خاطرات ممنوعه ۱

0 views
0%

قسمت اول کلاس چهارم آخرای تابستان بود که رفتیم اصفهان برای عروسی خاله ام یک گروه 9 8 نفره پسرای قد و نیم قد دور هم جمع شده بودیم من 7سالم بود و مهر میرفتم کلاس اول ابتدایی بقیه همه از من بزرگتر بودن و بزرگترینشون داداش رضا بود راه افتادیم توی خیابون که توپ بخریم و فوتبال بازی کنیم بزرگترا جلوتر می رفتن چندتا مغازه سر زدن هیچ کدوم توپ نداشتن رسیدن به خیابون اصلی از خیابون رد شدن منم پشت سرشون بعد از اون تنها چیزی که یادمه اینه که توی یه ماشین بودم و سرم گیج میرفت دفعه دوم که چشمم رو باز کردم توی بیمارستان بودم و رضا بالای سرم بود یه موتوری زده بود بهم پام بدجوری شکسته بود اول مهر رفتم مدرسه ولی چون پام رو تا لگن گچ گرفته بودن روی پتوی کنار کلاس می نشستم و سه ماه اول سال به همین منوال گذشت تقریبا هیچ دوستی نداشتم چون با هیچ کس ارتباطی نداشتم وقتی هم بعد از سه ما آمدم روی نیمکت باز نتونستم با بچه ها اخت بشم اون جریان باعث شد من تو پیدا کردن دوست مشکل پیدا کنم و دیگه تا آخر مقطع ابتدایی یک موجود تک افتاده باشم و حتی با بغل دستیام هم خیلی صمیمی نباشم تنها سالی که ازش خاطره دارم کلاس چهارم بود اونم بخاطر یک اتفاق عجیب جلوی حمام مامان حوله انداخته بود رو تنم و داشت بدنم و خشک می کرد با تردید توی چشماش نگاه کردم و گفتم مامان یه چیزی بگم به هیچکس نمی گی مامان با محبت گفت نه عزیزم نمی گم شروع کردم چیزی رو که روز قبل توی کلاس دیده بودم تعریف کردن نقاشی داشتیم بنظرم نقاشیم خیلی قشنگ شده بود یه مسجد که گنبدش رو رنگ زرد زده بودم آنقدر کیف کرده بودم که صبر نکردم معلم بیاد نقاشیم رو ببینه بلند شدم و دفتر به دست رفتم ته کلاس ناگهان خشکم زد آقای ربیعی خیلی عادی رو نیمکت ردیف آخر نشسته بود یکی از بچه ها هم توی بغلش بود دست بزرگ آقای معلم توی خشتک پسره وول می خورد چیزی که میدیدم برام قابل باور نبود واقعا آقای ربیعی داشت با کیر پسره بازی می کرد از اون عجیب تر برخورد عادیه باقی بچه ها بود رو همون نیمکت مجید پسر همسایمون چسبیده به دیوار نشسته بود دو نفر هم رو نیمکت بغلی با فاصله نیم متر نشسته بودن انگار همشون کور بودن رفتم نشستم سر جام فکرم حسابی مشغول بود نمی تونستم صحنه ای که دیده بودمو هضم کنم نمیدونم چقدر طول کشید که متوجه شدم معلم اومده بالای سرم یه نگاه به نقاشیم انداخت و یه 20 درشت بهم داد بصورتم نگاه کرد و گفت چی شده احسان خوبی گفتم بله آقا خوبم و باز رفتم توی فکر فردا بابام آمد مدرسه توی حیاط مدرسه آمد روبروم نشست و باهام چشم تو چشم شد گفت احسان معلمتون به تو دست زده گفتم نه بابا پاشد و رفت آقای ربیعی دیگه نیومد سر کلاس فردا زنگ اول ورزش داشتیم توی حیاط ورزش می کردیم که دیدیم آمد گونه راستش به وضوح سرخ بود و کمی ورم داشت اون آخرین باری بود که دیدمش بعدش خالی بندی بچه ها شروع شد یکی میگفت بابای من زده توی گوشش اون یکی می گفت