بی غیرتی نسبت به خواهرم و عواقب آن ۲

0 views
0%

8 8 8 8 8 8 1 8 8 9 86 8 3 8 8 8 8 8 9 87 8 9 88 8 7 9 87 8 1 9 85 9 88 8 9 9 88 8 7 9 82 8 8 8 2 9 86 1 قسمت قبل چند روز از کردن المیرا گذشته بود ولی هنوز ذهنم تو اون لحظات سیر میکرد لحظه ورود کیرم به کونش که به خاطر آب دوش حمام لیز و روان شده بود هنوز کیرمو شق میکرد از اون طرف عطش من برای کردن مهرانا هر روز بیشتر میشد چیزی که بیشتر از کردنش میخواستم دیدن کرده شدنش توسط یه پسر دیگه بود که وقتی بهش فکر میکردم منو تا مرز جنون شهوتی میکرد با توجه به اتفاق هایی که برای تمایلات من افتاد به این نتیجه رسیدم غیرت یا غیرتی بودن در مورد خواهرچیزیه شبیه یک درب اتاق یا یک مانع که اگه بتونی ازش عبور کنی خیالت از بابت همه چیز راحت میشه انگاری وارد یک دنیای دیگه میشی دیگه میخوای تا آخرش بری انگاری دیگه دغدغه فکر نداری انگاری از چیزی که تو کله ات کردن آزاد میشی و چیزی جز لذت پشت سر هم نمی بینی تمام زندگیت لذت میشه از اینکه نگاه به خواهرت میکنن لذت می بری چون میدونی برتر از بقیه دخترها هست از اینکه می بینی خواهرت تو کفی داره لذت می بری از اینکه می بینی میخوان بهش شماره بدن لذت می بری از اینکه میخوان ترتیبشو بدن لذت می بری و اینها همه یعنی خواهرت کاملا مورد تائید پسرهاست و باز لذت می بری اولین ماه زمستان بود تو مدرسه گفته بودن هر کسی میخواد بره راهپیمایی 9 دی میتونه بره من و پژمان هم تصمیم گرفتیم برای دختر بازی هم که شده بریم مثل سال های قبل جمعیت زیادی نیومده بود ولی بازم خوب بود موضوع شعارها مثل سال قبل بود همه موسوی و کروبی رو فتنه گر میدونستن شعار مرگ بر فتنه گر سر میدادن مثل همیشه تا یه دختر هم سن و سال غیر چادری میدیدم تیکه ها رو حوالش میکردیم که البته یا می خندید یا فحش میداد تو مسیر پژمان باز حرفو کشید به خواهر آرش و گفت چند روز پیش خواهر آرش رو دیدم همون که فرهاد کردتش داشت از روبروم می اومد فکر کنم از باشگاه می اومد تا از کنارم رد شد بهش گفتم آقا فرهاد چطوره برگشت به من گفت عنتر به پژمان خندیدمو گفتم حقته ادامه داد حیف به من پا نمیده وگرنه به دوهفته نکشیده من هم میکردمش بهش گفتم یعنی اصلا برات مهم نیست که خواهر همکلاسیته خنده ای کرد و گفت من پای کردن وسط باشه هیچی حالیم نیست پژمان تازگیها خیلی حرف خواهر آرشو میکشید وسط و شک نداشتم منظوری داره یک جا داشتن بین مردم تی تاپ و ساندیس پخش میکردن رفتیم گرفتیم در حال خوردن به من گفت تو غیر قابل پیش بینی هستی مدام در حال تغییر هستی آدم نمیتونه حرفها و کارهاشو راحت بهت بگه بهش گفتم منظورت اینه که راز نگه دار نیستم منو نگاه کرد و گفت نه ببین من مدتی بود که بهت میگفتم این سه چهار نفر پشت سر خواهرت راه میرن بهش تیکه میندازن تو اصلا برات مهم نبود وقتی می دیدم بی خیالی من هم یک فکرهایی میکردم میخواستم یک حرکتی بزنم یه حرفهایی رو بهت بگم که