خاله شمالی دوستم

0 views
0%

سلام من علی هستم و بیست و یک سالمه قد صد و هشتاد بدن باریک ولی عضلانی تا حدی و اغلب برنزه می کنم و باشگاه میرم ماهیچه هام کشیده و برجستست و رگای تنم معلومه از نظر تیپ خوش قیافه شاید زیاد نباشم ولی به تیپم میرسم ته ریش دارم هر هفته آرایشگاه و اهل لباس خریدنم داستانی که می خوام تعریف کنم مربوط میشه به ماجرای گاییدن خاله ی دوستم که یه زن سی و شش سالست من و سامان از ده سالگی با هم رفیق بودیم شاید این سامان که از مرحله پرت بود به چشمش من که پنج شیش بار کس کرده بودم آدم خفنی بودم تو محل کل پسرا مامان سامان و که می دیدن جون جون می گفتن و منم رو حساب رفاقتم با سامان همیشه به پسرا میگفتم زشته و حتی یکی دوبارم باشون دعوا گرفته بودم ولی اصلا به روی سامان نمی آوردم نه من نه هیچکس اما از حق نگذریم تو خانواده مادرش همه تیکه بودن اصالتا از رشت به تهران اومده بودن و خانواده با کلاس و کُس پروری داشتن مامانش به کنار خاله سامان هم بارها دیدیده بودم اسمش ماندانا بود با هم سلام علیک داشتیم یه تیکه واقعی ازین گوشتیا قد حدود صد و شصت و پنج صورت دلنشین و یکم تپل بدن خوش ترکیب و سفید بازو و رون تو پر کون تپل برامده گرد پستون درشت گرد و یه بند انگشت شیکم که به زیبایی بدنش اضافه میکرد خلاصه خودمونیم بسی کُص بود یادمه عروسیش سامان مارو دعوت کرد و رفتیم اون موقع اون بیست و نه سال داشت و من چهارده سال ولی یادمه که تو همون سن کم منو به شدت تحریک کرده بود و من که تازه یاد گرفته بودم جق بزنم رو جوری تخت تاثیر قرار داده بود که دوست داشتم من دومادش باشم و با فکر و خیال کس دادنش دو سه بار جق زده بودم آخه آرایش جیغ و لباس دکلته باز که اون پستونای خفن و درشت رو بیرون انداخته بود و نصف چاکش دیده می شد انگار دو تا هلو رو پوست کنده باشی گذاشته باشی تو کاسه خلاصه که کوفت شوهرش بشه شوهرش معلوم بود ازین بی خایه هاست همیشه از این که چنین دافی نصیب یه پسر کوسخل ولی پولدار شده عصبی میش دم حتی تا دو سال هم عرضه نداشت زنشو حامله کنه و طی شنیده ها از در و همسایه ایشون مصنوعی باردار شده بود و پس از سزارین یه پسر به جمعشون اضافه شد خونواده شوهر ماندانا شمال زندگی می کردن ولی ماندانا قبول نکرده بود شمال زندگی کنه و شوهرش با پول پدرش تو تهران مغازه و خونه خریده بود ولی همیشه رفت و آمد میکرد و بار ها از دهن سامان شنیده بودم که خالش با شوهرش و خونوادش مشکل دارن ولی دوست نداره که خانواده خودش با خبر بشن و زن مستقلیه ماجرا از اونجا کلید خورد که یه شب من دعوت شدم تولد آقا سامان و ساعت هفت رفتیم اونجا و دیدیم که بعله خاله ماندانا جونش جلو درشون از آژانس پیاده شد و من رو دید که کادو به دست سمت در میام من یه سر تکون دادمو ماندانا هم جواب داد و به گرمی استقبال کرد یه مانتو نازک کشی با ساپورت مشکی و کفش مشکی و روسری مشکی به کل همشونم براق و اندامش به زیبایی خودنمایی میکرد ماندانا گفت علی جان ماشالا آقا شدی ها دیگه ایشالا باید عروسی شما بیایم منم واسه خود شیرینی گفتم نه تو رو خدا زوده نفرمایید ماندانا گفت سر وقتش ایشالا منم یکم لبو شدم و بحث رو عوض کردم آقاتون تشریف ندارن نه رفته رشت فردا ظهر میاد مادرش یکم نا خوش گفتم ایشالا که طوری نیست اونم گفت حالا بفرمایید تو منم دوباره واسه خود شیرینی گفتم اول خانوما و اونم با یه لبخند پسرش رو بغل کرد و از در رفت تو تو راه پله اون جلو بود و من پشتش و چشم زوم بود رو اون باسن نازش و محو قردادنش بودم که رسیدیم به واحد