم که الان اونم زنده بود و میدید که دخترش چقد بزرگ شده و چقد به خودش رفته مخصوصا چشماش ظهر که از سر کارم برگشتم و دخترم هم که برگشت ناهارو با شوخی کردن های همیشگیمون و تعریف کردن از اتفاقات مدرسه و مسخره بازی با دوستاش و غیبت کردن از دبیرهاش و خوردیم بعدش رفت تو اتاقش یه کم بعد صدام زد و گفتم جانم عزیزم با حالت معذبی گفت اگه سر پایی یه لحظه بیا رفتم در اتاقشو باز کردم و بلافاصله چشمم به خط سینه هاش افتاد که به خاطر این که رو شکم رو تخت خوابیده بود از یقه ی تاپش مشخص بود بعدش نگاهم رفت سمت باسن براومده و ساق پاهای صافش که به خاطر شلوارک بود نگاهم شاید دو ثانیه طول کشید و با اشاره دست به پنجره اتاقش گفت پنجره رو برام باز کن هوا گرمه خودم خیلی خستم نمیتونم از تخت پایین بیام بازش کردم و با طعنه گفتم لااقل یه کم مودبانه بگو بی ادب داری با پدرت حرف میزنیا پشت چشمی نازک کرد و حین نوشتن تکلیفش با صدای بچگونه ای گفت وا مگه چی گفتم منِ بیچاره این دیگه مودبانه نداره که با تو راحت نباشم با کی باشم رفتم نشستم لبه ی تخت لپشو کشیدم و گفتم تو هر شرایطی رعایت ادب لازمه میدونستم دختر شوخ طبعم بی ادب نیست و به قول خودش باهام راحته اما داشتم سر به سرش میزاشتم لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت چَش خندیدم و گفتم حالا نمیشه اول استراحت کنی و بعد تکلیفتو بنویسی که به نشونه اینکه بین دو راهیه گفت هوم چی بگم پرسیدم کار دیگه ای نداری گفت نه مرسی سرمو بردم جلو و نمیدونم چرا یهو ناخواسته پایینتر از گوشش یعنی گردنشو بوسیدم که انگار آروم لرزید و لپ نرمشو مالید تو نیمرخم بلافاصله تو بدن منم لرزشی افتاد مخصوصا تو گردنم یه حسی بهم دست داد که با هیچکدوم از بوسیدن هاش اتفاق نیوفتاده بود ولی اونقد عجیب نبود که بخوام زیاد بهش فکر کنم رفتم تو هال جلو تلویزیون دراز کشیدم یه کم کانال ها رو بالا پایین کردم اما اصلا فکرم پیش ماهواره نبود فکرم مشغول گرمای صورت دخترم بود که هنوزم رو صورتم حسش میکردم همینطور اون لرزشی که باعث شد صورتشو بماله به صورتم نمیدونم چرا شاید هم از بی فکری بود بس که فکری نداشتم که بکنم و ماهواره هم بیشتر تبلیغات بود فرصت تمرکز روی این موضوع رو داشتم کم کم حین دیدن یه برنامه خوابم برد تو خواب همسرمو دیدم خودم و اون تو ساحل دست تو دست و با لبخند رو به دریا و خورشید قدم میزدیم یهو خم شد یه مشت آب پاشید تو صورتم و من دنبالش دویدم با دستور اما به شوخی داد میزدم که وایسه دخترم با تکون دادنم بیدارم کرد و دیدم با لبخندِ رو لبم دارم آروم و با ناله همسرمو صدا میزنم دخترم حالمو پرسید که با همون چشمای بسته سرمو به نشونه خوبم بالا پایین کردم و خواستم به خوابم ادامه بدم اما دیگه اون خوابو ندیدم دلم میخواست بازم ببینمش اما نبود از خواب بیدار شدم و دیدم در اتاق دخترم نیمه بازه چراغ ها خاموش بودن و حس میکردم نصفه شبه صدای ناله مانندی به گوشم میخورد انگار از اتاق دخترم بود بلند شدم و نمیدونستم چرا ولی با احتیاط رفتم سمت اتاقش و صدا بلندتر میشد تا اینکه دیدم بدون شلوار روی تختش دراز کشیده تو دستش گوشیشه و با دست دیگه مثل دیوونه ها بین پاهاشو دایره ای میماله اتاق اونم تاریک بود اما با نور گوشی میشد صورت خمارشو دید داشت لبشو گاز میگرفت و به صفحه ی گوشی که ازش صدای آه و ناله ی یه زن بلند میشد نگا میکرد یهو چشم تو چشمم انداخت و با یه لبخند معنادار دو دستشو باز کرد و با صدای کلفت شده اش گفت بیا انقد صداش تحریک کننده بود که کیرم تو یه ثانیه راست شد و شروع کرد به بالا پایین پریدن وقتی با همون صدا و همون حالت گفت منو بکن تو یه چشم به هم زدن شلوارمو کندم و رفتم از پاهاش گرفتم و مثل وحشی ها کشیدمش لبه ی تخت پاهاشو کامل از هم باز کردم و خودش نگهشون داشت وقتی تا ته فرستادم تو بدنش کمرشو بالا داد و با یه آه گفت منو بکن بابا جون بابا جووون بااااباااا با بابا جون گفتن های دخترم بازم از خواب پریدم و با نفس نفس زدن دستمو گذاشتم رو قفسه سینم من تو بهت و حیرت داشتم تو دلم میگفتم نه و دخترم همش میگفت بابا جون بابا خوبی خواب بد دیدی انقد تو شوکِ این بدتر از کابوس بودم که نمیتونستم جوابی بدم رفت یه لیوان آب سرد برام آورد و خوردم و آرومم کرد لیوانو گرفت و پرسید بهتری سری بالا پایین کردم که با شیطنت گفت خواب بسه و بلند شم که شام بخوریم به ساعت که نگا کردم فهمیدم یه کم زیادی خوابیدم چه خواب های عجیبی هم دیدم چقد عجیب و اذیت کننده بعد متوجه راست بودن آلتم شدم در جا خجالتی به جونم افتاد که نکنه دخترم دیده باشه مهمترین و بدترین مورد همین بود اصلا چرا این