برادرانه ۲

0 بازدید
0%

8 8 8 1 8 7 8 8 1 8 7 9 86 9 87 1 قسمت قبل سطل و طی رو گوشه ی آبدارخونه میذارم و دستامو تو روشوییِ جمع و جورش میشورم یه استکان چایی خوش عطرم برا مَشَدی میریزم و سمتِ اتاقش حرکت میکنم یه اتاقِ کوچیک و راحت برای استراحتش درنظر گرفته بعد از عملِ کمرش نمیتونست زیاد سرپا باشه ولی دوباره مغازه یِ لوازم خانگی شو راه انداخت و دائم میگفت مردی که کار نکنه بمیره صَرفش بیشتره در میزنم و بعد از اجازش وارد میشم _خسه نباشی مَشَدی تکیشو از دیوارِ پشتِ تخت میگیره و استکانی که تعارف کردمو برمیداره _درمونده نباشی دستت درد نکنه قند براش ضرر داره و با علم به همین موضوع براش نیاوردم یادم به کشمشایی که صبح سمانه داخلِ جیبم ریخت میوفته مُشتی ازشو به مَشَدی تعارف میکنم _بفرما مَشَدی با چایی بخور خندیدنش با وجود دندونایِ یکی بود یکی نبودی که داره بامزس و باعثِ خندم میشه _ممنون تا من چاییو میخورم برو از کِشویِ پولا مزدِ این هفتتو بردار ساعت ۶ شد دیگه لبخندی بهش میزنم و با اجازه ای میگم سری تکون میده و قُلُپی چایی هورت میکشه ۶۰ تومن مزدمو برمیدارم و راه خروجو پیش میگیرم زنگی به سمانه میزنم و بعد از گرفتن لیست خریدش راهیِ سوپریِ نزدیک خونه میشم چن سالی میشه واسه مَشَدی رُفت و روب میکنم و اونم حسابی دست و دلبازی میکنه برا هر بار نظافت ۳۰ تومن مزدم بستگی به روزایی داره که میفرسته دنبالم گاهیم براش وسایلِ جدیدو تو قفسه ها میچینم راضیم همینکه خودم و سمانه دستمون جلویِ جلال دراز نباشه کفایته عزیزم که بیچاره خرجی نداشت بسته ای پاستیل به خریدام اضافه میکنم و از سوپری بیرون میزنم از اینجا تا خونه راهی نیست و زود به خونه میرسم بعد از زنگ زدن در بلافاصله باز میشه هفته ی پیش درستش کرده بودم خریدایِ سمانه رو تحویلش میدم و بعد میرم سراغ عزیز تو اتاقشه و استراحت میکنه این روزا زیاد ابرازِ خستگی میکرد ۵ سالی میشد که آلزایمر گرفتارش کرده بود آخرشم از پا درش میاورد و من کاری از دستم برنمیومد ناراحت از اوضاع اقتصادی که اجازه ی خرید داروهاشو بهمون نمیداد راهی اتاقم میشم تا لباسامو عوض کنم دکتری که دیده بودش میگفت دارو فرق زیادی تو اصلِ قضیه نداره آخرش رفتن بود اما این چیزی از غممون کم نمیکرد کلافه جورابایِ بد بومو گلوله میکنم و میندازمشون گوشه ی اتاق که سمانه صدام میزنه _داداش بیا شام اومدمی میگم و بعد از شستن دستام سر سفره میشینم جلال هنوز نیومده خونه و امیدوارم فعلنم سر و کلش پیدا نشه کتلتی که سمانه آماده کرده بودو از نظر میگذرونم ولی اشتهایی نیست خورد و خواراکم حسابی بهم ریخته و لاغر شدم تقریبا سه هفته از قول و قرارم میگذره و من سعی دارم نشون بدم که مقاومم که میتونم تحمل کنم هفته ای دو بار باید به خونه ی مسعودخان برم خونه ی بزرگ و مجللی که دفعه ی اول واقعا تاثیرگذار بود ولی الان واسم جذابیتی نداره جایی که توش تحقیر بشی اگه بهشتم باشه باز فرقی نمیکنه و از شدت اون تحقیر کم نمیشه دارم عادت میکنم البته فقط از لحاظ بدنی ضربه ای که هربار روحم میخوره به مراتب از دفعه ی قبل بیشتره شاممو نصفه نیمه ول میکنم و نگرانیِ نگاهِ سمانه رو نادیده میگیرم مثلِ تموم شبایی که فرداش با مسعودخان قرار دارم خوابم نمیبره آشفتم هراسونم چنگی به موهام میزنم و سرِجام غَلت میخورم صدایِ مسعودخان تو گوشم میپیچه ناله کن زیر کی هسی دارم جرت میدم کونی موطلا سرمو به بالشم فشار میدم نمیخوام بشنوم من هیچکدومو نمیخوام هیچکدوم نیستم نیستم با شنیدن صدای مسعودخان