جنده بلوند و شکلاتی رو باهم کردن آرزومه

0 views
0%

اون روزهای سختی رو واسه فیلم سکسی دوتامون رقم میزد. به زمان کنکور

نزدیک میشدیم و من و مرجان به سختی درس میخوندیم. و حتی خیلی به سکسی هم کمک میکردیم ( البته تلفنی

) شاه کس کنکور را با موفقیت به اتمام رساندیم و من

دانشگاه تهران قبول شدم. مرجان هم کونی خوشبختانه دانشگاه صنعتی اصفهان و رشته مهندسی کامپیوتر قبول شد. شهرام هم دانشگاه آزاد

نجف جنده آباد و الهام هم شیراز معماری. خلاصه همه به

نحوی نتیجه زحمتهامونو گرفتیم. بعد از پستون یک ترم که مشغول تحصیل بودم خبردار شدم که شهرام برای تحصیل داره میره

انگلیس. و کوس خیلی زود به واسطه داییش رفت. الهام هم

چند ماه بعد با پسر عموش نامزد کرد. مرجان هم سخت درگیر درس بود. البته این موضوع برای منم صادق بود و سکس داستان باعث شده بود

که کمتر از هم خبر بگیریم. و با ایران سکس اینکه من

از موهبت داشتن موبایل ( کادوی مادریزرگ برای قبولی دانشگاه ) که اون موقع خیلی خاص بود بهره مند بودم اما بازهم تماس ما کم و کمتر شد. شاید به خاطر محیط دانشگاه و پسرها و دختران اونجا برای هردوی ما این سردی رابطه پیش اومد به طوری که در پایان سال دوم دانشگاه دیگه خبری از هم نداشتیم. ده سال از روزی که دانشگاه قبول شدم میگذشت و توی این مدت من مادربزرگم را ازدست داده و همچنین در مقطع دکتری درحال تحصیل بودم و به طور همزمان مشغول فعالیت به عنوان مدیر پروژه در یکی از شرکتهای عظیم ساختمانی تهران بودم. خدارو شکر هم درآمد خوبی داشتم و هم موقعیت شغلی عالی. تا اینکه برای عقد قرارداد خرید سنگ به همراه مدیر تدارکات باید به اصفهان میرفتیم. مدیر تدارکات غروب با هواپیما رفت اصفهان و من چون یک جلسه مهم داشتم موندم و قرار شد با ماشین خودم آخر شب حرکت کنم و برم. شرکت برای ما تو هتل کوثر جا رزرو کرده بود. ساعت سه شب وارد اصفهان شدم و با وجود خستگی به یاد گذشته رفتم سمت محله ای که خونه ما اونجا بود و حتی دبیرستانم هم رفتم و با کلی خاطره و آه و حسرت رفتم هتل. دوروز کاری شلوغ رو رد کردیم و مدیر تدارکات برگشت تهران و من برای دوروز دیگه موندگار شدم تا قرارداد نهایی بشه. چون دیگه کارمهمی نداشتم تصمیم گرفتم بعدازظهر قدمی درشهر به یاد گذشته بزنم. از هتل زدم بیرون و پیاده به سمت سی و سه پل راه افتادم. یکم کنار رودخانه خشک شده قدم زدم و رفتم سمت چهارباغ بالا تا برم یه دوری به یاد قدیما تو مجتمع پارک بزنم. تو احوال خودم بودم و رسیدم سر چهارراه نظر. به محض سبز شدن چراغ عابر یک صدایی سر جام میخکوبم کرد. صدایی آشنا … صدایی مهربان …. صدایی ….. – چه عجب …. آقای مهندس.بدون اینکه سرم رو برگردونم بلند صدا زدم : مرجاااااانهنوز باورم نمیشد. انگار بدنم با هر تپش قلبم تکون میخورد. یک دست رو روی شونم احساس کردم که منو وادار به چرخش به سمت خودش میکرد. همان چشمان آبیهمان صورت زیبا همان ترکیب و همان اندام خود مرجان بود. کنار خیابان اشک و خنده با هم قاطی شده بود. نمیدونستم چی باید بگم. زبانم بند آمده بود. با هم از کنار خیابان رفتیم تو پیاده رو. حالا فرصت بود تا همدیگه رو در آغوش بگیریم. گریه و خنده و نگاه چند دقیقه گذشت تا بتونیم با هم صحبت کنیم. مرجان با یه حرارت خاصی پرسید :-تو کجا ؟… اینجا کجا ؟؟؟ … بی معرفت نباید خبر بدی اومدی ؟؟؟ و کلی گله و شکایت. در جواب گفتم :- من بی معرفتم ؟!… من که شماره موبایلم همونه. …. پیدا کردن من که آسون بود برات … کلک خیلی سرت شلوغ شده که مارو فراموش کردی!!…. دیدم یه آهی کشید و همونطور که دستهام رو گرفته بود گفت : راست میگی ، من خیلی درگیر بودم. نمیدونی چقدر هم درگیر بودم. به یکباره اون برق شادی از چشماش دور شد و هرچه هم سعی میکرد با لبخند ناراحتی رو از چشماش خارج کنه نمیشد. دوتایی به راه افتادیم. کلی از قدیم با هم صحبت کردیم. خاطره بازی … یاد گشت ثاراله و گرفتن من و شهرام…. یاد شیطنتهای نوجوانی. ….