اتفاق افتاد رو چه حسابی اون خوابو دیدم فکر پیچیده و عذاب وجدانم کاری میکرد هر لحظه به یه نقطه خیره شم اصلا نمیتونستم بفهمم این چه خوابی بود که دیدم این آلت راست شده ی لعنتیمم که بدجوری اعصابمو خورد کرده بود یه کم نشستم تا شاید بخوابه بعد رفتم یه آب به صورتم زدم و نشستم سر میز دخترم مشغول کشیدن غذا شد حالِ غمگینِ بعد از خواب ظهر دیدن همسرم تو خواب و دیدن دخترم تو خواب همه با هم باعث شدن سرمو تو دستام بگیرم و اشک تو چشمام جمع شد حالم بد بود دخترم بازم حالمو پرسید که خودمو کنترل کردم و وانمود کردم خوبم نمیتونستم بهش نگا کنم هر چند خواب که دست آدم نیست اما هر چی که بود نمیتونستم وقتی دید فضا سنگینه دست به شوخی زد و گفت اگه از غذاها تعریف و از خودش تشکر کنم نمیمیرم با حالی که داشتم لبخندی زدم و گفتم ای رودار تعریف که نمیشه کرد چون دست پخت شما همیشه دلنشینه خانومی ولی تشکرو میشه کرد دست گلت درد نکنه زحمت کشیدی با گفتن نوش جون نشست و مشغول خوردن غذا شدیم بعد از شام با هم فیلم دیدیم یه فیلم ترسناک که میوه رو برای منم که یه مرد بودم به اصطلاح حروم کرد چه برسه به دختر لطیفی مثل اون حسابی ترسوندش و ازم خواست شب پیش همدیگه بخوابیم که استرسش کمتر شه چراغ ها رو خاموش کردیم و روی تختش دراز کشیدم و اونم به پهلو بغلم کرد و سرشو گذاشت رو سینم همش بهش آرامش خاطر میدادم و میگفتم نترسه یه کم که گذشت با صداش که معلوم بود هنوزم ترس و استرس داره گفت تو این وضع راحت نیست و از پشت بغلش کنم مسلما قبول کردم و اونجوری خوابیدیم صبح وقتی چشمامو باز کردم متوجه شدم لب و دماغم روی گردنشه یه دستم رو سینه اش و از پایین هم چسبیدم به باسنش کاملا اتفاقی هنوز هوشیاریم کامل نشده بود طوری که یه کم تار میدیدم اما کاملا یاد صبح هایی افتادم که چشم باز میکردم و میدیدم منو همسرم دقیقا تو این وضعیتیم کم کم آلتم شروع کرد به راست شدن دقیقا چسبیده به باسنش داشت این اتفاق میوفتاد و من متوجه تغییر وضعیت شدم اولین باری بود که به این شکل با گرفتنش تو بغلم آلتم راست میشد و من نمیدونستم چه اتفاقی داشت میوفتاد سریع ازش فاصله گرفتم تا این وضع ادامه پیدا نکنه نمیدونم فکر به همسرم باعث این کار شد نمیدونم ناخواسته بود نمیدونم هر چی که بود سعی کردم زیاد رو این اتفاق زوم نکنم و در واقع کنترل اوضاع از دستم در نره سرشو بوسیدم و گفتم بیدار شه با یه لبخند و چشمای بسته کش و قوسی به خودش داد و گفت صب بخیر گفتم زود بلند و آماده شه که منم برم صبحونه رو آماده کنم رفتم تو آشپزخونه و یه سری چیزا رو آماده کردم و اونم تو این مدت رفت سرویس و برگشت تو اتاقش تو پیدا کردن چای مشکل داشتم و هر چقد گشتم پیداش نکردم صداش زدم بفهمم چای رو کجا گذاشته اما جوابی نداد تعجب کردم و بازم صداش زدم که بازم جوابی نگرفتم زیر لب گفتم یعنی چی و رفتم دم اتاقش در زدم و صداش زدم که بازم هیچ جوابی نداد داشتم نگران میشدم دستگیره رو فشار دادم و در که یه کم باز شد با دیدنش چشمام از تعجب گشاد شدن و نفسمو حبس کردم قلبم تا اون لحظه آروم بود ولی یهو ریتم ضربانش تند شد انگار میخواست پرت بشه یه جایی مثلا توی حلقم با هندزفری تو گوشش پشت به من با یه شرت زرد رنگ و همون تاپ مشکی دیروزش وایساده بود و میخواست شلوارشو بپوشه چشمم قفل بود روی باسنش و هر کاری میکردم نمیتونستم این قفلو بشکنم با چشم از باسنش شروع میکردم تا رون هاش و دوباره تا باسنش گوشیشو واسه آزاد بودن دستاش گذاشت لای سوتینش و بعد وقتی شلوارشو نصفه پوشید و خم شد تا کمرشو بکشه بالا شرت رفت لای خط باسنش و انگار زیر دلمو قلقلک داد و در کل انگار درونم به هم پیچید و آلتم شروع کرد به تکون خوردن و راست شدن که بلافاصله درو بستم و آب و دهنمو محکم قورت دادم انقد آدرنالینم بالا رفته بود که داشتم میخوردم زمین دستمو به دیوار تکیه دادم و با دست دیگه شکممو گرفتم حالت تهوع داشتم و انگار درون بدنم داشت به هم میپیچید شرایطم بدتر از اونی بود که بخوام به آلت نیمه راستم فکر کنم ولی تا متوجهش شدم دندونامو رو هم فشار دادم و با اخم گفتم بسه سریع رفتم به آشپزخونه تا خودش بیرون بیاد و بپرسم مشغول بریدن پنیر شدم اما انگار دستم خودش واسه خودش کار میکرد چون تصویر بدن لختش جلوی صورتم و مغزمم فقط رو اون زوم بود بدن کال و دخترونه ای که هنوز اونقدرها جا نیوفتاده بود پوست گندمی و تاپ مشکیش شرت زردش باسنش رون های پُر و چشمامو رو هم فشار دادم و عاجزانه از خودم خواهش کردم بس کنم شاید هم از مغزم یا شایدم جای دیگه ای نمیدونم فقط میدونم که گفتم ازت خواهش میکنم بسه یه کم بعد با لباس مدرسه و همون گوشی های