بابای من با تفنگ بادی زده به کونش ولی فقط من میدونستم جریان چیه اما به هیچ کس نگفتم شاید چون دوستی نداشتم که بهش بگم تازه امتحان های ثلث اول تموم شده بود که یک معلم دیگه آمد سرکلاس یکی از بچه ها پرسید آقا اجازه آقای ربیعی دیگه نمیاد معلم جدید خیلی معمولی جواب داد نه پسره با صدایی که شاید معلم نشنید گفت دلمون براش تنگ شده بعد روش برگردوند سمت بچه ها و با لبخند خیلی یواش گفت دلمون برای کردناش تنگ شده بچه های کلاس کلا خیلی پررو شده بودن بارها دیدم که یکی از پشت خودش رو میچسبونه به رفیقش یا بغل دستیش و با خنده میگه من تو رو کردم کلاس چهارم تموم شد و برای من فقط یک تصویر و یک خاطره باقی موند وقتی دبیرستانی شدم دیگه با بچه ها راحت بودم یه روز با دوستان صحبت کلاس چهارم و آقای ربیعی پیش امد هرکسی شروع کرد از چیزایی که دیده بود تعریف کردن یکی گفت یک روز بعد از زنگ تفریح وقتی با بچه ها رفتیم تو کلاس دیدیم محمدرضا با معلم توی کلاسه تا ما امدیم توی کلاس محمدرضا شلوارشو زود کشید بالا اون یکی گفت آقای ربیعی همیشه حامد رو می برد و می نشوند سر جای خودش و بهش میگفت از رو کتاب بخونه بعد خودش وامیستاد بالای سرش و کیرش و می مالوند به شونه اش بیچاره حامد صورتش سرخ می شد و رو خوانی می کرد سرم داشت سوت می کشید من چقدر پرت بودم که متوجه نشده بودم حامد و محمد رضا هردوشون پسرای خوشگلی بودن مخصوصا محمدرضا با اون پوست سفیدش و عینکی که خیلی به فرم صورتش می امد رو کردم به پسره که داشت تعریف می کرد گفتم خدایش آقای ربیعی با خودت کاری نکرد روش رو کرد اون طرف و گفت گیر نده دیگه هرچی بیشتر با بچه ها حرف می زدم بیشتر باورم می شد که از اون کلاس فقط من مونده بودم اون معلم عزیز یه دستی به همه برده بود حس یک قهرمان رو داشتم ادامه دارد قسمت دوم داداش رضا کنار درب پشت بام خونه نیمه کاره داشتم آجرها رو این طرف و اون طرف مینداختم معمولا بعد از مدرسه بابا می بردمون برای کمک بلکه خونه جدید زودتر ساخته بشه البته کار زیادی نمی کردیم یه جورایی فقط اونجا بودیم اگر هم یک وقت کلمن آب خالی می شد یا وسیله ای لازم می شد می رفتیم می آوردیم کارگرا رفته بودن و کسی اونجا نبود منم داشتم آجرها رو یک جا می کردم که یهو داداش رضا پیداش شد گفت احسان بیا بشین کارت دارم برخوردش غیر عادی بود ما اهل گفتگوی 2نفره نبودیم ولی حالا ازم می خواست بشینم کنارش تا باهام صحبت کنه داداش رضا دیگه مردی شده بود 18سالش بود و داشت درس حوزوی می خوند بهم گفت احسان می خوام بهت یه چیزایی بگم که وقتی من هم سن تو بودم کسی به من نگفت بعد پرسید تا حالا جنب شدی در موردش یه چیزایی شنیده بودم ولی دقیق نمیدونستم چیه گفتم نه شروع کرد به توضیح دادن که پسرا از سن و سال تو به بلوغ میرسن و همراه بلوغ شهوت هم میاد سعی کن برای اینکه شهوتت تحرک نشه زیاد غذاهای گرم نخوری به پشت همکلاسیات خیره نشو زیاد توی حموم نمون و اگه میشه تنها حموم نرو احتمالا