بهش نگاه میکنم رو به روش نشستم اصلا نفهمیدم چطور زمان گذشت و مثلِ باقیِ روزا الان تو خونشم قیافه ی گیجمو که میبینه تکرار میکنه _میگم چرا اینقد میری هَپَروت چیزی میزنی گُل دارم اگه بخوای هوم اخم میکنم به میزِ شیشه ای بینمون خیره میشم وچیزی نمیگم وقتی میام اینجا بجز موارد ضروری حرف نمیزنم حرفی ندارم خنده ای میکنه و باز میگه _اصلا نخواه شانسِ مارو باش خدایی جم کن این ادا اطوارا رو زوری که نیاوردمت زوری نیاورده خب آره خودم قبول کردم که اینجا باشم نه میتونسم شکایتی بکنم نه بابت اینجا بودنم حسِ قهرمانا رو داشتم انگار هر باری که اینجام سرخورده تر و معذب تر از قبلم سکوتم که کِش میاد نُچی میگه و سمت آشپزخونه میره تا وسایل پذیرایی آماده کنه آروم میگم _من چیزی نمیخورم از همون جا میگه _نشنیدم یکم بلندتر تکرار میکنم _چیزی نمیخورم _آها میدونم داره اخلاقات دستم میاد کلا با خوردنِ همه چی مشکل داری موطلا حالا بذار اینا رو بیارم شاید خوشت اومد زبونمو میگزم تا حرفی نزنم تا پنبه نشه هرچی رشته کردم خودمو خفه میکنم و دم نمیزنم داره متنفرم میکنه از رنگ طلایی از طلا از خودم طولی نمیکشه که مشروبایِ به نظر گرون و اصل همین طور چند مدل تنقلات و مزه روی میز میچینه و خودش مشغول میشه و تعارف میکنه دروغ چرا اگه یه موقعیت دیگه بود دوست داشتم امتحان کنم منم جَوون بودم دل داشتم ولی اینجا و تو این موقعیت چند پیکی که بالا میره و شارژ میشه میاد کنارم روی مبل میشینه و دستشو دورم میندازه گوشیشو از جیبش بیرون میاره و مشغولش میشه بعد از یکم جست وجو بالاخره ایناهاشی میگه و عکسی نشونم میده یه پسر حداکثر بیست ساله با ژستی مضحک که لباشو غنچه کرده و به دوربین چشمک زده نمیپرسم کیه نه که کنجکاو نباشم فقط دلم حرف زدن باهاشو نمیخواد _این مهدیه چطوره به نظرت خوشکل نیس چشم و ابرویِ درشت و مشکی رنگِ پسر کاملا شرقی و در عین حال جذابه سکوت که میکنم شونمو فشار میده و میگه _سوگولیمه دستِ کم یه روز تو هفته باید بیاد پیشم لامذهب دیوونم میکنه اوایل زیاد راغب نبود ولی حالا از خودم مشتاق تره دستشو از شونم سمت سینم میبره و فشار کوچیکی بهش میده _هرچی مهدی لوند و کاربلده تو پَپه و بداخلاقی ولی من همینجوریم هواخواهتم بی توجه بهش دوباره نگاهی به عکس میندازم بهش نمیخوره البته اگه ژستشو نادیده بگیرم به من چی میخورد شاید خیلی ظریف ترو دخترونه تر بودم _ببین سعید اگه اخلاقتو مثه آدم کردی و باهام راه اومدی زودتر سَفته هایِ باباتو پس میدم لوندی و دلبری و این چیزا نمیخوام فقط همراهی بعدم اینکه بهت لذت بدم چطوره هوم معامله ی خوبیه مگه نه دو سَر سود توام جوونی نگو دلت نمیخواد که به مرد بودنت شک میکنم نگاه پر نفرتی بهش میندازم مردونگی و مردبودن یعنی راست کردن آلت و فرو کردنش هرجا که گیر آوردم فقط یه نامرد همچین تعریفی از مردبودن میتونه داشته باشه _من همینم عوضم نمیشم میخنده و خواهیم دیدی بلغور میکنه گوشیشو روی میز میذاره و آروم آروم شکم و پهلومو نوازش میکنه و از همون سمتی که نشسته گردن و گوشمو آروم به بازی میگیره میدونم تقلا برابره با خشونت این مرد اغلب شوخ و سرخوشه ولی امان از وقتی رَویشو تغییر بده درست مثلِ یه کوهِ آتشفشانی میشه و مهارش ناممکن نمیخوام دردی به دردایِ روحیم اضافه بشه یا رَدی از کبودی رو تنم بمونه و بیشتر از این فکرمو مشوش کنه تو یه حرکت هدایتم میکنه رو پاهاش حالا تو بغلش نشستم و اون با چشمای قهوه ایش خیرمه لبایِ بستمو شکار میکنه و یه عالم حسِ بد به تنم میریزه یه