خواهرزن کوچولو و ریزه میزه من ۱

0 بازدید
0%

نمی خواستم این داستان رو بنویسم یک بار هم مدتها پیش این داستان رو تا نصف نوشتم وباز پاکش کردم اما دلم میخواد این داستان عجیب زندگیمو با کسانی که منو نمیشناسند درمیون بزارم من وهمسرم هفت سال پیش ازدواج کردیم من خیلی زود ازدواج کردم در23سالگی خواهرزنم مریم وشوهرش داوودهم 2سال قبل از ما ازدواج کردند مریم وداوود سالها برای بچه دار شدن تلاش کردن ولی متاسفانه موفق نشدند از این دکتر به اون دکتر از این شهر به اون شهر کلی دعا و نذرونیاز اما فایده نداشت که نداشت وهمه جا می گفتن که به خاطر سالهای زیاد پیشگیری شون مریم دچار تنبلی رحم شده ومشغول درمانن مریم هم سن منه اما خیلی ریز میزه واما علی رغم ریزمیزگی بسیارزیبا و دلنشین گمان کنم داستان از زمان باردار شدن همسر من شروع شد ما قصد بچه دار شدن نداشتیم اما یه بار که از شهوت زیاد کنترلم رو از دست داده بودم گویا دقیقا زمان مناسبش بوده من همسرم رو خیلی دوست دارم و با اینکه بارها بعد ازدواج موقعیتش رو داشتم هیچ وقت تا اون زمان بهش خیانت نکردم همسرم همه چیزارو حتی کوچکترین اتفاقاتی که براش می افته رو بمن میگه و یک روز بهم گفت محمد داشتم با مریم حرف میزدم گفت شما این همه سال پیشگیری کردین مشکلی نداشتین تو باردار شدن منم بهش گفتم نه مااصلا نمیخواستیم بچه دارشیم یه بار حساب کار از دستمون دررفت مریم گفت عه مگه با یه بارم میشه بعد این همه سال این محمدم عجب آبی داره ها بعد خانومم گفت کلی باهم خندیدیم ولی دلم به حالش خیلی سوخت مدتی گذشت رفتار های خانومم کمی عجیب غریب شده بود همش حس میکردم چیزی رو می خواد بمن بگه اما نمی تونه هی ازش می پرسیدم چیزی شدهه یه لحظه دو به شک می شد اما بعد میگفت نه چیزی نیست تا اینکه یک شب شام خونه ی داوود و مریم دعوت شدیم مثله تمومه مهمونی های عادی شام خوردیم گفتیم و خندیدیم بعد شام داوود بهم گفت محمد بیا بریم رو پشت بوم میخوام یه سیگاری بکشم و کمی حرف بزنیم باهم سیگارشو روشن کرد وهمینطور که به منظره زیبای چراغای رنگو وارنگ شهر نگاه میکرد با ژست خاصی یه پک عمیقی به سیگارش زدو گفت محمد من خیلی بت اعتماد دارم سالهای زیادیه که همو میشناسیم و واقعا اگه یه نفرو تو نزدیکام قبولش داشته باشم اونم تویی من با تعجب از این مقدمه گفتم ممنونم نظر لطفته توام همینطوری برای من واقعا جدی می گم محمد من اگه یه برادر داشتم شاید حسی که به تو دارمو به اون نداشتم تو واقعا ادمه مورد اطمینانی هستی واسه همینه که می خوام سفره دلمو پیشت وا کنم حرفایی رو بت بگم تاحالا به هیشکی نگفتم به نشونه ی تایید سرم رو تکون دادم داوود ادامه داد مشکل از منه چی یعنی چی می گم مشکل از منه بچه دار نشدنمونو می گم چیزی که هرروز عذابم میده وقتی میبینم مریم چطور اسباب بازی هایی که برای بچه دنیا نیومدش خریده رو تو اتاق کنار هم ردیف می کنه و بهشون نگاه می کنه و با بچش صحبت می کنه وقتی میبینم چطور با حسرت بچه های مردمو بغل می کنه داغون می شم دیگه خیلی وقته چیزی نمیگه که من نارحت نشم ولی مریم عاشق بچس واز اینکه می بینم مسبب نرسیدن به ارزوش منم واقعا تحمل زندگی برام سخت میشه غصه نخور شاید قسمت بر این بود بالحن هیجان زده ای گفت قسمت قسمت مزخرفه قسمت وجود نداره من تاحالا هرچی مریم خواسته براش فراهم کردم نمی تونم ببینم چیزی تو دلش بمونه ما باید بچه دار بشیم مریم باید به ارزوش برسه همین لحظه بغض گلوشو گرفت دستمو گذاشتم پشتش و چیزی نگفتم بعد چند دقیقه گفت محمد خواهشی دارم ازت چی بگو هرکاری از دستم بر بیاد کوتاهی نمیکنم نمی دونم چطور بت بگم گفتنش واقعا برام سخته من واقعا بت اعتماد دارم تو باید کمکم کنی نمیدونم چرا یهو معذب شده بودم وحس عجیبی داشتم همراه با افکار مزخرفی که سعی میکردم از سرم دورشون کنم به حالت نه چندان مصممی گفتم خوب بگو محمد تو باید باید بچه بما بدی چی من یعنی چی توباید مریمو به ارزوش برسونی _من من متوجه منظورت نمیشم این دفعه کمی پرخاشگرانه گفت یعنی میخوای واضح تر از این بگم تو باید به ما کمک کنی تو باید یه بچه به مریم بدی منم چون بچه مریمه انگار بچه منه مثه چشام دوسش خواهم داشت بزرگش می کنم بهم میگه بابا اما اما هیچ وقت نباید چیزی بفهمه داغون میش اگه بفهمه متوجهی حتی وقتی بزرگ شد حتی وقتی که پیر شدی هم حق نداری بهش بگی باید فراموشش کنی نمیدونم چرا تو اون هوای سرد عرق از سر روم می ریخت تاحالا هیچ وقت هیچ جا معذب تر از اون موقعیت نبودم اصلا نمیدونستم چی باید بگم حس عجیبی که ترکیبی از شرم حیا شهوت وترس بود تمومه وجودمو گرفته بود تازه داشتم از شوک اول دستو پامو جمع می کردم که گفت محمد این راز باید همیشه بین من و تو مریم و مهسا همسرم بمونه مثله برق گرفته ها گفتم مهسا هم میدونه اره باهاش صحبت کردیم یهو دستشو گذاشت روشونم وخیلی جدی نگاهشو بهم دوخت جوری که انگار میخواست تا تهه افکارمو بخونه وبا جدیت گفت محمد من میدونم که تو انقدر معرفت داری که به دونی این قضیه فقط برای بچس و بعدش همه چی به همون روال عادی بر میگرده وادامه نداره میدونم بعدش این قضیه رو برا همیشه فراموش می کنی و دیگه به همون چشم سابق به مریم نگاه می کنی به سختی سرمو تکون دادم وقتی برگشتیم پایین از نگاه های کنجکاو مهسا ومریم فهمیدم جفتشون می دونستن برا چی رفته بودیم بالا اصلا نمیتونستم با مریمو داوود چشم تو چشم بشم اصلا نفهمیدم چطور خداحافظی کردیم و کی به خونه رسیدیم واقعا اتفاقات اون شب باور کردنی نبود برام ادامه دارد نوشته

Date: August 26, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published.