بعد از این شب ها خواب های شهوتی می بینی و جنب میشی وقتی بیدار شدی باید غسل کنی و شروع کرد نحوه انجام غسل رو برام تشریح کردن از صحبت هاش چیز زیادی دستگیرم نشد و فقط چندتا علامت سوال مبهم توی ذهنم ایجاد کرد یه چیزای داشت توی ذهنم وز وز می کرد باور کردنش یه مقدار مشکل بود واقعا این همون داداش رضاس هنوز اون صدا توی گوشمه تو رو خدا بیا عقب تر احسان تو رو خدا توی خواب این نجوا دم گوشم زمزمه می شد چیز بیشتری یادم نمیاد تشک هامون توی حیاط پهن شده بود و من به پهلو پشت به رضا خواب بودم و بعد اون صدا تو رو خدا بیا عقب تر احسان تو رو خدا درکی از موضوع نداشتم خودش رو از پشت به من چسبونده بود فکر کنم بعد بیدار شدن مقداری ازش فاصله گرفته بودم و اون ازم می خواست ازش دور نشم صبح اتفاق دیشب یادم بود فقط حس می کردم اتفاق خوبی نیافتاده یادم نیست چطوری داستان رو برای مادرم تعریف کردم نگاه ملتمس داداش رضا که ازم می خواست چیزی به مامان نگم هنوز جلوی چشامه بعد چند سال هنوزم نمی تونم زیاد به چشماش خیره بشم انگار اون نگاه هنوزم هست سوم ابتدایی بودم و رضا سوم راهنمایی اینکه داداش بزرگه اون جوری دستش زیر سنگم هست هم کیف داشت هم بیشتر تحریکم می کرد که برم همه چیز رو بگم من از کاری که دیشب کرد انقدرا ناراحت نشده بودم ولی اون نگاه مشکوکم می کرد که حتما موضوع مهمیه خدا رو شکر حالا دیگه از شر کارهای عجیبی که توی حموم باهام میکرد هم خلاص شدم دیگه اجازه ندادن رضا منو با خودش ببره حموم توی حموم بعد لیف زدن منو به پشت میخوابوند و کیرم رو می گرفت دستش می گفت باید چرکایی که دورش جمع شده رو تمیز کنم دستش رو مشت می کرد دور کیرم و مدام بالا و پایین می کرد هیچ احساس متفاوتی درونم ایجاد نمی شد برای من فقط یک شستشوی معمولی بود بعد از من می خواست همین کار رو براش انجام بدم یادمه یک بار کیرش رو که روش پر کف بود گرفتم دستم و کاری که ازم می خواست رو شروع کردم کیر صاف و بی نقصی داشت ختنگاهش مثل یک حلقه بود که چندتا برجستگی کوچیک روش داشت درست مثل اینکه یه قلاده انداختن گردن کیرش چند بار دستم رو بالا و پایین کردم یهو خودش رو جمع کرد خواست روش رو برگردونه ولی یه مایعی پاشید توی صورتم من توی هوای بچگی خودم فکر کردم جیشش آمده و از خجالت اون طوری خودش رو جمع کرد و بی حال شد صحبت رضا که تموم شد پاشد و پشتش رو که یه کم خاکی شده بود تکوند و رفت منو روی کوپه آجر با وز وز توی مغزم تنها گذاشت توی مدرسه 2تا بغل دستی بچه مثبت داشتم اونها هم مثل من بچه طلبه بودن رقابتمون سر این بود که کی زودتر وضو می گیره و خودش رو می رسونه به نمازخانه مدرسه اصلا توی این فازا نبودیم هرچی از مسائل جنسی می دونستم مربوط به پارسال می شد اول راهنمایی اولین سالی بود که یکی از همکلاسیام واقعا به من توجه می کرد یه جورایی می شد گفت فقط توجه اش به من بود 2سال رفوزه شده بود روی همین حساب قد و هیکل بزرگتری نسبت به بچه های کلاس داشت