دل خون

0 بازدید
0%

پدرم آدم مذهبی بود که وقتی میخواست قصه واسه بچه هاش تعریف کنه فقط خاطرات 7 سال جبهه بودنش بود وبس تلویزیون خونه سه مدل برنامه پخش میکرد سخنرانی آخوند وروایت فتح واخبار تو خونه همیشه بساط عزاداری ومولودی وسفره انداختن و کلا این جور چیزها به پا بود تا قبل از اینکه برم دانشگاه اگه دختر خالمو تو خیابون میدیدم نمیشناختمش شلوار جین پوشیدن واسم یه رویا بود هیچ چیزی از جنس مخالف و مخاطب خاص نمیدونستم اگه یه خانم با من صحبت میکرد کل وجودم میلرزید و استرس میگرفتم حتی یادمه کلاس پنجم ابتدایی که بودم مجبور شدن کلاسم رو عوض کنند چون معلمش یه خانم بود سال اول دانشگاه بودم که پدرم فوت کرد و من که فقط یه برادر بزرگتر داشتم که اون شد همه کاره زندگی خانواده حالا سه نفره ما شده بود یه اومد و گفت تصمیم گرفته خونه رو بکوبه وجاش آپارتمان بسازه من هم که کلا بوق هیچوقت نظری نداشتم یه ساعت هم طول کشید مخ مادرم رو بزنه و اونم راضی کنه دو ماه بعدم به جون خونه افتاد و کارو شروع کرد منم تو همون روزها از دانشگاه مرخصی گرفتم که برم چهار ماه خدمت سربازی رو انجام بدم بخاطر سابقه بسیج خودم و سابقه جبهه پدرم باید چهار ماه خدمت میکردم وقتی برگشتم یه کم اخلاقم بهتر شده بود ویه جورایی با آدمها راحت تر شده بودم تازه تو دانشگاه هم چند تا رفیق مثل خودم هم پیدا کرده بودم و درسم هم خوب بود نا خود آگاه با بقیه بچه ها هم تو ارتباط بودم تو همون روزها کم کم کار آپارتمان سازی هم تموم شد و پنج واحد آپارتمان هم به من رسید تو دانشگاه هم با یه دختره آشنا شده بودم که ازش خوشم میومد خوب منم تا حالا از این رابطه ها نداشتم فکر کنم با اینکه قیافه درست وحسابی نداشت ولی من عاشقش شده بودم و تو فکر ازدواج باهاش بودم با هم بیرون میرفتیم و روزهامون رو با هم میگذروندیم ما هم هی خرج خانم میکردیم یه روز اومد گفت مهمونی دعوت شده و دلش میخواد با من بره البته بعدا پیش خودم تحلیل کردم فهمیدم واسه پول کادوش بوده که بندازه گردن من دلم رضا به رفتن نبود ولی بالاخره کار خودشو کرد و من راضی شدم که برم رفتیم با هم به سلیقه خانم واسه من لباس وکفش گرفتیم وموهامون رو هم واسه اولین بار به اصتلاح امروزی کوتاه کردم تا اینکه روز مهمونی رسید و بنده برای اولین بار تو زندگیم صورتمو تیغ زدم وبا شمایلی کاملا جدید دنبال سحر رفتمو به اتفاق راهی مهمونی شدیم فضای اونجا واسه من که تا حالا همچین جایی رو ندیده بودم برای اولین بار واقعا وهم آلود بود فضای مه آلود از دود سیگار بوی تیز الکل وصدای زیاد موزیک وکم و زیاد شدن لیزر شو وفلاش واین شکل و قیافه جدیدم و اون همه آدم غریبه واون همه زن بی حجاب هر لحظه وحشتمو بیشتر میکرد رفتم یه گوشه ای پیدا کردمو و نشستم سحر هم رفت ولباساشو عوض کرد و اومد گفت پاشو برقصیم گفتم چی واقعا فکر میکنی من بلدم گفت پاشو تکون بده خودتو میشه رقص بازم قبول نکردم اونم رفت خودش اون وسط یکی رو پیدا کرد باهاش رقصید منم غیرتی شدم رفتم اون وسط دستشو گرفتم این جر و بحث ما بیست دقیقه ای طول کشید که یهو یه پیشنهاد داد واینکه بریم مشروب بخوریم منم واسه اینکه بیشتر از این شبشو خراب نکنم قبول کردم پیک اول یه جوری اومدم سر به نیستش کنم که دید ومجبور شدم