هوا کم کم تاریک شده بود و سرمای زمستان آزار دهنده. به پیشنهاد من قرار شد بریم تو کافی شاپ هتل. فنجون هات چاکلتش رو گذاشت رو میز و یه پک محکم به سیگارش زد. دستشو گرفتم و آروم گفتم : چیشده دختری؟ ( از همون موقع دبیرستان دختری بهش میگفتم ) نبینم تو چشات غم باشه. بغض کرد و اشک تو چشماش جمع شد. با صدای گرفته گفت : نمیدونی چی کشیدم. نمیدونی …و درحالی که با دستمال قطره اشکی که از گوشه چشمش جاری شده بود را پاک میکرد ادامه داد : سال چهارم دانشگاه بودم که شهرام از انگلیس برگشت. تونسته بود مدرکشو تو رشته برنامه نویسی بگیره. با کلی چرب زبونی و بعد از چند بار خواستگاری و اصرار خانواده راضی به ازدواج شدم. چون خانواده شهرام و خانواده من براشون این وصلت مهم بود ، پس سنگ تمام گذاشتن و بهترین مراسم و جهاز را برای ما تدارک دیدن. دوسال از زندگیمون میگذشت و من خیلی به شهرام شک کرده بودم. شبها دیر میرسید خونه و همش بدخلقی میکرد. به بهانه سفر کاری چند روز یکبار خونه سر میزد و دوباره میرفت. از لحاظ مالی مشکلی نداشتیم و من تونستم فوق لیسانسمو بگیرم و با کمک پدرم و یکی از دخترهای هم کلاسیم یه شرکت بزنیم و به واسطه ارتباط خانوادگی کار شبکه و کامپیوتری چندتا از اداره ها و شرکتهارو بدست بگیریم. تا اینکه یه روز عصر که رسیدم خونه دیدم کمد لباسهای شهرام تقریبا خالی شده و وسایل شخصی خودشو برداشته و رفته. یکماه هیچ کسی ازش خبر نداشت حتی خانوادش. تا اینکه خواهر شهرام گفت با یک خانومی که از خودش هشت سال بزرگتر بود و وضع مالی خوبی داشت ریخته رو هم و با هم رفتن دبی تا از اونجا برن انگلیس. سه سال طول کشید تا بتونم طلاق بگیرم و مدت زیادی افسرده بودم و دارو مصرف میکردم. این صحبتهای مرجان با گریه همراه بود و منم که از شنیدن این ماجرا شوکه شده بودم ، چشمام خیس شده بود و تو دلم هرچی فحش بلد بودم به شهرام میدادم. آخر شب با ماشین مرجان رو که حالا کمی آروم شده بود رسوندم آپارتمانش. جلوی ورودی آپارتمان برای فردا شام دعوت کرد تا برم خونش. هرچی اصرار کردم که باید فردا برگردم افاقه نکرد و با خواهش و تمنای مرجان قبول کردم. فردا صبح کارام زود تموم شد و با شرکت تماس گرفتم و چون سه شنبه بود تونستم از رئیس چهارشنبه رو مرخصی بگیرم و پنج شنبه هم که تعطیل بودیم و عملا تا شنبه راحت بودم. هتل رو یک شب دیگه با هزینه خودم شارژ کردم و یک دوش گرفتم. از فروشگاه هتل یه تیشرت مشکی و شلوار کتان کرم خریدم و تو آرایشگاهش هم موهام رو مرتب کردم. دل تو دلم نبود. با اینکه میدونستم این دعوت آخرش به چه جایی میرسه ،اما بازم یه حس غریبی داشتم. ساعت هشت شب بود که با یه دسته گل بزرگ از گل مریم و رز تو خیابان هزارجریب داشتم به سمت آپارتمان مرجان میرفتم. یه آپارتمان بزرگ با اثاثیه لوکس. در بدو ورود مرجان رو که دیدم قلبم به شماره افتاد. یک پیراهن دکولته مشکی که دامن اون تا بالای زانوش بود با کفشهایی به همان رنگ و آرایشی ملایم که باعث میشد رنگ آبی دریایی چشمان درشتش بیشتر خودنمایی کنه. محو تماشا بودم که با صدای مرجان به خودم اومدم.: نمیخوای بیای داخل کوروش جان ؟!