حقیقت زندگی

0 بازدید
0%

ای بابا بازم که فیلترش کردن یه بار دیگه نصبش میکنم شاید بشه بعلهههه بلاخره شد نصب شد من نمیدونم جه کرمیه که بیتالکو فیلتر میکنن آخه یه جستجو بریم ببینیم دنیا دست کیه وایسا ببینم این قیافش بد نیست یا شانسو یا اقبال سامو علیکمو از این جور حرفا به چند نفر دیگه هم پی ام دادم اما از سیس اون خوشم اومده بود هیچ کدومشون جواب ندادن منم باید دیگه کم کم جمع و جور میکردم میرفتم خونه این گوشی و باید سکرتش میکردم خلاصه رفتم خونه طبق معمول کلید انداختم تو در اومدم تو صدای تی وی داشت میومد کفشامو در آوردم رفتم تو پذیرایی جلو تی وی ولو بود گوشی در گوشش یه بند با ننش و دوستاش فک میزد سلام داد یه کله تکون دادم رفتم دست و صورتمو شستم اومدم که بیرون گفتم شکر خدا که شام نداریم نه گفت من از سرکار اومدم خسته بودم خوابیدم حالشو نداشتم یه زنگ بزن به این کترینگ سر خیابون سفارش بده منم گرسنمه گفتم تو کی حال داشتی که این بار دومت باشه همه زن میگیرن ما هم اننن گرفتیم صبح باز روز از نو روزی از نو لباس بپوش دیرم داره میشه بریم دیگه گفتم من حال ندارم دیر تر میرم امروز تو ماشین و ببر ساعت نه شده بود رفتم یه دوش گرفتم یه چایی دم کردم رفتم از توی جاسازم گوشی مخفیو کشیدم بیرون روشنش کردم رفتم تو بیتالک هه جواب داده بود علیک سلامو از این جور حرفا داشتم فکر میکردم ببینم چی براش بنویسم دیدم آنلاین شد گفتم ساعت خواب گفت ما خیلی وقته بیداریم آقا سگه تازه رفت بیرون خبرش گفت تو ام از اون دیوثای روزگاریا گفتم جان گفت لا اقل یه عکس بذار حلقه تو دستت توش معلوم نباشه همتون سرو ته یه کرباسین خلاصه اون بگو من بگو شماره من اینه یه اس بده شمارت بیوفته تا با هم بیشتر حرف بزنیم من باید برم سر کار راه افتادم برم سمت نمایشگاه دل تو دلم نبود اس هم نداد بالای بیست بار گوشیو چک کردم خبری نبود تو بیتالک هم نبود ظهر شده بود دیدم گوشیم داره زنگ میخوره یه شماره 33 اصلا نداشتم همچین پیش شماره هایی ج دادم گغتم بفرمایید دیدم یکی گفت سامو علیکمو از این جور حرفا دوزاریم افتاد اونه خلاصه شروع شد حرف زدنت و تعریف کردنا اون از شوهرش منم از زنم دو سه روزی به همین منوال گذشت بهش گفتم همو ببینیم گفت باشه بیا شابدل فلان جا منم میام فتم باشه فردا ساعت سه اونجام از نمایشگاه که تعطیل کردم ظهر رفتم خونه یه دوش گرفتم لباس عوض کردم ان خانومم سر کار بود رفتم شابدالعظیم زنگ زدم گفتم من رسیدم فت من خونم نزدیکه الان راه میوفتم خلاصه اومد دیدم با عجب صورتی داره عجب چشمایی چه لبایی از اون دماغ دهن کوچیکا که میخوای قورتشون بدی گفتم کجا بریم گفت بریم سفره خونه گفتم ای به چشم رفتیم یع لیمو نعنا سغارش دادم از اون بچه لاتای باحال بود خوش مشرب و خوشگل بی ناموس گفت شوهرم ازم ده سال بزرگتره همش ب فکر کارشه و پول در آوردن فقط صبح میره بوق شب میاد اصلا نمیفهمه زن رسیدگی میخواد توجه میخواد ببیم من یه نفر و میخوام بهم محبت کنه باهام حرف بزنه بریم بیرون خوش بگذرونیم من کمبود این چیزا رو دارم منم گفتم پایتم اما باید شرایط همو درک کنیم گفت باشه یه چند وقتی به همین منوال گذشت دیگه با هم راحت تر شده بودیم بیرون میرفتیم دست همو میگرفتیم تو ماشین یه روز ظهر گفت نهار بیا خونمون از اون اصرار از من انکار گفتم میریم بیرون خطریه گفت ان آقا نیست صبح رفته از تهران بیرون من زنگ میزنم چکش میکنم تو نگران نباش من رفتم ولی سرتا پای وجودم استرس بود درو زد رفتم بالا بعم گفت بیا فلان واحد درو نیمه باز گذاشته بود رفتم تو اصلا باورم نمیشد با یه تاپ و شرت ورزشی اومد جلو دست دادیم صورتمو بوسید گفت خشکت زده کفشاتو ر بیار بیا تو من گر گرفته بود کل بدنم میدونستم امروز اتفاقی می افته رو میز موقع نهار همش چشمم تو سرو سینش بود تا بلند میشد روناش و میدیدم انگار تراشیده بودن بدن این بی ناموسو نهار تموم شد گفتم یه زنگ بزن ببینم کجاست زنگش زد گفت ده تا داریم تا قم خیالم یکم راحت شد اومد نشست کنارم گفت چایی میخوری گفتم من راستش ترو میخوام بخورم لبامو بردم سمت لباش اونم آماده بود لبامون به هم گره خورد با دستم سینشو فشار میدادم و محکم تر لباشو میک میزدم رفتم سمت گردنش که صداش در اومده بود منم اصلا تو حال خودم نبودم وحشی تر شده بودم دستمو انداختم لای روناش بردم سمت وسط پاش خیسه خیس بود دیگه داشت ناله میکرد اونم دست انداخته بود وسط پای من گرفته بود تو دستش لباسای همو درآوردیم گفت بریم رو تخت منم از خدا خواسته شرتمو کشید پایین همشو کرد تو دهنش داغ داغ بود پاهام میلرزید وقتی چشمام تو اون صورت خوشگلش می افتاد اصلا منقلب میشدم طاقت نیاوردم خودمو هل دادم روش خوابید رو تخت پاهاشو باز کردم آرم جا کردم توش اون دیونه شده بود منم از اون دیوونه تر اواش آروم میکردم ولی بعدش چنان محکم میکردم که با دستاش جلو دهنشو گرفته بود یهو دیدم پاهشو قفل کرد دور کمرم فهمیدم داره میاد منم ادامه دادم یهو تمام بدنش لرزید و سست شد منم با دیدن اون به اوج رسیده بودم کشیدم بیرون کل آبمو روشکمشو سینه هاش خالی کردم سکسکون زیاد طولانی نبود اما بهترین سکس عمرم بود الانم که این خاطره رو برای شما عزیزان نوشتم میخوام آماده بشم برم دنبالش بریم بیرون احتمالا فردا بیارمش خونه خودم روی مطلبم به شما خانوماست ببینید برای شوهراتون کم نذارید هستن کسایی که جای شما رو براشون پر بکنه نوشته ایستاده در

Date: April 14, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.