درس عبرت از جادوی شهوت

0 views
0%

سلام به همه اسمم فرزاده 28 سالمه تو یه خونواده ی مذهبی بزرگ شدم که همیشه حتی خاله هامم جلوم حجاب داشتن هیچوقت کوچترین حرفی از مسائل جنسی تو خونواده ما زده نمیشد و با وجود پدر بزرگ و مردای به اصطلاح با غیرت فامیل روابط دختر و پسر محدودتر از اون چیزی بود که فکرشو کنین 4 سال پیش با دوست دختر خوشگلم که خیلی دوسش داشتم ازدواج کردم اسمش سیما بود یه دختر جذاب و پر انرژی و دوست داشتنی که با وجود خواستگارای مختلف و مخالفت ضمنی پدرش بدلیل مذهبی بودن خونواده ما جواب بله رو به من داد به آرزوم رسیده بودم سیما از اون زنایی بود که تو خیابون که راه میرفت همه حسرت شوهرشو میخوردن خونواده سیما زیاد تو قید و بند حجاب نیستن و پیش پسرا و دومادا و کلا مردای فامیل معمولا حجاب ندارن البته لباسای خیلی باز نمیپوشن مثلا خاله های خانومم وقتی که من میرم خونشون با تی شرت و شلوار بدون روسری هستن همینطور دخترخاله هاش و دختر دایی هاش پیش من روسری سر نمی کنن خلاصه واسه من که تو یه خونواده مذهبی بزرگ شده بودم رفت و آمد با این خونواده اولاش خیلی عجیب و البته جذاب بود اولاش برام سخت بود چند تا دختر و زن رنگارنگ همش دور و برم باشن و انقدر راحت باهام بگن و بخندن سیما هم که میدید من معذبم بهم میگفت عزیزم کم کم برات عادی میشه از طرفی هم به خاطر اینکه تحصیلکرده تر از بقیه داماد های خونواده بودم احترام شدیدی از طرف همشون بهم گذاشته می شد که واقعا برام لذت بخش بود به همین دلایل خیلی بیشتر از خونواده خودم با خونواده خانومم رفت و آمد می کردم و تازه می فهمیدم که مراسما جشنا و دورهمی ها با حضور دخترا و زنا چقدر قشنگ تر و دلپذیر تره خارج از بحث سکسیش و فهمیدم زندگی خونوادگی چقدر میتونه فوق العاده باشه و ما از چه نعمتی تو خانوادمون محروم هستیم دیگه بعد از یکی دو سال با همه پسرا و دخترای خونواده زنم راحت بودم همه مشکلات درسیشونو پیش من برطرف می کردن و از اونجایی که موقعیت شغلی خوبی هم داشتم تا جایی که میتونستم تو کارای اداری و بهشون کمک می کردم زیاد میومدن خونه ما و میموندن و شبا رو با شوخی و خنده تا صبح سر میکردیم احترام این خونواده به من هر روز بیشتر میشد تا جایی که دیگه پدربزرگ خانومم که بزرگ فامیل بود رو اسمم قسم میخورد و همیشه ازم تعریف می کرد همیشه اگه بحث خواستگاری یکی از دخترا یا پسرا بود منم دعوت میشدم برای نظر دادن و خلاصه از اونجایی که یه رابطه سکسی فوق العاده و بدون کمبود رو هم با سیما داشتم در حال تجربه یه زندگی رویایی بودم پیشرفت روز به روز تو کارم علاقه شدیدم به سیما و پدر و مادرش که خاضر بودن جونشونو واسه من بدن احترام شدید کل خونواده به من و چیزایی بود که تو خوابم نمیدیدم یه روز تابستون که رفته بودیم خونه خاله ی سیما خاله ش با یه تاپ تنگ و یقه باز اومد پیشمون که خانومم سریع گفت خاله این چیه پوشیدی زشته جلو فرزاد ناراحت میشه اونم گفت خاله جون فرزاد که اصلا منو نگاه نمیکنه و سیما هم از چشم پاکی من لذت می برد و خودمم از این قضیه که زنای خونواده بهم همچین نگاهی دارن راضی بودم اما از اونجایی که همیشه همه چیز عالی پیش نمیره یه چیزی اون وسط قلقلکت میده زندگی ما هم وارد یه پیچ تند شد خانوم من دو تا خواهر داره که ازش کوچیکترن کوچیکه اسمش عسله 16 سالشه و کلا همیشه لباسای