دلهره

0 بازدید
0%

هم من هم بهروز روزای بدی رو سپری میکردیم تقریبا یک سال میشد که برای بارداری من اقدام کرده بودیم ولی حامله نمیشدم بعد از چند دوره آزمایش مشخص شد ایراد از بهروزه پیش چندتا متخصص رفتیم ولی متاسفانه همشون به اتفاق این نظر رو داشتن که اسپرمهای بهروز از نظر تحرک بسیار ضعیفن و نمیتونن خودشونو به رحم برسونن حتی اگر هم برسه نمیتونن وارد تخمک بشن نظر پزشکان تلقیح مصنوعی بود به صورتی که تخمک رو از بدن من بگیرن و اسپرم بهروز رو به صورت مکانیکی وارد تخمک کنن و وقتی گامت تخمک لقاح یافته تشکیل شد اونو تو رحمم بذارن هزینه عمل یکمقدار بالا بود و ماهم به خاطر خرید آپارتمان و وام زیاد پول زیادی نداشتیم و نمیتونستیم هزینه کنیم و منتظر یه روزنه بودیم برای انجام اینکار چندباری با بهروز راجب آوردن بچه از بهزیستی صحبت کردیم هم من هم بهروز موافق بودیم سرپرستی یه بچه رو بعهده بگیریم ولی خوب هنوز تموم درها به رومون بسته نشده بود و منظتر بودیم لقاح آزمایشگاهی رو انجام بدیم اگر موفق نشدیم یه بچه رو به فرزند خوندگی قبول کنیم روزها پشت سرهم سپری میشد و خلا بچه تو زندگیمون بشدت احساس میشد خونه به شدت ساکت بود بهروز اکثر اوقات تلویزیون رو با صدای زیاد روشن میکرد تا سکوت محزون خونه از بین بره کم کم احساس میکردم زناشوییمون هم سرد شده مثل فضای خونه هرچند بهروز انگار دلسرد نمیشد و بعد از رابطه سکسمون که دیگه کاندوم برامون معنایی نداشت و همیشه بدون پیشگیری سکس میکردیم بعد از اتمام سکس همیشه به شکم و پهلوهام دست میکشید بعضی وقتا سر شوخی رو هم باز میکرد و میگفت مامان ستاره مامان ستاره منو خوردی تا 9 ماه دیگه میام بیرون و ظروع میکرد قلقلک دادن و مسخره بازی منم اکثرا با اینکه حوصله لوس بازیاشو مخصوصا بعد از سکس نداشتم ولی باهاش همراه میشدم بهروز همه اون چیزی بود که میخواستم مرد من با شعور با اخلاق همه جا دوسش داشتن و محبوب و درعین حال محجوب قد بلند و ورزشکار و اونجور خوش قیافه نبود ولی مهربون و خوش برخورد و خوش قلب بود چشمای مشکیش تموم دنیام بود ولی کم کم این قضیه روم اثر گذاشت دیگه اون ستاره سابق نبودم بی تفاوت شدم حتی دیگه کارای بهروز برام جالب نبود انگار تقصیر بهروزه که ما بچه دار نمیشیم و واقعا هم بود دیگه به خونه نمیرسیدم با اینکه هردومون کار میکردیم ولی کار من به عنوان کارمند دانشگاه اونقدر زیاد نبود و هر روز قبل از ساعت 2 خونه بودم با توجه به نزدیکی خونه به دانشگاه ولی قسمت زیادی از کارای خونه رو به بهروز تحمیل میکردم و عملا دیگه دست به سیاه و سفید نمیزدم کم کم دیگه کمتر هم خونه میموندم شروع کردم به باشگاه رفتن و پیداکردن دوستای جدید و گردش های زیاد تر از حد معمول بهروز هیچوقت بهم چیزی نگفت به قدری خودشو مقصر میدونست که حتی برای تفریحات شخصیم برنامه میچید برام لباس باشگاه میخرید و مولتی ویتامین میزاشت تو ساک باشگاهم پرایدی رو که باباش برای عروسیمون بهش کادو داده بود دیگه بصورت همیشه در اختیارم گذاشت که راحت باشم ولی من این چیزارو لازم نداشتم من بچه میخواستم دوست نداشتم دیگه خونه باشم چند بار پیش امد رفتم خونه بابام و شب برنگشتم احساس میکردم از بهروز خیلی دور شدم ولی بهروز همچنان منو میدید چشای مهربونش برق میزد همیشه دوستم داشت منم دوستش داشتم ولی بچه دار