دنیای یک مرد

0 بازدید
0%

شوق و ترس اضطراب و تپش قلب فقط چند دقیقه دیگه اولین روز رسمی دانشگاه شروع میشد همه بچه ها مثل غریبه های منتظر ایستگاه اتوبوس فقط به روبرو نگاه میکردن ولی ریز نگاه من به بغل دستم بود یه خانوم که از ریخت و حرکات ممتدش غرور می بارید کلاس شروع شد و بعد از تعیین نماینده زود به اتمام رسید نماینده یه پسر لاغر اندام با ظاهری موجه و نیمه مذهبی قبل از خروج بچه ها از کلاس پیشنهاد تشکیل گروه رو داد همه پایه بودن جز یکی خیلی زود کلاس رو ترک کرد شب تو خوابگاه بچه ها رو شناختیم و خودمونو به همدیگه معرفی کردیم اخر شب مثل همیشه منو سیگارم خلوت کرده بودم اینبار در گوشه ای غریب در تاریکی مطلق پشت بوم خوابگاه نخ دوم رو اتیش کردم هنوز دو کام نگرفتم که با سلامی گرم به گوش شدم زیاد میکشی آره فک کنم بچه کجایی چی میخونی بچه جنوبم پزشکی میخونم اونم بچه جنوب بود اسمش احسان و ترم شیش پرستاری بهت نمیخوره ترم یک باشی چهرت بزرگتر میزنه زیاد پشت کنکور موندی نه دو سال زندان بودم دو سالم پشت کنکور زندان چند سالته بیست و دو سالمه و بعد شروع کرد به صحبت از جو گفت از اساتید و ادا و اطوار دخترا از ادم فروشی و زیر اب زنی دانشجو ها تا جو مسموم و مجهول خوابگاه منم با بی حوصلگی تمام هر چی خواست رو بطور سربسته بهش گفتم از زندان رفتنم تا قبولی پزشکی روزها سپری میشد و این وسط هر از گاهی نگاهی به نگاهی نگران میشد همه تو نخش بودن همه از غرور و زیبایی بی همتاش میگفتن منم ناخودآگاه به فکرش میرفتم گاهی اوقات خودمو مسخره میکردم که اقا رضا چقد میگفتی به اینو اون ترم یک عاشق نشو نکنه خودت بزنی به برجک خودت یه وقت ولی نمیشد بهش فک نکنم حتی یک کلمه بینمون رد و بدل نشد تو چند ماه چه توقعی از منه پا پتی بود در مقابل کسی که حتی با دخترا هم فاصله داشت با تمسخر خودم تونستم چند روزی بهش فک نکنم تا اینکه یه روز احسان گیر داد که از کی خوشت اومده زیر زبونمو کشید و راز مگوم رو گفتم بهش میدونست جدیم شوخی نکرد فقط گفت این جور دخترا رو هوا میزنن قبل از اینکه شکار شه شکارش کن بروو مخشو بزن با خودم گفتم چه حرفا شکار چیه مگه پلنگه مذهبی نبوده و نیستم ولی نمیخواستم دستم دختریو کثیف کنه با خودم یکی به دو کردم و همون شب تصمیم گرفتم حتی همون یه نیمچه فکر رو بیخیال شم هوا سرد بود شیرینی خواب صبح با تلخی کلاس صبح تلفیقی از بوی جوراب و گلاب رو تو ذهنم مجسم میکرد توی دنیای سردم بودم و بی رنگم بودم که نگاه گرمش بر من تابید زود نگاهمو دزدیدم خوشحال بودم ولی نمیدونستم چرا منکه تو نطفه حسمو خفه کرده بودم مثلا چرا از نگاهش خوشحال بودم تمام طول کلاس در اون ثانیه زندگی میکردم اومدیم بیرون رفیقم گفت دخترا یجوری نگات میکردن دخترا اره دخترا سرت پایین بود و یه لبخند ریز رو لبات بود نمیدونم حواسم جایی بود خوشتیپی دیگه داداش خیلیم زیاد به بهونه سیگار ازش جدا شدم بچه های گلی هستن ولی خب دنیامون فرق داره شب تو خوابگاه یکی از بچه ها بهم گفت فلانی راسته زندان رفتی قبلا آره تو از کجا میدونی دوس دخترم گفت چی اره داداش اسمت تو خوابگاشون پیچیده حواست باشه کجا و با کی حرف میزنی اینجا همه زیر آب زنن کار احسان بود ولی واسم مهم نبود من چیزیم مخفی نبود هیچوقت جز احساساتم و البته سیگارم از مادرم به اندازه کافی مشکل داشتم که به این حرفا اهمیت ندم یچیزی به ذهنم خطور کرد که نکنه اون نگاه های زوم بخاطر این موضوع بوده باشه ن ن نگاه ها ن موضوع نگاه اون مهم بود فقط دلو زدم به دریا رفتم بهش پیام