بعد یهو دیدم چند روزی با مهرانا و آزاده رفتی خونه دیگه بی خیال شدم بهش گفتم حالا اون فکرها و حرفات چی بود که بی خیالش شدی خنده ای کرد و گفت هنوز زوده ولی این حرف منو یادت باشه هدف من از دوست شدن با دخترها فقط فقط کردنه آخرین قطعه تی تاپ رو دهنم گذاشتمو و گفتم خوب اینها به من چه ربطی داره برو به دخترا بگو من و پژمان اون روز کلی دختر بازی کردیم یکی دوتا شماره هم دادیم تو مسیر برگشت به خونه این بار صحبت از المیرا شد قبل از اون هم بارها در مورد کردن المیرا با پژمان صحبت کرده بودم پژمان میگفت دختره قبل از عقد کردنش مزه کیر رو چشیده بعد از عقدش نتونسته به کیر شوهرش قانع باشه بذار شده ظهر بود و سریک خیابانی مسیر من و پژمان از هم جدا میشد روبروم ایستاد و گفت ببین من شماره و تلگرام همه بچه های گروهو دارم خود تو هم داری و به گفته آرمان همه باید داشته باشن گفتم خوب من اینو میدونم نیازی نبود بگی دستشو به علامت سکوت بالا برد و ادامه داد من توتلگرام با بیشتر دخترای گروه مثل سوگند تینا و مهرانای شما مدتیه میگیم میخندیم تو که ناراحت نمیشی گفتم نه من با این چیزها ناراحت نمی شم ولی کیرم داشت رشد میکرد برای اینکه این بارتابلو نشه سریع از پژمان جدا شدم و برگشتم خونه از وقتی تصمیم به کردن مهرانا گرفته بودم یواش یواش تو خونه فعال شدم 90 درصد مطمئن بودم مهرانا صفر کیلومتره و تا حالا دوست پسر نداشته و کونش آکبند مونده هر روز بیشتر از دیروز به کون و پستونش نگاه میکردم در کل نگاه کردن به بدن مهرانا مواد مخدر من شده بود یک روز عصر بین خواب و بیداری روی مبل لمیده بودم و داشتم یه آهنگ ملایم گوش میکردم که دیدم یک نفر داره منو تکون میده چشمامو باز کردم دیدم سیناست میگه تلفنت زنگ میخوره نگاه کردم دیدم مرتضی پشت خطه جواب دادم بهش گفتم چطوری چاقال من مرتضی رو به خاطر اینکه تو بین همکلاسی هام از همه خوشتیپ تر و خوش اندامتر بود چاقال صدا میزدم خنده ای کرد و گفت مبارکه بالاخره کردیش اولش دوزاریم نیافتاد ولی وقتی اسم المیرا رو برد فهمیدم کی رو میگه البته من به غیر از پژمان به کسی نگفته بودم کردمش ازش پرسیدم از کجا فهمیده اولش نمیگفت ازم خواست خودم حدس بزنم منم عقلم تو اون لحظات جز به پژمان به جایی نمیرسید اما یهو یادم اومد که المیرا رفیق فابریک دوست دختر مرتضی هست اصلا همین مرتضی بود که منو با رفیق دوست دخترش که المیرا باشه دوست کرد حدس میزدم اگه پژمان نگفته پس خود المیرا به نیلوفر گفته اونم اومده صاف گذاشته کف دست مرتضی چند لحظه بعد با تائید مرتضی فهمیدم حدسم درست بوده و خود المیرا جلوتر از من بذار بودن خودشو لو داده به مرتضی با خنده گفتم این بذار خانم اینو هم گفته که به من کس داده پرده نداشته گفته که عقد کرده هست و شوهر داره صدای اوههههههه گفتن مرتضی پشت تلفن بلند شده بود ماجرای لو رفتن المیرا تو امور مشترکین رو براش توضیح دادم از کردن کونش تو حمام و زیر