نشدنمون رو از چشم اون میدیدم تا اینکه اون اتفاق افتاد و منو بهروز دعوای سختی باهم کردیم سر اینکه چرا اینقدر دوراز خونه هستم و به بهروز کم محلی میکنم و بهروز هم عاصی شده بود دیگه و حرفی رو که نباید میزدم زدم با پرخاش بهش گفتم لعنتی تو مرد نیستی نمیتونی یه بچه تو شکم من بذاری خونه تو سکوت خیلی بدی فرو رفت بهروز خشک شد با چشمای باز و بیروح بهم زل زد کم کم پاهاش شل شد و رو نزدیکترین صندلی نشست و سرشو انداخت پایین نفسشو با صدای تقریبا بلندی بیرون داد و دستاشو گرفت جلوی صورتش ر به جلو خم شد من هنوز هم از عصبانیت داشتم نفس نفس میزدم کم کم به خودم مسلط شدم و حرف آخرمو برای خودم تکرار کردم واااااای چی گفته بودم این حرف حرف من نبود اشک با سرعت زیادی توی چشمام دوید بهروز رو نگاه کردم رو صندلی مچاله شده بود من که هیچوقت این اخلاق رو نداشتم که ضعف کسی رو به رخش بکشم حالا چطور شد که اینجوری رو سر بهروز خراب شدم و این حرف رو بهش زدم دویدم سمت بهروز و بغلش کردم و زدم زیر گریه مثل بچه های دو ساله زار میزدم و التماس میکردم ببخشه منو نه حرف میزد نه تکون میخورد با دستام دستاشو از رو صورتش برداشتم چشاشو بسته بود ولی رد اشکاش رو صورتش معلوم بود با ناله و التماس خواهش میکردم منو ببخشه چشاشو باز کرد گفت بد کردی باهام انتظار نداشتم و بلند شد با خواهش گفتم کجا میری جواب داد جایی نمیرم میخوام برم هوا بخورم شب منتظرم نباش میتونی بری خونه بابات یا دوستات که شب تنها نباشی شبا خونه خیلی غمگینه وقتی تنها باشی چشامو بستم از ناراحتی خدای من بهروز اون شبای تنهایی چی کشیده بود شبایی که من خودخواه خونه نرفتم خونه بابام یا خونه ساره خواهرم یا هدی دوستم خوابیدم بودم صدای بسته شدن در امد من موندم و سکوت حزن انگیز خونه دویدم تو اتاق خواب و با صورتم رفتم تو تختخواب و خودمو ول کردم مثل ابر بهاری گریه میکردم خیلی با بهروز بد کردم حق بهروز این نبود واقعا تقصیر بهروز نبود که بچه دار نمیشدیم ولی خوب من نمیدیدم یا نمیخواستم ببینم صدای در امد گریم قطع شد امدم تو هال دیدم بهروز با دست پر امده خونه میوه و شیرینی گرفته بود یه حالت خیلی خوبی داشت گفتم چی شده گفت هیچی قراره چی شده باشه برای خونه وسیله گرفتم شیرینی هم گرفتم برای شیرین ترین خانم دنیا آها راستی یه دسته گل هم گرفتم برای همسر خوشگلم تو ماشینه بذار بیارم گفتم گل واسه چی گفت گلای داوودی همونا که دوست داشتی همونا که شب عروسیمون همیشه دلت میخواست به جای رز قرمز رو تختمون پرپر شه و همون جور هم شد یادته پریدم تو بغلش لبامو چسبوندم رولباش گفت بذار برم گلارو بیارم امشب میخوام مثل شب عروسیمون رو تخت برات پرپرش کنم میخوام یه شب پرشور داشته باشیم شاید هم فرجی شد رفت بیرون ولی در آپارتمان رو نبست منم میوه و شیرینارو بردم تو آشپزخونه و احساس سرمای زیادی کردم با اینکه اواخر مهرماه بود و دمای هوا امده بود پایین ولی این سرما غیرمنتظره بود امدم در آپارتمان رو ببندم که دیدم آپارتمان رو به کوچه باز میشه همونجور با لباس خونه امدم بیرون دیدم تو کوچه بابام اینا هستم تو دوران بچگیم بابام امد گفت ستاره تو که باز بیرونی تو خاکا داری خاک بازی میکنی دستامو نگاه کردم بچه نبودم ولی انگار بابام منو بچه میدید ته کوچه عموم با پیکان استیشن قهوه ایش داشت میومد بابام گفت