داغ یک عشق قدیم ۳ و پایانی

0 بازدید
0%

8 8 7 8 8 9 8 9 8 4 9 82 9 82 8 8 9 85 2 قسمت قبل رفتیم باغ هر کسی داره یه کاری میکنه مامانامون دارن آش میپزن آش رشته مامان حرف نداره باباها پای درختان و دارن نظر میدن چیکار کنن که محصول بهتر بشه من و تو هم نشستیم لب ایوون و با هم حرف میزنیم نه انگار حرف نمیزنیم فقط به هم نگاه میکنیم و از توی نگاه هم حرف دل همو میخونیم میگی دوست دارم اما نمیشه با هم باشیم منم هیچی نمیگم ینی نگاهم هیجی نمیگه دلم میگیره دلم درد میکنه از خواب بیدار شدم بعد از اون شب عجیب که زندگی عادی من و افکارمو دگرگون کرد چشمامو باز کردم چه خواب خوبی بود چشمام اشک آلود بود انگار که توی خوابم گریه کرده بودم حوصله نداشتم از تختم بیام بیرون دلم واقعا درد میکرد ینی قلبم درد میکرد انگار یه نفر با دستای قوی قلب منو توی دستاش گرفته بود و فشار میداد نفسام مثل آه بود یه آه تکه تکه حالمو دوست نداشتم حالی که یه شبه اینجوری شده بود اینقدر وفادار بودم که قدر امیر و زحمتایی که برام کشیده رو بدونم میدونستم نگرانمه و باید بهش زنگ میزدم واسه همین تمام سعی خودمو کردم که با حوصله باشم خدا رو شکر امیر یکم کار داشت و مکالممون در حد سلام احوالپرسی معمولی بود کم کم از جام پا شدم و رفتم به صورتم آب زدم توی آینه دستشویی خودمو دیدم شده بودم مثل یه مرده متحرک با یه جمله حسرت امیز توی ذهنم که ای کاش بر میگشتم به ۱۵ سال پیش سعی کردم حفظ ظاهر کنم چون مامانم خیلی تیز بود و از قدیم یه جورایی حدس میزد پیمانو دوس دارم همیشه منتظر عکس العمل های من بود اینکه هر وقت حرفی از پیمان وسط میومد سنگیتی نگاهشو روی خودم حس میکردم واسه همین خودمو زدم به خنگی و دلقک بازی بعد از صبونه رفتم سراغ دفتر کتابای قدیمم لا به لای اونا یه دفتر خوشگل داشتم که گهگاهی توش متن عاشقانه مینوشتم هر موقع پیمان رو میدیدم شبش یه چیزی مینوشتم چند خط نوشته بودم و زیرش یه امضای مخصوص که ینز امشب پیمان رو دیدم به این فکر میکردم که اگر من و پیمان یه نسل بعدتر به دنیا اومده بودیم اصلا همچین عشقی وجود داشت اون همه صبوری و چشم انتظاری و مخفیانه عاشقی کردن یه جورایی یه حس غرور بهم میداد همه چیز عشق خالص من به پیمان بود بدون حتی کوچکترین توجهی یادمه شبایی که دیده بودمش خیلی دیر خوابم میبرد و همش خودمو با پیمان میدیدم اوک روزا منصور تازه البوم فقط بخاطر تو رو داده بود بیرون تمام سرگرمی من گوش دادن به اهنگاش بود الانم وقتی گوش میکنم یه راست میرم توی همون حس و حال و روزایی که پیمان بت زندگیم بود و میپرستیدمش عشق واسه یه دختر ۱۵ ساله شاید مسخره به نظر بیاد اما گذشت زمان نشون داد که انتخاب اول و حسی که واسه اولین بار دلمو لرزوند الکی نبوده سرگرم شده بودم با اون روزا تا ظهر شد سر نهار برادرم گفت پیمان گفته به رسم قدیم فردا عصر بریم خونشون فوتبال دستی بازی کنیم باز توی دلم آشوب شد میدونستم نمیتونم جلوی خودمو بگیرم که نرم جدای از حال و هوام ما دوستای خوبی برای هم بودیم و رابطه خانوادگیمون خیلی نزدیک بود یه جورایی باید میرفتم با خودم گفتم شاید برم بهتر بشم تمام اون روز و شبش بین عقل و دلم سرگردون بودم عقلم بهم امیر رو یاد آوری میکرد کسی که توی اوج تنهایی و بی اعتمادی من به همه مردا وارد زندگیم شده بود و مرد و مردونه پای انتخابش وایساد من یه زن مطلقه بودم امیر حتی یه بارم ازم علت طلاقمو نپرسید همیشه حمایتم کرد و به خانوادش اعلام کرد که انتخابش منم هضم این مسئله برای مادر های ایرانی و حتی برای خود پسرها سخته امیر موند و مثه بقیه به من به چشم یه سوراخ برای عشق و حالش نگاه نکرد با وجود مخالفت های مادرش منو برد و دست توی دستم به اونا معرفیم کرد بهم میگفت اونا هم مثل من میشن خودتو