دختر فراری افغان

0 بازدید
0%

سلام.این داستان که اولین و آخرین سکسم بود رو تعریف می کنم.من عرفان 20 سالمه از زاهدان 17 سالم بود از بابام 2 میلیون تومن گرفتم برم مسافرت البته با هدف کردن کس چون زاهدان کس تمیز پیدا نمیشه.خلاصه مسافرت ما از مشهد شروع شد رفتم اونجا با یه راننده تاکسی آشنا شدم که قرار شد برام دختر بیاره که به علت اینکه رفتم حرم جوگیر شدم قرارو کس کردنو کنسل مردم.

مسافرت حال داد ولی برگشتیم خونه چون عروسیه پسرداییم بود و اعصاب خورد که کس نکردم!روز بعد از اینکه از مسافرت برگشتم دیدم پسرعموم که 3 سال از من بزرگتر بود اومد خونه گفت عرفان بریم بیرون که یه دختر فراری دیدم بریم تا نپریده!رفتم دیدم یه دختره که تابلو بود فراریه از این ور پارک به اونور پرسه میزنه چند نفری هم دنبالشن این شد که من رفتم جلو و بهش گفتم خانوم تنها اینجا چیکار میکنه؟گفت من منتظر دادشم هستم که بیاد دنبالم گوشیمو دادم گفتم بگیر زنگ بزن بهش چون الان یک ساعته که اینجا معطلی بهم گفت دادشم موبایل نداره که فهمیدم این لهجش تابلو میگه مال اینحا نیست ولی خوشکل بود عجیب. من اصلا فکرشو نمی کردم افغان از آب در یباد گفتم بچه کجایی؟جواب داد من از رفسنجان اومدم…خلاصه تشکر کرد ماهم اومدیم تو ماشین نشستیم کنجکاو ببینیم چی میشه که دیدم اومد لبه خیابون یه 206 میخواست سوارش کنه که اون سوار نمیشد بعدش یه موتور سوار تریپ خلاف کار با لباس بلوچی از این قضیه مطلع شدن و اومدن دور برش پرسه می زدن من دوباره رفتم و بهش گفتم چی شد نیومد داداشت؟من که میدونم تو فرار کردی نگا الان چند نفر دنبالتن اگه میخوای با من بیا من کمکت می کنم اینجا بمونی تا ده دقیقه دیگه گرگا بلندت میکنن سنتم کمه خیلی تابلو میزنی …بازم نیومد من اومدم تو ماشین پسر عموم رفت چند دقیقه باهاش حرف زد که دیدم راضی نمیشه صداش کردم گفتم سامان ولش کن بیا بریم که دیدم کار نتیجه داد و به پسر عموم گفت جون مادرتو قسم بخور باهام کاری ندارین؟اونم قسم خورد و دختره اومد نشست تو ماشین شروع به حرکت کردیم که دیدیم یه موتور دنبالمونه که با زحمت گمش کردیم.واسه ناهار رفتیم ساندویچ خوردیم و یه گوشه ماشینو پارک کردیم که شروع کرد به گفتن داستانش که من 15 سالمه اصلیتم افغانیه ولی من ایران به دنیا اومدم و تا حالا افغانستان نبودم حالا هم 1 ساله که ازدواج کردم شوهرم بلوچه . منو کتک میزنه بهش گفتم اگه منو یه بار دیگه بزنی میرمو دیگه برنمیگردم که اینکارو حالا انجام دادم به خدا من از اون آدما نیستم .آثار خودکشی هاشو بهم نشون داد ضبط ماشین داشت آهنگ “وقتی رفتی باز هوا بد شد..”رو میخوند که شروع کرد به گریه کردن منم اشکاشو بادستام پاک کردم گفتم نگران نباش کمکت می کنم…شده بود ساعتای 6 بعد از ظهر بابام زنگ زد کجایی عرفان بیا مگه نمی خوای آماده شیم بریم عروسی دیگه گفتم من نمیام بابا که گفت چی؟چی شده مشکوک میزنی؟اینهمه پول لباس نو دادی و برنامه ریزی کردی حالا نمیری؟