تفکرات پورن و اتفاقات دوست داشتنی

0 بازدید
0%

یه نویسنده وقتی عامیانه مینویسه همیشه میدونه چجوری شروع کنه و اخرشو اونجوری که خواننده مطلب میخواد تموم کنه اما واقعا نمیدونم چجوری این خاطررو براتون شرح بدم چجوری شروع کنم و چجوری تموم تصمیم گرفتم به صادقانه ترین شکل موجود براتون خاطرمو بیان کنم امیدوارم نظر تک تک کاربرای سایت و اونایی که داستانو میخونن جلب کنم اسمم داریوشه بیشتر اوقات دوران بچگیم یه زمین خاکی بود و یه توپ فوتبال که هرروز بعد از ظهر تابستون و زمستون بهارو پاییز مشغول فوتبال بازی کردن بودیم هیچوقت اونروزا فکر نمیکردم که یه روز درحال نوشتن داستان یا خاطره درمورد گذشته باشم وقتی به دوران بلوغ رسیدم مثل بقیه غرق در تفکرات پورن بودم فکرو کل تصورات من همش خلاصه میشد تو اجزای بدن جنس مخالف که همیشه فکر میکردمو جق میزدم اونموقع فیلم پورن گیر اوردن کار ساده ایی نبود و تقریبا اصلا پیدا نمیشد پشت کنکور موهام سفید شد واسه دانشگاهی که بیشتر خاطراتمو ازش دارم تو دانشگاه محیط فرق میکرد هیچی مثل دبیرستان نبود درس خوندن بحث کردن و همکلاسی با دخترایی که عمری راجبشون تفکرات پورن داشتم واقعا برای من حرف زدن با دخترا جالب بود اینکه اونا به چی فکر میکنن به چی میخندن برای چی گریه میکنن و من یه ادم ندیده نبودم اما همیشه به مسائل از یه زاویه دیگه نگاه میکردم دیگه تفکرات پورنم جای خودشو به تفکرات سالم تری داده بود به این فکر میکردم اون روزا که واقعا عشق چجوری به وجود میاد یه روز صبح دختریو تو دانشگاه دیدم که شاید چهرش باعث شد تا ده ثانیه نتونم ازش چشم برگردونم چشم و ابرو مشکی یکم مویی که از زیر مقنعش بیرون زده بود معلوم بود موهاشم مشکیه با یه قد نسبتا بلند که بین دوستاش میدرخشید معلوم بود سنو سالی نداره و حدس میزدم مثل خودم ترم یکیه دلمو دادم در ده ثانیه شب تا صبح فکرم شده بود چهره اون دختر صبح روز بعد دوباره دیدمش ایندفعه ام فوق العاده بود انگار که قراره فردا ام بهتر از امروزش باشه اما ذهنم دیگه مثل قبل فقط صورتشو ندید به پیچو خم های بدنش توجه کردم لاغر اندام بود با کون و سینه های خوش تراش مانتوش چسب نبود اما میشد تشخیص داد که بدنش بی نقصه چند روزی شبو روزم کلاس درسم ذهنم فکرم همه چیم درگیر این دختر بود نقاشیم میتونم بگم خوب بود شبا با خودکار بیک نقاشی صورتو بدن لختشو میکشیدم همه اینارو میگم که واقعا درک کنین چقدر تو فکرو ذهنم بود این دختر یه روزی شاید بعد سه چهار هفته دیدن این دختر گفتم به خودم دلو بزن به دریا برو بهش بگو حداقل جواب نه شنیدن بهتر از فقط نگاه کردنای سادست من ی پسر با قیافه معمولی بودم اما ته دلم امیدوار امیدوار به شنیدن جوابی که بشه یه شبی یا روزی اونو خارجه دانشگاهم ببینم داخل سالن دانشگاه کنار یه دوستش واستاده بود ضربان قلبم ثانیه به ثانیه بالاتر میرفت حس میکردم دارم عرق میکنم واقعا اونجا فهمیدم که عاشقم دوستش رفت و تنها داشت جزوه هاشو میدید با خودم گفتم یا حالا یا هیچوقت رفتم جلو هر قدم رو به جلو و نزدیک تر شدن بهش اتیشمو زیاد تر میکرد وقتی رسیدم جلوش و گفتم سلام انگار اب سردی بود که منو از همه ترسام رها کرد بهم جواب داد سلام گفتم خیلی برام سخت بود تا بگم سلام هنوزم نمیدونم چرا همچین حرفی زدم اما باعث شد بخنده و بگه چرا دیگه از یه ترسو تبدیل شده بودم به پسر شجاع گفتم من خیلی وقته تو دانشگاه میبینمتون میشه یه روز خارج دانشگاهم ببینمتون خودش به جواب چراش رسید و سریع حرفمو فهمید که میخوامش بهم گفت نه اقا من اهل اینکارا نیستم فقط تنها جمله ایی که گفتم این بود که بگم خواهش میکنم فقط یه شام ساده جوابش عالی بود گفت فقط یه شام پس شماره موبایلمو دادم قرار شد بعد از ظهر ساعتای ۶ تا ۸ شب بریم یه جایی برای شام به خونه که رسیدم حس اظطراب و نگرانی دوباره اومد سراغم راس ۶ بهش زنگ زدم و اینکه صداش از پشت تلفن فوق العاده بود رفتیم یه رستوران معمولی و کلی باهم