که ببینن و باهات آشنا بشن گ ذشتت یادشون میره و همینطور هم شد دلم نمیخواست اینهمه شور و شوق امیر و من با همچین اتفاقی بهم بریزه تا دیروز میگفتم اگه دنیا رو بهم بدن با یه تار موی امیر عوض نمیکنم اما الان ریخته بودم بهم از خودم بدم میومد که آتش این عشق قدیمی یهو از زیر خاکستر رها شد و دلم و روحمو ریخت بهم و باعث شد من به امیر توی ذهنم خیانت کنم از طرفی ام دلم درد میکرد پیمان عشق مسلم تمام زندگیم بود و حق داشتم اینهمه بخوامش اما توی دلم غوغا بود از دوباره دیدنش و حسرت نگاهاش یاد این بیت شعر افتادم در پی آن نگاه های بلند حسرتی ماند و آه های بلند حالا آه های بلند من مونده بود و حسرت به زبون نیاوردن دوستت دارم ها خودمو تصور میکردم که با پیمان نشستیم روبروی هم کاش یه بار بهش گفته بودم اینهمه دوستش دارم کاش به پای این دوست داشتن مونده بودم کاش الان من و پیمان مال هم بودیم و به عشق اولمون میبالیدیم وسط همه این فکر و خیالا خوابم برد روز بعد باز با حس قبلی بیدار شدم میدونستم هرچی زمان بگذره این حس کمرنگ تر میشه تا جایی که کلا فراموشش میکنم اما این دو روز هیچ فرقی نکرده بود اوضاعم با امیر در تماس بودم و بهونه کردم که سرما خوردم و زیاد میخوابم و اگر بی حوصلم به دل نگیره نمیتونستم یه شبه همه چیو نابود کنم امیر برام جایگاه بالایی داشت تا عصر سر خودمو گرم کردم عصر آماده شدم و با خواهر و برادرم رفتیم خونه پیمان اینا ما بودیم و پسر خاله های پیمان و پریسا و خانم پیمان باز دیدن پیمان حالمو بد کرد خنده رو لبمو با حسرت همراه میکرد اما جالب بود که خانمشو دوس داشتم انگار یه حسی مث اینکه چی زی که عشقتون دوست داره رو دوست بدارین البته دختر خیلی گلی بود خودش با خودم میگفتم حق پیمان بود توی مدتی که بعد از طلاقم با پیمان رابطه داشتم همیشه خودمو کمتر اون میدیدم میگفتم من لیاقتشو ندارم این حس بدیه هیچوقت نباید اینطوری فکر میکردم چون دوسش داشتم و شاید خیلی چیزا مهم نبود توی دوست داشتن بعد ها که روی خودم کار کردم تا آدم موفق تری بشم همیشه با خودم میگفتم من فرقی با بقیه دخترا ندارم به جز یه مسئله بکارت حتی فهم و شعورم و درکم از زندگی شاید بالاتر از خیلی ها باشه و همین تفکر باعث شد خودمو دست کم نگیرم اگر کسی با مسئله طلاق مشکل داشت باهاش بحث نمیکردم و ازش میگذشتم این زندگی بهم یاد داده بود در برخورد با افراد باید ببینی توی مغز و دلشون چی میگذره نه اینکه از روی گذشته و یا چیزایی که دارن قضاوتشون کتی توی این فکرا بودم که کم کم همه رفتن توی حیاط برای شروع بازی ترجیح دادم بشینم توی سالن فعلا که دیدم پیمان اومد و کنارم نشست گفت نمیای بریم بیرون بازی گفتم الان نه بعدا میام دیدم نرفت عرق سردی نشسته بود روی صورتم نکنه فهمیده باشه پیمان زل زده بود توی چشمام و داشت نگاهم میکرد قلبم تند تند میزد با خودم گفتم هرچه بادا باد اینقد خودتو عذاب نده اینقدر همه چیو پنهان نکن و حفظ ظاهر نکن اگر قراره الان بفهمه میفهمه خب بهم گفت عوض شدی خیلی گفتم بدتر شدم گفت نه خیلی اومدی رو فرم چهره ات شادتره و معلومه خوشحالی گفتم آره خدا رو شکر در کل راضی ام و البته کلی تلاش کردم تا به اینجا رسیدم گفت میدونم شنیدم مشغول کار بودی و حسابی تلاش کردی و زندگیتو خودت ساختی این خیلی خوب و قابل تحسینه ازش تشکر کردم گفتم تو چطور اونجا خوش میگذره گفت بد نیست یه زندگی معمولی دارم و البته حسابی باید تلاش کنم شرایط سخته اما خوبه باز نگاهگ کرد و گفت خیلی خوشحالم که اینطوری میبینمت یه زن موفق و شاد روحیه تو و زندگی از که ساختی خیلی ارزشمنده دوست دارم همیشه شاد باشی گفتم ممنون منم امیدوارم همیشه موفق باشی بیشتر از این نمیتونستم چیزی بگم قلبم داشت از جاش کنده میشد حال پیمان هم