دوش بهش گفتم حرفام که تموم شد مرتضی گفت که خود المیرا بهش نگفته و من از نیلوفر شنیدم از اینکه المیرا پرده نداشته و عقد کرده بوده هم خبری نداشت ولی در ادامه چیزی گفت که منو کاملا تو هنگ برد تو همون حین که داشتم سیر تا پیاز ماجرا رو براش تعریف میکردم برگشت گفت از اینکه المیرا رو به عشق یه نفر دیگه کردی خیلی حال داد یه لحظه جا خوردم یعنی هنگ کردم ته دلم انگاری خالی شد با خودم میگفتم این چی میگه نکنه اون جنده خانم رفته همه چیز رو گذاشته کف دست نیلوفر داشتم داغون میشدم برای اینکه بفهمم منظور مرتضی چیه بهش گفتم متوجه نشدم چی گفتی خنده ای پشت تلفن کرد گفت میگم از اینکه المیرا رو با عشق کردی بهت حال داد کاملا معلوم بود حرفو عوض کرده من قشنگ فهمیدم تو جمله اش به عشق یه نفر دیگه اشاره کرد ولی حالا جور دیگه ای جمله اش رو تموم کرد دیگه نتونستم ادامه بدم به مرتضی گفتم قطع کنه بدبختی انگار مرتضی هم فهمید مدام میگفت داداش من چیزی گفتم که ناراحت شدی هر جوری بود مرتضی رو پیچوندم و همون موقع به المیرا زنگ زدم جنده خانم دیگه جواب نمیداد تصمیم گرفتم برم بیرون از تلفن کارتی باهاش تماس بگیرم نیم ساعت از زمانی که مرتضی با من تماس گرفته بود گذشته بود فقط داشتم حرص میخوردم کارد میزدی خونم در نمی اومد منتظر بودم زمان بگذره برم بیرون با این جنده تماس بگیرم هنوز مطمئن نبودم که این جنده خانم این کار رو کرده باشه ولی اگه گفته باشه آبروم حسابی جلوی مرتضی رفته جواب هیچ کسی رو تو خونه نمیدادم ساعت 10 شب از خونه زدم بیرون از یک تلفن کارتی به این مادرجنده زنگ زدم هنوز سه تا بوق نخورده بود که جواب داد بلافاصله بهش گفتم جنده خانم چی رفتی پشت سر من به اون نیلوفر مادرجنده گفتی چند لحظه سکوت کرده بود حرفی نمیزد بعد یهو با صدای جیغ مانندی گفت خوب کاری کردم مگه دروغ گفتم دنبال خواهرتی بهش گفتم جنده مگه من دروغ گفتم که بذاری و جنده ای کس میدی بهت برخورده گفتم بذار هستی یادته آب کیرم تو کونت بود رفتی بیرون صدرصد جذب کونت شده دیگه نفهمیدم چطوری گوشی رو قطع کردم ولی هر چی فحش بلد بودم نثارش کردم دیگه همه چیز تمام شده بود آنچه دنبالش بودم بفهمم فهمیده بودم شک نداشتم چون بهش گفتم جنده و بذاری و باهاش سر مادرم دعوام شد خواسته تلافی کنه مونده بودم این آبروریزی رو چطور جمعش کنم بدبختی نمیدونستم مرتضی تا چه حد از این جریان بو برده و اون نیلوفر مادرجنده تا چه حد بهش خبر داده دو روز بعد تو شرکت کیونت همراه با مهرانا و بقیه بچه های گروه ایستاده بودیم و داشتیم گپ و گفتگو میکردیم پژمان اومد کنار من دستمو گرفت برد یه گوشه گقت میخوام یک چیزی بهت بگم جنبه داری با سرم تائید کردم ادامه داد امروز صبح تو مدرسه مرتضی اومد پیش من و گفت شماره تلفن خواهر مهرانو داری به من بدی بهش گفتم واسه چی میخوای میگفت یک جریانی رو فهمیدم میخوام برم رومخش بکنمش هر چی اسرار کرد بهش ندادم با حرف های