بدن سکسی من ۱

0 بازدید
0%

مقدمه دوستان عزیز سلام من کیوان نویسنده داستان های سکسی برای علاقه خودم و دوستانی که از خوندن اینطور داستانها مثل خودم لذت می برند مایلم ماجراهای سکسی که در طول زندگی برایم پیش آمده را بنویسم دوستان محترمی که زحمت نقد داستان رو می کشن محبت کنن بجای فحاشی از کلمات مناسبتر استفاده کنن البته حس و حال این دوستان قابل درکه دو داستان قبلی که نوشتم سراسر تلخی و انزجار خیانت ذهن هر خواننده ای رو بهم میریزه اما شاهدیم که عده حتی بی دلیل عادت به فحاشی دارند که جای بسی تأمل داره درواقع نیت اصلی من برای نوشتن این دو داستان اشاره به همین موضوع خیانت است که امروزه درجامعه فراوان دیده میشود من به دید خودم خواستم این ندامت و پشیمانی وحس زشت و کریه که مارو از انسان بودن دور میکنه رو به اشتراک بذارم تا اگر خدایی ناکرده شخصی درذهن خودش چنین موضوعی را دنبال میکند به هیچ عنوان اون و عملی نکرده و ذهن خودش را نیز از چنین تفکری پاک کند والبته بابت رنجش خاطر شما عزیزان نهایت پوزش و عذر خواهی رو دارم اما یک گلایه دارم از عزیزانی که در این سایت حضور دارند و همیشه با نظرات خاص خودشون دیگران و شاید می رنجانند خب آنچه مسلمه این فضا برای سکس و مسایل سکسی هست کسانی که یا دنبال همجنس گرایی هستن یا دنبال زن شوهردار چطور دیگران رو بخاطر خیانت یا نوعی ازسکس مثل سکس با محارم تقبیح می کنند من که بشخصه شاهد این هستم حتی خانمهایی که از سکس امرار معاش می کنند دنبال ارتباط با شخص خاصی نیستند در حالیکه آقایون مجرد یا متاهل دائم دنبال پیشنهاد برای روابط سه نفره با زن و شوهرها هستند یا مردان متاهلی که لباس زنانه میپوشند و دنبال پارتنر مرد هستند تمام اینها علایق افراد است و هر کس آزاد است از بدن و سکسی که مد نظرش است لذت ببرد پس بجای تحمیل نظر و بی غیرت یا روسپی خواندن دیگران آنهم درمحیطی که خودمان هم در آن حضور پیدا کردیم بدانیم هرگونه فحاشی به دیگران توهین مستقیم به خومان است یک نکته بسیار جالب تر که درجامعه جا افتاده هر چه ماجرایی واقعی تر باشد غیر قابل باورتر است و این یک شکست مسلم اخلاقی در جامعه ایست که خودش را داری اعتقاداتی قوی میداند این بحث مفصل است و این فضا نامناسب اینجا هستم تا حس مشترک خودم را با دوستانم به اشتراک بگذارم برای لذت بیشتر کسانی که با من همراه می شوند حضورشان محترم وبرایم قابل ستایش بوده و کسانی که مرا نقد میکنند حضورشان مایه اعتبار وافتخار بنده است هر هفته داستان سریالی از ماجرای آشنایی خودم وهمسر دوستداشتنیم را بریتان می نویسم امیدوارم قلم من مایه بهترشدن حالتان باشد و لذت سکس را در وجودتان بجریان بیاندازد بابت غلط املایی و انشایی احتمالی عذرم را بپذیرید در پایان این مقدمه جای بسی تشکرو سپاس دارد تا از ادمین محترم و زحمت کش سایت شهوانی به زعم خودم تشکر وقدردانی نمایم قسمت اول او را خودم در شرکت استخدام کردم دختری جذاب با پوستی سفید و چهره ای لاغر خط اخم بسیار دل فریبش نظر هرکسی را جذب میکرد ابروان پر و بلندش بالای چشمان قهوای رنگ او نشان از اصالت آریایی دخترک داشت بسیار دقیق وبسیار زرنگ کمتر از سه ماه توانست خودش را در شرکت جا بیاندازد همه قبولش داشتند کارش را با منشی گری آغاز کرد ولی ظرف این مدت به مسئولیت اداری و مالی شرکت ارتقا پیدا کرد من