توبه گرگ ۱

0 بازدید
0%

سلام به همه دوستان عزیزم قبل از شروع داستان باید به چند تا نکته اشاره کنم اول اینکه این داستان شامل موضوعاتی مثل مسائل سیاسی چند نکته جالب تاریخی و سکس رمانتیک وعاشقانه و بی دی اس ام و است دوما در این داستان هیچ گروه یا عقیده سیاسی نه تایید میشه نه رد و صرفا داستانه و نکته اخر داستان ادامه داره پس لطفا با نظرات و انتقاداتتان به من کمک کنید دوست شما سجاد الله اکبر الله اکبر مرگ بر اسرائل مرگ ب امریکا از مصلی امدیم بیرون بابا رفت پیش امام جمعه و سپا هیا یه حالو احوالی بپرسه بیاد محافظ عارف درو برامون باز کرد جفتمون عقب نشستیم دوتا محافظا جلو هوای سرد داخل ماشین بهم ارامش داد سرم داشت مترکید تو اون محیطو صدای دادا مرگ بر امریکا و مرگ هزار جایه دیگه ادم دیونه شد هر وقت اینا رو به عارف میگفتم دستی به ریشاش میکشیدو میگفت این وظیفه شرعی ماست نگاهی به صورت خشنش انداختم عارف پسر اول خانواده بود اخلاقو رفتارش درست مثل بابا بود از نوجوانی هم عشقش دینو انقلابو اینجور چیزا بود 20 سالش بود که رفت سوریه وقتی برگشت ده برابر مومن تر شده بود و البته خشن تر دیگه همه حاج عارف صداش میزدند برا خودش مثل بابا بیا برو ای داشت عارف همیشه الگوی زندگی من بود و البته همیشه بابا اونو تو سر من میزد بابا دوتا پسر میخواست مثل خودش سردار حاج حسین بجنوردی بابا یکی از سپاهیای با نفوذ بود هر ماه به دیدار اقا میرفت و خلاصه کلی بیا برو داشت همیشه به داشتن همچین پدری افتخار میکردم با صدای بوق ماشین از فکر رو خیال امدم بیرون وارد خونه ویلایمون شدیم خونه به وسلیه 5مرد مسلح مراقبت میشد وارد خونه شدم مامان تو اشپزخونه بود از پوشت مامانو بوسیدم من سلام مامان جون مامان سلام امین جان خوبی برو زود لباساتو عوض کن الان خواهرت و محمد میان رفتم تو اتاق داشتم لباسامو عوض میکردم که بابا و محمد و هاله امدن سریع لباس پوشیدمو رفتم تو هال سلامی به هاله و محمد کردم محمد به ارومی جواب سلاممو داد و اما هاله مثل همیشه با نشاط جوابمو داد بابامو از اتاقش بیرون امد و همگی سر سفره ناهار نشستیم بابا داشت در مورد اوضاع و احوال مجلس می پرسید اخه هاله نماینده مجلس بود نگاهم تو صورت محمد افتاد یکی از عجیب ترین ادم هایی که دیده بود حداقل با من یکی تو این یکسال که با هاله نامزد کرده بود بیشتر از پنج دقیقه صحبت نکرده بود اونم یا سلا و علیک بود یا قبول باشه نماز البته همه اینا بخاطر شغلش بود اخه محمد مامور اطلاعات بود و حتی هر وقت بابام ازش سوال میپرسید جواب سر بالا می داد غذا تموم شد بابا سیگار برگ امریکایش روشن کرد مامان به شوخی بهش گفت حاجی اینم مال استکباره ها بابام مثل همیشه لبخندی زدو گفت این فرق داره مثل همونا که هم عارف و حتی محمد زیر لب خندیدند هیچ وقت نفهمیدم این همونا چیه رفتم تو اتاقم یکم استراحت کنم نگاهم به کتابام افتاد وهمینطور تابلو های نقاشیم از بچگی عاشق نقاشی بودم و دوست داشتم تو دانشگاه هنر بخونم اما به لطف دادای باباو عارف علوم سیاسی زدم و با پارتی بازی دانشگاه امام صادق قبول شدم اهی از ته دل کشیدم انگار من اشتباهی به دنیا امدم و چقدر بخاطر این اشتباه سر کوفت خوردم نگاهم به تابلوهام افتاد دلم لک زده بو د واسه یه نقاشی رفتم نزدیک بوم که زیر تخت قایم کرده بودم خیلی اروم قلمو روش کشیدم که در باز شدو عارف امد تو اتاق عارف امین اون کتا داری چه غلطی میکنی دوباره رفتی سراغ این اشغالا مگه نگفتم دیگه حق نداری امثل بچه پنج ساله ها نقاشی کنی هان ما مان سریع امد تو عارف رو اروم کرد اونو فرستاد بیرونو خودشم رفت بیرون اشک تو چشمام حلقه زد اخه