باز و راحت می پوشه با همه دست میده شوخی میکنه همیشه تو مراسما اولین نفر می رقصه و کلا بمب انرژیه و البته همونطور که گفتم برای همشون این چیزا یه امرخیلی عادی بود عسل تو خونه ما همیشه خیلی باز لباس میپوشید یه تاپ نصفه و نیمه و یه شلوارک بیشترین لباسش بود و کلا راحت بود خیلی زیاد خونه ما میومد منم که شدیدا زندگیمو دوست داشتم کاملا مراقب چشمام بودم و حواسم همیشه جمع بود که دست از پا خطا نکنم اما اصل کاری خواهر وسطیه اسمش تیناس الان 19 سالشه یه استثنا تو کل خانواده بود و برعکس همه همیشه لباسای پوشیده می پوشید و روسری سرش می کرد نماز میخوند روضه وعزاداری می رفت عضو بسیج دانشگاه بود و کلا یه مذهبی تمام و کمال شب عروسیم هم به اصرار تموم دخترای فامیل حاضر شده بود چند دقیقه ای با لباس باز وبی روسری بیاد و با ما برقصه و بعدش فوری رفته بود قایم شده بود تا من از تالار برم بیرون و این تنها جایی بود که من موهاشو دیده بودم البته عروسی ما به احترام خونواده من مختلط نبود تو بقیه مراسم های فاملیی هم همیشه با حجاب میومد و و یه گوشه مینشست پدر و مادر خانومم هم چندین بار همون اوایل ازش خواسته بودن که پیش من حجاب نداشته باشه و منو محرم حساب کنه که اصلا قبول نکرده بود اینا هم دیگه کاریش نداشتن و به خواسته ش احترام میذاشتن خلاصه این تینا خانوم کم کم برام جالب تر می شد و برام همیشه جذاب بود که بین این همه فامیل که همشون بی حجابن چطور میتونه اینطوری باشه و همیشه گوشه ذهنم بهش فکر می کردم این تینا خانوم ما تو اون مدتی که داشت واسه کنکور میخوند بیشتر میومد خونه ما و از من و خانومم کمک می گرفت و چون ما هر دو شاغل بودیم و روزا خونمون خالی بود راحت تر درس میخوند البته تینا فوق العاده من و خانومم رو دوست داشت و بهمون احترام میذاشت و این تو رفتارشم مشخص بود خانومم که از سر کار میومد میرفت سراغ کارای خونه و آشپزی و منم یکم استراحت میکردم و بعد معمولا با تینا درساشو کار میکردم تا اینکه یه روز جمعه خانومم اضافه کاری رفت سر کار و من و تینا تنها موندیم البته حتی فکر کار اشتباهی هم نمیکردم چون از زندگی با خانومم فوق العاده راضی بودم و به هیچ قیمتی حاضر نبودم خدشه ای بهش وارد بشه اما انگار تقدیر چیز دیگه ای برام نوشته بود اون روز من صبح بیدار شدم و صبحانه آماده کردم و تینا طبق معمول با حجاب کامل اومد و با هم صبحونه خوردیم و من رفتم تو اتاق کارم تا کارای عقب افتاده م رو انجام بدم یه ساعتی گذشت که تینا صدام کرد و گفت چندتا تست رو مشکل داره منم گفتم بیاره تا براش حل کنم اومد و یکم تستا رو کار کردیم و همینطوری که داشتم براش توضیح میدادم دیدم کم کم داره روسریش از سرش میفته توجهی نکردم دیگه کامل روسریش افتاده بود رو گردنش گفتم حتما حواسش نیست و الان درستش میکنه همزمان که داشتم درس میدادم نگاهم به موهاش بود خرمایی بود همرنگ موهای خانومم یکی از چیزایی که نمیتونستم در مقابلش مقاومت کنم چند دقیقه ای گذشت و دیدم یه دفعه دستشو برد سمت موهاش و کش موهاشو باز کرد مرتبشون کرد و دوباره کشش رو بست باورم نمیشد جلوی من اینکارو کرده پس میدونست روسریش افتاده و درستش نکرده تو این 4 سال هیچوقت موهاشو ندیده بودم هیچ نامحرمی ندیده بود همیشه حرفش بود که هیچ پسری موهای تینا رو ندیده برام عجیب بود از طرفی هم داشتم کم کم تحریک