دو گوسفند

0 بازدید
0%

پدربزرگم تازه فوت کرده بود راه افتادیم سمت روستا وصیت پدر بزرگم دو ماه آخر زندگیشو خونه عمو احمد بود با توجه به وخامت حالش نمیتونست هی بره روستا و برگرده برای همین وقتایی که بستری نبود خونه عمو بود با فوت پدربزرگ برای دفن پدربزرگ همگی راه افتادیم سمت روستا حالا بماند ما بچه ها تو راه رفتن به روستا چه کسکلک بازیایی درآوردیم فرید پسر عموی بزرگم که بعد از خواهر بزرگش نوه بزرگ یا نوه پسری بزرگ محسوب میشد در راس خراب کاریامون بود فریبا خواهرش که چند سالی بود ازدواج کرده بود و یه بچه دوساله داشت هم با شوهرش راه افتاده بودن پشت سر مینی بوس ما هرچی فریبا خانم و مهربون بود و درواقع برای ما بچه ها حکم یه عمه نداشته رو داشت فرید کسکش و عوضی بود تو مینی بوس یه گوشه نشسته بود و چشماش یه برق تخماتیکی داشت که فقط من و سجاد پسر عمو کوچیکم میدونستیم چیه هروقت میرفتیم ده یه گوسفند سفیدی داشتن خونه پدربزرگم که فرید روزی دوسه بار این گوسفند بیچاره رو میکرد لامصب گوسفنده هربار فریدو میدید جوری میومد خودشو میمالید به فرید انگار پدرجدشه فرید هم چند باری بهش گفته بود عزیزم الان زشته بذار برن بالا خودم میام سروقتت قربون دنبه های خوشگل و نرمت بشم دیوس جوری با گوسفنده حرف میزد ما اینور شق میکردیم تازه رو گوسفنده هم غیرت داشت یادمه یکی دوبار با بچه های همسایه خونه پدربزرگم گلاویز شده بود سر اینکه چرا به نازی دست زدن اسمم براش گذاشته بود بیشرف گوسفند نامبرده اسمش نازی بود و نور دیده و عزیز دل فرید خان به ما هم سپرده بود نزدیک نازی نشیم مگه ما چیکار کرده بودیم و کی اصلا اشتیاقی نشون داده بودیم برای حیوونا که فرید اینجور رفتار میکرد میگفت ناموسمه عجب جونوریه خوب آخه گوسفند کی ناموس آدم میشه آخه از بس بیشعور بود هیچ دختری باهاش دوست نمیشد که واسه همین تنها بِدِه ی فرید همین گوسفند مادرمرده بود مادربزرگم میگفت فرید نظرکردس هروقت میاد اینجا اون گوسفند سفیده سروصداش کم میشه انگار که آروم شده باشه شیرش هم زیاد میشه حالم بهم میخورد وقتی میدیدم شیر گوسفد رو میدوشن و میخورن انگار اسپرمای فرید وارد شیره میشه بعدشم گوسفند جنده و چه به شیر دادن بهر حال فرید خبر نداشت که قراره چه اتفاقی بیفته و البته ماهم بیخبر بودیم تا وقتی رسیدیم ده قبل ما آمبولانس نعش کش رسیده بود روستا و مستقیم رفته بود دم قبرستون و جسد پدربزرگم رو بردن و به خاک سپردنش و ماهم سروقت رسیدیم و پسر خادم مسجد روستا هم امد یکم قرآن خوند و امام جماعت روستا هم یه چند کلام کُس تلاوت فرمودن که همه از گوش راست به تخم دایورتش کردن و بعد از به خاک سپاری رهسپار خونه پدربزرگ شدیم با توجه به برنامه روتین فرید میدونستیم که منو سجاد به هیچ وجه نباید نزدیک نازی بشیم و از طرفی هم باید امنیت مکان رو براش فراهم میکردیم البته امنیتی در کار نبود فرید میرفت تو آخور و منو سجاد هم دم در وایمیستادیم