بیتابی بیتا ۱

0 بازدید
0%

صدای ناله هاش میومد حس میکردم کنارمه تو یه قدمیم اما هر چی اطرافمو نگاه میکردم نمیدیدمش صداش هی دور میشد هی نزدیک میشد انگار هر لحظه تو یه نقطه از خونه صدام میکنه بیتا بیا از خواب پریدم عرق کرده بودم تشنم بود خسته بودم از این خواب که در ماه چند باری سراغم میاد منو یاد این میندازه که پدرم تو آخرین لحظات مرگش منو میخواست دختر شو میخواست اما نذاشتن حتی تو تشیع جنازش باشم بیتا هنوز بچه ست نه سالشه نباید ببینه اگه بینه میترسه هر شب براش کابوس میشه براش حاضر بودم هرشب کابوس ببینم اما پدرمو تو اون لحظه ببینم سیزده سال گذشته اما من هنوز تو این حصرت موندم حصرتی غیر قابل جبران اگر اون موقع کنارش بودم هیچوقت نمیتونستن اثر انگشتشو زیر اون کاغذ لعنتی بزنن و هرچی برام گذاشته بودو تو یه لحظه به نام خودشون کنن درسته چیز زیادی نبود اما منو از وضعیت فعلیم خارج میکرد زندگیم بد نیست خداروشکر راضیم به بالاتر از خودم نگاه میکنم احساس کم بودن میکنم شایدم احساس حصرت اما وقتی به پایین تر از خودمو میبینم خدامو شکر میکنم که از پس خودم بر میام اون وقته که حس میکنم زندگیمو دوست دارم انگیزه پیدا میکنم برای بهتر کردنش حقوق کار کردن با مدرک دانشگاهی تو مملکت ما با حقوق کارگر ساده هیچ فرقی نمیکنه کسی زحمتی که میکشیو نمیدونه حداقل واسه من که کارم طراحی بنر کاتولوگ و تو یه شرکت تبلیغاتی به قول خودشون معتبر که من که اینجام هیچ اعتباری نمیبینم اینجوریه ماهی ششصد هزار تومان کفاف زندگیمو نمیداد تو زندگیم خیلی مسائل فکرمو مشغول کرده بود همیشه تو خیالم این بود یه روز یکی میاد منو از این وضعیت نجات میده اما من حتی یه خواستگارم نداشتم اول آخر یه دونه بود تو 18 سالگیم که اونم خودم رد کردم اون موقع ها پیش خودم میگفتم ایششش این چیه کلی کیسای بهتر تو زندگیم میان الان زوده اما زحی خیال باطل علت خواستگار نداشتنمو خیلی خوب میدونستم نه از ظاهر چیزی کم داشتم نه از رفتار میموند خانواده اونو داشتم خوبشم داشتم اما نداشتم یعنی ارتباطی بینمون نبود بالاخره دختر باید دیده شه گفته شه مطرح شه تا خواستار پیدا کنه علتش فقط همین بود بیشترین چیزی که تو زندگیم بهش احتیاج داشتم احساس به جنس مخالف بود به عشقش به نوازشش به اینکه حس کنم یکی هست که بتونم بهش تکیه کنم بهترین کلمه براش حمایت من یه حامی میخواستم فکر میکردم اگر این مسئله تو زندگیم ایجاد شه بهتر میتونم مشکلات دیگه زندگیمو حل کنم یا یجور انگیزه برای حل کردنشون به ساعت خیره شدم 9 30 نشون میداد تیک تاکش رو مخم بود تمرکزمو بهم میریخت از حرف خودم خندم گرفت تمرکز برای چی برای فکر کردن به چیزایی که هر روز بهش فکر میکنم تمرکز میخواد یادم افتاد مامانم نیست اون حتی جمعه ها م سر کار حس کردم دلم میخواد من احتیاجات جنسیمو فقط با خودم حلش میکنم خسته کننده ست اما عادت نیازه چشمامو بستم دستمو بردم سمت کسم اروم شیارشو به سمت بالا کشیدمو رسوندم به نقطه حساسم تصور کردم مردی کنارم که عاشقانه منو دوست داره و تو آغوش خودش کشیده و دستشو به سمت کسم برده داره با انگشتش چوچولمو