موقعه شام خوردن صحبت کردیمو خندیدیم ماشین که نداشتم گفتم براتون تا خونه اژانس میگیرم و قبل اینکه بره گفتم میشه یه شب دیگه ام ببینیم همو و اون جواب داد البته همون لحظه تو ابرا بودم این شبا گذشت رسما شده بود دوست دخترم هروزم بهتر از دیروز بود هروزم عاشق تر بودم ترم یک تموم شد دو سه و چهارم تموم شد جفتمون لیسانس گرفته بودیم راستی اسمش شهرزاد بود یه روز داشتیم تو خیابون راه میرفتیم من یه خونه مجردی داشتم بهم گفت میخوام خونتو ببینم من به خودم اعتماد داشتم اونم به من رفتیم کلید انداختم درو باز کردم کتاب زیاد میخوندم ادم مرتبی بودم و کلی خوشش اومده بود بوی ادکلنش همه جای خونرو گرفته بود گفتم فکر کن خونه خودته و رفتم تا دوتا ابمیوه درست کنم خونم یک خوابه بود وارد اتاقم شد گفت ادم کتابخونی هستی گفتم اره هرازگاهی کتاب رویی تو قفسه کتابا نقاشیایی که خیلی وقت ازش کشیدم بود از بداقبالی منم همون کتابو باز کرد چون جلد ۱ کلیدر بود نمیدونم چرا گذاشته بودم داخل اون کتاب اما دیگه گذشته بود نقاشیارو دید اومد تو اشپزخونه با اون نقاشیا بغض کرده بود و میگفت داریوش اینا چیه دستو پامو گم کرده بودم فقط صادقانه گفتم نقاشیای قدیمی اشک از چشاش خارج شد و گفت متاسفم برات راجبت چی فکر میکردم چیشد اون لخظه تلخ ترین لحظه زندگیم بود میخواست بره بیرون که گفتم شهرزاد من بخدا متاسفم اینا مال گذشتست من واقعا عاشقتم خواهش میکنم نرو و ناخوداگاه از پشت بغلش کردم داشت گریه میکرد گریش مثل چاقو زدن تو دل من بود گفتم خواهش میکنم گریه نکن برگردوندمش و لبامو گذاشتم رو لباش دستامم دور بدنش حلقه بود لباشو ورداشت و بغلم کرد چه حس خوبی بود گفت فقط مال من باش گفتم هستم همیشه مال توام گفت قول بده گفتم قول میدم به جون خودم قسم میخورم که ایندفعه اون لباشو گذاشت رو لبام لبای نرمش با بوی ادکلنش عالی بود گردنشو میبوسیدم که اه کشیدو دستاشو برد تو موهام همه این اتفاقا تو اشپزخونه بود دستشو گرفتم بردمش رو تخت اتاقم تخت خوابم یه نفره بود اما معلوم بود جفتمون چی میخوایم میخواستیم بدنامون بهم بچسبه و باهم ترکیب بشه انداختمش رو تخت لباساشو دراوردم اونم مال منو ممه های سفید با نوک صورتی نه چندان بزرگ با یه بدن سفیدو عالی که واژنش یکم تیره تر از نوک ممه هاش بود با لباش شروع کردم اون بدن بی نقص حالا مطعلق به من بود کنار گوشش گفتم دوست دارم و رفتم سراغ گردنش گردنشو میخوردم دلم میخواست همه جاشو بخورم اون فقط اه میکشید اهی که هر لحظه شهوت منو بیشتر میکرد ممه هاشو که میخوردم کمکم صدای اه جاشو به صدای گفتن کلمات بخور و دست اصلا دست نکش جا داد رفتم سراغ واژنش که وقتی شروع کردم به خوردنش اهش بلند تر شد فقط اه میکشیدو میگف واینستا خواستم التمو وارد کنم که ی لحظه وایستادم اخه پرده رو که نمیشد اون شب برداشت که گفت پرده ندارم خودش فهمید مکثم واسه چیه من به این افتخار میکنم که جملش هیچوقت برام مهم نبود هیچوقت ازش نپرسیدم چرا پرده نداری سکسو شروع کردم یواش اول سر التمو وارد واژنش کردم داغ بود نرم و مرطوب اه کشید و یواش بیشترشو وارد کردم زیاد التم بزرگ نبود اما کوچیکم زیاد نبود کمکم جلو عقب هارو بیشتر کردم آهش هی شدید تر میشد پاهاش دورم حلقه بود جسمم داخلش بود دستام رو ممه هاش نگاهم تو چشاش کی میگه سکس فقط رفع شهوته سکس زیباست فوق العادست بعد از دو سه دقیقه اب منیم اومد و ریختم تو دستمال بغلش کردم و تا میتونستم بهش محبت کردم هر کلمه ایی که به نطرم زیبا بود رو گفتم و ازش تشکر کردم و اونم مرتب میگفت که عاشقمه چند دقیقه ایی تو بغل هم بودیم که گفت باید برم و آژانس براش گرفتم اونشب برام عالی بود فوق العاده بود اون دختر الان همسرمه و با همکاری و نظر مثبت اون این داستانو نوشتم اسمارو تغییر دادم ببخشید طولانی شد نظراتون چه منفی چه مثبت باعث خوشنودیمون میشه نوشته

Date: ژانویه 10, 2019

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.