دادم سلام خوبین خانم مولایی سلام مرسی امرتون این لحنش رشته کلام رو از دستم برد خواستم بدونم چیزی تو خوابگاهتون از من شنیدین خیر من چیزی نشنیدم شب خوش لحن پیاماش رو اعصابم بود و از همه بدتر که با فاصله زیاد جوابمو میداد گوشیو گذاشتم کنار و از اون ساعت با خودم عهد کردم که سردیمو نشونش بدم بهش ثابت کنم که نه خبری نیست اگه سراغتو گرفتم میخواستم جواب تو دهنیشو بهش برسونم چقد خودمو کشتم تا توجهشو جلب کنم و نشد ولی از طرفی حقی واسه خودم قائل نبودم روزای اخر سال ترم دو بود که حال و هوای حیله گر عید اومد از عید متنفر بودم همیشه از خنده های پر رعشه از غربت ماههای گذشته تا سردی روزای گشته از ارزوهای یخ بسته تا زانوهای خسته تا کمر شکسته از صورتک های شادنما همیشه متنفر بودم همه رفته بودن خونه ولی من انگیزه نداشتم واسه رفتن چون خاطرات خوبی نداشتم ترجیح دادم عید رو همونجا بگذرونم تنهایی حالم خوش تر بود یکمم میتونستم درس بخونم و کمبودای خودمو جبران کنم درونم پر از فریاد بود و سرو صدا محتاج بیرون ارومی بودم پس موندم رفتم کافه باغ همیشگی یه قلیون سفارش دادم رفتم ته باغ نشستم و زود سیگارمو اتیش کردم و اولین رد دود رو تا اسمون دنبال کردم در برگشت نگام چشمم به سکوی دورتر افتاد فاطمه و چند دختر دیگه نشسته بودن و گرم حرف همون لحظه یه تشر زدم به خودم که قرارت با خودت یادت نره قلیونمو کشیدم و زود رفتم بیرون شب بعد کافه همیشگی جای همیشگی و سفارش همیشگی و بازم دیدمشون دراز کشیدم و فکر میکردم و دود کمرنگم رو به آسمون هدیه میکردم یهو یه سلام جمع شدم نشستم علیک سلام ببخشید خواهش میکنم خانوم مولایی میگن که بیاین پیش ما بشینین ممنون همینجا راحتم مزاحم نمیشم ازشون تشکر کنین مزاحمت کدومه بیاین لطفا میخوایم پاستور بازی کنیم ممنونم از دعوتتون ولی زیاد حالم خوب نیست اهان پس شب بخیر بازم ببخشید خوش بگذره دختره رفت نشست و به فاطمه توضیح داد دیدم داره سریع میاد سمتم سلام اقای الهی سلام _ میخوایم بازی کنیم یکی از دخترا نمیتونه خوب بازی کنه الانم قراره سر شام امشب بازی کنیم میخوایم حساس شه بازی لطفا بیاین منکه هیچ ایده ای تو ذهنم نبود واسش و اونو تو گورستان ارزوهای قلبم بصورت ناشناس و گمنام دفن کرده بودم و بشدت میترسیدم از نبش قبر اون حس کسی که شروع نشده واسم تموم شد چند دقیقه دیگه میام خدمتتون رفتم نشستم غذا رو سفارش دادیم یکی از دخترا گفت فاطمه مواظب قیمتا باشیا اقای الهی معلوم نیست بازیش خوب باشه یهو تا خرخره میوفتین تو خرج داشتن میخندیدن و منم خندیدم خنده دومشون خندمو روی لبای خشکیدم خشکوند وقتی که فاطمه مولایی بهشون گفت مگه میشه یه زندانی بد بازی کنه بلند خندیدن و یکیش گفت شما مایکل اسکافیلد رو ندیدین اونجا غرورم تنها چیزیه که در حال معلوم واسم مهم بود و حالا یه دختر عروسکی داره یهش لگد میزنه نگام کن بی تو داغونم هوای حسه من سرده غرورم باز لب تیغه اینم دنیای یک مرده فیلمم میبینی اره میبینیم حالا دیدینش و خنده های بلند جمع به بک خون جلو چشامو گرفته بود اینا چه میدونستن واسه برادر مرگ مظلوم دعوا کردن یعنی چه چی میدونستن از دنیای خالی از سکنه یه پسر چه میدونستن از روزای از شب تاریک ترم چی میدونستن اشک بی صدای مادر واسه جوون مرگش یعنی چی چی میدونستن از ریه های پر درد و دودم من تو این فکرا بودم و اونا تو چه فکرایی چند لحظه نگاش کردم و گفتم نه نکردمش و با یه مکث نسبتا طولانی زیارت یخ زدن و لی هنوز اتیش خنده های خش دارشون رو مخم بود فاطمه گفت فک کنم حرف