بدوبرو خونه دست و صورتتو بشور خونه عمواحمد دارن میان شاد و خوشحال دویدم سمت خونه و رفتم تو حیاط رفتم تو حیاط دیدم تو حیاط بیمارستان نزدیک خونمون هستم چندباری رفته بودیم اون بیمارستان و یادم بود ولی دقیقا اون چیزی نبود که در واقیت بود تقریبا 70 درصد بیمارستان مخروبه بود و یه قسمت خیلی کوچیک که سالم بود اونقد دیواراش خراب بود که انگار هرلحظه امکان ریزش داشت یه پرستار از در امد بیرون منو صدا زد گفت شما همسر بهروز امینی هستین گفتم بله اتفاقی افتاده گفته عجله کنین بچه داره بدنیا میاد حرفشو متوجه نشدم ولی با سرعت دویدم سمت ساختمون رفتم تو دیدم همه بهم تبریک میگن و بهروز روی یه تخت یه حوله هم که انگار یه چیزی توشه دستشه تا منو دید گفت ستاره ستاره بیا ببین مرد هستم و میتونم بچه دار بشم اینقدر مرد هستم که خودم بچه رو بندیا اوردم با بهت و تعجب رفتم جلو و حوله رو ازش گرفتم وقتی داخلشو دیدم یه بچه چروکیده زشت خیلی سیاه که حتی شبیه بچه هم نبود توی حوله پیچیده شده با ترس بچه رو گذاشتم رو تخت پرستارا کم کم دور میشدن و بهروز حالتش عوض شد و پاشد گفت بیا این بچه مگه بچه نمیخواستی چشای بهروز دیگه مهربون نبود داد که میزد صداش فرق میکرد دندوناش کج و کوله شده بود قدش به طرز مضحک و غیرقابل باوری بلند شده بود صداش داشت پرده گوشامو پاره میکرد دستامو گذاشتم روی گوشام چشامو بستم و داد زدم بهروز خواهش میکنم خواهش میکنم تورو خدا من تورو میخوام من بچه نمیخوام یه دستشو روی شونه هام حس کردم و صدای بهروزو میشنیدم که صدام میزد یهو از خواب پریدم خیس عرق بودم و تند تند نفس میزدم بهروز کنارم بود با حالت نگران و ناراحت گفت خواب بد دیدی خودمو انداختم تو آغوشش و سفت بغلش کردم بازوهامو میمالید و بلندم کرد گفت بریم یه لیوان آب بخور لباساتو دربیار خیسه عرقه لباسامو درآوردم و رفت آشپزخونه یه لیوان آب خنک آورد برام و با مهربونی نشست کنارم و آب خوردنمو نگاه میکرد چقدر چشاشو دوست داشتم به حدی مهر و محبت تو چشاش بود که آدمو از همه چی مطمئن میکرد آبو که خوردم لیوانو گذاشتم رو میز کنار تخت بهروز همچنان نشسته بود روبروم رو تخت نگاش کردم بغض کردم چجوری تونسته بودم اینقدر بیرحم و غیرمنطقی و سرد باهاش برخورد کنم و اون حرفای زشت رو بهش بزنم بغضم داشت میترکید خودمو انداختم بغلش و بغضم ترکید و شروع کردم گریه کردن دوباره اینبار بهروز با مهربونی و خنده گفت بسته دیگه دختر گنده که گریه نمیکنه از هیکلت خجالت بکش کو ببینمت سرمو از تو آغوشش بیرون آورد تو چشای قرمزم که از بس گریه کرده بودم دیگه اشک کم میاورد نگاه کرد و گفت اوه اوه ستاره چشات قرمز بود دماغتم قرمز شده شبیه دلقکای سیرک شدی ناخوداگاه خندم گرفت اینقد گریه کرده بودم خالی شده بودم و کوچکترین محرک منو میخندوند گفت چی شده خواب بد دیدی گفتم خوابم یادم نیست زیاد ولی مثل اینکه تو خوابم تو حامله شده بودی زد زیر خنده گفت من حامله شده بودم مگه میشه گفتم خوب خوابه دیگه گفت خیلی خوب نگران نباش شاید این یه نشونس امشب میخوام برات جبران کنم و یه شب رمانتیک برات رقم بزنم نگفتم برات چی آوردم گلای داوودی اسم گلای داوودی امد لرز کردم یاد خوابم افتادم گفتم گلا کجا بود دویدم سمت آشپزخونه دیدم خبری از میوه ها و شیرینی نیست یکم خیالم راحت شد برگشتم بهروز چسبیده بهم