سامان اینا و ماندانا خم شد کفش بچه شو باز کنه و من از تماشای باسنش لذت میبردم بعد سلام و احوال پرسی و تبریک به سامان و خونوادش نشستم رو صندلی و زیرچشمی کسای فامیل سامان و دید میزدیم در کل ده پونزده تا کُس اونجا بود که یکی از یکی بهتر ولی من ماندانا رو بیشتر از بقیه قبول داشتم زندایی و زن عمو و عمه و خاله و دختر خاله و یکی از یکی سفید تر و خوشگل تر شمالیام که کُص و ممه شون تپل و سفید جون میداد بگاییشون مخصوصا اون زن داییش که نشسته بود کنار داییش و عین جنده ها پوشیده بود یه تاپ دکلته آبی کمرنگ که از وسط ممه هاش با کش میچسبید به دور سینش و هیچ بند دیگه ای نداشت و از زیر تا بالای ناف بود و تو نافشم پیرسینگ کرده بود و یه سنگ رنگ تاپش تو نافش بود با یه شورتک دوبنده مشکی بندای سوتین نا مرئی شم پیدا بود کامل یه دختر خاله هم بود خیلی بم آمار میداد یه لباس یه سره شلوار و تاپ فرم پوشیده بود که از بالای کمر لختی بود و یقه باز داشت و نصف پستونشم معلوم میشد و انگار که اصلا سوتین نبسته بود ولی من نمی خواستم بهش نیگا کنم چون گفتم تابلویه و ازین کس شعر ها آخه باباشم نشسته بود پیشش بعد پنج دقه که نشستیم ماندانا که رفته بود اتاق لباس عوض کنه اومد بیرون جون چی میدیدم ماندانا با موهای دم اسبی و یه آرایش ناز رژ صورتی لبا کلفت کرده و خیس بدن سفیدش به یه طرف یه تاپ رکابی زرد نازک پوشیده بود بدون سوتین که به قدری نازک و تنگ بود ممه هاش نوکش دیده میشد با یه ساپورت مشکی که روش طرح ماچ صورتی داشت یه ماچ هم دم کس تپولش بود با یه کفش پاشنه دار زرد ناخونای کاشته شده با لاک صورتی من دیگه نتونستم جلومو نگه دارمو سیخ کردم وای چه خبر بود هی آهنگ می زاشتن و زن مرد میرقصیدن و منم میبردن وسط یهو آهنگ دختر رشتی تتلو که پلی شد همشون اومدن وسط شمالی برقصن دولا شدن و کوس و کون زنا قنبل شد و چاک ممه ها از تو تاپا ریخت بیرون وای ماندانام که سوتین نداشت هی دستش و میزاشت رو سینش که لا اقل نوک ممه هاش بیرون نیوفتن از تو تاپ منم نشسته بودم و کیرمو که ضایع سیخ بود تو شلوار به چپ و راست پاس میدادم که آبروم نره وقتی ماندانا میرقصید این ممه های بزرگش به هز طرفی پرت میشد و این داشت منو مد هوش میکرد از فشار شهوت و نتونستم در خواستشو رد کنم وقتی ازم خواست باش برقصم هی دست میزاشت رو سرش و عشوه میومد لبا غنچه سینه هاشم که عینه ژله می لرزید دیگه محل به سامان نمیزاشتم و حواسم به ماندانا بود کل تپلی کصش از ساپورت معلوم بود و راه که میرفت فاق ساپورتش رو چپ و راست کص مب ارکش چروک میخورد با یاد آوردنش سیخ شد و من متوجه نگاه معنی دار ماندانا شدم که یه لحظه به کیرم کرد مثلا من نفهمیدم سریع سرش رو برگردوند ولی خودشم متوجه شد سوتی داده و از هول یه لبخند زد و گفت ببخشید و دوباره سوتی و سرخ شد و من فهمیدم تمام این تعارف هایی که بهم می کرد بی دلیل نبود و بهم حسی داشته ولی بازم باورم نمی شد دیگه نفهمیدم کی شام خوردیم کی کادو ها باز شد کی شمع فوت شد و همش فکر این بودم چطور با ماندانا اُکی بشم و خودم رو بهش نزدیک کنم با اینکه زن شوهردار همیشه بوی کیر خر میده ولی یکی از فانتزی هام بود دلم می خواست به آرزوم برسم ولی ترس از آبرو اجازه نمی داد آخه هر چی باشه سامان بهترین دوستم بود و اگه می فهمید عذاب وجدان تا آخر عمر ولم نمی کرد اما شهوت همیشه بر دیگر احساس انسان پیروزه آخه ماندانا از همه نظر همه چی تموم بود نوشته

Date: August 23, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published.