روزهای تکرار نشدنی ۱

0 بازدید
0%

خونشون تازه اومده بودن تو کوچه ی ما من خونه مجردی داشتم تهران ولی خونمون شهرستان بود آمارشو از بچها گرفتم گفتن تازه اومدن شوهر داشت و یه پسربچه خوشکل دو سه ساله هم داشت هیکل قد بلند پوست بور و چشمای سبز انگار فرشته بود دل هر بیننده ای رو میبرد همیشه تیپ میزد و یه شلوار لی تنگ چسبون میپوشید خونشون پنجاه متر با خونمون فاصله داشت وقتی میومدم شهرستان حداقل یک ماه میموندم بچها عصرا جمع میشدن در خونه مینشستیم کس شعر تعریف میکردیم واسه هم اونم با زنا و دخترا محل آشنا شده بود مینشستن دم در خونه همه تو کفش بودن بعضی موقها میومد از جلو ما رد میشد بره مغازه همه کف برش میشدن اما اصلا ما رو نگاه نمیکرد با یکی از دخترا محل به اسم گلشن که از بچگی دوست دخترم بود جور شده بود رفیق فابریک هم شده بودن منم چند وقتی بود با گلشن بدجور قهر کرده بودم خدا میدونه پشت سرم چی بهش میگه ولی محلشون نمیدادم بعضی موقها تنها دم در مینشتم اونا هم تنها بودن یه نیم نگاهی میکردن تا حواسم جمع میشد سریع نگاهشون رو میدزدیدن میگفتم این گلشن فلان فلان شده حتما داره پشت سر من حرف میزنه ولی خیلی مغرور بودم یطور وانمود میکردم که انگار اصلا برام مهم نیستن اما بدجور تو نخش رفته بودم اما هیچوقت غرور تخمیمو نمیشکوندم و پیش قدم نمیشدم مخصوصا تو محل چون اسم و رسمی داشتم همه سر اسمم قسم میخوردن خلاصه برگشتم تهران بعد چند ماه دوباره برگشتم شهرستان بچها گفتن با یکی از رفیقای قدیمی خودم دوست شده اصلا فکر نمیکردم اهل این حرفا باشه فک میکردم زن خوبیه بیست سالش بود وضع مالیشون عالی بود یه ماشین مدل بالا هم زیر پاش بود شوهرشم تحصیل کرده و خوشتیپ بود خلاصه رفیقمو دیدم از زیر زبونش کشوندم دیدم بعله باهم دوست دختر دوست پسر هستن کونم داشت میسوخت آخه یارو یه آدم بدرنخور آش لاش بود میگفتم به چی این دل خوش کرده که خودش به این زیبایی با این ریخته رو هم خلاصه یک سالی گذشت منم یکی دوبار دیگه رفتم تهران و برگشتم و تو این مدت چندباری دیدمش چه با ماشین میومد رد میشد و یا چه پیاده چند بارم منم داشتم رانندگی میکردم تو خیابون دیدمش تا اینکه یروز دم غروب بود دم در نشسته بودم اس ام اس بازی میکردم اونم با گلشن و خواهر گلشن نشسته بودن دم در خونه گلشن اینا دیدم یه پراید اومد یه چند متر اونور تر خاموش کرد چراغارو هم خاموش کرد کسی هم ازش پیاده نشد گفتم شاید آژانسی چیزیه یه چند دیقه منتظر موندم دیدم نه خبری نیست اعصابم تخمی شد گفتم این چی میخواد رفتم جلو در راننده زدم به شیشه داخل ماشین کاملا تاریک بود شیشه ها هم دودی جوابی نشنیدم دوباره محکم تر زدم دیدم سوییچ رو باز کرد شیشه رو داد پایین محسن بود همکلاسی دوران راهنماییم اون موقعها زیاد باهم دعوا میکردیم تو مدرسه آخرین بارم که هم دیگه رو دیده بودیم حسابی هم دیگه رو زده بودیم از اون موقع تاحالا همو ندیده بودیم شک کرده بودم بخاطر گلشن اونجاست بهش گفتم با کی کار داری اینجا بحث و عوض کرد گفتم جوابمو ندادی آب دهنش گیر کرد تو گلوش نمیدونست چی بگه اسم شوهر زنه رو آورد گفت میخوام برم خونه اونا گفتم پس چرا اینجا خاموش کردی و تکون نمیخوری از سر جات نسبتت با فلانی چیه گفت پسر عممه گفتم خو یالا بیا برو خونشون اینجا وای نستا گفت باشه ماشین روشن کرد که بره در خونشون یهو پیچوند رفت یه چند