تو گوشش رفت نشست کنار میز یه لبخند واسه پنهون شدن حس و حالم زدم و با تکون دادن دستم متوجه خودم کردمش و پرسیدم چای کجاست و آخرش فهمیدم کجاست حین صبحونه غرق افکارم بودم اونم هنوز داشت آهنگاشو گوش میکرد فوق العاده کلافه بودم دلم میخواست یه جوری این آت و آشغال های روحم تخلیه شه چون حس میکردم پُر شدم هر چقد بیشتر سعی میکردم زودتر شکست میخوردم که به سینه هاش نگا نکنم اما میکردم اونم ناخواسته و با فکر به تصویر لختش بعد سریع نگاهمو ازش میگرفتم و یه پلک محکم میزدم ولی بازم نگاش میکردم گوشی ها رو کند و با یه جور خستگی از یه وضعیت پرسید خوبی بابا خودمو جمع و جورتر کردم و گفتم خوبم بابا جون چطور مگه هم با ناراحتی و هم با خجالت و هم مودبانه گفت آخه از دیروز هی میری تو فکر نمیدونم یه جوری شدی راست میگفت با این حال چهره مو تعجب زده کردم و گفتم نه عزیزم من خیلی هم خوبم اوهومی گفت و ساکت شد رفت مدرسه و منم قبل از این که برم سر کارم رو مبل دراز کشیدم تا یه فیلمو دانلود کنم یه مدت میشد معتاد فیلم شده بودم یه فیلم ایرانی در مورد رابطه ی یه پدر و دختر بود که مطمئن نبودم اسمش دختره یا دخترم سرچ کردم دانلود فیلم دخترم نتایج که به اسم دختر اومد صفحه رو بردم پایین و دنبال یه سایت خوب بودم که آخرین سایت و عنوانش چشمامو ریز کرد من و دختر نازم از اسم سایتش مشخص بود که چه سایتیه قبلا این جور عنوان ها رو دیده بودم و ازشون رد میشدم اما الان کنجکاو بودم از یه طرف عصبی بودم و از طرف دیگه کنجاویم غلبه میکرد بازم عصبانیتم غلبه میکرد و بازم کنجکاویم زورش میچربید بالاخره بازش کردم تعریف کرده بود که چطور نظرش نسبت به دختر دبیرستانیش عوض شده تو نبودش با لباس های زیرش خود ارضایی کرده بود از هر فرصتی واسه دیدن زدن دخترش استفاده میکرده و آرزوش سکس داشتن با دخترش بوده تا اینکه یه شب که پیش هم خوابیده بودن از پشت میچسبه به دخترش و یه کم که باهاش ور میره شک میکنه که نکنه دخترش هم راضیه که یهو دخترش با ناله از پدرش سکس میخواد اونم با خوشحالی شروع میکنه همه ی حس ها رو با هم داشتم نفرت عصبانیت شهوت اولین بارم بود این چیزا رو میخوندم و یه جور تازگی داشت واسه همین با همه ی حس های بدی که داشتم تا حدودی تحریکم کرد تنم داغ شده بود و آلتم نیمه راست یهو فکرم رفت سمت باسن دخترم و آلتم خواست بزرگتر شه که در جا چشمامو رو هم فشار دادم و زیر لب گفتم لعنت انقد درونم به هم ریخته بود که میخواستم هوار بکشم بلکه یه کم تخلیه شم نفس تنگی گرفته بودم یه عالم حس رو با هم داشتم تا اینکه بلند شدم و با یه نفس عمیق خودمو کنترل کردم رفتم آماده شدم و رفتم سر کار تو این یکی دو روزه مغزم اندازه ی چند سال خسته بود سر کار همش فکرم پیش داستانک سکسی ای بود که خوندم و همش تصویر باسن دخترم میومد جلوی چشمام حتی تو کارم هم تاثیر گذاشت و باعث شد اشتباهاتی بکنم به یه نقطه خیره میشدم به خطوط اون داستان فکر میکردم باسن دخترمو به یادم میاوردم و بلافاصله با فشار دادن چشمام رو هم سری میچرخوندم و از فکر در میومدم بازم به یه نقطه خیره میشدم به خطوط اون با این که خیلی خودمو کنترل و در واقع بی اعتنایی میکردم اما تقریبا با همین افکار یک روز گذشت روز بعد که از سر کارم برگشتم دخترم زودتر از من برگشته بود تا فهمید اومدم مثل همیشه اومد رو بوسی کرد و چشمم به تیپش افتاد یه تاپ صورتی با چند تا شکل خرس و عروسک رو شکمش و یه ساپورت مشکی که رون ها و باسن و کلا پایین تنه شو چشم جذب کرده بود رفتم نشستم رو مبل و سرمو تو دستام گرفتم و چشمامو بستم از خودم پرسیدم چه مرگت شده واقعا چم شده بود چرا از تیپش تعجبم میشد در حالی که هزار بار اینجوری جلوم گشته بود چرا چشمام رو پایین تنش قفل میشدن چرا هر بار که میدیدمش بعدا به تصاویری که ازش دیدم فکر میکردم انقد هم بهشون فکر میکردم که میدیدم آلتم داره تلاش میکنه راست شه و تا متوجه میشدم نفس عمیقی میکشیدم و جلوشو میگرفتم حین خوردن ناهار با لبخند های کمرنگش و چاپلوسی هاش و نگاهای زیر چشمیش فهمیدم یه چیزی میخواد اما نمیدونم چرا دیگه مثل قبل ذوقی نداشتم و در واقع اهمیتی نمیدادم و بپرسم تا اینکه خودش با عشوه های دخترونش و لبی که گاز گرفته بود نزدیکم شد و اومد نشست رو رون هام دستاشم دور گردنم حلقه کرد این اولین باری نبود که این کارو میکرد اما این اولین باری بود که من از این کارش یه جوری شدم گذاشتن باسن نرمش رو رونام آب دهنمو بیشتر کرد با ناز و اداهایی که با سرش در میاورد گفت بابا جون آب دهنمو قورت دادم و گفتم جا جانم با لحن بچگونه ای گفت اگه دختر خوشششگلت ازت یه چیزی بخواد قبول میکنی اصلا