که منم مجبور شدم برگردم خونه…سمیه رو هم تو یه پارک امن گذاشتیم گفتیم همینجا بمون میایم دنبالت پسرعموم رفت آماده شه منم اومدم خونه آماده شدم رفتم رسوندمشون عروسی و برگشتم دنبال سمیه و آوردمش خونه بردمش تو اتاقم گفتم فعلا اینجا استراحت کن شیرینی آوردم براش گفتم بخور که گفت اول تو بخور(میترسید دارو زده باشم شاید) من یه گاز زدم و بقیشو اون خورد…دراز کشید من به پهلو کنارش دراز کشیدم و گفتم تعریف کن شروع کرد به صحبت از خودش که گفتم راحت باش اینجا به من هم اطمینان کن واست خونه خالی میگیرم بهت کمک می کنم و… که شالشو در آورد آآآخ چه موهای قشنگی داشت!!!من باورم نمیشد یه دختر 15 ساله مفت مفت جلومه !البته جدا بگم انقدر داستانش غمگین بود که فکر هوس از سر من پریده بود و واقعا می خواستم کمکش کنم چون توانشو داشتم و هیچکی تو اون سن از من پولدارتر و آزادتر وجود نداشت…کامل بهم اعتماد کرده بود به خدا الان یادم نیست چی شد یه دفعه که دیدم دارم سینه هاشو لیس می زنم آآآآآآخ چه سینه هایی داشت!!!!دقیقا سایز اندازه ی دستم نه بزرگتر نه کوچیکتر سفت و گرد بود لیس زدم خوردم خوردم فکر کنم نیم ساعتی لیس میزدم سینشو که بهم گفت بریم منو تو حمام بکن من که باورم نمیشد می خواستم ببرمش حموم که دیدم صدای بوق ماشین پسرعموم میاد رفتم درو باز کردم گفت بریم عروسی سمیه رو هم میگیم صندلی عقب دراز بکشه بریم خودمونو نشون بدیم برگردیم .رفتیم شام خوردیم یه دونه هم آوردیم سمیه تو ماشین خورد که خبر اومد که پسرعموم هم کلید خونه ی دادششو گرفته کسی اونجا نیست زن پسرعموم اینا هم رفتن خونه ی مادرشون .گفتم اوکی سمیه رو ببر خونه من میرم عروسی مراسم تموم شد میام.پسرعموم سمیه رو برد خونه و من موندم تو مراسم .سمیه بهم گفت بیای ها منتظرتم!خلاصه مراسم که تموم شد زنگ زدم گفتم سامان من دارم میام البته بابام ماشینو لازم داره میاد منو میرسونه که پسرعموی ناقلام میگفت این موقع شب میای که چی دیوونه نامرد میخواست تنها خوری کنه…رسیدیم در خونه که دیدم پسرعموم بابام رو هم تعارف میکنه بریم خونه عمو جان که من تعجب کردم…بابام نیومد تو و برگشت که رفتم تو متوجه شدم سمیه رو برده بوده تو انباری تو لونه ی کبوتر ها مخفی کرده!رفتم تو دیدم اااااااا پسرعموی بزرگم هم که اینجاست و از موضوع با خبره!سمیه گفت ای ول دمت گرم اومدی.سمیه از من خوشم اومده بود آخه چی بهتر از به پسر 17 ساله ی قد بلند و ورزشکار و خوش تیپ!رفتم تو اتاق سمیه وسط بود من و پسرعموم دو طرفش بودیم یه دست سمیه تو دست پسرعموم بود یه دستشم رو کیر من هی باهاش بازی می کرد البته زیر پتو بودیم و پسرعموم متوجه نبود دست سمیه رو کیر منه .سامان ناقلا هی دست میزد به بدن سمیه و می گفتیم می خندیدیم بهترین شب زندگیم بود اون شب ساعت های 2 شب بود پسرعموی بزرگم هی میومد مزاحم میشد که سمیه رو تو اتاق تنها گذاشتیم و رفتیم بیرون پسرعموی بزرگم اسرار داشت بیاد بکنه که گفتیم نه تو زن داری زشته رو حرف من حرف نزد و گفت باشه بخاطر تو کاریش ندارم.دوباره اومدیم تو انقدر میگفتیم می خندیدیم که هیچ وقت یادم نمیره.بهم گفت عرفان تو فردا صبح منو ول می کنی گفتم نه من اینکارو نمی کنم.