روی مبل جابجا شدم و مرجان با دوتا فنجون قهوه وارد شد و اومد پیشم نشست. انگار با صحبتهای دیشب یکم آرومتر شده بود. یکم به گپ و گفت گذشت. مرجان درحالی که یه بشقاب پر از میوه خرد شده در دستش بود با دست دیگش دست منو گرفت و ازم خواست تا بریم سمت اپن آشپزخونه. اونجا دوتا گیلاس درآورد و بدون اینکه ازم بپرسه که مشروب میخورم یا نه ، با تکیلای گلد پرش کرد و داد دستم. یواش سرش رو آورد دم گوشم و به آرومی گفت : امشب میخوام کار ناتموم توی خونتون رو کاملش کنم. و بوسه ای از گونم کرد و بلند ادامه داد : به سلامتی خودت که با اومدنت غمهامو پاک میکنی. منم پیکمو آوردم بالا و صدای بهم خوردن پیکها تو فضای خونه پیچید و یک ضرب رفتیم بالا. پیک دوم و سوم و چهارم و پنجم هم همینطور. قشنگ گرم شده بودیم و مرجان و من به سمت نیم ست توی نشیمن رفتیم و دوتایی روی مبل ولو شدیم. مرجان یهو دستاشو دور گردنم حلقه کرد و با یه حرکت اومد تو بغلم و درحالی که روی پاهام نشسته بود پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند و چشم تو چشم بهم گفت : میخوام مزه لباتو بعد از یازده سال دوباره بچشم. چشمامو بستم و نرمی لبانش رو با گردشهای زیبا و حوسناک زبانش روی لبانم حس کردم. آتش خواستن در وجود جفتمان زبانه میکشید. هردو میدانستیم چه میشود و چه میخواهیم ، پس جای هیچ خجالت و شرم نبود. کمی بعد مرجان درحالی پاهایش دوطرف من قرارداشت و شلوار منم از پام خارج شده بود ، بدون اینکه لباسش را دربیاره داشت کیر منو تنظیم میکرد تا بره در اعماق بهشتش. اونقدر شهوت داشتیم که هردو متوجه حرکاتمان نبودیم و مثل دو نابینا که به یکباره توانایی دیدن پیدا کردن ، با ولع تمام پیش میرفتیم. آه مرجان نشان از ورود کیر من به درون کس خیسش میداد. بعد از وقفه چند ثانیه ای حرکاتش شروع شد و با ریتم موزیک پیانویی که درحال پخش بود بدنش رو حرکت میداد. نگاهمان درهم گره خورده بود و لبانمان بروی هم چسبیده. دستانمان همچون پیچک بدنهای همدیگه رو درخود پوشانده بود و من در پی باز کردن زیپ لباس مرجان. با خارج شدن لباس از بدنش تازه سینه های زیبا با نوکهای کوچک قهوهای و سایز هفتاد خودنمایی کردن و من مثل کودکی مشغول مکیدن آنها. پیچش بدن مرجان زیاد شد و در یک لحظه تیشرت را از تنم خارج کرد و با لبانش مشغول بوسیدن بدن من شد. حرکاتش روی من تندتر شد و دستانش دور کردنم محکمتر. ناله هایش بلند تر و لب گرفتنهایش عمیق تر. ناله ای بلند و سکون و لرزش نشان از به اوج رسیدنش بود. نگاهی پر از رضایت به من انداخت و بدون آنکه حرفی بزنه بلند شد و چهار دست و پا روی کاناپه قرار گرفت. کس زیباش با خیسی کیر منو میطلبید. حالا نوبت من بود تا با مرجان به اوج برسم. دستام به روی باسن زیباش قرار گرفت و با یک فشار تا انتها درون کسش فرو کردم. آهی زیبا کشید و گفت : میدونی چقدر منتظر این لحظه بودم ؟! میدونی همون موقع تو خونتون میخواستم لخت بشم و تمام وجودمو در اختیارت بزارم ؟؟ بکن کوروش …. بکن که میخوام وجودمو پر کنی. صدای برخورد بدهایمان کل فضای آپارتمان رو پر کرده بود ناله های شهوت انگیز مرجان منو بیتاب رسیدن به اون. سرعتمو بیشتر کردم و لرزش کیرم شروع شد. مرجان که متوجه شده بود با یک دستش از پشت رونم منو به خودش چسبوند و من متوجه شدم که باید خالی بشم درونش. هردو با بدنی نمناک از عرق روی مبل تو بغل هم افتاده بودیم و من داشتم موهای زیباشو نوازش میکردم و آب از کس مرجان جاری. ده دقیقه ای تو همون حالت بودیم تا مرجان بلند شد و دست منو کرفت و به سمت اتاق خواب رفتیم. دوتایی وارد حمام اتاقش شدیم و مرجان کلاه حمامش رو سرش کرد و رفتیم زیر دوش. حسابی همدیگه رو شستیم و کفمالی کردیم. بعد از خروج از حمام دوباره پیچش بدنهای ما روی تخت خواب آغاز شد و سکس دوباره. تا روز جمعه که موقع برگشت من بود هیچ کدوم لباس به تن نکردیم و از خونه خارج نشدیم. سه روز خاطره انگیز با عشق نوجوانیم. سه روز بی نظیر با مرجان زیبا. این رابطه دوسال ادامه داشت و من یا مرجان هرهفته مسیر بین تهران تا اصفهان یا بلعکس رو طی میکردیم. بعد از دوسال با اصرار خانواده و با توجه به اینکه تقریبا تمام خانوادش به کانادا مهاجرت کرده بودن ، مجبور به رفتن شد که خودش غمی بزرگ برای هردوی ما داشت. حالا دیدار ما شده سالی دوبار که یک بار سهم من سفر است و یک بار سهم اون.