میشدم و ضربان قلبم بالا میرفت تو حین درس خوندن چند بار دستم به دستش خورد و برخلاف همیشه که زود دستشو میکشید توجهی نکرد دیگه مطمئن شده بودم امروز یه چیزیش میشه شهوت همه وجودم رو گرفته بود چهره خانومم و کل فامیلش مدام جلو چشمم میومد سعی می کردم آروم باشم و توجهم رو به درس بدم اما مگه میشد رفتاراش عجیب تر میشد بعد یه مدت گفت مرسی تا همینجا کافیه بعد روسریش که رو گردنش افتاده بود و برداشت و گذاشت رو مبل و گفت من میرم ناهار بذارم تو هم کاراتو تا ناهار تموم کن رفت تو آشپزخونه هیچوقت به من تو نمیگفت هیچوقت روسریشو بر نمیداشت رفتم دنبالش همه بدنم داغ شده بود برای اولین بار بعد ازدواجم بدن یه دختر رو به چشم سکس نگاه کردم قد متوسطی داشت یه شلوار گرمکن با یه لباس بلند پوشیده و بود و روسری سرش نبود اصلا جذاب نبود حتی نصف جذابیت و زیبایی خانومم یا عسل رو نداشت ولی پس من چم شده بود چرا داغ بودم چرا با اینکه چند سالی بود جلوم زنا و دخترا روسری سر نمی کردن با دیدن موهای تینا اینطوری شده بودم چرا تا حالا به عسل که همیشه جلوم نیمه لخت بود همچین حسی نداشتم چرا پیش دوستای سیما که همیشه خونه ما رفت و آمد داشتن و لباسای نیمه لخت میپوشیدن اینطوری نمیشدم چرا اون روز که با هستی یکی از دوستای مجرد سیما که خونمون بود و منتظر سیما بودیم تا از سرکار بیاد تنها شدم این حس و نداشتم با وجود اینکه هستی اون روز یه تاپ نازک بدون سوتین و یه ساپورت نازک بدن نما داشت و با آماری که میداد مطمئن بودم اهل شیطونی هست ولی من به احترام سیما حتی نگاش هم نمیکردم با وجود اینکه بارها با همین هستی تو خونه تنها شده بودم و اون به بهانه اینکه سیما رو ببینه زیاد میومد پیشش رفتم تو آشپزخونه دنیا دور سرم میچرخید باورم نمیشد دارم چیکار میکنم وایساده بود پشت به من داشت روی میز سالاد درست میکرد کیرم بلند شده بود هر چقدر خواستم جلوی خودم رو بگیرم یه حسی نمیذاشت هرچقدر به خودم گفتم شاید همه زندگیم از دست بره این حس قوی تر بود میخواستم از خونه بزنم بیرون بازم این حس لعنتی نمیذاشت حس اینکه دختری که هیچ نامحرمی تا حالا موهاشو ندیده جلوی من موهاشو باز کرده به خودم لعنت فرستادم که با موی یه دختر تحریک شدم ولی حسه خیلی قوی بود مستقیم منو کشوند تو آشپزخونه و همش مجبورم میکرد که بغلش کنم آروم رفتم سمتش و از پشت بغلش کردم قلبم نزدیک بود بایسته آرزوم بود برگرده و محکم بزنه تو دهنم و همه چی تموم شه ولی چیزی نگفت محکمتر بغلش کردم دستمو گذاشتم رو شکمش و موهاشو بو کردم چرا چیزی نمیگی لعنتی زبون خودمم قفل شده بود آخه مگه میشد دختری که نمازش ترک نمیشه اینجوری شده باشه آروم دستمو آوردم بالاتر رو سینه هاش لال شده بود دیدم چشماشو بسته میدونستم ممکنه زندگیم خراب بشه ولی حس شهوت از هر چیزی قوی تر بود گردنشو بوسیدم و بلندش کردم و بغلش کردم چشماشو بسته بود یه دستم زیر پاهاش و یه دستم زیر کمرش بود لباشو بوسیدم لال مطلق شده بود چشماشم کامل بسته بود انگار میترسید بازشون کنه بردمش تو اتاق خواب لباسش که از پشت دکمه داشت رو باز کردم خودشم همراهی می کرد یعنی چش شده بود هنوزم وقت داشتم ولش کنم هنوزم وقت داشتم به زندگی و زنم پشت پا نزنم هنوزم میشد فرار کرد ولی مگه حس شهوت میذاشت حاضر بودم زندگیمو بدم تا این لحظه ها تموم نشه خودم میدونستم شهوته خودم