دست کمی از من نداشت چند لحظه سکوت بینمون بود تا اینکه پیمان گفت پاشو بریم توی حیاط الان صداشون در میاد گفتم بدار یه تلفن بزنم میام تو برو پیمان رفت بیرون حالم بهتر بود یه حالی مثل قدیما که با هم میرفتیم باغ مثل انتظار اون روزا یه حالی مثل اینکه پرونده یه جنایت شیرینو هیچوقت نبندی و بذاری گاهی دادرسی بشه حالی که با اینکه از بودنش اذیت میشدم اما کم کم دوسش داشتم انگار چند سال بزرگتر شده بودم انگار این عشق یه شکل دیگه به خودش گرفته بود یه حالت مقدس شاید رفتم پیش بقیه دور هم بودیم و هر کسی از خاطرات قدیم میگفت از نقشه هامون واسه اذیت کردن مامان باباها از شیطنتامون من به پیمان نگاه میکردم یه پسر خیلی خوب و مهربون که عشق اولمو و عشق پاک همه زندگیم بود اگه پیمان نبود این دل من اینهمه به صدا در نمیومد حس زنی رو داشتم که یه نطفه رو به یادگار از عشقش توی رحمش داره و کسی نمیدونه این عشق باید همینجا توی سینم مدفون باشه و البته منم این حس و این عشقو دوست داشتم شب که اومدیم خونه حالم فرق میکرد سعی کردم با حسرت و داغی که روی دلمه کنار بیام خودمو متقاعد کردم که همیشه قسمت این نیست که به عشقت برسی و فهمیدم که ا ین عشق نمیمیره شاید به خاطر زندگی روزمره از وجودش غافل بشیم اما وجود داره یه جورایی خوشحال بودم که با بقیه ادما فرق دارم و همچین باری روی دوشمه سکوت بین من و پیمان باعث این حس شده بود لحظه خدافظی از پیمان یادم اومد چشمامون پر از اشک شد مگه حتما باید داد بزنه که دوست دارم نه من و نه پیمان آدم هایی بودیم که بخوایم به کسی که بهش متعهد هستیم خیانت کنیم میدونستم خوب میشم میدونستم زمان میبره پس به خودم دلداری دادم چند روز بعد پیمان برگشت خارج من به زندگی عادیم برگشتم دوباره راهی شهر خاطره های خوب و بدم شدم تهرانی که ایندفه متفاوت تر میدیدمش این بار ه روقت میرفتم پارک ساعی پیمان و هستی داشتن اونورتر قدم میزدن یا وقتی میرفتم دربند یا تمام تلاشمو برای اینکه مثل قبل امیرو دوست داشته باشم کردم نمیخواستم رابطه ام با امیر رنگی از هیچ خیانتی داشته باشه خیانت از نظرم از ذهن شروع میشد مدتی طول کشید تا برگشتم به حس قبل اما مثل سیاوشی بودم که از آتش سربلند رد شده امیر برام همون امیر قبل شد و حتی بیشتر دوسش داشتم چون فکر نمیکنم رقیبی قویتر از پیمان پیدا بشه و باز امیر برنده بشه دلم نمیخواست امیر از این حس این مدت چیزی بفهمه چون هم حقش نبود و هم اینکه این یه حس کاملا شخصی بود و خودم از پسش بر اومدم با امیر رفتیم جایی که عاشقش بودم بام تهران همیشه از عصر میرفتیم تا شب میشد و من و امیر راجع به خونه ها خیالبافی میکردیم از بالا تهران خیلی قشنگتره چون جرم و جنایت های توش دیده نمیشن و من عاشق این صحنه بودم امیر میدونست هروقت تصمیم خاصی دادم میگن بریم بام اونجا بهش گفتن دوست دارم زودتر ازدواج کنیم میخوام داد بزنم که تو ر دارم و یه زن خوشبختم چند ماه بعد رسما ازدواج کردیم و یه زندگی عادی و قشنگ نصیبم شد الان توی لحظه هایی که با امیر دارم پیمان هیچ جایی نداره اما گاهی فکرش میاد سراغ من و دلم و یه خاطره خوب با یه لبخند به جا میذاره میدونم دوباره پیمان ر و خواهم دید نمیدونم اون موقع چه حسی بهم دست میده شاید باز داغ این عشق قدیمی تازه بشه اما اینم میدونم که من عشق پیمان رو کادو کردم گذاشتم توی یه جعبه رنگ رنگی و خوشگل و یه گوشه ای از قلبم نگهش داشتم عشق واقعی رو نمیشه حذف کرد اما میشه مثل یه آدم واقعی باهاش برخورد کرد خیس میشم با تو هر شب زیر بارونی که نیست دستتو محکم گرفتم تو خیابونی که نیست باشم و عاشق نباشم کار آسونی که نیست عاشقت میشم دوباره عاشق اونی که نیست نوشته

Date: June 27, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.