تنهاترین تنهای دنیا 1

0 views
0%

سلام خدمت همه دوستان خدایی عین واقعيته چون لزومی نداره وقت شما سروان گرامی رو با دروغ نویسی بگیرم من قد 190 و وزن 80 و سبزینه و بسیار خجالتی و به همین دلیل هم نمی تونستم رو در رو و داخل خیابون با دختری دوست شم رفتم یه موبایل جدید خریدم و سپس سوار ماشین شدم و از بیکاری چند دور توی شهرمون که خیلی کوچیک بود زدم داشت حوصله ام سر میرفت زیر یه درخت کنار خیابون پارک کردم و چند شماره داخلی گرفتم اما از شانس بد ما یا پیرمرد یا پیرزنی برمی داشت تا اینکه یه شماره گرفتم یه صدای ناز و آروم تو گوشم طنین انداز شد و گفت الو الو چرا حرف نمیزنی قطع کردم اما دلم آروم نمی شد باز زنگ زدم خودش دوباره برداشت گفتم سلام ایشون هم گفتن سلام بفرمايين شما گفتم یه بنده خدا که از این دنیا فقط تنهایی نصیب اش است و شروع کردم به شعر گفتن گفتن آقا حالت خوبه تو این عصر نوین مزاحم خونه مردم اونم شماره خونه میشی و شعر میگی منم گفتم ببخش سرورم شماره موبایلت رو ندارم لطف میکنی بدی که بار بعد به خونه نزنگم خلاصه کلی خندید و از شماره دادن طفره میرفت گفت شاید فامیل باشی و اما من واسش کلی قسم خوردم و اونم قبول کرد و شماره موبایل داد و گفت باید بیای از در خونمون رد شی تا یه لحظه چهرت رو ببینم خلاصه بعد چند ساعت لحظه موعود فرا رسید ماشین پارک کردم از ماشین پیاده شدم و دختری سبزینه و بلند قد حدودا یک و هشتاد و وزن شصت و پنج رو توی چارچوب در کرم رنگ با یه سارافون صورتی دیدم یه لبخند رضایت روی لبان اون و من نشست من نمی تونستم بیشتر از چند دقیقه اونجا بمونم رفتم و به موبایلش زنگ زدم خب دیدی حالا چی شد گفتم آخ جووون هموني هستی که میخوام گفت چقدر زود پسر خاله شدی و از این حرفها خلاصه روزها و هفته ها گذشت و من و اون فقط با تلفن تا جایی که امکان داشت حرف میزدیم یک روز بهش گفتم ماریا دلم واست خیلی تنگ شده میخوام ببینمت اما اون قبول نکرد من اصرار کردم تا قبول کرد گفت روز سه شنبه ساعت دو با خواهرم در خیابان می بینمت کلی من خوشحال شدم و تو پوست خودم نمی گنجیدم روز موعود فرا رسید من رفتم و اون خواهرشو سوار کردم و بعد ازشون پرسیدم کجا بريم گفت یه جایی که آشنا نباشه اینم بگم که بسیار مقید و مذهبی و چادری بودن من گفتم بریم امامزاده ای که چند کیلومتری خارج شهر است و تقریبا خلوته رفتیم اونجا و بعد از زیارت کلی با هم حرف زدیم دیگه طوری شده بود که اون به من وابسته شده بود و منو عشق خودش می دونست اونها اون روز رفتن و منو و ماریا شب ها تا دیر وقت بهم پیام میدادیم و قربون صدقه هم می رفتیم یک شب بهش گفتم ماریا من فقط تو رو دارم و دوس دارم با هم بريم بیرون و یه چند ساعتی رو خوش باشیم اما اون میگفت نه نمیشه واسمون دردسر میشه منم قهر کردم چون میدونستم که طاقت نداره که باهاش قهر کنم یکساعت گذشت یه پیام واسم اومد سریع باز کردم آره درسته خودش بود نوشته بود امیر اسم مستعار عشق ناز نازو من قهر نکن سعی می کنم بیام منم نوشتم نه باید فردا بیای گفت نمیشه چون فردا کلاس قرآن دارم منم گفتم پس باید دیگه پس فردا بیای اگه نیای نه