صورت کوچک و عینک ته استکانیش و ابروهای پیوسته اش که مثل یک خط کلفت زیر پیشانیش کشیده شده بود خیلی قیافه خاصی بهش می داد مدام حرف می زد و از هر دری سخن می گفت و معمولا سر آخر می رسوندش به کردن و دادن منم مثل منگلا فقط نگاهش می کردم و در تایید حرفاش سرم رو تکون میدادم یک روز بحث انداخت از بچه محل هاشون گفت و گفت تا رسید به کارای سکسی می گفت بچه محلای ما سر کردن شرط می بندن از پشت شیشه های اون عینک ته استکانی اش هم می شد توی چشماش دید چقدر دوست داره با من شرط بندی کنه اصلا خوشم نیومد ولی فقط نگاهش می کردم از ابتدایی به تحمل کردن بغل دستی هام عادت داشتم ولی این یکی دیگه واقعا نوبر بود چند ماهی از سال نگذشته بود که نیمکتم رو عوض کردم و امدم ردیف اول کنار همون بچه مثبتا و کم کم با هم شدیم یه تیم سه نفره قسمت دوم داداش رضا کنار درب پشت بام خونه نیمه کاره داشتم آجرها رو این طرف و اون طرف مینداختم معمولا بعد از مدرسه بابا می بردمون برای کمک بلکه خونه جدید زودتر ساخته بشه البته کار زیادی نمی کردیم یه جورایی فقط اونجا بودیم اگر هم یک وقت کلمن آب خالی می شد یا وسیله ای لازم می شد می رفتیم می آوردیم کارگرا رفته بودن و کسی اونجا نبود منم داشتم آجرها رو یک جا می کردم که یهو داداش رضا پیداش شد گفت احسان بیا بشین کارت دارم برخوردش غیر عادی بود ما اهل گفتگوی 2نفره نبودیم ولی حالا ازم می خواست بشینم کنارش تا باهام صحبت کنه داداش رضا دیگه مردی شده بود 18سالش بود و داشت درس حوزوی می خوند بهم گفت احسان می خوام بهت یه چیزایی بگم که وقتی من هم سن تو بودم کسی به من نگفت بعد پرسید تا حالا جنب شدی در موردش یه چیزایی شنیده بودم ولی دقیق نمیدونستم چیه گفتم نه شروع کرد به توضیح دادن که پسرا از سن و سال تو به بلوغ میرسن و همراه بلوغ شهوت هم میاد سعی کن برای اینکه شهوتت تحرک نشه زیاد غذاهای گرم نخوری به پشت همکلاسیات خیره نشو زیاد توی حموم نمون و اگه میشه تنها حموم نرو احتمالا بعد از این شب ها خواب های شهوتی می بینی و جنب میشی وقتی بیدار شدی باید غسل کنی و شروع کرد نحوه انجام غسل رو برام تشریح کردن از صحبت هاش چیز زیادی دستگیرم نشد و فقط چندتا علامت سوال مبهم توی ذهنم ایجاد کرد یه چیزای داشت توی ذهنم وز وز می کرد باور کردنش یه مقدار مشکل بود واقعا این همون داداش رضاس هنوز اون صدا توی گوشمه تو رو خدا بیا عقب تر احسان تو رو خدا توی خواب این نجوا دم گوشم زمزمه می شد چیز بیشتری یادم نمیاد تشک هامون توی حیاط پهن شده بود و من به پهلو پشت به رضا خواب بودم و بعد اون صدا تو رو خدا بیا عقب تر احسان تو رو خدا درکی از موضوع نداشتم خودش رو از پشت به من چسبونده بود فکر کنم بعد بیدار شدن مقداری ازش فاصله گرفته بودم و اون ازم می خواست ازش دور نشم صبح اتفاق دیشب یادم بود فقط حس می کردم اتفاق خوبی نیافتاده یادم نیست چطوری داستان رو برای مادرم تعریف کردم نگاه ملتمس داداش رضا که ازم می خواست