دستشو بین موهای لَخت و کوتاهم فرو میبره و اون یکی رو دور کمرم حلقه میکنه جوری به خودش نزدیکم میکنه که گرمایِ سینشو از رو لباسهامونم میتونم حس کنم از زبونی که رو لبام حرکت میده و بوی الکلی که تو بینیم میپیچه اُقم میگیره و ناخواسته سرمو عقب میبرم صورتِ مچالمو که میبینه لبخند بدجنسی میزنه و در گوشم پچ پچ میکنه _جووون وسواس داری به زبون کشیدن نابلدی هَنو خودم یادت میدم بینیشو زیر گلوم میبره و با نفس عمیقی میگه _عطر تنت محشره بغض کرده چشمامو میبندم تا نبینم ولی نمیتونم حسِ شنوایی و لامِسَمو از بین ببرم میخوابونتم رو مبل و روم خیمه میزنه کلِ وزنش روم نیست ولی دارم خفه میشم بازدمِ گرمش تو گردنم میپیچه و صدایِ نفسایِ بلندش تو گوشم بوسه های ریزی که رو گردنم میزنه منو تا سرحدِ مرگ آزار میده همونجور که رو مبلیم مشغول درآوردنِ لباسام میشه و دست کشیدن و نوازشاش رو تنِ برهنم از زندگی سیرم میکنه طولی نمیکشه که اشکام از درد جاری میشن و اون بی توجه به دردِ تنم و اشکام تا آخرین نفس های تند شدش و ارضای جسمش ادامه میده ردِ اشکامو با دست پاک میکنم و تنِ له شدمو کنار میکشم از بس پاهامو بالا نگه داشته خونی تو انگشتام باقی نمونده و به گز گز افتادن لرزون سرِ پا میشم آبی که رو شکمم خالی شده به طرز چندش آوری حرکت میکنه دستمالی از جعبه ی روی میز برمیدارم پاکشون میکنم و حسِ بدبخت بودن کلِ وجودمو میگیره پشیمونم نمیدونم نگاهم بهش میوفته که چشمای نیمه بازشو میبنده پیشونی گردن و سینش خیسِ عرقه نفساش رو به عمیق و آروم شدنه برگ دستمالی ازم میخواد تا آلتشو تمیز کنه وقتی بهش میدم دستمو همراهش میگیره و سعی میکنه تاثیرگذار زمزمه کنه _بمون تا ارضات کنم اینجوری نرو باشه دستمو نوازش میکنه لبخندش یعنی حس کرده که قبول میکنم ولی نمیدونه حتی راجبش فکرم نمیکنم دستمو میکشم و ازش دور مشم بی حرف لباسامو تنم میکنم حتی یک ثانیه یِ دیگه هم نمیخوام اینجا باشم نگاهِ منتظرشو پشتِ سر میذارم و مثل پرنده ای که از قفس پر میزنه سمتِ درِ خونه میرم و بعد از حیاط سرسبز رد میشم درِ حیاطو که میبندم و برمیگردم سینه به سینه ی مردی میشم دقیق و بی حرف نگام میکنه تقریبا ۳۵ ساله و هیکلیه تیپ شیکی داره ولی اخمایِ حک شده رو پیشونیش چهرشو خشن کرده دستپاچه کنار میکشم و هنوز دو قدم نرفتم که بازومو از پشت میکشه و رو به روش قرارم میده _صَب کن ببینم تو این خونه چیکار داشتی شما بی حوصله میپرونم _ول کن دستمو مگه صاب خونه ای ابروی راستشو بالا میندازه و با شک میگه _آره خودشم تو خونم چه غلطی میکردی قیافت که به دزدا نمیخوره شَک و ترس وجودمو میگیره یعنی مسعودخان تو خونه ی کسه دیگه باهام قرار میذاشت اونم یک ماه جوابشو که نمیدم جِری میشه و کلید میندازه رو در ای وای نکنه واقعا خونه ی خودشه مسیری که اومدمو دوباره برمیگردونتم داخل و ولم کن کجا میبریم های منم بی جواب میذاره فقط دعا میکنم که مسعودخان لباس پوشیده و مرتب باشه ولی نیست مردی که هنوز بازوم تو دستشه متعجب به مسعودخانِ خوابیده رو مبل نگاه میکنه و چند ثانیه طول میکشه تا تحلیل کنه ارتباط من با این مردِ برهنه رو فشار دستش رو بازوم بیشتر از حد تحمل میشه و نالَمو در میاره دستمو با ضَرب ول میکنه که تلوتلو میخورم به زور خودمو کنترل میکنم تا پخشِ زمین نشم به سرعت به طرف مسعودخان یورش میبره و نعره میزنه _مردکِ بی وجود پاشو ببینم 8 8 8 1 8 7 8 8 1 8 7 9 86 9 87 3 ادامه نوشته

Date: June 15, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.