میماله رو گردنم بوسه های ریز میزنه این کارش بیشتر تحریکم میکرد لباشو رو لام گذاشته اروم میمکه منم همراهیش میکنم همجور که لای پاش بودم سرم به سمت عقب بود برای بوسیدنش سفتیه کیرشو پشت کمرم حس کردم دستمو بردم سمت کمرم گذاشتمش لای کمرو کیرش که چسبیده بود به پشتم از رو شرت فشارش دادم داغ بود طاقت نیاوردم لبامو ازش جدا کردم برگشتم سمتش یه نگاه عاشقانه نصارش کردم رفتم سمت کیرش شرتشو کشیدم پایین اولین زبونی که کشیدم صدای اه ه ه ه ه ه ه ه بلند شد نوکشو با زبونم تر کردمو سرشو کشیدم تو دهنم تو دهنم با زبونم با نوکش بازی میکردم دستشو رو سرم حس کردم که داره فشار میده و میخواد همشو تو دهنم جا کنم من شروع کردم حرکت دهنمو بیشتر کردم اونم فشار دستشو بیشتر و بیشتر میکرد تا اینکه یهو کشید بیرون از دهنم خوابوندم رو تخت پاهامو داد بالا شروع کرد بوسه های ریز زدن به کنار کسم از روی شرت گاز میگرفت پالامو اوردم پایین و شرتمو دراوردم دوباره داد بالا حالا خودشو داشت میخورد با دستش بازش کرد زبونشو از پایین میکشوند بالا روی چوچولم قفلش کرد و تند تند زبونشو روش تکون میداد اه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه حرکت دستمو بیشتر کردمو با چند تا لرزش ارضاء شدم چشمامو باز کردم خودم بودم خودم مرد عاشق خیالیم کنارم نبود بعد از هر بار خود ارضایی احساس پشیمونی میکردم مثل یه آدم چاق که بعد از هر بار غذا خوردن غذاب وجدان میگره و میگه کاش نمیخوردم هفته ها میگذشتو من هر روز کم انگیزه تر میشدم پیش خودم میگفتم نکنه من محکومم به زندگی یکنواخت چرا هیچ تنوعی نیست توی بیست و هفتمین روز ازبهمن ماه بودیم هوا کم کم بوی عید گرفته بود تصمیم گرفتم مثل سال قبل اسفند ماه یه سری جنس امانی از تولیدی بگیرمو یجا بساط کنم که حداقل پانزده روز عید که شرکت معتبرمون کارمنداشو بدون حقوق میزاره لنگ نموم بعد کارم رفتم سمت جمهوری همون تولیدی که پارسال ازش جنس گرفته بودم خدا خدا میکردم که بهم جنس بدن پامو که گذاشتم تو بوی نخ و پارچه خورد به صورتم یه جور احساس کردم بوی درآمد درخواستمو با اولین نفری که دیدم درمیون گذاشتم بهم گفت انتهای راهرو یه اتاق بشینم اونجا تا مسئولش بیاد منم رفتمو منتظر موندم بعد 15 دقیقه آقایی اومد موضوع باهاش در میون گذاشتم اونم گفت یسری جنس استوک هست باهم به توافق رسیدیمو قرار شد جنسارو با پیک برام بفرسته طبق روال سال قبل میخواستم برم همون خیابون پارسالی دنبال جا بگردم یهو چششم خورد به یه آگهی بازارچه بهاره توحید اجاره غرفه به شهروندان عزیز 30 روزه 60 هزار تومن 0912 سریع تماس گرفتم برای مراجعه ادرس گرفتم با با بی ار تی خودمو رسوندم اونجا دفتر تو خود محوطه بود محوطرو برانداز کردم جاش خوب بود یه زمین خالی اسفالت شده که با داربست های حجمی غرفه بندی کرده بودن تو کمتر از 20 دقیقه غرفمو گرفتم مسخره است اما یجور احساس مالکیت داشتم انگا مغازه خریده بودم با خرت و پرتایی که تو انباری بود یه رنگ و لعابی به غرفه دادم تا یکم جلب توجه کنه به نظر خودم خیلی خوب شده بود 2 روز از باز شدن بازاچه میگذشت غرفه بغلیم دوتا