حواسم به حرفاش نبود و فقط رو باسنش تمرکز داشتم که دقیقا رو بین پاهام بود همینطور چشمم رو خط سینه هاش که از یقه ی تاپ معلوم بود خودشو رو پاها و تو بغلم به قصد عشوه جنبوند و گفت هفته ی دیگه تولد دوستمه میزاری برم خونه شون اون بهترین دوستمه لطفا با این تکونش آلتم از اون زیر شروع کرد به راست شدن انگار شهوت رو هم با چشمام از خط سینه هاش میگرفتم و هم با آلتم از باسنش داشتم کاملا راست میکردم و اگه لای رون هام گیر نکرده بود الان زیر باسنش بود ترسیدم که یه وقت نفهمه و بدترین اتفاق بشه اگه تو حال چند روز پیش بودم با جدیت کامل سوال پیچش میکردم که بفهمم کجا میخواد بره و چیکار میخوان بکنن و نکنن اما الان یه کلمه گفتم باشه تا زودتر از روم بلند شه با خوشحالی و تشکر شروع کرد به بوسیدن صورتم و بعد رفت سمت گردنم که تیر خلاص شد با بوسیدن گردنم آلتم تکون شدیدی خورد و خواست از لای رون هام بیاد بیرون که باعث شد با لحن نسبتا تندی بگم بس کنه که تعجب کرد و با ناراحتی گفت چه بد اخلاق انگار یه چیزی رو تو قلبم حبس کرده بودم و اونم داشت واسه نجاتش دو مشتی قلبمو میزد بهش نگا کردم که داشت ادای ناراحت ها رو در میاورد و یه لبخند مصنوعی زدم و گفتم من یه کم خستم گلم میرم تو اتاقم استراحت کنم حین رفتن از پشت با صدای بلند و خوشحالش گفت معلومه که تو بداخلاق نیستی بابا جونم مرسی گذاشتی برم رفتم تو اتاقم و رو تختم دراز کشیدم و مچ دستمو گذاشتم رو پیشونیم خیلی خسته بودم از این همه سوال و از این همه احساس تکراری هی میپرسیدم چی به سرم اومده یعنی من تا این حد پیش رفتم تا راست کردن زیر باسنش بازم چشمامو رو هم فشار دادم و با دست آزادم تشکو چنگ زدم واقعا نیاز داشتم با یه نفر حرف بزنم و خالی بشم اما هیچ آدم قابل اعتمادی نبود هیچکس نبود که این مشکل رو باهاش در میون بزارم حدود ده دقیقه درگیر افکارم بودم که نمیدونم چجوری خوابم برد تو خواب یه چیزی انگار تو گوشم رفت و برگشت میکرد و قلقلکم میداد دیدم دخترمه که نشسته پیشم و داره با چوب کبریت اذیتم میکنه تا دید بیدار شدم خندید و با خوشحالی گفت عه عه بیدار شدی پاشو چای دم کردم با کلوچه بخوریم پاشو دیگه اَه چقده میخوابی به کارش ادامه داد و منم یه لبخند زدم و گفتم خیله خب اومد مثل اون شب بغلم کرد و بعد با ناراحتی گفت چن روزه خیلی سرد به نظر میای بابا دلم برات تنگ شده موهاشو نوازش کردم و گفتم چیزی نیست عزیزم یه کم درگیر کارامم یهو بلند شد شروع کرد به قلقلک دادنم و همزمان گفت اگه پا نشم قلقلکم میده به جنب و جوش افتادم و با خنده میگفتم نکنه که گوش نمیکرد هی ادامه داد تا این که دو دستی گرفتمش و به پشت خوابوندمش روی تخت و خودم روش قرار گرفتم کاملا زیرم گیر افتاده بود و خودشم میدونست تقلا بی فایدست با بدجنسی گفتم منو قلقلک میدی دختر جان منم قلقلکش دادم که با خنده و خواهش میگفت بسه بابا یه کم که قلقلکش دادم بازم با بدجنسی گفتم بازم قلقلکم میدی ها و بلافاصله رفتم بین پاهاش و تقریبا کامل روش دراز کشیدم و لبامو گذاشتم رو گردنش با صداهای عجیبی که از خودم در میاوردم تند تند لبامو میکشیدم رو گردنش و اون با خنده و تقریبا با جیغ میگفت ادامه ندم یهو گردنشو مکیدم که بلافاصله پاهاشو دور کمرم قفل کرد تا اون لحظه خبری از حس خاصی نبود اما تا این کارو کرد بازم احساسات خصوصیم فعال شدن بازم تحریک شدم و آلتم شروع کرد به راست شدن دیگه رنگ و بوی حرکاتم شوخی نبود اون نمیدونست اما خودم میدونستم که با چه حسی گردنشو میمکم و خودمو روش شلتر میکنم همچنان میخندید و تقلا میکرد و من داشتم با مکیدن گردنش چشمام خمار میشد و خیال پردازی میکردم میخواستم از روی شلوار بچسبونم بهش و دماغمو ببرم پایینتر بزارم رو قفسه سینش که یه لحظه به خودم اومدم و سریع ازش جدا شدم و محتاطانه رفتم کنار پنجره پشت بهش وایسادم تا نبینه که چطور راست کردم و شلوار راحتیم باد کرده با دستپاچگی ادای کسی که گرمشه رو در آوردم و پنجره رو باز کردم و گفتم چه گرم شده جدیدا الان که بهاره تابستون چجوریه سرمو از پنجره بردم بیرون و هوا رو فرستادم تو ریه هام انقد فکرم درگیر اتفاقات چند لحظه پیش شد که اصلا نفهمیدم چه جوابی به حرفم داد منتظر بودم آلتم بخوابه ولی شدنی نبود اون فقط آروم میخندید در واقع به خاطر اتفاقاتی که بینمون افتاد ازش خواستم بره بیرون تا شلوارمو عوض کنم اینو گفتم چون فقط میخواستم آلتم بخوابه حین عوض کردنش چشمم به پیش آبم افتاد که از سوراخ آلتم سرازیر بود از طرفی هنوز باورم نشده بود که با چه هدفی گردنشو مکیدم و از طرف دیگه دلم میخواست اون لحظات تکرار شن دلم میخواست اون پیچش درونم از