اومدیم از اتاق بیرون گفتیم سمیه تو اینجا بخواب ما میریم اون اتاق که گفت نه من تنها خوابم نمیبره ….دیگه داشت طاقتم تموم میشد سامان گفت من شمارو تنها میزارم ولی درگوشم گفت عرفان هرکاری میکنی بکن ولی از جلو نکنش نمی دونم چرا اینو گفت ولی من بهش قول دادم.دو نفری تنها شدیم .شروع کردم مانتوشو در آوردم سوتینش از پشت تنظیم میشد آروم در آوردمش شروع کردم به لسیدن پستوناش که گفت عرفان منو بکن من باورم نمیشد خودش بهم التماس میکرد می گفت بکن فکر کنم رو پستوناش خیلی حساس بود و کاملا تحریک شده بود بلافاصله کیرمو درآردم کردم تو کسش باورم نمیشد گفتم این چه وضعیه این چیه اصلن یه چیز لیز مکش هم داره انگار تو رویا بودم هی تلنبه زدم آهش در اومد کسش زیاد تنگ نبود راحت میرفت ولی تا ته که میزدم خودشو میکشید عقب .انقدر کردمش که حس کردم آبم میاد در آوردم کیرمو من رکابیو از تنم در نیاورده بودم بعد متوجه شدم رکابیم هم همراه کیرم رفته بوده توکسش …اتاق با یه چراغ خواب روشن بود واضح نمیدیدم گفتش از پشت بکن گفتم نه بدم میاد که ادامه دادم از جلو کردن آبم میخواست بیاد نذاشتم بیاد که دیدم سامان در میزنه رفتم بیرون دیدم سامان میگه اینا چیه رو رکابیت چرا قرمزه اینا خوته؟منم دیدم آره خونه نمیدونم سمیه در حالت پریود به من کس میداده یعنی؟به سامان باحالت خنده گفتم کردمش سامان تو کسش که زدم اولش گیر کرد فکر کنم پرده داشت سامان زد تو سرش گفت چیکار کردی عرفان منم که کلا همیشه آدمیم که مسخره بازی در میارم با لحن مثلا عادی بهش گفتم سامان به من چه من نکردم تو بودی کاری نداری الانم من میرم !سامان ریده بود زیر خودش.هاهاهاهاها.سامان رفت تو اتاق بعد از 30 ثانیه برگشت گفت بیا برو به من میگه برو عرفانو صدا کن!رفتم تو و دوباره شروع کردم به کردن تا نزدیکای صبح حال نمونده بود واسم….به سامان هم اجازه ندادم بکنه سامان ازم ناراحت شد…خلاصه کیرم تو کسش بود و خوابیدیم ساعت 8 صبح بلند شدم حالم خیلی بد بود سرم گیج می رفت … دیگه اون عرفان دیشب نبودم سمیه رو با احترام انداختیم بیرون (حالم بد بود با مغزم تطبیق نمی خورد).رفتم خونه تا 8 شب خوابیدم تا حالم جا اومد …

این سمیه اولین وآخرین عمل جنسی من بود و تا به حال با کسی رابطه ای نداشتم چون واقعا سمیه 15 ساله انقدر باحال و مفت بود که من نمیتونم یعنی به خودم اجازه نمیدم که منت هیچ دختری رو بکشم البته اگه یکی مثل اون گیرم بیاد که خوبه….البته یه حس بدی داشتم واسه همین رفتم سازمان انتقال خون که آزمایش ایدز بدم خانم دکتر جوون گفت شما که 17 سالته چرا آزمایش میدی گفتم عمل جنسی داشتم بهم گفت هنوز سنت پایینه چرا اینکارارو می کنی همون جا می خواستم بگم خوب بیام تو رو بکنم خواهر کسته؟جواب آزمایش منفیم که اومد زندگی جدیدی برام شروع شد سرگذشت سمیه هم چیزی جز مرگ توسط شوهرش نبود که از این بابت من که الان زنده ام مدیون پسرعمومم که همیشه بهم یاد داد یکیو که کردی برو نفر بعدی!

Date: May 3, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published.