روز تلخ زندگی من

0 بازدید
0%

دوستان این داستان زیاد سکسی نیست ولی مثل واقعیت ـه بعد چهارده روز و کلی صبر برای این که قرار ببینمش خیلی هیجان و استرس داشتم دلم براش یه ذره شده بود تو اینه بغل ماشینم دیدمش از اتوبوس پیاده شد لحظه ای که دنیا رو بهم دادن لحظه ای که داشتم از خوشحالی سکته می کردم از ماشینن پیدا شدم رفتم جلو تر وسایل هاش رو از دستش گرفتم و در واسش باز کردم سوار ماشین شد بعد این که خودم سوار ماشین شدم همون لحظه اول تو ماشین محکم بغلم کرد چون روز ولنتاین رو ندیده بودمش کادو و یه گل رز گرفته بودم براش خودش مثل همیشه میدونست برگشت از پشت کادو گلش رو برداشت بدون این که چیزی بگه محکم بوسم کرد اون هم برام کادو گرفته بود کادو رو بهم داد ولی نزاشت بازش کنم گفت میخوام تنها که رفتی خونه بازش کنی برای من بهترین روز زندگیم بود زمان خیلی زود تر از چیزی که فکر میکردم رد می شد ساعت پنج عصر بود تو خیابون ها رو بالا پایین میکردیم قرار شد بریم کافی شاپ یا جایی ولی هر کجا رفتیم بسته بود جا های که ما دوست داشتیم بهش گفتم میرم دربند تبریز قبول کرد و رفتیم راهش درو بود وقتی رسیدیم هوا کمی تاریک و سرد بود بهم گفت نفسم برام دیر نشه اره راست میگفت ساعت شش بود ساعت هشت باید میبردمش خوابگاه دور زدم و برگشتم جاده ای که داشیتیم میرفتیم فقط ماشین ما بود به بهونه ـی پیست اسب سواری که ببینم حاجی عباس نگهبان پیست و اسب ها هستش یا نه پیچیدم تو یه فرعی که خاکی بود جای که یکم از جاده دور شدیم نگه داشتم و ماشین رو خاموش کردم هیچ نوری نبود جز نور ماه هیچ صدایی نبود جز صدای نفس کشیدن اون و من بهش نگاه کردم و با تعجب بهم نگاه میکرد رفتم نزدیک تر گونش رو اروم بوسیدم و نزدیک گوشش بهش گفتم عاشقتم وقتی گرمی نفسم به لاله گوشش خورد طرز نفس کشیدنش عوض شد و دستم رو فشار داد اولین بارم بود با کسی تو زندگیم با کسی که عاشقشم تنها باشم من ـی که اولین بارم بود که میخواستم با کسی باشم لبم رو چسبوندم به لبش هیچ کاری نکرد هیچ عکس العملی نشون نداد ترسیدم از این که ناراحت بشه لب بالای ش رو خوردم بعد چند لحظه ازم جدا شدم و گفت حالا که اینجا که تنهایم کاری نکنیم که بعد پشیمون بشیم بهم گفت تو که قول داده بودی بعد ازدواج نزاشتم حرفش رو ادامه بده و بهش گفتم عزیز دلم تو چشماتو ببند دوباره رفتم شروع کردم به خوردن لب هاش دستم رو بردم زیر شالش یکم دستم سرد بود اذیت شد ولی چیزی نگفت با دستم داشتم گردنش رو ناز میکردم باورم نمیشد این منم فکر میکردم خوابه هر لحظه از خواب بیدار میشم یعنی این منم این همه خواب نیست دگمه اول پالتوش رو باز کردم تو دلم گفتم الان مقاومت میکنه و نمیزاره ولی حالی نداشت که مقاومت کنه فقط مداوم تکرار میکرد یکی میاد بریم دیگه دستم رو بردم روش شونه سمت چپش همیشه بهم میگفت دوست دارم بدنم رو با پشت دستت ناز کنی همین کار رو هم داشتم میکردم نمی تونستم برم پاینتر هم لباسی که از زیر تنش بود نمی زاشت هم ترس و استرس که ناراحت نشه تو همین حس و حال بودم گوشیم زنگ زد اصلاً دوست نداشتم تموم بشه نمیخواستم جواب بدم که بهم گفت جواب بده باباته شاید کاری داره باهات صدای گرفته بابام بود ازم پرسید کجایی برام عجیب بود ازم این سوال رو نمیپرسید از خواست که برم خونه نمیدونستم حس خیلی بدی داشتم بهش گفتم بریم خونه بابا باهام کار داره بعد بریم خوابگاه بهم گفت دیر میشه واسه من گفتم نه میرسیم نمیدونم تا خونه چطور رانندگی کردم وقتی رسیدم دم در در باز بود صدای گریه میومد باهام پیاده شد رفتیم تو خونه دردناکترین لحظه زدگیم بود هرچقدر مامانم رو صدا زدم بهم جواب نداد دلم میخواست خواب باشه ولی نبود اینم از زندگی تلخ من که برای همین سال بود ببخشید سکسی نبود ولی مثل حقیقت بود نوشته بی

Date: September 22, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published.