سر تحریک شدن بازم تکرار شه اون هیجان خاصی که داشتم بیشتر از بیست و چهار ساعت گذشت و تو این مدت از هر فرصتی واسه نگاه کردن به اندامش استفاده میکردم و هر بار سعی میکردم جلوی چشمامو بگیرم اما کم میاوردم حین خوردن شام به بازوهای صاف و گوشتیش نگا میکردم از دیروز یه جور حس تسلیم شدن داشتم حس میکردم دارم جلوی یه چیزی تسلیم میشم از دیشب هم به اون داستانک سکسی فکر میکردم با این که شک داشتم واقعی باشه اما فکرم درگیرش بود رو بهش با لبخند مصنوعی و لحن عادی گفتم دوست داری امشبم پیش هم بخوابیم ته دلم از خودم پرسیدم یعنی تموم شد یعنی هدفت اینه که کاری بکنی تسلیم شدی تموم تهِ دلم مثل وقتی بود که تهِ دل میریزه وقتی با رضایت گفت آره چرا که نه از خجالت پلک زدنم تندتر شد اما یه حس قوی ای درونم بود که میخواست ادامه بدم وقتی چراغ ها رو خاموش کردیم و روی تخت مثل دیشب از پشت بغلش کردم حرارت بدنم فقط از حس های بد بالا رفته بود و عرق کرده بودم و اون نسیمی که از پنجره میومد هم تاثیری روم نداشت یه بازوم زیر سرش و خودمم چند سانت باهاش فاصله داشتم و دست دیگه هم رو شکمش بود با خودم گفتم خب حالا چی نفس عمیقی کشیدم و تو دلم گفتم نمیدونم یک و دو و شاید سه ساعتی با همین افکار و با همین جنگ درونم گذشت و هنوز کاری نکرده بودم و تلاشم این بود بخوابم اما وقتی یاد اون داستانک سکسی افتادم خوابم کمرنگ شد حالت اون دو رو تو ذهنم ساختم و طرز صداهاشون که چجوری بوده در واقع داشتم تو ذهنم فیلمشونو میساختم و با این کار اون پیچشِ درونم باز شروع شد با خودم تو دلم میگفتم برو جلو بچسب بهش گردنشو آروم ببوس بوش کن و تا میتونی بچسبون بهش قلبم هم تند و هم محکم میزد طوری که رپ رپشو میشنیدم از فکر این که بچسبم بهش چه حالی میشم پیشونیم عرق داشت جنبیدم و چسبیدم به باسنش کیر نیمه راستم که لحظه لحظه داشت راست تر میشد بین رونم و باسنش گیر افتاد و شروع کرد به تکون خوردن دقت کردم ببینم بیدار میشه یا نه که خواب سنگینش نمیزاشت بیدار بشه حدود چند دقیقه همونطوری بی حرکت وایسادم و با خودم گفتم تمومش کن نزار این شهوت لعنتی شکستت بده برگرد نکن دستمو از زیر سرش بیرون کشیدم و چرخیدم و رو به سقف با نفس نفس زدن صورتمو تو دستام گرفتم و نه نه های بی جونی از دهنم در رفت رسما داشتم شکنجه میشدم داشتم عقلمو از دست میدادم خواستم بلند شم اما تمرکزم رفت روی اون تکون خوردن کیرم وقتی چسبیدم بهش به لذتش فکر کردم که چقد خوب بود همینطور نرمی باسنش دلم میخواست تکرار بشه و دوباره بغلش کنم سریع بازم دستمو انداختم زیر سرش و کامل چسبیدم بهش حتی یه تکون هم نخورد و این به نفعم بود کیرمو فشار دادم به باسنش که باعث شد چشمامو ببندم و بی صدا یه نفس عمیقِ داغ بکشم لبامو گذاشتم رو گردنش و اول بوش کردم و بعد آروم بوسیدمش و با قدرت بیشتری چسبوندم به باسنش داشتم از هیجان میترکیدم از این لذت و از این درد لذتبخشی که توی تخم هام حس میکردم اگه بیدار میشد هم هزار تا جواب داشتم که بدم اما ممکن بود نتونم چون انقد تحت تاثیر این لحظه بودم که زبونم احتمالا قفل بود مثلا میگفتم داشته خواب بد میدیده گردنشو مکیدم و دلم خواست دستمو از زیر لباسش ببرم سینه شو چنگ بزنم اما غیر ممکن بود دلم میخواست شلوارشو بکندم و کیرمو بفرستم تو بدنش اما غیر ممکن بود دلم میخواست خیلی کارها بکنم اما غیر ممکن بودن با این حال نتونستم جلو دستمو بگیرم و دستمو گذاشتم رو سینش داشتم بیهوش میشدم و داشتم با حرکاتم بیدارش میکردم بیدار نشده بود اما انقد حرکاتم محکم شده بودن که میتونست بیدار شه واسه محکم کاری صدامو کنترل کردم و گفتم خواب بد دیدی عزیزم نترس من پیشتم فقط خواستم خیالم راحت شه که اینو گفتم دیگه نمیتونستم تحمل کنم کیرم داشت از این بی تنوعی درد میگرفت نه میشد کار بیشتری بکنم و نه میشد جلوی آبم که واسه بیرون ریختن له له میزد رو بگیرم گردنشو محکم و چند ثانیه مک زدم و سریع رفتم تو حمام شلوارمو تا زانو پایین کشیدم و کیر سرخ شده و داغمو گرفتم تو دستم با فکر به اتفاقات چند لحظه پیش عقب جلو کردم و به پنج بار نرسیده آبم با فشار ریخت روی کاشی های کف زمین هیچوقت انقد ازم نریخته بود و هیچوقت اینجوری از سر لذت نعره نزده بودم تند تند میریخت رو زمین و داشتم از لذت دندونامو به هم فشار میدادم انگار بار سنگینی از تو بدنم بیرون رفت و نفس راحتی کشیدم کف حمام رو شستم و برگشتم تو اتاق و دیدم به پشت شده اصلا به نظر نمیرسید بیدار بوده یا شده باشه و کاملا غرق خواب بود رفتم کنارش دراز کشیدم و چند لحظه بعد از بستن چشمام به سرعت خوابم برد صبح که چشمامو باز کردم بازم به پهلو پشت