رفاقت عشق نفرت

0 بازدید
0%

کام آخر سیگار رو کشیدم و از شیشه ماشین بیرون انداختم و منتظر بودم تا سعید بیاد دیگه کلافه شده بودم از انتظار که صدای در ماشین منو به خودم آورد ببخشید دیر کردم یکم کارم طول کشید یه ساعته منتظرم خوبه قبلش زنگ زدم حالا که اومدم بریم دیر میشه و به ماشینو روشن کردم و راه افتادیم نیتمون فقط دور زدن تو خیابونا بود اونجا رو ببین علی سر رو به مسیری که سعید گفت چرخوندم و چشمام دوتا دختر زیبا رو دید که کنار خیابون منتظر تاکسی بودن علی بریم جلوشون سوارشون کنیم بیخیال پسر جان سعید برو سعید خیلی واسم عزیز بود از بچگی باهم بودیم یه پسر قد بلند با موهای لخت و خوش رو جلو دخترا ترمز زدم سعید شیشه رو داد پایین و شروع کرد به صحبت ولی جوابی نمیشنید بعد یکی دو دقیقه بیخیال شد و با حالتی شکست خورده اشاره کرد بریم چند ساعتی چرخیدیم و به سمت خونه حرکت کردیم و به محلی که تمام خاطرات بچگیمون رو انجا میدیدیم رسیدیم سعید رو پیاده کردم و چند تا خونه جلو تر ماشین رو جلو خونمون پارک کردم و پیاده شدم دزدگیر رو زدم و با یه نگاه به ماشین وارد خونه شدم یه خونه ای بزرگ با حیاطی پر از درخت که تو فصل پاییز دیدنی میشد موقع حرکت تو حیاط صدای موسیقی خورد شدن برگای درختا زیرپا به خواهرم رسیدم که طبق معمول داشت با مادرم کل کل میکرد چی شده چرا باز بحث دارید _ اومدی پسرم از خواهرت بپرس عه مامان من که چیزی نگفتم فقط میگم لباس چی بپوشم بیا نظر بده خبریه آره پسرم دختر اکبر آقا این هفته عروسیشه با یه مبارک باشه وارد اتاقم شدم و خوشحال از این عروسی واقعا دختر خوبی بود همبازی دوران کودکی روز عروسی رسید بعد کلی گشتن و انتخاب لباس بلاخره رضایت دادم ت لحظه آخر با یه نگاه به خودم که با پیراهن سفید و شلوار لی و یه تک کت تونسته بودم حداقل رضایت خودمو جلب کنم از اتاق بیرون زدم که مادرم که با چادر بیرون منتظرم بود و خواهری که فرشته ای شده بود رو برو شدم الهی قربون پسرم برم ایشالا دامادیتو ببینم داداشی شماره بدم لبخندی زدم و به راه افتادیم خیلی شلوغ بود زنها و مردها جدا بودن وارد قسمت مردا شدم که سعید رو دیدم و خیره به این پسر که چقدر خوشتیپ شده بود با کت شلوار مشکی که به تن داشت کنار هم نشستیم و دور و اطرافمون رو نگاه میکردیم که سعید چشماش گرد شد بهم اشاره کرد که سر بچرخونم همون دوتا دختر که چند روز قبل کنار خیابون بودن رو دیدم پسر اینا اینجا چیکار میکنن وای آبرومون رو نبرن اون روز درست نتوستم ببینمشون ولی الان داشتم خیره نگاشون میکردم به یکیشون که مانتو قرمز و شال سفید سر کرده بود گویا واسه سرویس بهداشتی از قسمت زنانه بیرون زده بودن خیلی چشمم گرفته بودش که با تکونای سعید به خودم اومدم چته پسر تو یکی آبرو ریزی نکن لطفا خیره شدیا پاشدم که برم به بهونه دستشویی طرفشون کجا میری میام تو چند دقیقه بشین به سمتشون رفتم نوبتی میخواستن برن که دختر مانتو قرمز بیرون منتظر بود تا منو دید با یکم نگاه کردن گویا میخواست چیزی رو یاد بیاره که شناخت شما همونی نیستید که جلو ما ترمز زدید بله خودمم شما کجا اینجا کجا مهناز دوستمه مهناز عروس امشب دختر اکبر آقاس بعد یکم حرف زدن