کسی میومد با صدای بلند باهاش احوال پرسی میکردیم فرید هم فوری متوجه میشد و صحنه رو به حالت اولش برمیگردوند ولی اینبار انگار روزگار آبستن حوادث دیگری بود با ورود به حیاط بزرگ خونه پدربزرگ و دیدن افراد زیادی که مشغول تهیه غذا برای مهمونا و از اونطرف جسد بدون سر نازی که مش قربون قصاب و همسایه خونه پدربزرگم داشت پوست نازی رو با بی خیالی و خشونت میکند درجا میخکوب شدیم منو سجاد که عین خیالمون نبود ولی فرید اون لحظه انگار قسمتی از وجودشو از دست داد چشماش که حسابی گرد شده بودن کم کم حالت افسرده ای گرفت و یواش یواش اشک تو چشاش جمع شد منو سجاد که اولین بار بود گریه فرید رو میدیدیم کفمون برید عوضی برای پدربزرگ حتی یه لحظه هم ناراحت نشد که هیچ با خوشحالی گفت بالاخره خونه خلوت شد شبا با خیال راحت میتونم برم فیلم پورن ببینم یعنی همیشه فرید رو یه آدم بی منطق بی احساس بی مسئولیت میدیدیم ولی الان با این عکس العملش در برابر قربانی شدن عشق چند سالش حسابی نظرمون عوض شد آروم گفتم گریه نکن دیگه یه گوسفند که ارزش این حرفارو نداره یهو با همون حالت گریه یقمو چسبید وگفت تو اصلا میدونی احساس یعنی چی گفتم بابا بیخیال یه گوسفند بوده حالا سرشو نمیبریدن فوقش یه سال دیگه خودش میمرد میدونی چند سالش بود گفت بی احساس قاتل تو اصلا میفهمی من چند بار باهاش خوابیده بودم میفهمی وقتی برای عشقت شعر میگی و تن سرد و بیجونشو میبینی ینی چی این دیگه نوبرش بود واقعا شعر سرودن واسه گوسفند میدونستم که شعر نیست و بیشتر کسشعره ولی خیلی دوست داشتم بخونمشون بعدها وقتی گفتم توروخدا اون شعر رو که واسه گوسفنده گفته بودی رو نشونم بده نداد که نداد حیف سوژه مسخره بازی خوبی میشد دیدم که حسابی احساساتی شده و در حالت عادی منطق سرش نمیشد چه برسه به الان گفتم اره اصلا حق با توئه تو راس میگی واقعا بهت تسلیت میگم خیلی حالت کیری ایی بود اولین تسلیتی که گفته بودم برای پدربزرگم نبود بلکه برای نازی گوسفند ذبح شده ای بود که فرید میکردش تف به تو ای روزگار که بخاطر یه بیشعور باس خاطر پدربزرگ رو لکه دار کنم فرید اون دوروز رو که تو روستا بودیم همش یه جا تنها مینشست و به افق خیره میشد حاضرم قسم بخورم عشق فرید به نازی از عشق جک به رز تو فیلم تایتانیک هم پرشورتر بود مادربزرگم خیلی غصه میخورد و میگفت بچه ها فرید چشه چرا اینقد تو خودشه چی میگفتیم میگفتیم به خاطر از دادن عشقش اینجور شده گفتیم راستش بابابزرگ خیلی فریدو دوس داشت فرید هم همینطور واسه همین هضمش یکم واسش سخته کیرم تو مغزت فرید که آدمو مجبور به چه دروغایی میکنی مادربزرگم از اون آدمای ساده و مهربون بود هرچی میگفتیم باور میکرد همیشه خندون و بذله گو سرحال و چابک ولی فوت شوهرش از اون تب و تاب انداخته بودش ولی یه نقطه ضعف بزرگ داشت که همه خبردار بودیم ازش اونم گوزیدن بود نه اینکه خودش بگوزه ها کسی میگوزید اینقد میخندید که نفسش بند میومد هیچوقت