با گلای داوودی تو دستش نزدیکم ایستاده بود جا خوردم گفت تقدیم به بهترین همسر دنیا با عشق نمیدونم چرا ولی یه چیزی درست نبود بهروزاون بهروز همیشگی نبود مثل همیشه مهربون بود ولی چشماش فرق داشت جالب بود که همش هم سعی میکرد چشاشو ازم بدزده خونه به طرز عجیب و وهم انگیزی تاریک بود و چراغا سوی خیلی کمی داشتن بهروز روفت تو اتاق و گفت تا نگفتم نیا مات و مبهوت تو هال وایساده بودم صدام کرد عزیزم آروم آروم رفتم تو اتاق برگ گلای داوودی رو پرپر کرده بود رو تخت امد سمتم و آروم بغلم کرد و لباشو گذاشت رو لبام تنش اون بوی همیشگی رو نداشت بوی بدی میداد توجه نکردم و منم باهاش همراهی کردم منو خوابوند رو تخت و آروم سینه هامو شروع کرد مالوندن بشدت شهوتی شده بودم ولی فشار بدنش و دستاشو دوست نداشتم بهروز بود ولی بهروز نبود انگار انگار داشتم با کس دیگه ای عشقبازی میکردم هیچوقت فانتزی سکس با دیگران رو نداشتم ولی نمیدونستم چرا نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم لباسشو درآورد و رکابیشو از تنش کند با دیدن سینه پرمو و وسیعش گرمای زیادی رو داخل بدنم حس کردم بشدت شهوت به بدنم تزریق شده بود انگار بهروز عضلانی تر شده بود به موهای سینش چنگ زدم و کشیدمش سمت خودم یهو با انرژی خیلی زیادی منو از تخت بلند کرد و تموم لباسامو با حرص و ولع کند و خودشم شلوار و شورتشو درآورد با دیدن تن لختش و آلت شق و سربالاش احساس خیسی و گرمای زیادی در فضای بین رونها و باسنم کردم شهوت جوری بهم مستولی شده بود که کنترل حرکاتم رو از دست داده بودم بهروز متوجه شد و فوری منو انداخت روو تخت و دراز کشید روم زیرش قرار گرفته بودم و کاملا مسلط بود بهم پاهامو دور کمرش حلقه کردم و با ناله گفتم بهروز زود باش زود باش همشو بکن توم نمیخوام درش بیاری میخوام توم باشه میخوام پر باشم میخوام هرچی تو کمرته بریزی تو شکمم من بچه میخوام بهروز با ضرباهنگ منظمی تلمبه میزد و من در آتش هوس میسوختم پشت بهروز رو فکر کنم کامل زخمی کرده بودم از بس چنگ زده بودم دستام یه خیسی رو حس میکرد که عرق نبود دستامو آوردم جلو چشام که ببینم دیدم خونیه وای بهروز چیکار میکرد باهام گفتم بهروز پشتت خون میاد بدون حرف لباشو گذاشت رو لبام به نشونه بیخیال شدن و ادامه داد کم کم داشتم ارضا میشدم خیلی شدید بود و بهروز هم نزدیک بود با ارضا شدن بهروز منم به شدت ارضا شدم بهروز کامل توی کس من خالی شد و همونجور افتاد روم منم زیرش خوابم برد و نمیدونم چقد خوابیدم که با صدای بهروز به خودم امدم ستاره با همون لباسای دیشب خوابیدی بمیرم حتما دیشب منتظرم بودی بیام خودم لباساتو دربیارم پاشو بیا به جبران دیشب صبونه برات حلیم گرفتم چشامو یکم باز کردم کجا بودم چرا اینجوریم تموم بدنم درد میکرد انگار یه تریلی از روم رد شده نشستم رو تخت لباسای دیشب تنم بود که هنوز یکم فکر کردم دیشب منو بهروز چیکار کردیم برگ گلای داوودی کو پس چرا هنوز لباس تنمه پاشدم رفتم جلو آینه تو اتاق همون لباسای دیشب تنم بود دستامو نگاه کردم خون رو دستام خشک شده بود دستامو بردم تو شورتم و خیسی و لزجی زیادی رو روی کوس و تو شورتم حس کردم دستمو بیرون آوردم هنوز خشک نشده بود کامل بردم جلو دماغم بو کردم بوی منی میداد نویسنده

Date: February 25, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.