چرا نه نه دیگه بسه هرچی اه و ناله کردم اشکال از منه باید خودمو درست کنم باید رفتم رو تخت دراز کشید م پیش خودم گفتم ای خدا میشه منم یه روز مثل عارف بشمو همه بهم بگن حاجی از حرف خودم خندم گرفت چشمامو بستمو بعد پنج دقیقه خوابم برد با صدای از خواب پریدم بلند شدم بابا مامانو عارف که خونه نبودند رفتن دیدار دوست بابا حاج حمید که تازه از مکه برگشته پس کیه نگاهی به بیرون انداختم هیچ کدوم محافظا تو حیاط نبودند عجیب بودگوشه درو اروم باز کردم چشمام چهار تا شد هاله و محمد و یه دختر چادری امدن تو محمد مطمئنی بابا مامانت و عارفو امین نیستن هاله اره بابا رفتن دوست بابارو ببینن حق با هاله بود قرارمون این بود که امشب بریم دیدار دوست بابا ولی با گند کاری منو دادای عارف اونا اصلا به من نگفتن محمد چادر اون دخترو کنار زد زیر اون چاد ر دختره به جز یه شرت و سوتین مشکی هچی تنش نبود محمد قلاده ای که به گردن دختره بودمو گرفت کشیدو لب دخترو تو دهنش گرفت با دست با سینه های دختره بازی کرد باورم نمیشد این همون محمد سر به زیر باشه محمد نمیخوای لباستو درباری هاله جون هاله با ناز گفت نه پس شوهر کردم واسه چی محمد چادر هاله در اورد و هولش داد رو کاناپه اول مانتو و شلوار هاله رو در اورد نگاهم به بدن گندمگون هاله افتاد که تنها پوشش یه بکینی سرخ رنگ بود محمد جورابای هاله رو در اورد نگاهی به چشمای خمار هاله انداخت یه بوسه کف پا هاش گذاشت اروم اروم انگشتایپای هاله رو خورد کم کم امد بالا شرت هاله رو در اورد قلاده او دخترو گرفت با خشونت موهاشو کشید مجبورش کرد کس هاله رو بخوره باورم نمیشد یه نیشگون محکم از دستم گرفتم نه اینا خواب نبود واقعیت بود نگاهم به بدن دختره افتاد یه پوست صافو بدون مو سینه های تو پر و یه باسن گردو خوش فرم به شدت شق کرده بودم اخرین باری که اینطوری شده بودم چند سال پیش بود که یکی از دوستام برای اولین بار یه فیلم پورن نشونم داد اولش از رو کنجکاوی میدیدم ولی بعد مثل الان شق کرده بودم محمد از تو کیفی که همراهشون بود کمر بندی در اورد به باسن اون دختره در حین اینکه داشت کس هاله رو می خورد نواخت هاله صدای اهش اتاقو پر کرده بود محمد دخترو رو ی کاناپه خوابودند پا هاشو با چیزی مثل فلک بست هاله شلوار محمدو کشید پایین کیر محمدو تو دهنش کرد خیلی عمیق ساک زد باور نمیشد اینا خواهر من باشه بدون اختیار داشتم کیرمو میمالوندم محمد هاله رو بلند و روی دهن اون دختره گذاشت هاله مو های دخترو کشیدو کسشو تو دهن اون فرو کرد محمد کمر بندشو برداشتو به کفت پاهای دختره ضربه زد دختره با هر ضربه تمام بدنشو تکون میداد و چون توان جیغ زدن نداشت از گوشه چشمش اشک جاری شده بود هاله صدای نالش بلند شدو تو دهن دختره ارضا شدهمونجا رو دختره خوابید محمد به هاله گفت عزیزم من هنوز هستما هاله با نفس نفس گفت خب که چی تو کون این جنده بزار محمد گفت میدونی که من فقط عاشق کون تو ام اذیتم نکن دیگه هاله گفت باشه ولی اگه مثل سری قبل بکنی دیگه از کون خبری نیست هاله رفت روی زمین دراز کشید محمد قلاده دخترو کشیدو گفت قنبل کن عزیزم هاله حالت داگی گرفت محمد موهای دخترو کشیدو صورتشو به کون هاله چسبوند دختره با زبون مقعد هاله رو خیس میکرد محمدم با کس دختره بازی میکرد بعد یه ربع لیس زدن محمد اروم یه انگشت تو کون هاله کرد بعد کم کم دوتا انگشت کرد رفت پشت کون هاله با یه اه از ته دل کیر شو فرو کرد دخترم داراز کشیدو کس هاله رو می خورد یهوی یه احساس عجیبی پیدا کردم و از ته دل ارضا شدم دوستان عزیز منتظر قسمت دوم باشید و بهتون قول میدم بهتر قسمت اول باشه نوشته سرباز لشکر شر

Date: نوامبر 8, 2018