بهم خوابیده بود یه کم چشمامو مالیدم و دیدم پتو از رو پاهاش کنار رفته و باسنش قمبل خاصی به خودش گرفته یاد دیشب افتادم دلم میخواست دیشب که متفاوت ترین شبِ این چند وقته بود تکرار شه بازم رفتم پشتش و با هدف بیدار کردنش لبامو گذاشتم رو گردنش و با مکیدنش سینه شو گرفتم و به منظور بیدار کردنش تکونش دادم و گفتم دخترم ادای اینو در میاوردم که میخوام بیدارش کنم اما در اصل داشتم دیشبو تکرار میکردم و بازم داشتم تحت تاثیر قرار گرفتن زیر شکممو حس میکردم بازم داشتم راست میکردم اما قصد نداشتم بچسبم بهش فقط گردنشو مک میزدم و سینه شو به ظاهر تکون اما میمالیدم و صداش میزدم دلم میخواست کارهای بیشتری بکنم اما کم کم بیدار شد و رنگ و بوی حرکاتمو از حالت سکسی تغییر دادم با چشمای بسته یه لبخند زد و گفت صب بخیر منم لبخندی زدم و گفتم صبح شمام بخیر خوب خوابیدی سری بالا پایین کرد و گفت اوهوم خیلی عادی گفتم اصلا چطوره هر شب کنار هم بخوابیم که با رضایت قبول کرد لبخندم گشاد تر شد و از موافقتش خوشحال شدم کارم شد همین شب که شد بازم همین کار تکرار شد با این فرق که با جرئت بیشتری دستمو از زیر لباسش رسوندم به سینه ی کال و کوچیکش و شلوارمم تا زانو پایین دادم و کیرمو فرستادم لای رون هاش با اینکه زبری شلوارش اذیت میکرد اما اصلا حساب نمیشد و من کارمو کردم ولی این بار یه چیزی عجیب بود که چطور حتی یه تکون هم نمیخوره شک داشتم که نکنه مثل اون داستانک خودشو به خواب زده باشه و در واقع اونم راضی باشه تصمیم گرفتم بیشتر پیش برم و بفهمم اونم میخواد یا نه شب بعد همونطور که گردنشو مک میزدم و سینه شو میمالیدم دستمو از رو شکمش بردم پایین و بردم تو کمر شلوارش وقتی با کفِ دستم همه ی کُسشو تو دستم گرفتم نتونستم طاقت بیارم و گوششو بوسیدم و به آه از دهنم در رفت حرارت بین پاهاش و نرمیش انقد امونمو بریده بود که کیرمو تا حد ممکن چسبونده بودم به باسنش انگشت وسطیمو کشیدم تو شیارش و مالیدنشو شروع کردم بعد واسه اولین بار لاله ی گوششو مکیدم چند لحظه که همینطوری گذشت کمر شلوارشو گرفتم و تا زانوهاش پایین بردم و بعد کیرمو فرستادم لای رون هاش نرمی و داغیشون کیرمو به درد انداختن و خواستم عقب جلو کنم اما هنوز یه بار عقب جلو نکرده بودم که سرش تکون خورد و کم کم تو بغلم جنبید و پلک هاشو هم آروم آروم باز کرد نمیخواستم خودمو جمع کنم چون دیگه نمیتونستم تحمل کنم میخواستم اونو هم با خودم همراه کنم دیگه این وضعیت برام حرص درآر شده بود دستشو دنبال شلوارش برد پایین و با صدای خواب آلودش که مثل صدای مریض ها بود گفت چیکار میکنی بابا صداش طوری بود که انگار نمیدونست دارم چیکار میکنم بین نفس نفس زدن هام تو گوشش گفتم دارم ابراز علاقه میکنم عزیزم بازم با همون صدا گفت یعنی چی همونطور که سرشو بو میکردم گفتم وقتی مامانت باشه به اون ابراز علاقه میکنم ولی حالا که نیست من میتونم به تو ابراز علاقه کنم چون تو رو هم مث مامانت دوست دارم البته تو هم میتونی ها اگه تو هم منو دوست داشته باشی ابراز علاقه میتونه دو طرفه باشه از جواب من در آوردی ای که دادم راضی بودم حالا ازش پرسیدم تو هم منو دوست داری به من ابراز علاقه میکنی با یه جور ترس و تعجب اما همچنان بی حال گفت الان یه لبخند زدم و گفتم الان نه به وقتش یادت میدم شلوارهای هر دومونو تا مچ پاهامون پایین بردم و دوباره پشتش دراز کشیدم با یه دستم کیرمو گرفتم و با دست دیگه بازوشو کیرمو با طمانینه مالیدم تو خط باسنش و از سر لذت چشمام یه لحظه خمار شدن و آهی کشیدم چند بار این کارو کردم و بعد دوباره فرستادم لای رون هاش و یه سینه شو هم گرفتم پرسیدم دوست داری لذت میبری تو هم با نفس های نامنظم و صدای لرزونی گفت نمیدونم وقتی عقب جلو کردم کیرم مالیده میشد به کُسش و حالمو آشوب تر میکرد دلم میخواست از عقب کارمو بکنم اما میخواستم یه وقت مناسب و با حوصله این کارو بکنم همینطوری ادامه دادم و کم کم صدای به هم خوردن شکمم با باسنش بلند میشد از این که انقدر راحت قانعش کردم خیلی خوشحال بودم دیگه از این به بعد مال خودم میکردمش همه ی فانتزی هامو روش انجام میدادم روز بعد اولین روز هفته بود و وقتی بیدار شدم دیدم نیستش بعد فهمیدم کلا خونه نیست و حتی صبحونه ای هم حاضر نکرده فکر کردم لابد دیر بیدار شده که اینطوری با عجله رفته ظهر هم که برگشت با یه قیافه ی در هم که سر به پایین بدون رو بوسی که همیشه میکرد یه سلام کرد و کوله شو پرت کرد رو مبل کنجکاو شدم و پرسیدم چیزی شده که عاجزانه گفت یه عالمه تکلیف دارم فردا هم امتحان دارم خیلی اعصابم خورده بهش دلگرمی دادم و گفتم همه چیز درست میشه بعد ناهار نخورده