دختر بودن یکم سن و سالشون از من بزرگتر ظاهرشونم خیلی معمولی بود شال و روسری میفروختن اکثر غرفه دارا با غرفه روبرویی شون عیاق میشدم چوت بیشتر تو چشم همدیگه بودم رو برو ی من خالی بود تا 4 اسفند صبح که رفتم دیدم غرفه روربروم ام دی اف شده دقیقا مثل یه مغازه شده بود کنجکاو شدم ببینم کی هستو چی میفروشه به کارای خودم مشغول بودم که سر صداهایی تو غرفه روبرو توجمو جلب کرد داشتن جنس میاوردن چند ساعتی گذشته بودو غرفه روبروم کاملا مثل یه مغازه لوازم آرایشی شده بود یه پسر سبزه همسن و سال خودم هم تو غرفه بود قیافه جذابی داشت متوجه نیم نگاهاش شده بودم اما چیزی که بیشتر منو جذب خودش کرده بود پسر سفید رو و اخمویی بود که گاهی به غرفه روبرویی من میومد گاهی هم غیب میشد حس عجیبی بهم دست میداد میدیدمش ضربان قلبم بالا میرفت از اون پسرایی بود که تو خیالم ازشون خوشم میومد اواسط اسفند بودیم من هر روز علاقه مخفیانم به این آدم که حالا فهمیده بودم کیه بیشتر میشد اسمش محمد رضا بود شنیده بودم با غرفه روبرویی منو یه غرفه تو لاین پشتی شریکن چیزی که اذیتم میکرد این بود که هیچ توجهی بهم نداشت انگار به هیچی توجه نداشت مشغول بازی با گوشم بودم که سایه ای رو سرم احساس کردم با صداش به خودم اومدم چرا صبحا نمیای فقط عصرا میای یسریا از مشتریا سراغتو میگیرن بازار صبح هم خوبه مات و مبهوت بودم ذوق زده بودم این محمد رضاست داره با من حرف میزنه این همون پسر تخس و اخمو که هیچ توجهی به اطراف نداره پس چطور متوجه من و نبودم تو تایم روز شده به خودم اومدم حالتمو کنترل کردم سعی کردم ظاهرمو حفظ کنمو بی تفاوت باشم من صبح تا ظهر سرکارم نمیتونم بیام کارت چیه پیش خودم فکر کردم چقدر خودمونی حرف میزنه طراحم تو یه شرکت تبلیغاتی خوب یکیو بگو بیاد خواهری برادری فامیلی صبح بازار خوبه هااااا کسیو ندارم که صبحا بتونه بیاد بخاطر خودت گفتم هر جور خودت میدونی بی تفاوت رفت من مبهوت رفتار گنگش اه امان از کاری که آخر وقت میافته گردنت با عجله خودمو رسوندم بازارچه دیدم غرفم جلوش شلوغه انگار یکی اونجا داره جنسس نشون مشتریا میده نزدیک رفتم دیدم خودشه دیدم پولو از مشتری گرفتو اونجا خلوت شد منو دید و اومد سمتم دویست هزار تومن بهم داد گفت دلم نیومد مشتریات بپرن تو اون چند وقتی که اونجا بودم روزی صد تومن پر پر فروشم بود واقعا خوشحال شده بودم اما بیشتر بخاطر توجهش بهم تقریبا آخرای اسفند بودیم رابطمون مثل دوتا دوست شده بود ساعت 2 بود تام کاریم تموم شده بود وسایلمو جمع کردم و به عشق محمد رضا دوست داشتم بال درارمو خودمو تو یه چشم به هم زدن برسونم غرفه اما باید کلی تو ترافیک میموندم از شرکت اومدم بیرون از تعجب داشتم شاخ درمیاوردم این اینجا چیکار میکنه سلام محمد رضا تو اینجا چی کار میکنی بیا بریم باید یه موضوعیو باهات در میون بذارم ادامه دارد سلام دوستان عزیز بنده اولین بار داستان مینویسم توی این سایت داستان بالا آغشته ای از واقعیت و خیال لطفا با نظراتون تو بهتر نوشتن کمکم کنید ممنون نوشته

Date: July 23, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.