قدمی دنبال ماشین دویدم گازو گرفت فرار کرد تیر بهم میزدی خون در نمیومد با قدمهای سریع رفتم طرف زنه و گلشن خواهرش دم در خونه گلشن اینا نشسته بودن تقریبا به ده متریشون که رسیدم گفتم خانوم فلانی دفه آخره که ببینم کسی بخاطر تو بیاد تو کوچه ما دفه دیگه ببینم یا بشنوم کسی بخاطر تو اومده تو محلا ما کاری میکنم که خونتونو از اینجا دو روزه بار کنید ببرید یچیزی جوابمو داد اما درست نشنیدم گفت چی گفتی گلشن دستشو سریع گرفت برد تو خونشون در رو هم محکم بستن خلاصه گذشت تا فرداش دیدم یه مسیج اومد رو گوشیم اون موقع ها اوج دوران مسیج بازی بود یادش بخیر یه دورانی بود واسه خودش همه به هم مسیج میدادن برنامه چتی خاصی نبود مثل الانا مسیج و باز کردم دیدم یه شماره غریبه هست نوشته آقای فلانی درست نیست راجب مسئله ای که راجبش اطلاعاتی ندارید زود قضاوت کنید و با آبروی دیگران بازی کنید در جا فهمیدم خودشه اما به روی خودم نیوردم نوشتم شما بعد چند دیقه نوشت خانوم فعلانی هستم بازم گفتم بجا نمیارم نوشت سمیرا هستم نوشتم اوکی ولی بازم میگم دفه آخرت باشه از این غلطا بکنی تو محله ی ما در ضمن دیشب چی گفتی یهو فرار کردی رفتی گفت گلشن قبلا بهم گفته بود آدم شری هستی و خیلی دیوونه ای عاشق همین اخلاقتم یهو جا خوردم چی گفت عاشق اخلاق سگیمه پیش خودم فکر کردم امکان نداره سمیرا باشه گفتم یا اون همکلاسی قدیمیمه میخواد ازم آتو بگیره یا گلشنه با خط غریبه میخواد سر به سرم بذاره نوشتم غلط کردی تو و اونکه این حرفارو یادت داده نوشت حدث میزدم باور نکنی دوباره نوشتم برام مهم نیست هر کی هستی دیگه پیام نده تو کونم عروسی بود از یجا میگفتم ممکنه خودش باشه از یجا میگفتم کسی میخواد آتو بگیره ازم یکی دو تا دیگه هم مسیج داد دقیق یادم نیست اما دیگه جواب ندادم تا اینکه دوباره مسیج داد اگه شک داری زنگ بزنم بحرفیم اینو که گفت شکم ریخت تو دلم گفتم من منتظر بودم با شوهرش بیان دم در خونه یه دعوا و کتک کاری بشه حالا اینطور شد هنوز شک داشتم چی به چیه که بعد چند دیقه همون شماره زنگ زد گذاشتم چندتا بوق خورد بعد جواب دادم با صدای خشن و کلفت گفتم بعله گفت حالا مطمعا شدی صداشو میشناختم صداشم مثل قیافه و تیپ و هیکلش زیبا بود چشاش مثل چشا آهو بزرگ بودو سبز از یجا عاشقش بودم از یجا متنفر بهش گفتم بیا دم در در خونه گلشن اینا ببینم خودتی گفت بیست دیقه دیگه میام بعد بیست دیقه اومدم دم در دیدم پیش گلشن لای در خونه دارن حرف میزنن باهم سرشو برگردوند نگام کرد و یه لبخند زد نمیدونستم به گلشن چیزی گفته یا نه با نگاهش مطمعنم کرد که خودشه رفتم اتاق بهش مسیج دادم گلشن چیزی میدونه گفت نه حدث میزدم گلشن خبر نداره چون اونقد حسود بود که اجازه نده دختری بهم نزدیک بشه گفتم پس شماره منو از کجا آوردی گفت از کسی گرفتم دیگه نپرسیدم کی برام مهم نبود گفتم از چی من خوشت اومده تو که با فلانی رفیقی آمارتو دارم چند وقته با هم هستین گفت از اون زیاد خوشم نمیاد دختر عموش اصرار کرد باهاش دوست شو منم چون با شوهرم مشکل دارم و زیاد رابطم با شوهرم خوب نیست با اون دوست شدم باورم اصلا نمیشد آخه مگه میشه اینطور خلاصه یکی دو روز زیاد تحویلش نگرفتم خیلی خشک باهاش پیام رد و بدل میکردم بعد با خودم فک کردم منکه ادعام کون عالم و عادم پاره میکنه چرا از یه زن بترسم هر چی شد شد یکم باهاش نرم تر رفتار کردم