بخورم همون اولی یه جور ریلکسم کرد که دومی سومی رو خودم خواستم و بالاخره مست شدم و رفتم اون وسط یه قر هم دادم ودیگه آخر شب بود ولاجرم مهمونی رو به اتمام و ما هم راهی شدیم به سمت خونه حالا من چه جوری میرفتم خونه با این وضعیت اگه مادرم پا میشد و با این شکل میدید کشته بودم با سحر در میون گذاشتمو اون یه پیشنهاد داد و این بود کهبریم خونه مادربزرگش که مسافرت و کلیدش رو داره زنگ زدم خونه و گفتم پیش دوستم میمونم وبعد از کلی من بمیرم تو بمیری قبول کردند سحر هم زنگ زدن خونشون وگفت امشب نمیاد و مادرش سریع قبول کرد و من شوکه شدم واسه اینکه این دختره به این راحتی اوکی میکنه اون موقع من با این همه التماس خلاصه رفتیم خونه مادر بزرگه که یه تخت یه نفره داشت و من ازش خواستم یه رختخواب واسم رو زمین بندازه اونم گفت نخیر با هم رو تخت میخوابیم ما هم از خدا خواسته قبول کردیم حالا من کلا اطلاعاتم درباره سکس همینه که باید لخت شد وتا اینجاشو که انجام دادم لب هم گرفتم که تازه فهمیدم چی هست مثل یه آدم خنگ شبیه طنزهای وودی آلن شده بود رفتارم خودش آلتم گرفت کرد تو کسش حالا تو اون گیر ودار من دچار یاس فلسفی شدم که چرا این دختر نیست یه کم بالا و پایین کردم که یهو به ستوه اومد وگفت تو اینکاره نیستی خنگول بگیر بخواب من بیام رو تو همینکارو کردیم بعد نوبت این رسید که برگرده ومن از عقب بذارم تو کسش بالاخره هم اون ارضا شد وهم من حالا بماند چه گندی زدیم به تخت مادر بزرگه صبح شد و داشتم میرسوندمش که بهم گفت این بدترین سکس زندگیش بوده و یه جورایی داره حالش از من بهم میخوره گفتم بهم فرصت بده نگام کردو گفت شش ماه بهت فرصت دادم دیگه بسته بعد چند روز هم با یه پسر دوست شد که میشناختمش ومن تنها شدم چون نه دیگه رفیق های با ریش باهام میپریدند نه رفقای سوسول از مادرم جدا شدمو و تو یکی از آپارتمان های خودم مستقر شدم از تنهایی کم کم پناه بردم به الکل و اخلاقم عوض شد حالا یه عقده ای کامل شده بودم یکی از آپارتمان ها رو فروختم ویه ماشین آخرین مدل خریدم بعدش لوکس ترین لوازمی که میشد رو واسه خونم خریدم من که سرمو با ماشین میزدم حالا فقط آرایشگاه های بالا شهر مثل چلسی میرفتم جای خرید پوشاک از میدان امام حسین و بازار شده بود تندیس وایران زمین یادش به خیر تفریحمون کوه بود و تن ماهی ونوشابه البته هنوزم کوه هست البته دیزین وشمشک وارزروم با رد بول و مارتینی وچنجه وقتی میرفتم جلو آینه یه دماغ پهن داشتیم که کلی باهاش حال میکردیم الان بعد از دو بار عمل کردن هنوز باب دلم نیست ویه بار دیگه میخواد که ترمیم بشه سبک زندگیم شده بدنسازی با هورمون و دارو به اضافه سولاریوم مادرم دیگه خونش منو راه نمیده آخه فکر میکنه روحم با شیطان گره خورده و نجسم الان واسه خودم رکورد گیری میکنم که از مخ زدن یه دختر بدون اینکه به خاطر سکس بهش پول بدم واصلا تا حالا ندیدمش تا بیاد با هام تو رختخواب چقدر طول میکشه رکوردم دو ساعت و سیزده دقیقه هست کاشکی میشد مثل داستانها از زندگی انتقام گرفت کاشکی یه برادری داشتم که بعد از فوت پدر همه دار و ندارتو بالا نمیکشید کاشکی من واقعا عقده ای داستان بودم نوشته سیاه

Date: August 15, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published.