پژمان کیرم دوباره تکونی خورد و سیخ شدنشو اعلام کرد حالا پژمان ول کن نبود و میگفت نمیدونی اون جریانی که مرتضی در موردش حرف زد چیه گفتم نه و ادامه داد اگه بهش شماره مهرانا رو میدادم از دستم ناراحت میشدی جواب سوالشو ندادم و گفتم اگر قرار باشه هر کی کس شعر در مورد مهرانا بلغور میکنه برم یقشو بگیرم که باید هر روز کلی با این و اون دعوا کنم مهم اینه که مهرانا خودش عقل داره و این طوری بیخیالی خودمو توجیه میکردم اون روز موقع برگشت به خونه کلی حرص خوردم که چرا چنین حماقتی کردم و همه چیز رو به المیرای جنده گفتم اصلا فکر نمیکردم اون بخواد جایی حرفی بزنه فکر میکردم مثل بقیه دخترا میره پشت سرشم نگاه نمیکنه کاشکی میگفتم مهرانا دوست دختر قبلیم بوده ولی خوب نیاز داشتم بدونم عکس العمل یک دختر وقتی می بینه برادری دنبال کردن خواهرشه چیه به خونه که رسیدیم کمی آروم شدم با خودم فکر میکردم مگه من دنبال این نیستم کرده شدن مهرانا رو ببینم پس حالا که شرایط ناخواسته داره به اون سمت میره چرا بخوام جلوشو بگیرم تازه این طوری از صفر کیلومتری در میاد و لذت دادن که زیر زبونش بیاد کار منم برای زدن مخش تو خونه و کردنش راحت تر میشه برای همین تصمیم گرفتم همه چیز رو به زمان بسپارم و ببینم چی میشه کاملا آگاه و مطمئن بودم کردن یه خواهر نوجوان 17 18 ساله به خاطر تابو بونش کمی سخته ولی برعکس دیدن کرده شدنش توسط دوست پسرش در صورت کنار گذاشتن خجالت و غیرت و هماهنگ کردن با اون پسره بسیار آسونه و من هر دو را میخواستم تقریبا 7 6 روز از 9 دی گذشته بود که یک سوتی شیرین و ناخواسته باعث شروع اقدامات من تو خونه برای زدن مخ مهرانا شد اون روز خسته و کوفته از بازی فوتبال داخل مدرسه به خونه اومده بودم ناهارخوردم رفتم روی مبل تو هال ولو شدم سینا روی مبل سه نفری خوابیده بود مهرانا هم روی فرش فانتزی تو هال دمر خوابیده بود مقداری از تاپش بالا رفته بود و پوست سفیدش تا بالای کونش معلوم بود داشت تو تلگرام با دوستاش چت میکرد و از حرفهایی که دوستاش و پژمان و بچه های گروه بهش میزدن به من هم میگفت و میخندید طبق معمول اون چند روز که نگاهم به کونش بود داشتم کونشو که موقع تکون خوردن بدنش بد جوری میلرزید نگاه میکردم که یهو برگشت سمت من تا چیزی بگه یه لحظه دید دارم به کونش نگاه میکنم حرفشو خورد و دوباره تلگرامشو نگاه کرد کاملا مطمئن بودم رد نگاه من روی کونش رو دیده و میدونست دارم چی رو نگاه میکنم ولی بلافاصله دوباره صورتشو برگردوند سمت من و با خنده موضوع توی تلگرامشو برام تعریف کرد کمی ضایع کرده بودم ولی خوب بالاخره باید از جایی شروع میکردم و این شد نقطه آغاز حرکت من برای کردن مهرانا وقتی دیدم چنین سوتی ناخواسته ای دادم تصمیم گرفتم یک قدم جلوتر برم و نگاهم به سینه ها و کونش جوری باشه که خودش هم متوجه بشه ولی وانمود کنم داشتم یواشکی نگاه میکردم اون روز بابت سوتی که دادم عکس العمل خوب یا بدی