چیزی به مامان نگم هنوز جلوی چشامه بعد چند سال هنوزم نمی تونم زیاد به چشماش خیره بشم انگار اون نگاه هنوزم هست سوم ابتدایی بودم و رضا سوم راهنمایی اینکه داداش بزرگه اون جوری دستش زیر سنگم هست هم کیف داشت هم بیشتر تحریکم می کرد که برم همه چیز رو بگم من از کاری که دیشب کرد انقدرا ناراحت نشده بودم ولی اون نگاه مشکوکم می کرد که حتما موضوع مهمیه خدا رو شکر حالا دیگه از شر کارهای عجیبی که توی حموم باهام میکرد هم خلاص شدم دیگه اجازه ندادن رضا منو با خودش ببره حموم توی حموم بعد لیف زدن منو به پشت میخوابوند و کیرم رو می گرفت دستش می گفت باید چرکایی که دورش جمع شده رو تمیز کنم دستش رو مشت می کرد دور کیرم و مدام بالا و پایین می کرد هیچ احساس متفاوتی درونم ایجاد نمی شد برای من فقط یک شستشوی معمولی بود بعد از من می خواست همین کار رو براش انجام بدم یادمه یک بار کیرش رو که روش پر کف بود گرفتم دستم و کاری که ازم می خواست رو شروع کردم کیر صاف و بی نقصی داشت ختنگاهش مثل یک حلقه بود که چندتا برجستگی کوچیک روش داشت درست مثل اینکه یه قلاده انداختن گردن کیرش چند بار دستم رو بالا و پایین کردم یهو خودش رو جمع کرد خواست روش رو برگردونه ولی یه مایعی پاشید توی صورتم من توی هوای بچگی خودم فکر کردم جیشش آمده و از خجالت اون طوری خودش رو جمع کرد و بی حال شد صحبت رضا که تموم شد پاشد و پشتش رو که یه کم خاکی شده بود تکوند و رفت منو روی کوپه آجر با وز وز توی مغزم تنها گذاشت توی مدرسه 2تا بغل دستی بچه مثبت داشتم اونها هم مثل من بچه طلبه بودن رقابتمون سر این بود که کی زودتر وضو می گیره و خودش رو می رسونه به نمازخانه مدرسه اصلا توی این فازا نبودیم هرچی از مسائل جنسی می دونستم مربوط به پارسال می شد اول راهنمایی اولین سالی بود که یکی از همکلاسیام واقعا به من توجه می کرد یه جورایی می شد گفت فقط توجه اش به من بود 2سال رفوزه شده بود روی همین حساب قد و هیکل بزرگتری نسبت به بچه های کلاس داشت صورت کوچک و عینک ته استکانیش و ابروهای پیوسته اش که مثل یک خط کلفت زیر پیشانیش کشیده شده بود خیلی قیافه خاصی بهش می داد مدام حرف می زد و از هر دری سخن می گفت و معمولا سر آخر می رسوندش به کردن و دادن منم مثل منگلا فقط نگاهش می کردم و در تایید حرفاش سرم رو تکون میدادم یک روز بحث انداخت از بچه محل هاشون گفت و گفت تا رسید به کارای سکسی می گفت بچه محلای ما سر کردن شرط می بندن از پشت شیشه های اون عینک ته استکانی اش هم می شد توی چشماش دید چقدر دوست داره با من شرط بندی کنه اصلا خوشم نیومد ولی فقط نگاهش می کردم از ابتدایی به تحمل کردن بغل دستی هام عادت داشتم ولی این یکی دیگه واقعا نوبر بود چند ماهی از سال نگذشته بود که نیمکتم رو عوض کردم و امدم ردیف اول کنار همون بچه مثبتا و کم کم با هم شدیم یه تیم سه نفره قسمت سوم شروع شهوت یه حس خاص وجودم رو فرا گرفته بود یه چیزی شبیه دلشوره همراه با تپش قلب یه حس کاملا متفاوت