فهمیدم اسمش مریمه چون دوستش که از سرویس بیرون اومد اسمش رو صدا زد روشویی با توالت چند متری فاصله داشت ساناز دوست مریم رفت دستشو بشوره مریم هم کیفشو جلو در سرویس بهداشتی زمین گذاشت منم از فرصت استفاده کردم و شمارمو که همیشه همرام نوشته شده دارم داخل کیفش پرت کردم و برگشتم پیش سعید کجا بودی چقدر طولش دادی هیچی رفتم دستشویی عروسی تموم شد و به خونه برگشتیم چند روزگذشت اما خبری نشد خیلی بهش علاقه مند شده بودم نمیدونم شاید عشق دریک نگاه نصیبم شده ساعت یازده با صدای گوشی نظرم به سمت گوشی جلب شد مریم بود انگار بال در آورده بودم بعد کلی حرف زدن بهش گفتم دوسش دارم گویا میدونست شماره منه و من تو کیفش گذاشتم و میدونست منم زمان مث برق میگذشت و من بیشتر بهش وابسته میشدم گویا با اومدن بهار عشق من به مریم بیشتر و بیشتر میشد و از این ماجرا حتی سعید هم خبر دار نشده بود چند باری قرار گذاشتیم و به تفریح مشغول میشیدم و از سعید هم خبری نبود یه روز سعید بهم پیام داد که کارم داره و قرار گذاشتیم بریم بیرون تو پارکی سر سبز با درختانی انبوه و سر به فلک کشیده رو نیمکتی چوبی نشستیم ببین علی رفتارت با من سرد شده و میدونم چرا به خاطر مریمه تعجب کردم که از کجا میدونه شروع کرد به حرف زدن که میدونسته عاشق مریمم و تعقیبم کرده چند بار این دختر به درد تو نمیخوره و نصیحتهای بیهوده وقتی دید فایده ای نداره گوشی شو از جیبش در آورد و فیلمی رو پلی کرد و داد دستم و منم خیره شدم به صفحه گوشی مریم بود لخت جلو دوربین داشتم دیوانه میشدم از زبون مریم وای چقدر بزرگه قابل تورو نداره سعید تو الان میخوای دوست دختر رفیقتو بکنی سعید بخورم بخور عزیزم شروع کردم به خوردن از زیر خایه ها زبون میزدم تا سرکیرش و تا ته فرو میکردم دهنم سعید نوبت توه بیا کوسمو بخور چشششم شروع کردو خوردن کوسم صدام همه اتاق رو گرفته بود و سرش رو فشار میدادم به کوسم اومد بالا و سینه هامو یکی یکی میخورد تو ابرا بودم و هر از گاهی لبامو میخورد سعید منو بکن و کیرشو خیس کردم و با یه هل کوچیک فرو کرد تو کوسم و تلمبه میزد و بایه لرزش ارضا شدم بعد چند دقیقه سعید هم ارضا شد از زبون علی چشمام به صفحه بود که بعد ارضا شدن سعید یه تراول به مریم داد و گفت بیا جنده خانوم اینم پول کوس دادنت فیلم قطع شد سعید شروع کرد که همش به خاطر خودم بوده از همه بدم اومده بود از سعید مریم حتی از خودم گوشی رو پرت کردم که تیکه تیکه شد و با سرعت از پارک زدم بیرون سوار ماشین شدم و با سرعت میرفتم من دوسش داشتم عاشقش بودم ولی باهام بازی میکرد سعید دوستم بود ولی بهم خیانت کرد از شهر زدم بیرون تو این فکرا بودم که صدای بوق منو به خودم آورد داشتم مستقیم میرفتم تو دل یه کامیون فرمون رو چرخوندم و به ته دره رفتم چشامو باز کردم خودمو تو یه بیمارستان دیدم مادرم کنار تختم خواب بود با تکونای من بیدار شد دکتر رو خبر کرد چند ماهی بیهوش بودم ولی تصمیم گرفتم زندگی جدیدی شروع کنم سعید رو ببخشم ولی کاری باهاش نداشته باشم و به خانواده ام عشق بورزم این فقط یه داستان بود واقعیت نداشت نوشته

Date: February 17, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.