میدونستم بعد چند ساعت مثل سگ پشیمون میشم ولی با همه اینا بازم جلوتر رفتم لباسشو کامل درآوردم از روی سوتینش سینه هاشو خوردم و گاز گرفتم با اینکه تا حالا نگاه بدی بهش نکرده بودم انگار 4 سال حسرت رو بدست آورده بودم در اختیار من بود تمام مدت چشماش بسته بود زیر گردنش و لیس میزدم که دهنش باز شد و یه آه بلند کشید انگار تنفس از بینی براش کافی نبود تندتر نفس میزد سوتینشو باز کردم نسخه کوچیک سینه های زنم رو داشت خوشگل و سربالا ولی کوچیک خوردمشون دیگه داشت شدید آه می کشید از اولی که بغلش کرده بودم تا الان کوچکتربن مقاومتی نکرده بود سینه هاشو شدید میک میزدم و لذت میبرد سرم رو محکم رو سینه هاش فشار میداد آروم گفت محکم بعد از چند دقیقه به حرف اومده بود ازم محمکتر میخواست دختری که به هیچ کس اجازه دیدن یه تار موشو نمیداد ازم میخواست سینه هاشو محکمتر بخورم حس عجیبی تمام وجودمو گرفته بود شهوت خالص احساس تملک نسبت به یه زن که بیشترین لذت رو واسه یه مرد داره با قدرت تمام سینه هاشو می کردم تو دهنم چند دقیقه ای گذشت شلوارشو آروم از پاش درآوردم شرتش خیلی زشت بود عمرا اگه من میذاشتم زنم همچین چیزی بپوشه ولی اون لحظه انگار خوشگلترین چیز دنیا بود دستمو گذاشتم رو کسش ای لعنت به تو دختر که هیچی نمیگی براش مالیدم خیس بود و بوی عرق بدی میداد درش آوردم دیگه لخت لخت بود حتی یه درصد از جذابیت سکسی زنم رو نداشت ولی نمیشد ولش کرد کسش کوچیک بود معلوم بود تا حالا دست نخورده باید لبه هاش رو میگرفتی تا دیده بشه زبونم و گذاشتم لای کسش و محکم از بالا به پایین کشیدم و برعکس بلند آه میکشید چندین بار از بالا تا پایین زبونمو کشیدم از پشت کونشو محکم گرفته بودمو و فشار میدادم بوی بد کسش انگار بهترین عطر دنیا بود آب زیادی از کسش راه افتاده بود آبش که تو دهنم میرفت عق میزدم و میدونستم چقدر بد بو و بد مزه س ولی لذت شدیدی میبردم ضربانش بالاتر رفت منم ریتم خوردن کسش رو شدیدتر کردم انگشتم رو از پشت تو سوراخ کونش کردم و عقب جلو کردم بند اول انگشتم به زور میرفت تو آکبند آکبند بود صداهاش شدید شده بود یه دفعه بدنش قفل شد و محمک سرمو روی کسش فشار داد ارضا شده بود نگاش کردم چشماش بسته بود ولی لبخند میزد هنوز کار من مونده بود کیرم داشت میترکید به پشت برش گردوندم و شلوار و شرتمو با هم درآوردم برگشت و کیرمو نگاه کرد شک داشتم برام ساک بزنه ولی از این دختره امروز هیچی بعید نیود با دستش چند دقیقه ای برام مالید خیلی آروم نوکشو گذاشت تو دهنشو یه میک زد حالش داشت به هم میخورد کیرمو درآوردم و گفتم لازم نیست ولی بدون اینکه حرفی بزنه دوباره کیرمو گذاشت تو دهنش اینبار راحت تر کیرمو میخورد چشمامو بسته بودم و لذت میبردم ناشیانه میخورد با اینکه دندوناش اذیتم میکرد و اصلا بلد نبود بخوره شدیدا لذت میبردم و این برام سوال بود دستمو گرفت و گذاشت رو کسش دوباره براش مالیدم چند دقیقه که کیرمو خورد دیدم اگه ادامه بده آبم میاد کیرمو درآوردمو میخواستم به پشت برش گردونم که خودش به جلو دراز کشید و منو کشید سمت خودش کیرم حتی لای کسش هم نمیرفت چه برسه توش کیرمو با دستش گرفت و روی کسش میمالید چند دقیقه ای کیرمو روی کسش میمالید دیدم داره لذت میبره و احتمالا دوباره ارضا میشه کمکش کردمو کیرمو محکم روی کسش مالیدم یه دفعه منو محکم کشید سمت خودشو و لباش رو