از جانب مهرانا ندیدم همون شب تو آشپزخونه باز هم این نگاه کردن به کونشو وقتی داشت پشت به من به مادرم کمک میکرد تکرار کردم سرپا کنار مادرم ایستاده بود منم رفته بودم اونجا از سالادی که درست کرده بودند میخوردم یک بار که دیدم مهرانا میخواد به سمت میزناهارخوری و من برگرده جوری که مادرم متوجه نشه سریع اول کونشو نگاه کردم بعد نگاهمو بردم سمت صورتش نگاهمون به هم گره خورد این بار هم دید که اول نگاهم به کونش بود کیرم تو شلوارم وقتی با مهرانا چشم تو چشم شدم داشت سیخ میشد برای اینکه ضایع نباشه از آشپزخونه زدم بیرون تصمیم داشتم این نگاه کردن ها به کونش رو فعلا ادامه بدم و کار جدید دیگه ای نکنم مهرانا خواهرم بود نمی تونستم برنامه هایی که برای کردن دوست دخترام انجام میدادم روی مهرانا هم پیاده کنم و سریع بکنمش اون شب موقع خواب تو تخت خوابم داشتم به دید زدنهای اون روز خودم تو هال و آشپزخونه فکر میکردم که دیدم تلفنم زنگ میخوره نگاه کردم پژمان بود بعد از حال و احوال بهم گفت چند دقیقه پیش مرتضی دوباره تماس گرفت دیوث بد جوری گیر داده میگه شماره خواهر مهران رو بده زنگ بزن برین به هیکلش حرفو عوض کردمو گفتم ظهری چی تو تلگرام به مهرانا میگفتی غش کرده بود از خنده بالای 18 بود خنده ای کرد و گفت نه بابا بالای 18 چیه ولی بعدش نمیدونم چی شد خواست منو امتحان کنه کمی مکس کرد و گفت حالا اگه اونطوری باشه ایرادی داره آب دهنمو قورت دادمو و گفتم چطوری معلوم بود به پژمان هم مثل من استرس وارد شده چون پشت تلفن نفس بلندی کشید و گفت همون بالای 18 رو میگم اگر میگفتم ناراحت نمیشم آبروم بیشتر از این میرفت برای همین حرفو عوض کردمو و گفتم چند تا استیکر سکسی برام بفرست برای دوست دختر بعدیم لازمم میشه ازم خواست تلگراممو باز کنم وبعد تلفن رو قطع کرد توی تلگرام نوشت چون من عاشق کون هستم اکثر استیکرهام در مورد کون هستند پیش خودم فکر میکردم پژمان رو به خاطر اون سوالش پیچوندم ولی بلافاصله بعد از فرستادن استیکرها برام نوشت جواب ندادی اگه حرفام بالای 18 باشه ایرادی داره اصلا اگه همین استیکرها رو بفرستم براش ناراحت میشی جوابشو ندادم داشتم به زرنگی پژمان فکر میکردم که از هر موقعیتی برای بیان حرف ها و کارهاش استفاده میکرد کاملا مطمئن بودم پژمان شهامت این جوری حرف زدنو به خاطر شناختی که از من در مورد مهرانا پیدا کرده میزنه و هر روز هم داشت نسبت به روز قبل پر رو تر و جسورتر میشد و میدونستم در آینده هم بدتر خواهد شد اصلا تصمیم نداشتم جلوی حرف های پژمان رو بگیرم همینطوری هر وقت صحبت از مهرانا میکرد کلی لذت می بردم یکی دو دقیقه ای بود که تو تلگرام جوابشو نداده بودم که دوباره پیام داد نگفتی ناراحت میشی یا نه وقتی دید جوابشو نمی دم نوشت هاهاها سکوت علامت چیه براش نوشتم زرنزن دیگه بعد هم تلگرامو بستم دستام روی کیرم بود که از حرف های پژمان سیخ شده بود که دیدم این بار زنگ زد و گفت به