خیلی زیرک و زرنگ بود از طرز پیامام ذهنمو میخوند اما منم از غرور زیادی کم نمیاردم همین غرور خیلی دفعها کرد لا پام تا اینکه یه شب نقریبا تو نیمه های شب که به هم مسیج میدادیم گفت میخوای بیای دم در خونه ما یا تو حیاط یه حیاط کوچیک دو سه متری داشتن گفتم یموقع کسی میبینه گفت میترسی گفتم چی من و ترس من فقط از خدا میترسم دقیقا یادم نیست ساعت دو سه نصف شب بود کوچه خلوت بود پرنده پر نمیزد تاریک بود رفت ایستادم جلو درشون پیام دادم جلو در حیاطم بلافاصله در باز شد از لای در یواش گفت بیا تو یه اضطراب خاصی داشتم مخطولی از شهوت و دلهره همین حس نامعلوم خودش دیوانه وار لذت داشت درجه استرسم رو هزار بود اما اون اصلا خیالش نبود انگار چیزی بنام ترس حالیش نبود پامو گذاشتم تو حیاطشون البته چاقوم سر کمرم بود آماده هر حرکتی بودم در حال هم یکم باز بود گفتم شوهرت کجاست گفت خوابه خیالت راحت دیدم اون اینقد خیالش راحته منم یکم خیالم راحت شد نور خیلی کم بود اما میشد چهره هارو تشخیص داد آرایش خاص و همیشگی خودشو کرده بود خیره شدیم به هم چهرشو درست میتونستم تشخیص بدم یه آدم چقدر میتونه زیبا باشه یه چند ثانیه ای چشامون تو چشای هم بود آروم کتفاشو گرفتم صورتامون به هم نزدیک شد و لبای گرمش و رو لبام احساس کردم چند لحظه نفهمیدم کجام چه بوی عطری میداد اون موقع به خودم اومدم که با لباش لبامو محکم گرفته بود و بدنامون قفل شده بود بهم ترکیبی از لذت و شهوت و ترس و استرس محکم همو گرفته بودیم و لبای همو مثل تشنه های کربلا میخوردیم حدود نیم ساعت لبامون از هم جدا نشد اون میخوردو و من میخوردم زمان نمیدونم چطور میگذشت دیوانه وار بود یهو صدایی اومد از بیرون گفتم واسه امشب بسه محله ی ما آدم فضول زیاد داشت گفت یکم دیگه وایسا گفتم باشه اما فقط چند دیقه شروع کرد بوسیدنم همه صورتمو میبوسید مثل دیوانه ها میگفت از روز اولی که دیدم عاشقت شدم اما اصلا نه نگاه میکردی نه عکس العملی نشون میدادی و بازم بوسم میکرد کلا یک ساعتی میشد تو حیاط بودیم شایدم بیشتر من میترسیدم شوهرش بیاد یه دردسری براش درست شه من که ترسی نداشتم از خودم گفتم من برم دیگه یه دردسر برات درست نشه اصرار میکرد یکم دیگه بمون گفتم نه دیگه میرم شاید باز فردا اومدم چندتا دیگه همو بوس کردیم و رفتم خونه باز شروع کرد پیام دادن گفت دوباره الان بیا زود باز برگرد گفتم نه دیگه تا فردا کل فردا رو باهم پیام بازی کردیم براش نوشتم دوست دار از زندگیت بدونم از شوهرت از خانوادت قبلا با چند نفر رابطه داشتی و این جور مسائل اما آمار نمیداد چیزی نمیگفت و بحث و یجور عوض میکرد با خودم گفتم اینطور نمیشه رفتم رو مخش به سبکای مختلف میخواستم به حرفش بیارم خیلی راجبش کنجکاو بودم تا بالاخره به حرف اومد با ۳ نفر بود کلا همه ازش فقط سوء استفاده کرده بودن و تیغش زده بودن متوجه شدم که عادت کرده بود با کسی باشه بعضی زنا یا دخترا اینطورن خانوادش به زور ازدواجش داده بودن چون شوهرش خر پول بود هیچ حسی به شوهرش نداشت رابطه ی خیلی سرد و بدون احساسی داشتن برا این بود دنبال یه کسی دیگه میگشت اما چرا من من که آدم با احساسی نبودم اخلاقمم که مثل سگ بود اونم دقیقا میدونست خصوصیات اخلاقیمو چرا منو انتخواب کرد ازش سوال کردم چرا من گفت حرفایی که راجبت شنیدم که به کسی محل نمیدی و خشک و بی روحی اهل دعوا و زد و خوردی و کله