یه رعشه نامرئی درون بدنم ایجاد می شد و یواش یواش پایین و پایین تر می رفت تا می رسید به آلتم انگار چندتا فلش پررنگ از مغزم و قلبم و دلم به سمت کیرم کشیده شده همه بدنم به اون سمت اشاره می کرد دمر خوابیدم و کیرمو فشار دادم به زمین این همون چیزی بود که وجودم تمناش رو داشت این کار هم آرومم می کرد هم لذت داشت با هر فشار به کیرم که حالا کاملا سفت شده بود این لذت رو بیشتر درک می کردم زیاد طول نکشید بعد چندتا فشار یهو انگار زیر دلم خالی شد و یه چیزی بافشار میخواست از کیرم خارج بشه محکم خودم رو چسبوندم به زمین و با فشار بیشتر جلوشو گرفتم در یک لحظه تمام تنم خسته شد دقیقا مثل اینکه رسم رو کشیده باشن این روزا به خوبی سپری نمی شد شانس هم با من یار نبود سوم راهنمایی از دوستان خوبم جدا افتاده بودم و باز توی کلاس تنها شدم توی خونه هم مدام با برادرام دعوا داشتم با کوچیک ترین بهانه کار به جدل و کتک کاری می کشید هیچ دلخوشی وجود نداشت تنها سرگرمی دمر خوابیدن و فشار دادن کیرم به زمین بود بعضی روزا پنج بار این کار رو می کردم از بچه ها در مورد جلق زدن شنیده بودم همه توی حموم با خودشون ور می رفتن و ارضا می شدن ولی من اصلا به کیرم دست هم نمی زدم می دونستم جلق گناهه ولی با خودم می گفتم من که جلق نمی زنم بعضی وقتا که حریف نمی شدم و مایع از کیرم خارج می شد بررسیش می کردم تا ببینم چقدر شبیه اون چیزیه که معلم دینی در مورد منی میگه راستش یه مقدار شبیه بود هرچی می گذشت بیشتر باورم می شد که دارم جلق می زنم و به دنبالش هم عذاب وجدان و ترس از گناه بود برای همین موقع خروجش خودم رو بیشتر فشار میدادم به زمین که جلق نزده باشم آخه یکی از شرایط جنب شدن خروج منی با فشار زیاد از بدن هستش هر بار که موفق نمی شدم جلو خروجش رو بگیرم می رفتم غسل می کردم و کلی به خودم فحش میدادم که چرا این کار رو می کنم ولی فقط چند ساعت بعد اون حس عجیب بود که بهم می گفت باید چکار کنم دوباره جلق می زدم و دوباره عذاب وجدان یه حدیث از امام علی دیدم که اگه بدونم کسی جلق زده انقدر با چوب می زنم روی اون دستی که باهش جلق زده که خون بیاد گریه ام گرفت دفعه بعد که جلق زدم توی حمام انقدر با دمپایی زدم روی دست خودم که کاملا سرخ شد اما چه فایده انگار دو نفر توی بدنم ساکن بودن وقتی تحریک می شدم اصلا یادم نمیومد که بعد ارضا شدن چقدر ناراحت و پشیمان میشم فقط دلشوره بود بهمراه تپش قلب یه حس متفاوت رعشه نامرئی و که همه وجودمو پر می کرد و خوب می دونستم باید چیکار کنم توی کلاس یه پسر چشم درشت با پوست سفید روی نیمکت کنار دستم می نشست من بغل دیوار بودم و محسن سمت راستم وقتی می خواستم بنشینم یا وقتی می خواستم از نیمکت برم بیرون محسن بلند نمی شد فقط پاهاش رو از نیمکت می برد بیرون و راه رو برای من باز می کرد مالیده شدن پام به رون محسن حس خوبی بهم می داد خیلی نرم بود یک روز به بهانه اندازه گرفتن کلفتی ماهیچه پا دست گزاشتم روی پاش