مرتضی چیزی نمیخوای بگی با بی حوصلگی بهش گفتم ببین الان چند وقته منصور و بقیه دیگه مزاحم مهرانا نمیشن حتما دیدن بهشون پا نمیده گورشونو گم کردن رفتن حالا مرتضی هم میشه آخرش مثل اونها بی خیالی بهترین راه حله ولی تو دلم دوست نداشتم مرتضی که هدفش رو به پژمان گفته و من هم فهمیدم میخواد چیکار کنه بی خیال مهرانا بشه به خصوص که در مورد مرتضی آب از سرم گذشته بود و حالا بیشترحرف هایی که شاید هیچ وقت خودم نمی تونستم به یک پسر و یا دوستام در مورد تمایلاتم بگم توسط المیرا و بعد نیلوفر به مرتضی گفته شده بود و دیگه لازم نبود من چیزی بگم از طرف دیگه میدونستم اگه مرتضی پیشنهاد دوستی به مهرانا بده احتمال دوست شدن مهرانا با اون زیاده مرتضی پسر خوشتیپ و خوش هیکلی بود و قیافه دختر پسند و زبان بسیار قدرتمندی داشت که با طنز هم همراه بود و هر دختری رو به سمت خودش جذب میکرد چیزی که بیشتر از همه بهش امیدوار بودم بکن بودن مرتضی بود اصلا رد خور نداشت المیرا رو خود مرتضی با من دوست کرده بود خودش گفته بود تمام دوست دخترهاشو کرده و یکی از دختر عموهاشو هم زمین زده حالا هم با توجه به چیزهایی که از من میدونست این بار روی مهرانا دست گذاشته بود تنها چیزی که ته دلم ازاون می ترسیدم آبروم بود کرده شدن خواهر آرش رو خیلی ها تو کلاس میدونستن آرش بدون اینکه بفهمه آبروش تو کلاس رفته بود مطمئن بودم آبروی من بدتر از آرش میره با این حال اصلا قصد نداشتم بی خیال بشم دیدن سینه های خوشگل مهرانا بدون لباس دیدن اون کون ناز وبرجسته و خوش فرمش بدون شورت دیدن کس ناز لای پاهاش و دیدن حالت صورتش وقتی داره کرده میشه وشنیدن صدای نازش و حرف هایی که موقع تلمبه زدن احتمالا میزنه آرزوی اصلی زندگیم شده بود و منو دیوانه کرده بود مدتی بود یه حس خاصی داشتم احساس میکردم دیدن کس و کون و سینه های خواهرم چون ممنوعه حتما باید با مال دخترای دیگه فرق داشته باشه حریص بودم که ببینمشون اصلا حس بد یا پشیمونی نداشتم تازه دو چیز منو بیشتر از قبل برای ادامه کار امیدوارتر میکرد یکی اینکه خانه هیچ کدوم از همکلاسی هام تو کوچه ما نبود که بخواد اونجا آبروریزی بشه دوم اینکه می تونستم بعد از کرده شدن مهرانا از اون مرکز پیش دانشگاهی انتقالی بگیرم و جای دیگه ثبت نام کنم تو یکی از همون روزها داشتم از مدرسه به خونه برمی گشتم خسته از فوتبال نای حرکت نداشتم که یهو یه ماشین با یه حالت خیلی بدی پشت سرم بوق زد با وجود اینکه تو پیاده رو بودم ولی چنان ترسیدم که خودمو چسبوندم به دیوار تا برگشتم پشت سرمو نگاه کردم از دیدن مرتضی تو 206 باباش حسابی ازخجالت سرخ و سفید شدم از اون موقع که المیرا همه چیز رو لو داده بود این اولین بار بود که با مرتضی تنها میشدم با خنده بهم گفت هوی کله کیری بیا سوار شو دو دل بودم سوار بشم یا نه که خوب کنجکاو بودم ببینم این جنده المیرا تا چه حد وچی به مرتضی گفته در حالیکه سعی میکردم عادی جلوه کنم