کوله شو برداشت و رفت تو اتاقش پرسیدم ناهار نمیخوره که گفت تو مدرسه یه چیزی خورده و گرسنش نیست ناهارو که خوردم رفتم تو اتاقم و مشغول کارهای مونده ام شدم اما بیشتر فکرم پیش اون و شب بود که کی شب میشه تا کارهای جدیدمو شروع کنم واسه شب کلی برنامه ریزی داشتم و بالاخره هوا اول بی روح شد و بعد تاریک شامو که حاضر کردم بازم گفت اشتها نداره و تازه کلی تکلیف داره که باید تموم کنه داشتم از این وضع نگران میشدم که نکنه بخواد تا دیر وقت بیدار بمونه و من کاری نکنم ساعت بین یازده و دوازده شد که رفتم در اتاقش و در زدم که سرد جواب داد بله دیدم اطرافش پر از کتابه و یه کتاب هم دستشه چشماش کمی پف داشتن و سفیدیشون سرخ بود چشمامو ریز کردم و پرسیدم گریه کردی عزیزم که تعجب کرد و گفت گریه نه چه گریه ای یه چیزی رفته بود تو چِشَم و اینجوری شدش لبخندی زدم و گفتم نمیخوای بخوابی که با لحنی که معلوم بود کلافه شده گفت مگه این درسا میزارن خیلی مونده هنوز فک کنم خیلی بیدار بمونم از این خبر عصبی و ناراحت شدم بعدش سری بالا پایین کردم و گفتم خب باشه من امشب تو اتاق خودم میخوابم ولی تو هم زیاد بیدار نمون سلامتیت مهمتره یه لبخند بی جون زد و تایید کرد رفتم تو اتاقم و دراز کشیدم و با نگا به سقف داشتم فکر میکردم با خودم گفتم خیلی بد شد اما از طرفی هم میگفتم چه اشکال داره امشب نشد یه شب دیگه بیشتر از اونی که فکرشو بکنم وقت داشتم و نباید عجله میکردم صبح با دیدن میزِ خالی و کفش هاش فهمیدم هنوز خوابه اول یه کم آب تو آشپزخونه خوردم تا تشنگیم رفع شه بعد با صدای بلند صداش زدم و گفتم بیدار شو دیگه تنبل پاشو مدرسه ت دیر شد یهو فکر کردم این خوابیدنش به نفع منه میتونستم برم تو اتاق و کاری بکنم آتیش تندم هر لحظه که میخواست راهیم میکرد و منم اطاعت میکردم رفتم دم اتاقش و گوشمو چسبوندم به در از سکوت اون تو فهمیدم بیدار نشده دستگیره رو فشار دادم و در باز شد و دیدم دیدم اول کدومشونو بگم دیدم مثل مرده ها بالا تنش افتاده یه طرف و اطرافش یه مشت قرص ریخته و کاملا مثل مرده ها به نظر میرسید یا دیدم دنیا جلوی چشمام بالاتر از سیاهی هم رنگی نیست که بگم به اون رنگ شد کدومو البته فرقی نداره اصلا هر دوش دویدم بدن بی جونشو این بار واقعا پدرانه و نه مثل اون چند شب تو بغلم گرفتم و تکونش دادم و نعره زدم اما این بار خوابش سنگین تر شده بود و بیدار نمیشد برعکسِ اون شب ها سرد بود نه گرم و داغ رنگش میگفت این بار هر چقد هم که بهش بچسبی بیدار نمیشه هر چقد صداش بزنی محاله چشماشو باز کنه انقد بدنم سست شده بود که نتونستم از در ببرمش بیرون و همونجا تو در نشستم نمیتونستم حرکت کنم و حتی موهاشو از تو صورتش کنار بزنم اما اشکام تونستن حرکت کنن و ریختن نفسام سنگین بودن اما نه مثل اون شب ها قلبم تند میزد اما نه مثل اون شب ها داشتم از هیجان میترکیدم اما نه مثل اون شب ها چقد خوشحال میشدم وقتی تو بغلم میگرفتمش خیلی اما این بار خوشحال نبودم که تو بغلم خوابیده مثل همیشه من بودم و دیوار و یه مشت عکس و یه مشت کاغذ و هر چیزی که منو یاد گذشته مینداخت رو چسبونده بودم به دیوار رو به روم اتاق دخترم بوی خستگی میداد تاریک بود دیگه خودش نبود اما صدای خنده و جیغ و داد های خوشحالش هنوزم شنیده میشد کارم شده بود زانوهامو بغل کردن و دقت کردن به یه نقطه از دیوار خیره میشدم و با چشمای ریز گوش میکردم بابا جووون واسه من گرفتی کِی میخواستی واسش تنگ شده کاش مامان هم پیشمون اذیت نکن صداها از اتاق بود یا تو سرم نمیدونستم اما میدونستم چی ان نصفه بودن و قطع میشدن اما کاملشونو میدونستم و وقتی به خودم میومدم بازم به عکسای رو دیوار نگاه میکردم به لبخند دخترم که به روی دوربین زده شده بود نه به روی الآنِ من دیگه هیچوقت نمیتونست بهم لبخند بزنه خانوم دکتر که رویاش دکتر شدن بود و میخواست جون آدما رو نجات بده دیگه نمیتونست کسی رو نجات بده چون خودش جون خودشو گرفت از وقتی که جنازه ی سفید پوششو گذاشتن تو اون قبر دراز و باریک هیچ حرفی نزدم مگو شدم حتی جواب کسی که تسلیت میگفت رو با سر هم نمیدادم فقط میخواستم تنها باشم تا با یه ذهن آروم نامه ای که برام گذاشته بود رو بخونم نامه ای که وقتی خوندمش فهمیدم که این مدت خودم نبودم یکی دیگه بودم یکی دیگه رفته بود تو جلدم یکی که وقتی رفت تازه سوالاتم شروع شد که من چیکار کردم عقلمو چجوری از دست دادم شهوتم باهام چیکار کرد به جای نوازش های پدرانه دستمو به کجاهاش کشیدم به جای این که پشتش یه کوه باشم به چه منظوری پشتش وایسادم به جای این که آغوشم پناهگاهش باشه با چه هدفی تو خودش گرفتش زبونم به دروغ چرخید و به بیراهه