بعنوان مسئول شرکت احترام ویژه ای برای خانم آریاپور قائل بودم دقت و تبحرش در کار باعث بهبود اوضاع کاری شرکت شد و در نتیجه امتیاز خوبی برای عملکرد کار خودم من روزها وشبها در تنهایی بسر میبردم کسی بعنوان همدم در کنارم نبود تمام سالهای گذشته را کار کرده بودم و جنس زن و اصولا سکس برایم کمترین الویت را نداشت یک روز سرد زمستانی دخترک سفیدروی شرکت هراسان و بدون هماهنگی درب اتاقم را باز کرد و آمد داخل وحشت رنگ از صورتش ربوده بود بشدت میلرزید و اشک امانش نمیداد خدایا این دختر چشه اورا همیشه با جذبه دیده بودم مصمم و محکم بدون لرزش صدا در گفتار وبا نگاه پر نفوذ حالا همکار قاطع و منظبط من چرا اینقد آشفته است از بیانش چیزی نمی فهمیدم فقط متوجه شدم کسی یا چیزی بیرون از اتاق است بیرون آمد تمام اتاقها را گشتم راهرو راه پله رفتم بیرون ساختمان اداری نگهبان داخل محوطه ایستاده بود مرا که دید گفت آقای مهندس چیزی شده کسی یا چیزی اومد توی اداری یا خارج شد نه همه رفتن کسی نیست فقط شمایید و خانم آریاپور چیزی ندیدم چی شد مگه هیچی هیچی بعدا میگم مرسی به اتاق برگشتم دخترک روی مبل میهمان داخل اتاق مدیریت نشسته بود و زار میزد چند لحظه اورا برا انداز کردم گریه اش عمیق بود و دردناک خدایا چی شده این خانم اینطوری گریه میکنه صدایش کردم جواب نداد دوباره و سه باره نخیر گویا شنوایی هم نداشت به ناگاه داد زدم خانم تابنده آریا پور می خواهی بگی چه خبره من دیگه دارم قاطی میکنم بخودش آمد ظاهرا محو فکری بود که متوجه پیرامونش نبود بمن نگاه کرد چشمانش کاسه خون بود شرم خاصی وجودش را گرفت خودش را جمع کرد گفت مامانم دیگه نمیزاره بیام سرکار چرا چیزی شده نه هیچی نشده برای هیچی نمیزاره بیایی سرکار خب نمیشه بگم خجالت میکشم راحت باش من بار اولم نیست به اندازه تمام روزهای زندگیم با پرسنل و آدماها کار کردم و مشکلات زیادی دیدم اگر برات قابل اعتمادم حرف بزن ببینم چی شده از جا بلند شدم یک لیوان آب برایش آوردم او با لرزش و هراسان شروع به صحبت کرد یه آقایی هست از فامیلای دور مادم هر روز یه مقدار از مسیر رفت و آمدم به شرکت میاد دنبالم امروز صبح کنار مسیر ایستاد و سعی داشت بمن نزدیک بشه و پیشنهاد رابطه بهم داد من از ماشین صدایش با گریه قاطی شد و شروع به گریه کرد من که بشدت ناراحت شدم گفتم کاری کرد بهت تعرض کرد جواب تمام سوالاتم نه بود که با اشاره سر به سمت بالا متوجه شدم ساکت نشستم تا گریه اش تمام شد سپس گفتم حالا چرا اینقدر پریشونی با حرص گفت کثافت آشغال زنگ زده بیام دنبالت عوضی بی شعور چشمش به چشمان من افتاد و با خجالت گفت ببخشید خیلی اذیت شدم اورا آرام کردم و به نگهبان زنگ زدم تا برای ما چای بیاورد حدود یک ساعت ونیم صحبت ما ادامه داشت از رفت و آمدش و از اینکه پدرش دارفانی را وداع گفته و منهم از خودم این نشست تقریبا غیر کاری ارتباط تازه ای بین من و همکارم ایجاد کرد آنروز او را تا نزدیکی خانه اش رساندم و از او خواستم تا با مادرش در این خصوص حرفی نزند و راننده اش را نیز عوض کند من هم با استخدام یک راننده مخصوص برای خانم های شرکت برای رفت و آمد کمک حال ایشان شدم این داستان واقعیست و ادامه دارد 8 8 8 9 86 8 3 9 8 3 8 9 85 9 86 2 ادامه نوشته

Date: August 24, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published.