خاطره بگا رفتن عموی مهربان

0 بازدید
0%

سلام به همه دوستان گرامی امیدوارم که حالتون خوب باشه داستانی که براتون مینویسم بیشتر یه خاطره است با کمی تحریف امیدوارم ک خوشتون بیاد بعضی جاهای داستانامو کتابی حرف میزنم عادتمه داستان جنبه سکسی نداره و همونطور ک گفتم خاطرست 14 سال پیش من یه پسر بچه فوق العاده آروم و دل سوز بودم و خیلی با ادب اونوقتا مث الان نبود ک بچهای 5_6 ساله همو بکنن خدایی ما نسل چشم و گوش بسته ای بودیم در حدی ک دودول خود را زائده ای جهت قضای حاجت میپنداشتیم اصلا نمیدونستم سکس چیه و هیچ اصراریم رو اینکه بچه چطور ب وجود میاد نداشتم خودم بودمو دنیای کودکانه خودم تا اینکه عموی بنده داماد شد یک ماهی از دامادی عموم گذشته بود ک پدر و مادرم باید میرفتن سفر اون موقع من 7 سالم بود و تازه رفته بودم کلاس اول دبستان والدینم چون من از درس عقب نمونم و هم اینکه زن عموم معلم بود منو خونه عموم گزاشتن اواسط پاییز بود و هوا ب شدت سرد شب بود از خواب پریدم و دیگه خوابم نبرد خونه عموم یه اتاق خواب داشت ک از قضا بخاری هم نداشت در واقع اصلا لوله گاز نداشت الانشم نداره و من توی هال خوابیده بودم ک بخاری اونجا بود و بخاطر هم دما شدن اتاقا در اون اتاق خواب رو باز گزاشته بودن من چون نزدیک بخاری خوابیده بودم خیلی گرمم شده بود و تشنه بودم بلند شدم بی سروصدا چون احتمال میدادم عموم اینا خواب باشن و نخواستم بیدار شن دلسوزی رفتم برم اب بخورم ک دیدم توی همون اتاق خواب با در باز عموم بدون شلوار ب پهلو دراز کشیده و داره جلو عقب میشه من خیال کردم سردش شده داره میلرزه شلوارشو ک جلوی در اتاق بود برداشتم و یواش رفتم بالای سرش البته نمیدونم ک چرا زن عموم منو ندید و حالیش نشد شاید چشاش بسته بوده و گفتم عمو سردته بیا شلوارت ناگهان عمو گفت میگ میگ و در کسری از ثانیه ب سرعت ب دسشویی پناه برد زن عمو هم زیر پتو بود و پتو رو عین مار دور خودش پیچیده بود و هرچی صداش زدم تکونش دادم نه اصلا انگار صد ساله مرده رفتم در دسشویی گفتم عمو اومدی بیرون شلوارتم بپوش سرده سرما میخوری عموم در حالی که ذکر ریدم به قبر پدر پدر سگت را بر لب داشت گفت باشه تو برو بخواب کره خر و این صفت اخر را با تحکمی غلیظ و سخت بیان کرد چنانچه با خود اندیشیدم نکند کار خبطی کرده ام و افکار خویش قهوه ای ساختم و از ترس ب خودم ترسیدم بچه بودم هرچی ب ذهن خودم فشار اوردم ک چ کار خطایی کردم هیچی ب مغزم نرسید ک خدایی نکرده ب فارسی سخت از وسط بازمون نکنن و همچنان تو فکر بودم ک یدفعه عموم گفت بچه میری بخوابی یا نه باشه ای گفتمو به طرف تشکم رفتم اصلا تشنگیم یادم رفت یک هفته ای خونه عمو بودم این اتفاق شب دوم اون یک هفته افتاد و روز بعد از اتفاق عموم برای اون اتاق یه بخاری برقی خرید سالها گذشت و من تازه فهمیدم ک اووووه یسسسس اونشب ددر دودور بوده و حداقل خوشحالم باعث خیر شدم ک عموم یه بخاری برقی واسه خونش بخره و بعد از اون شب عموم هیچوقت اون عموی سابق نشد این بود داستان بگا رفتن عمو و ممنون از تو دوست عزیزم که وقت گزاشتی و داستان من رو خوندی امیدوارم ک تونسته باشم نظرت رو جلب کنم این داستان دومم بود و میدونم ک خالی از اشتباه نیست به هرحال دوستون دارم بدرود نوشته چارلز دیک هدز_

Date: August 26, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published.