رفتم کنار ماشینش درب رو باز کردمو گفتم اگه من کله کیری هستم بیا با کون بپر روش تا نشستم تو ماشینش خنده ای کرد و گفت اتفاقا همین الان به بابام کون دادم تا ماشینشو ازش بگیرم دستمو گذاشتم روی پاش گفتم داداش کونی بودی خبر نداشتیم بعد هم زدم زیرخنده داشتم می خندیدم که برگشت گفت همه که مثل تو بکن نیستن المیرا رو بردی کردی از خونه پرتش کردی بیرون بعد هم ادامه داد بریم یه سر تا آبعلی برگردیم ناهار هم مهمون من قبول کردم و گفتم هر کی قبول نکنه کس خله بعد زنگ زدم مهرانا و گفتم با مرتضی هستموناهار نمیام منتظر من نباشه مهرانا میدونست مرتضی همکلاسی منه چند باری با همین 206 باباش درب خونه ما اومده بود و مرتضی رو دیده بود صحبتم که با مهرانا تموم شد دست راستشو از روی دنده برداشت گذاشت روی ران پامو با یه نیشخند مرموزی گفت خلاصه رفتی المیرا رو به عشق یکی دیگه کردی نیلوفر میگه المیرا حسابی از دستت شاکیه یه لحظه استرس و لرز بدنمو فرا گرفت پس اون روز هم درست شنیده بودم با این وجود من تصمیمم رو گرفته بودم اصلا قصد نداشتم انکار کنم میخواستم با مرتضی یک قدم جلو برم اگه این کارمو تائید نمیکردم ممکن بود فکر کنه نیلوفر بهش دروغ گفته و بی خیال مهرانا بشه برای همین با خنده بهش گفتم اره بابا من یه دختر خاله دارم اسمش مهسا هست به عشق اون کردمش حرفم که تموم شد دستشو از روی ران پام برداشتو دنده عوض کرد و باز با نیشخند گفت مطمئنی به عشق مهسا کردیش جوابشو ندادم حرفو عوض کردم گفتم تا حالا تو حموم دختری رو نکرده بودم خیلی حال داد بدن هر دوتامون روی همدیگه لیز میخورد خنده ای کرد و گفت نوش جونت تهران پارس رو رد کرده بودیم که گفت عکس هایی که تو تلگرام گذاشته بودی رو دیدم رک و راست بگم سینا از تو خوشگلتره خواهرت هم به چشم خواهری خیلی خوشگله حواست به این پژمان مارمولک تو گروهتون باشه یه وقت بقیه حرفشو خورد گفت راستی تو خونه رابطه ات با خواهرت چطوره دعوا دارین با هم تام و جری هستین با هم گفتم نه اتفاقا با هم خیلی خوبیم واسه چی می پرسی جوابمو نداد منم دیگه حرفی نزدم مرتضی اولش گفته بود تا آبعلی بریم ولی بعد پشیمون شد تا جاجرود بیشتر نرفتیم رفتیم تو یه رستوران به حساب مرتضی ناهار خوردیم کلی تو خرج انداختمش دوغ آبعلی هم خریدیم برگشتیم تو ماشین تو جاجرود هوا ابری بود دیگه داشت سرد میشد به سمت خونه برگشتیم توی راه در حالیکه بخاری ماشینو روشن میکرد با خنده گفت تو روزگار ما کردن دوست دختر دیگه داره از مد می افته بعد از چند لحظه سکوت ازم پرسید تا حالا شده بخوای کرده شدن یکی از دخترای فامیلتون رو ببینی مثلا دختر دایی دختر خاله دختر عمه دختر عمو خواهر مرتضی با زیرکی اسم خواهر رو قاطی دخترای فامیل کرده بود هر چه داشتیم به خونه نزدیکتر می شدیم حرف های مرتضی هم داشت شفاف تر میشد دوست نداشتم جواب منفی بدم آخرش گفتم نمیدونم بهش فکر نکردم دیگه شک نداشتم مرتضی از عمدی منو به