نمیتونست جلو خودشو بگیره حتی اگه یه بچه کوچیک میگوزید ماهم با استفاده از این ترفند کلی نخود به خورد ساجد برادر کوچیک سجاد که امسال میرفت کلاس یک دادیم و هی نزدیک مادربزرگم نگهش داشتیم که یهو بی اختیار گوزید و مادربزرگم بعد از دوروز بالاخره خندید و غم از دست دادن شوهرش براش یکم کم شد البته یه اتفاقی قبل فوت پدربزرگم افتاد که شنیدنش خالی از لطف نیست چند روز قبل از فوتش خونه عمو احمد جمع شده بودیم ما و بقیه عموها حتی خونه دایی بزرگمم امده بودن برای احوال پرسی تو هال بزرگ نشسته بودیم و همه مبلارو ورداشته بودن و پشتی گذاشته بودن چون هرشب مهمون داشتن که رو زمین بشینن تا جا بشن فقط یه گوشه یه تخت بود که بابابزرگم روش دراز کشیده بود تلویزیون داشت فیلم میداد و صداش کم بود و همه هم نگاشون سمت تلویزیون بود و اتاق ساکت که یهو پدربزرگم گوزید یهو همه برگشتن سمت پدربزرگم و بدون اینکه عکس العملی نشون بدن یکم ناراحت شدن در عوضش مادربزرگم که نمیتونست جلو خودشو بگیره و جلو دهنشو گرفته بود بی صدا رفته بود رو ویبره ما همه مادربزرگو نگاه میکردیم که از بس جلو دهنشو گرفته بود تا صداش درنیاد سرخ شده بود که در این حین پدر بزرگم خدابیامرز خیلی خونسرد و با آرامش خاصی گفت زن خجالت نمیکشی میگوزی اینقد حرفش تو اون حالت خنده دار بود که همه ترکیدیم از خنده و اینبار نوبت مادربزرگم بود که دمغ شه و حالش گرفته شه هی خدابیامرزدش بعد از ذبح نازی فرید تصمیم گرفت یه جایگزین برای خودش پیدا کنه که با همفکری منو سجاد که این تاحالا با دختر نبوده که بدونه عشقبازی یعنی چی واسه همین تو همون بحبوحه براش یه دختر جنده اوردیم و پولشم دادیم و گفتیم جوری وانمود کنه که انگار ازش خوشش امده و دلش خواسته بهش بده لامصب جنده گیرآوردن تو ده از تو شهر راحت تر بود بردیمشون باغای اطراف روستا و فرید و حمیده رو فرستادیم تو یه آلونکی پنج دقیقه نشد حمیده برگشت گفتیم چی شد گفت هیچی خوب تموم شد بار اولش بود دیگه بنده خدا ولی ظاهرا خیلی ناراحت بود انگار دوست دخترش ولش کرده فک منو سجاد افتاد دوست دختر نداشت که کجا ولش کرده گفت نمیدونم ولی هی وسطای کار یهو گریش میگرفت و میگفت نازی با سجاد یکم مزبوحانه همو نگاه کردیم و گفتیم آره دوس دخترش ولش کرده احمق دختر مثل پنجه آفتاب دم دستش بوده هنوزم بیاد گوسفنده بوده ببین فرید چه گوسفندیه دیگه ولی خوب روز بعدش که میخواستیم برگردیم فرید گفت نه میخوام یه روز دیگه پیش بابابزرگ باشم گفتیم چرا معلوم شد حمیده حسابی بهش مزه داده و میخواد یه را دیگه بره قضیه رو براش تعریف کردیم که کار ما بوده اولش حسابی عصبانی شد ولی یکم که فکر کرد کُس مفتی کرده با پول مادوتا آروم شد و دیگه گوسفند کردن از سرش افتاد بعد گفت ولی کُس نازی یه چیز دیگه بود و منو سجاد با حرص همدیگرو نگاه میکردیم نویسنده

Date: December 4, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published.