ها کشوندش در حالی که باید راه های درست رو نشونش میداد این شهوت انقد مهم بود که این اواخر حتی یه درصد هم وجدانم درد نمیگرفت حتی یه ذره هم عذاب وجدان نداشتم روزگارمو سیاه تر از سیاه کرد لحظه ها و شادی ها و امید ها و همه رو پاره پاره کرد پوزخندم میگرفت وقتی یاد وقتایی میوفتادم که غیرتی میشدم و میگفتم سر به زیر میری و سر به زیر میای چون خودم از همه ی عالم خطرناک تر شدم کاری کردم که رفت رفت پیش مادرش همیشه میگفت میخوام برم پیش مامانم و من میگفتم این حرفو نزنه حالا خودم بدرقه اش کردم چی میگفتم میگفتم خدایا چرا ازم گرفتیش گله میکردم قطعا خدا پوزخندش میگرفت از این حرف کسی که باید ازش میپرسیدم خودم بودم باید از خودم گله میکردم هیچکس این وسط مقصر نبود جز خودم فقط حیفم میومد که زنده نموند کاش بعد از این که با اون کارش منو به خودم آورد زنده میموند حیف شد که دیگه نمیتونست با بازیگر مورد علاقه ی آمریکاییش ازدواج کنه حیف شد که نتونست با مرد رویاهاش ازدواج کنه حیف شد که دیگه نمیتونست به قول خودش نی نی دار بشه نشد بمونه و به این جمله ی معروفش عمل کنه که درسته من شوهر میکنم ولی تو رو که فراموش نمیکنم آخه تو بابایی خوب خودمی من همییییییشه پیشت میمونم خودم نزاشتم پیشم بمونه داغیم داغدارم کرد اون از عشقم اینم از نور چشمم انقد خراب بودم که هم بغض میکردم هم اشک میریختم گاهی انقد تو اون حالت مچ دستمو با اون یکی فشار میدادم که میخواست بشکنه رو به دیوار با التماس و با اشک هایی که از چشمام سُر میخوردن گفتم که چقد حالم خرابه خیلی ها وقتی حرف میزنن دوست ندارن طرف مقابلشون دیوار باشه اما من از این که دیوار رو به روم بود راضی بودم چون فقط میتونستم با دیوار درد دل کنم چون فقط میدید و گوش میکرد و نمیتونست سرزنشم کنه هر چند گاهی میترسیدم با شنیدن حرفام به صدا بیاد و یه عالمه حرفی که قطعا حقم بود رو بارم کنه اما اینم میدونست که چقد پشیمونم چقد به حماقت و به رفتار بچگونم پی بردم و چقد دارم تاوانشو میدم همین که دیوونه وار بهش مشت میزدم همین که عروسک های دخترمو بغل میکردم و اشکامو باهاشون پاک میکردم همین که رفتار و حرکات و حرفام مشکوک به دیوونگی بود همین که داشتم دیوونه میشدم گویای همه چیز بود بازم به عکسا نگاه کردم و بازم خاطراتم مرور شد غرق میشدم تو اون جاهایی که با هم رفته بودیم و چقد به حسرتم اضافه میشد چرا تا میتونستم جلوی این حسرت ها رو نگرفتم چرا حتما باید یه بلایی سرمون بیاد تا قدر قبلش رو بدونیم و حسرت بخوریم چشمم رفت سمت نامه اش اونو هم چسبونده بودم به دیوار نامه ای که از اشک های خودش و خودم خشک شده بود متنشو حفظ بودم چون هزار بار خونده بودمش تصمیم گرفتم یه بار دیگه مرورش کنم نامه رو با لقبی که یه فحش به من بود شروع کرده بود بابا جون گفته بود داره با گریه ازم خداحافظی میکنه و وقتی اینک بخونم اون دیگه زنده نیست میدونسته من عصبی میشم ولی راه دیگه ای هم نداشته نتونسته این وضعو تحمل کنه و ادامه بده انقدی حالش بد بوده که اون روز دو بار تو مدرسه دعوا کرده گفته بود من اشتباه فکر میکردم که اون یه دختر کوچولوعه و از سکس و این چیزا دقیق سر در نمیاره چون تو مدرسه سکس یکی از از بحث های اون و دوستاش بوده و حتی قرص ها رو یکی از همونا براش تهیه کرده بود آره دخترم قبل از مرگش باهام راحت و رو راست بود هر چند که بابتش عذر خواهی هم کرد میدونسته من بهش ابراز علاقه نمیکردم و به نوعی بهش تجاوز میکردم نمیدونسته من چجوری تونستم با این قضیه کنار بیام و چجوری دلم راضی به این کار کثیف شده اما میدونسته که نمیتونه با این وضع کنار بیاد نمیتونسته از خونه فرار کنه چون جایی واسه رفتن نداشته خونه ی عموش هم سوال منم بود که تا کی میخواست اونجا بمونه راهِ نجات رو تو خودکشی دیده بود چون تنها کسش تو این دنیا من بودم و منم که با آب و تاب تعریف کرده بود که چجوری داره میره پیش مادرش هیچ گله ای ازم نداشت و هنوزم همون دختر مودب بود فقط درخواست داشت که وقتی خاکش کردیم بهش سر بزنم قبرشو پدرانه نوازش کنم نه مثل اون شبا پدرانه قبرشو ببوسم نه مثل اون شبا بعدش با خداحافظیش خجالتم داده بود دوسِت دارم بابا هر وقت میخوندمش یا مرورش میکردم فقط یه جمله رو داشتم که بگم واسه همین بود که این جمله رو با خط قرمز وسط نامش نوشته بودم تنها حرفم همین بود یه جمله ی کوتاه اما پر از حرف یه جمله که از تهِ دل بود یه جمله که هیچوقت نمیشنید و آرزوم بود یه بار بشنوه جمله ای که حال و روزم تو اون خلاصه میشد ببخشید دخترم نوشته

Date: December 19, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published.