رو لبام قفل کرد انفد محکم کشید که کیرم درد شدیدی گرفت دوباره ارضا شده بود اونقدر از ارضا شدنش لذت بردم که انگار خودم به ارگاسم رسیدم مطمئن بودم تو کس و کونش نمیتوتنم بکنم چون کونش که عمرا به این راحتی ها انگشت نمیرفت توش چه برسه به کیر من کسش هم که دختر بود و عواقبش خطرناک بود به پشت خوابوندمش و کیرمو کردم لای پاهاش دستمو از زیر رسوندم به سینه هاش و محکم مالیدمشون میدونستم همینطوری هم آبم میاد چون چیزی که میخواستم و بدست آورده بودم با اراده خودش خودشو در اختیار من گذاشته بود همین حس شهوتم رو ارضا میکرد لای پاهاش تلنبه زدم کامل خوابیدم روش تمام بدنم روش بود و تمام وزنم رو داشت تحمل میکرد این حس رو که تمام بدن یه زن رو تو به لحظه لمس کنم خیلی دوست داشتم همه بدنشو لمس میکردم میخواستم جایی از بدنش نمونده باشه که لمس نکرده باشم یه حس عجیبی داشتم یه حس که میگفت تو حتما خیلی واسه این دختر عالی بودی که حاضر شده بخوابه زیرت این حس از هر کس و کونی بیشتر برام لذت داشت تو همین فکر بودم که چند لحظه بعد آبم اومد و روی کمرش خالی کردم چند ثانیه گذشت کم کم دیدم دنیا داره روی سرم خراب میشه خیانت کرده بودم به همین راحتی حتی اگه تینا به کسی نمی گفت هم من با این حس دیوونه میشدم تینا بلند شد و بدون اینکه حرفی بزنه رفت حموم منم بلند شدم و با یه حس وحشتناک رفتم دستشویی اومدم و منتظرش موندم چند ساعتی مونده بود تا خانومم بیاد یه حس انتظار وحشتناک داشتم تا از حموم بیاد بالاخره اومد لخت رفت تو اتاق و بعد از چند دقیقه اومد بازم با حجاب انگار نه انگار چند دقیقه پیش زیرم خوابیده بود انگار نه انگار که اصلا اتفاقی افتاده رفت تو آشپرخونه و ناهار و آماده کرد حرفی نمی زد منم دیدم هیچی نمیگه چیزی نگفتم گذاشتم واسه یه فرصت دیگه ناهار رو هم تو سکوت خوردیم عصر که شد قبل اینکه خانومم بیاد گفت باید بره کتابخونه خداحافظی کرد و رفت رفت و من موندم و یه حس بد حس خیانت به عشقم به آینده م به خونواده زنم که برام سنگ تموم گذاشته بودم خیانت به خودم که همیشه دم از اخلاقیات میزدم برام مهم نبود چه کسایی میخوان قضیه رو بفهمن چون خودم از همه مهم تر بودم خودم فهمیده بودم چه آدمی هستم خیلی فکر کردم به این چند سال بعد از ازدواج حتی نشده بود یه بار هم به خیانت فکر کنم این همه مجالس رقص و عروسی با اون همه دختر بی حجاب تا حالا نشده بود تحریکم کنه تنها حس شهوتی که داشتم به زنم بود انقدر باهاش سکسای قشنگ داشتم که نیاز به چیزی نداشتم پس چرا امروز اونطوری شدم تینا که نه لباس باز پوشیده بود نه پیش من دلبری کرده بود تازه اصلا خوشگل هم نبود پس مشکل از کجا بود به جوابی نرسیدم و اون روز گذشت چند روزی از ماجرا گذشته بود و تینا هم دیگه خونه ما نمیومد منم دمق بودم و بی خوصله و همش تو فکر سیما هم همش به پر و پام میپچید که چی شده و چته و چرا تینا دیگه نمیاد و این حرفا دیگه مطمئن شده بود یه اتفاقی افتاده یه مدت بعد یه روز که از سرکار اومدم دیدم سیما داره گریه میکنه بدنم سرد شد تینا از اتاق اومد بیرون انقدر گریه کرده بود چشماش قرمز شده بود گفت آقا فرزاد من نتونستم تحمل کنم و همه چی رو به خواهرم گفتم گفتم اون روز خیلی داغ شده بودم چند روزی بود از طریق یکی از دوستام تو تلگرام عضو یه گروه شده بودم که توش پر کلیپای سکسی بود انقدر نگاشون