خداحافظ ايران

0 بازدید
0%

اينجا وسط يه مشت عرب كه هيچي ازشون نميفهمم اسير شدم هم وطنامم يه جور ديگه عذابم ميدن جز عاتكه خواهر شوهرم و اُسامه شوهرم هيچ كسي رو ندارم شب ها جام روي قاليچه كوچيك ايرانيمه به هركسي از ايرانيا كه ميگم شوهرم يه دو رگه ايراني عرب إماراته باهام عين يه موجود نجس رفتار ميكنن واقعا درك كردن يه عشق انقدر سخته و يا فهميدن اينكه همه زندگيشون معمولي نيست چشمامو كه ميبندم پشت اون پلكاي سنگين فقط تصوير اخرين ديدارم با پدر جلوي چشممه اونم يكي از همينا بود تصوير حس تحقيره اون تفي كه انداخت روي صورتم چون عاشق يه مرد عرب شدم چون عاشق اُسامه شدم درست صداش تو ذهنمه تو لياقت اسم ماندانارو نداري اسم تورو بايد ميذاشتم كنيز صاف به چشمام خيره شد به چشمايي كه كپي از چشماي خودش بود و گفت اگه با اين مرتيكه سوسمار خور رفتي ديگه نبايد اسم منو ايرانو مادرتو و حتي اسم خودتو بياري تو بي شرفي تو بي همه چيزي تو دختر من نيستي تو دختر من نيستي پدر با اين حرفش ريشه هاي منو براي هميشه از ايران بريد اين حرفارو كه ميزد سعي ميكردم چيزي توي خاطراتم پيدا كنم كه مانع رفتنم بشه چيزي كه از عشقم قوي تر باشه اما هيچي جز تنهايي و خيانت پدر مادر و بي اهميتيم براي اونا نديدم هيچي پوزخند زدم مثل اينكه اونموقع براشون يهو مهم شده بودم سري تكون دادم و فقط با يه جمله براي هميشه همه چيو تموم كردم _باشه صداي ضجه هاي مامان خوب يادمه آخ از دل مادر كه هميشه بايد خون باشه با همه اون حرفا باز داشت بي تابي ميكرد پشت بابا ايستاده بود بابا اون لباس ابيش تنش بود با شلوار سياهش موهاشو كشيده بود بالا و ريشش در اومده بود اونموقع براي اولين بار حس كردم چقدر دور چشماي كشيدش چروك شده اون روز هيچوقت تصويرش فراموش نميشه مامان يه مانتو شلوار سياه تنش بود موهاش و چند ماهي رنگ نكرده بود و لاش تك و توكي موي سفيد ميديدم بي اختيار خندم گرفت سه ماه پيش همين موقع ها داشتم موهاشو رنگ ميكردم و كلي غر غر ميكردم كه چرا نميره ارايشگاه اونم با صداي مهربونش ميگفت _دختر بزرگ كردم براي همين كارا ديگه چه روزاي دوري بابا دستاشو گرفته بود و نميذاشت بياد سمتم نميذاشت بغلش كنم براي اخرين بار بوي تنش و توي ذهنم ثبت كنم من بوي عطر مادرمو يادم رفته اون دستاي نرمشو اون نگاهش بابا نذاشت _گمشو برو هرزه خودتو فروختي به عربا خفه شو زن بذار بره بذار گورشو گم كنه بره يه عمر مار تو استينم داشتم اما من خودمو نفروختي بودم من هرزه نبودم من عاشق شده بودم يدفعه مامان ول كرد و خودشو بهم رسوند فرياد كشيد _برو بهت گفتم گمشو و چك محكمش و براي اولين بار زد زير گوشم اُسامه پشت سرم بود و گرفتم به زور دستمو كشيد و برد به سمت ماشين به مامان نگاه ميكردم كي ميخواد موهاشو رنگ كنه ميگفت ارايشگر موهاشو ميسوزونه با كي اش رشته ميپزه و هي غر ميزنه انقد به كشكا