بدی زدیم نگاش کردم و گفتم بله حرف بدی زدین _ ببخشید نه حوصله ناز کردن داشتم نه نازکش داشتم که نازکشیمو بکنه و نه نانازی بودم تو صداهای ببخشید ببخشیدشون پاشدم کفشامو پوشیدم چون مبدونستم بشینم اونجا باید یچیزی بگم و متاسفانه در اون لحظات واژه های خوبم گم شده بودن دختره پرید جلوم و گفت نمیزارم کسی از من ناراحت بشه لطفا بشینین من هنوز خون جلو چشام بود ناراحت کردن من کار هر کسی نیست از جای دیگه پرم بچه جون شب بخیر و به سرعت رفتم بیرون دست خودم نیست اخلاق انفجاریم اینجوری نبودم ولی بازیای روزگاره نارفیق ادمو عوض میکنه خیلی دلم گرفته بود از اون گرفتنایی که معجزه میخواد واسه باز شدن و اعصابم هیروشیما رفتم تو پارک نشستم و تو گوشی عکسای برادرمو مرور کردم یهو زدن به رگ خاطراتم اروم گریه کردم و گریه کردم تو همون وضعیت فاطمه رو حس کردم تعجب کردم که چطور منو پیدا کرده خجالت زده بودم بخاطر اشکام _ برادرته بله خانوم واقعا نمیدونم چی بگم تو حال خودت بودی اوردمت تو جمع حالتو بد کردم مشکل از شما و جمعتون نیست خودم اینجوریم یهو بهم میریزم پس بگو واسه ایشون بود همیشه اخماتون تو همه و لباستون مشکی ووو با یه اخم نگاش کردم و گفتم و چی دستشو گذاشت جلو دهنش و علامت سیگار کشیدن رو درآورد اولین بار بود از این فاصله میدیدمش چشماش یه نجابت خاص و پشت نجابتش یه حرمت بی حریف نهفته بود صورت زیبا و صدای لرزون از ترس شکستن غرورش چطور منو پیدا کردین همیشه همینجا میدیدمت نشستی و سرت تو گوشیت بود ممنون که اومدین دنبالم من میرم با اجازتون میخواست چیزی بگه اما بیخیالش شد و ادامه داد بازم اگه چیزی گفتیم باعث ناراحتیت شد مارو ببخش عرض کردم چیزی واسه بخشش نیست شب بخیر _ شب بخیر تجسم چشماش سلاخی قلبم بود تا صبح این پهلو اون پهلو شدم و تو دنیای وحشی و تاره قلبم دنبال جایی واسه اون میگشتم سیگارمو اتیش کردم کام سنگین حبس عمیق گلوی سوزناک بغض مرموز حس مبهم و بازهم ریه های پردود و دردم پاییز ارزوهام رو قدمگاه خاطره بازی کردم و بیاد غربتم به صدای خفیف اهنگ گوشیم مشکوک شدم ساعت حدود ۳ بعد از ظهر بود که بیدار شدم و مطابق معمول گوشیمو چک کردم پیام از طرف فاطمه تو تلگرام سلام خوبی هبجان عجیبی داشتم سلام مرسی تا حالا خواب بودین بله خوب میخوابیا صبح خوابیدم _چرا عکسای پروفایلتو هیچوقت عوض نمیکنی دلیلی نداره کسی که احساستو از تو چشمات نخونه هرگز نمیتونه از رو یه عکس بخونه اره واقعا میشه تلفنی حرف بزنیم بله البته شمارتو بزار شمارمو گذاشتم زنگ زد از زندگیش گفت و احساساتش نسبت به زندگی شب میرفتیم بیرون و روزا از احساس حرف میزدیم خیلی بهم عادت کردیم طوری که پنج دقیقه گوشیمو دیر جواب میدادم دنیارو خراب میکرد سرم سر کلاس نگاش فقط به من بود لذت میبردم وقتی دیگران رو پشت قلعه ی محکم غرورش میدیدم دیر میومدم سر کلاس استاد بی خیال میشد اون بیخیال نمیشد و حسابی میکوبندم تو تلگرام بشدت عاشق شدیم اولین دختری نبود که باهاش بودم ولی عزیزترینم شد و عزیزترینش شدم کم کم بوسه های ریز و خشک بزرگ و خیس میشدن تا اینکه یه روز اونو توی یه تخت خواب با خودم دیدم بدون هیچ عذاب وجدانی و یا حس گناه دوست داشتن صاف و بدون پرتگاه اون روز ما واسه اولین بار سکس داشتیم حس مشترک ما شریک دیگه ای نمی خواست حدود یکسال با خاطرات تلخ و شیرینش گذشت و ما الان عقد هم هستیم هر چند مشکلاتی هست ولی با همسفرم هر سفر سختی دلنشینه مرسی از توجهتون نوشته

Date: May 7, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.