کرده بودم داشتم می مردم چند باری خودارضایی کردم و لذتش رو فهمیدم با چندتا از دوستام همش حرفای سکسی میزدیم همه اونا خاطره های سکسشون رو با یکی از فامیلاشون یا دوست پسراشون تعریف میکردن منم خیلی حالم بد میشد همش به شما فکر می کردم که چقدر جذابید چقدر مهربون و باوقارید به سکس شما با سیما فکر میکردم و خودمو جای سیما تصور میکردم اون روز دیوونه شده بودم تنها بودن با شما که برام خیلی عزیز بودین تحریکم کرده بود وقتی بهم درس میدادین بوی خوبتون دیوونم کرده بود آروم روسریمو انداختم تا ببینم عکس العمل شما چیه وقتی دیدم نفساتون تندتر شده و حرارتون بالا رفته منم داغ شدم و دیگه فکرم کار نکرد من توبه کردم آقا فرزاد شما هم توبه کنید تا خدا شاید ما رو ببخشه تازه زنم به صدا دراومده بود بهم گفت فرزاد فقط یه کلمه بهم بگو چرا تو چی کم داشتی مگه من و خونوادت برات کم گذاشته بودیم کم احترام پیش ما داشتی تو سکس برات کم گذاشتم فرزاد این همه زن و دختر چرا خواهر من به خودم میگفتی حداقل باهام حرف میزدی این بود اون همه اخلاق اخلاق کردنت وقتی افتاده بودی روش به من فکر نکردی نگفتی این خواهر سیماس نگفتی مثل ناموس من میمونه خلاصه یه بند داد میزد و گریه میکرد گفت فرزاد نمیبخشمت باید از هم جدا شیم تو لیاقت خونواده ما رو نداشتی من از تینا انتظاری نداشتم چون سنش خیلی کمه ولی همه این مدتی که با تو بودم میدونستم چشمت پاکه و بهت اعتماد داشتم همه فامیل هم میدونستن چشمت پاکه که پیش تو راحت بودن دیگه آخرای صحبتش رو نشنیدم زدم بیرون و تا شب داشتم فکر میکردم چند ماه بعد توافقی از زنم جدا شدم روز دادگاه پدر و مادر سیما و پدر بزرگش هم بودن و مثل یه زباله بهم نگاه میکردن و خوشحال بودن که دخترشون از من بچه نداره و راحت جدا میشه سیما به همشون دلیل جدایی رو گفته بود وگرنه با اعتباری که من داشتم کسی باورش نمیشد که من کاری کرده باشم که از سیما جدا بشم و فکر همشون به سیما میرفت که اون مشکلی داشته پدر بزرگش تو لحظه آخر که دادگاه تموم شده بود بهم گفت بی لیاقت خیلی سخت بود همه اعتبارم عشقم زندگی قشنگمو واسه یه لحظه شهوت از دست دادم من هنوزم بعد از چند ماه دلیل اینکه بین این همه زن و دختر رنگ و وارنگ و جذاب تو خانواده زنم چرا تینا که یه دختر معمولی و با حجاب بود تونست منو از راه به در کنه رو نفهمیدم شاید راسته که میگن آدمیزاد به اون چیزی که ازش منع میشه حریص تر میشه و اینه عاقبت پسر خونواده مذهبی ما که با دیدن موی یه دختر معمولی تحریک شد و به زندگیش آتیش زد شاید اگه از بچگی دیدن موهای زنا و دخترا برام عادی میشد هیچوقت بدبخت نمیشدم من یه مدیر موفق و تحصیلکرده بودم تا دلتون بخواد کتابای اخلاق و فلسفه خونده بودم و با اساتید این رشته ها مباحثه میکردم انقدر به زنم پایبند بودم که فکر خیانت هم تا حالا به مخیله ام نرسیده بود اما این همه کمالات و تحصیلات در مقابل شهوت کم آورد قوی ترین حس آدم اگه از کودکی درست بهش پرداخته نشه یه روزی آفتش رو به زندگی می زنه از ما که گذشت ولی پیشنهادم به خونواده ها اینه که بچه هاشون رو از سنین کم با این مسائل آشنا کنن تا تو بزرگسالی براشون افتادن یه روسری تابو نباشه که باعث پایان تلخ یه زندگی شیرین باشه موفق باشید نوشته

Date: April 19, 2021

Leave a Reply

Your email address will not be published.