بهترین چیزی بود که تا اون موقع لمس کرده بودم لمس کردن نرمی بدنش لذت عجیبی درونم ایجاد می کرد تمام تنم مور مور می شد کل بدنم گر گرفته بود و کیرم داشت منفجر میشد می تونستم حس کنم که صورتم کاملا سرخ شده نرمی رونش رو با تمام تنم حس می کردم یهو یکی از گنده های کلاس آمد و گفت دارید چکار می کنید محسن انگار واقعا فقط داشت رون منو اندازه گیری می کرد و هیچ حس خاصی نداشت منم خودم رو زدم به اون راه و پسره هم که دید مثل اینکه خبری نیست بیخیال شد و رفت از اون روز برای من تصور یک بدن لخت بزرگ ترین معما شد هر وقت فرصتی بهم دست می داد لخت می شدم و خودم رو جلوی آینه نگاه می کردم هرکاری می کردم نمی تونستم خودمو از پشت ببینم فک می کردم آدما باید از پشت خیلی جذاب تر باشند یه وقتایی آینه رو می گذاشتم زمین و و از پایین خودمو نگاه می کردم چیزی که زیر لباس بقیه آدماس خصوصا اونایی که سنشون از من کمتره بد جوری منو جذب خودش می کرد توی ذهنم بدن لخت آدم های مختلف رو تصور می کردم زن های چاق بچه های کوچیک پسر های هم سن و سال و کله ام پر معما بود خیلی دوست داشتم بدن یه آدم رو لخت لخت ببینم حمید از همه دم دست تر بود پسر کوچیکه ی همسایه مون که همیشه لخت می آمد در خونه اون موقع شاید 7 8 سالش می شد حتی یک بار دیده بودم حمید توی بغل رفیق باباش نشسته بود مرده شلوارشو داد پایین و شومبولشو نگاه کرد و گفت ختنه ات هم که کردن ماشالا مرد شدی یه روز با بچه ها یه آتش کوچک روشن کرده بودیم و مشغول بازی بودیم از ظهر گذشته بود بچه ها یکی یکی رفتن خونه و فقط من موندم و حمید رفتم نزدیکش و خودمو مالوندم بهش توی چشمام شهوت موج می زد خیلی زود متوجه منظورم شد و بهم لبخند زد جرئت پیدا کردم و دست زدم به کونش از شدت لذت بدنم می لرزید اصلا برام مهم نبود که توی محیط باز هستیم و هر لحظه ممکنه کسی از دور ببینتمون فقط می خواستم لمسش کنم انگار زمان عجله داشت که این لحظه رو ازم بگیره بنظرم فقط چند ثانیه بعد حمید خنده کنان داشت میدوید به سمت خونشون دیگه از اون روز به بعد هر وقت فرصت دست می داد یه دستی می بردم بهش همیشه سعی می کردم از جمع بچه ها جدا بشیم و تنها بشیم باهم یک روز که خونه کسی نبود باهم امدیم تو خونه شلوارشو در آورد کیرش راست ولی خیلی کوچیک بود مدام می مالیدش که آبش بیاد خواستم بخوابم روش و کیرم رو بزارم لای پاش ولی چون جسه اش خیلی کوچیک تر از من بود لذت زیادی از این کار نمی بردم حمید هم که از مالیدن کیر کوچیکش چیزی نصیبش نمی شد زود خسته شد و رفت خونه ادامه دارد پی نوشت جلوگیری از خروج منی باعث میشه که منی با فشار وارد مثانه بشه و ممکنه عوارض خطرناکی داشته باشه من تقریبا یک سال بعد از شروع این کار توی ادرارم خون دیدم و بعد از یه مدت تخمام متورم شد و بشدت درد داشت که بخاطرش 3 روز توی بیمارستان بستری شدم نوشته احسان و

Date: March 17, 2019





Leave a Reply

Your email address will not be published.