شق گفتم کی اینارو بهت گفته کار کلشن بود تا تونسته بود ازم پیشش بد گفته بود اما تیرش به سنگ خورد یارو بجای اینکه ازم بترسه و بدش بیاد بدجور از من تو ذهن خودش یه بت درست کرده بود فک میکرد من تافته ی جدا بافته ام تا اینکه دوباره نیمه شب شد بهم گفت میای دوباره خواستم بگم اره اما جلو خودمو گرفتم گفتم نه حسش نیست بذار برا فردا شب میدونستم باید چطور باهاش رفتار کنم فهمیده بودم چطور آدمیه باید تشنه نگرش میداشتم خودش اینطور دوست داشت منم با سبکی که میدونستم دوست داره باهاش رفتار میکردم از این زنا نبود که دوس دارن مرد مدام قربون صدقشون بره شایدم اینطور نبود و در طول ازدواج اینطور شده بود نمیدونم بهرحال قبول نکردم که برم شروع کرد اصرار کردن فقط چند دیقه بیا زود برگرد گفت تو که گفتی با ترس بیگانه ای هیچی نشده ترس برت داشت میخواست هندوانه بذاره زیر بقلم شیرم کنه گفتم من خودم هندونه فروشم دید فایده نداره دوباره شروع کرد اصرار کردن من که از خدام بود و منتظر اصرارهاش بودم تا اینکه گفتم باشه رفتم در خونشون یواش در و باز کرد گفت بیا تو رفتم داخل توحیاط کوچیک و تاریک دوباره ترس و شهوت و لذت ثانیه به ثانیه اش لذت بخش بود شروع کردیم لب گرفتن دقیقا یادم نیست چقد طول کشید اما بیشتر یک ساعت بود شب های بعدم همینطور میرفتم تقریبا یک هفته به همین روال گذشت البته در طول روز هم از دور همو میدیدیم نمیفهمیدم چرا از سکس حرفی نمیزنه میخواستم کم کم سر صحبت سکس رو باهاش باز کنم اما گفتم بذار تا خودش پیشنهاد بده دوباره چند روز گذشت و خبری نبود حرفی راجب سکس زده نشد تا اینکه یروز ظهر بهم گفت میتونی الان بیای خونه گفتم اره میتونم اما ممکنه کسی ببینه گفت از در پشتی بیا در پشتی هم که چندتا بچها همیشه چند متر اونطرف تد پاتوق داشتن گربه رد میشد آمارشو میگرفتن پیام دادم بچها اونجان نمیشه در جلویی هم که همیشه شلوغ بود از زن و بچه و پیرمرد و پیرزن همیشه ی خدا اونجا نشسته بودن تا اینکه در پشتی خلوت شد بچها رفته بودن و فقط چند نفر صد متر اونور تر نشسته بودن در و بیام باز گذاشته بود به هر زحمتی شد رفتم تو و در بستم وارد خونه شدم همه جا بهم ریخته و شلخته خبری از نظافت کاری نبود لباسا بچه همه جا ریخت و پاش اسباب بازی شکسته چهار اطراف خونه تعجب کرده بودم اصلا بهش نمیومد زن شلخته ای باشه گفت چیزی میخوری گفتم نه ممنون اتاق خودشو بچه جدا بود با شوهرش پیش هم نمیخوابیدن دراز کشیدیم تو تخت و شروع کردیم لب گرفتن بچش هم کنارمون هی موهامو میکشید جیق میزد انگار میدونست مادرش داره چکار میکنه تا اینکه اعصابم بهم ریخت گفتم اگه میشه بچه رو بخوابون نمیذاره راحت باشیم گفت باشه بچه رو خوابوند دوباره با خیال راحت رفتیم رو تخت و شروع کردیم لب و لوچه همو خوردن خیلی شهوتی شده بودم همینطور که لب و گردن همو میخوردیم دست بردم تو سینه هاش با دستش دستمو گرفت دوست نداشت دست به سینه هاش بزنم شاید خجالت میکشید سینهاش بزرگ بود انگار نه انگار ۲۰ سالش بود لبامون قفل بود بهم دوباره دست بردم دوباره دستمو پس زد چندبار امتحان کردم تا بلاخره دیگه دستمو پس نزد از روی لباسش سینهاشو فشار میدادم آروم چنگشون میزدم و متوجه میشدم که شهوت داشت دیوونش میکرد خودمم دیوونه شده بودم نوشته بادام

Date: December 28, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published.