من نه تو و اونم قبول کرد پس فردا ساعت ده صبح تا یک بیاد پیشم فرداش من رفتم یه عطر خوش رایحه خوب با یه پیرهن یاسی واسه روز قرارم خریدم و دوشنبه ساعت هشت بیدار شدم و بعد از پوشیدن لباس هام حرکت کردم به سمت جایی که گفته بود وقتی رسیدم منتظرم بود سوار شد و سلام کرد و من دستم رو به طرفش دراز کردم اما گفتن ما نامحرم ایم و بهم دست نداد من ام سریع روی برگردوندم و چند دقیقه ای باهاش حرف نزدم تا که گفت خب عزیزم قبول کن ما نامحرم هستیم بیا خواستگاری تا محرم شیم بعد هر چی دوس داری انجام بده اما من گفتم دارم ادامه تحصیل میدم و به ازدواج فکر نمیکنم بنابراین چند لحظه ای فکر کرد و گفت من یه خطبه ميخونم و شما بگین قبلت تزویج و شروع کرد به خوندن و منم پاسخ دادم بعدش آروم دستش تو دستم گذاشت و منم در حالی که داشتم رانندگی با سرعت پایین میکردم و به سمت پارک کوهستانی میرفتم یواش سرم جلو بردم و چشام تو چشاش حلقه زد و یه لب خوشگل ازش گرفتم و دستم رو روی پاش گذاشتم و یواش یواش مالش دادم و حدود نیم ساعتی رو بهمین طریق رانندگی کردم تا به مقصد اصلی زیر یه درخت بزرگ و یه جا خلوت رسیديم زیر انداز رو از عقب ماشین درآوردم و روی اون نشستیم و سرم روی پاهاش گذاشتم و در حالی که بالا رو نگاه کردم با هم کلی حرف زدیم سپس من پا شدم و آروم آروم اونو تو بغل خودم گرفتم و با دستام از روی لباس سینه هاش و نازش رو ميمالوندم و از هم لب می گرفتیم کیر من خیلی بلند شده بود و اونم که توی بغلم بود اینو حس کرده بود و همش میگفت منو لطفا خیس نکنی منم بهش می گفتم نه رو به من کرد و گفت امیر تو رو خدا بیا خواستگاری و کار رو تموم کن تا با خیال راحت شب سرمو روی شونه هات بذارم و بخوابم و من ام دلایل خودم رو میآوردم اون روز بهمون طریق که همو مالش میدادیم من خودم رو خیس کردم و سپس یه رستوران دنج رفتیم و جای همتون خالی یه جوجه کباب واسه نهارمون صرف کردیم و اون رو من به خونه رسوندم وقتی رسیدم خونه رفتم یه دوش گرفتم و چند ساعتی خوابیدم زمانی که بیدار شدم ساعت شش غروب بود اولين کاری که کردم گوشیم رو چک کردم متوجه شدم که چندین بار زنگ زده و پیام داده من جواب دادم ببخش خسته بودم خوابم برد یادم رفت بهت پیام بدم و بدین صورت اس ام اس بازی ما در مورد اون روز که با هم بودیم شروع شد و تا ساعت نه شب طول کشید که برگشت و بهم گفت دلم واست تنگ شده منم گفتم همین طور و به یه بهونه سوار ماشین شدم و رفتم جلوی خونشون و دیدمش وقتی برگشتم شام رو خوردم و رفتم دراز کشیدم واسه خواب و شروع کردم به پیام دادن و اون هم جواب میداد ادامه دادم تا وقتی که ازش پرسیدم چرا امروز منو زیاد تو بغل ات فشار نميدادي و اون گفت خجالت کشیدم و منم بهش اصرار کردم که باید یه قرار بذاریم و همو ببینیم و منو تو بغل ات بگیری ماریا قبول کرد که شنبه صبح به بهونه آزمون بیاد و من توی این چند روز هر موقع که وقت میکردم میرفتم در خونشون و بصورت گذری میدیم اش تا اینکه غروب جمعه رسید من پیام دادم ادامه دارد نوشته امیر تنهای

Date: April 2, 2021

Leave a Reply

Your email address will not be published.