ناخونك نزن به بابا نگاه ميكنم ديگه كسيو نداره با همه وجودش شكنجش كنه حبسش كنه تو خونه دعواش كنه دلم براي خسيس بودنش تنگ ميشه دلم براي اپارتمان كوچيكمون تنگ ميشه چقد سفيدي ديوارامون امروز خاكستري بنظر مياد لعنت به هواي اهواز سوار ماشين شدم و سرم روي شونه اُسامس خيلي سعي داره ارومم كنه اما درد بي ريشه شدن با هيچي كم نميشه دستمو ميبرم سمت عباشو ميكشم روي چشمام سياهي لوازم ارايش توي سياهي عباي اُسامه گم ميشه چند ساعت بعد سوار هواپيماييم همه كارامونو از قبل كرده بوديم حتي هماهنگي هاي مخفي براي خروج من هنوز يه دختر بدون شوهر بودم و اجازه پدر لازم بود اما واقعيت اين بود كه پدري در كار نبود براي اجازه دادن و اُسامه با همون نفوذش خيلي راحت كارارو درست كرده بود شب بود تقريبا همه توي هواپيما خواب بودن صندلي منو اُسامه جز اخرين صندليا بود بي رمق سرم روي شونش بود و اشك ميريختم حتي يه ثانيه چشماشو نميبست پا به پاي من بيدار بود يهو حس عجيبي اومد سراغم دوست داشتم بيشتر بهش نزديك شم يه نزديكي متفاوت به نيم رخش نگاه كردمو لباي نسبتا گوشتيش چراغا خاموش بود با اين حال دوباره دور و برمونو نگاه كردم از حراست كسي نباشه هيچ كس نبود اروم دستمو گذاشتم روي سينش و خودمو كشيدم بالا و چند ثانيه بعد لبشو بين لبام گرفتم اولين لمس فراتر از دست دادن متعجب شده بود فكر نميكرد تو اون شرايط همچين كاري كنم اما يكم بعد خودشو جمع و جور كرد و همراهيم كرد خيلي اروم لبامو ميمكيد و منم لباي اونو ميبوسيدم اروم چفيه سفيدشو كشيد روي صورتامون كه كسي نبينه دست راستش روي سينم بود دوتا از دكمه هاي مانتومو باز كرد و شروع كرد به مالش سينه هام و همزمان دستش چپش لاي پام رفت و روي درز شلوار ليم ميكشيد بهش نزديك تر شدم و از شدت شهوت وسط پامو به زانوش فشار ميدادم احساس استرسي كه جريان داشت و حتي از پشت بدن اونم حس ميكردم بي اختيار دستم رفت سمت پايين درست وسط دشداشش بدنش عين اتيش بود خورد به كيرش كه داشت شق ميشد خيلي اهسته شروع كردم به فشار دادنش از روي لباس اهسته خودشو فشار داد به صندليشو چند لحظه چشماشو بست سعي داشتم بهش نزديك تر شم كه يهو هولم داد سر جام و دستمو از روي كيرش برداشت يكم دلگير شدم ازش اما درك ميكردم بيشتر از اين نميشه توي هواپيما بوديم تمام اون اتفاقا حتي ٣ دقيقه هم نشد اما ترس و استرس اونو به نظرم به بلندي چند ساعت كرده بود دستمو بين دستاش گرفت و با لبخند گفت _اين بهتره منو ببخش هيچ تضميني وجود نداشت يهو تو هواپيما نكنمت بي اختيار خندم گرفت با هم صحبت ميكرديم كه چراغا روشن شد و يكي از درد اور ترين جمله هاي زندگيمو براي هميشه شنيدم _مسافرين عزيز هم اكنون از اسمان ايران خارج شديم شايد اون خانم فراموش كرد بگه البته ماندانا براي هميشه نوشته

Date: August 24, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.