جاجرود آورده تا موضوع رو به مهرانا بکشونه نزدیک تهران پارس بودیم که دوباره همون سوال قبلی رو که چند بار پرسیده بود تکرار کرد و گفت آخرش نگفتی به عشق کون کی المیرا رو میکردی منم جواب تکراری دادمو و گفتم خنگول مهسا بلافاصله برگشت گفت فیلم میم مثل مادر رو که ساختن باید یکی هم بسازن اسمشو بذارن مهسا مثل مهرانا از خجالت با گوشی موبایلم ور میرفتم که گفت عکس های تو اتاقشو هم نشون المیرا دادی دیگه جواب ندادم منظورشو خوب فهمیده بودم سرم بدجوری درد گرفته بود تو خودم بودم که برگشت گفت نظرت در مورد قیافه من چیه رک و راست بگو ناراحت نمیشم خوشگلم زشتم کیری هستم تخمی هستم خندیدمو گفتم مگه من دوست دخترتم که از من می پرسی ولی خوشتیپی من تو قیافه قبولت دارم یکی دو دقیقه سکوت کرد و گفت گوشی موبایلتو چند لحظه بده حدس میزدم میخواد چیکار کنه روبرو مو نگاه میکردم وچشمام وسط جاده رو می دید مردد بودم بدم یا نه ماشین رو کنار جاده پارک کرد بدون اینکه حرفی بزنه دستشو آروم آورد سمت موبایلم گوشیمو گذاشتم کف دستش چند لحظه بعد ازم پرسید لیست شماره های گرفته شده کجاست جوابی بهش ندادم یعنی خجالت می کشیدم یهو گفت نمیخواد پیداش کردم کمی سرمو سمت چپ چرخوندم تا یواشکی ببینم داره چیکار میکنه هم گوشی من دستش بود وهم گوشی خودش داشت از تو گوشی من چیزی میخوند و تو گوشی خودش ذخیره میکرد یه لحظه دیدم تلگرام مهرانا رو باز کرد رفت تو قسمت بیوگرافی همچنان بدون حرف روبرو نگاه میکردم کارش که تموم شد گوشیمو پس داد دستشو برد لای پاشو با خنده گفت نمیدونم چرا شق کردم دوباره تو سکوت حرکت کردیم مرتضی خیلی حرفه ای با من بازی کرده بود خیلی حرفه ای و غیر مستقیم از من اعتراف گرفته بود و بدون اینکه مستقیم به من بگه و باعث خجالت من بشه خودش از تو گوشیم هر دو شماره مهرانا رو برداشته بود به مرتضی ایمان داشتم میتونه کار مهرانا رو تموم کنه برعکس پژمان خیلی تو حاشیه میرفت و لفتش میداد دیگه تو تهران بودیم که با خنده ازم پرسید نگفتی به عشق کون کی المیرا رو کردی میم مثل مهرانا ولی خیلی خوشگله بهت حق میدم این بار هم مثل قبل جواب سوال تکراریش رو ندادم نزدیک کوچمون بودیم که برگشت گفت به نظرت یه کیر 17 سانتی برای کون یه دختر سوم دبیرستانی مناسبه به ته کونش میرسه نیلوفر که پیش دانشگاهی رو تموم کرده هربار از کون میکردمش قشنگ میخورد تهش تازه سه چهار سانت هم بیرون میموند مجبور بود هی خودشو موقع فرو کردن جلو بکشه فشار کیر منو به ته کونش کمتر کنه از حرف های مرتضی منم سیخ کرده بودم سر کوچه خودمون با هزار فکر و خیال پیاده شدم به سمت خونه حرکت کردم حالا دیگه مرتضی شماره مهرانا رو داشت دیگه راه برگشتی نداشتم 8 8 8 8 8 8 1 8 8 9 86 8 3 8 8 8 8 8 9 87 8 9 88 8 7 9 87 8 1 9 85 9 88 8 9 9 88 8 7 9 82 8 8 8 2 9 86 3 ادامه نوشته

Date: August 26, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published.