Date: May 5, 2019
فیلم سوپر خارجی آبیهمان آپارتمان آپارتمانش آرایشگاهش آرایشی آرومتر آشپزخونه اثاثیه اختیارت ارتباط ازدواج اصفهان افتادم افتاده افتادیم افسرده انداخت انگلیس اومدم: اومدنت اونقدر بتونیم بدخلقی بدنهای بدهایمان براشون برخورد برداشته برگردم برگردونم برنامه بزرگتر بعدازظهر بگیریم بلوند بهترین بوسیدن بیقراری پاهایش پورن پوشانده پیانویی پیراهن پیشنهاد پیشونیش پیشونیم تدارکات تقریبا تکیلای توانایی تونستم تونسته ثاراله جفتمان جنده چاکلتش چسبوند چسبیده چشمامو چهارباغ چهارراه چهارشنبه حرکاتش حرکاتمان حوسناک خانوادش خانوادگی خانواده خانومی خبردار خواستگاری خواستن خودنمایی خوشبختانه خوشگل خونتون خیابان داشتیم دانشگاه دبیرستان دبیرستانم دختران دخترهای درآورد دربیاره درحالی دریایی دستاشو دستانش دستانمان دستمال دستهام دکولته دلتنگی دوباره دوتامون دوتایی رساندیم رسوندم رسیدنش رودخانه روزهای زحمتهامونو زمستان زندگیمون زیباشو ساختمانی سرعتمو سلامتی سه نفره سیگارش سینه گنده شاه کس شرکتهارو شرکتهای شیطنتهای صحبتهای غمهامو فراموش فروشگاه فعالیت فیلم سکسی قرارداد قرارداشت قهوهای کارمهمی کامپیوتر کامپیوتری کاناپه کانادا کفشهایی کفمالی کلاسیم گذاشتن گردشهای گرفتنهایش گرفتیم گروهی لباسهای لبانمان لیسانسمو مادربزرگم مادریزرگ محکم‌تر مدرکشو مدل مرجاااااانهنوز معرفتم معماری مهاجرت مهربان مهندسبدون مهندسی موبایل موبایلم موفقیت موقعیت موندگار میخکوبم میخواستم میخوام میخواهیم میخورد میخورم میخوندیم میدادم میدانستیم میدونستم میدونی میرسید میرفتم میرفتیم میشدیم میطلبید میکردم میکردیم میکشید میگذشت می‌گفتم میلف نابینا ناتموم ناراحتی نبودیم نداشتم نداشتیم نکردیم نگاهمان نمیخوای نمیدونستم نمیدونی نوجوانی نوجوانیم نوکهای هرهفته هزارجریب همچنین همدیگه همزمان همونطور همینطور هواپیما وجودمو یکباره

Leave a Reply

Your email address will not be published.