رویای تنهایی 5

0 بازدید
0%

8 1 8 4 8 8 7 8 8 9 86 9 87 8 7 8 8 4 قسمت قبل توی این مدت تقریبا به خونه امیرمهدی نقل مکان کرده بودم و بیشتر اوقاتم رو به همراه اون میگذروندم حتی به اندازه کافی وسیله شخصی داشتم که وقتهایی که اینجا هستم نیازی به وسایل خودم توی خونه نداشته باشم در مقابل وسیله هایی که اینجا دارم اونا بیشتر شبیه یه مشت لوازم دست دوم بدرد نخور بود امیرمهدی تمام وسایل مورد نیاز منو فراهم کرده بود حتی لوازم شخصی مثل آرایش و یا لباس های زیرم رو از بهترین نوع تهیه کرده هرچی بیشتر از آشناییم باهاش میگذشت بیشتر حس میکردم که نمیتونم بدون اون یه لحظه تنها زندگی کنم در مورد گذران زندگیش فهمیده بودم که شرکتی رو در خارج از کشور اداره میکنه و پدر و مادرش هم توی یکی از شهرهای همین استان زندگی میکنن و خودشم برای ادامه تحصیل به اینجا اومده با اینحال هنوز چیزهایی برام مبهم بود اینکه با این سنش چرا زودتر به دانشگاه نیومده یا اینکه چرا تنها زندگی میکنه بیشتر اوقات رو وقتی که خونه بود پای لپ تاپش میگذروند و یا با چند نفر از دوستانش تلفنی حرف میزد چندبار سعی کردم که از کارهاش سر در بیارم ولی ترجیح دادم وقتی رابطه مون جدی تر شد ازش در این موارد بیشتر بپرسم چون مدت زیادی نبود که باهم دوست بودیم و با وجود اینکه حتی تمام این مدت رو باهم گذرونده بودیم با اینحال هنوز تصمیمی در مورد جدی تر شدن این رابطه نداشتم روزای خوب و شیرینی رو باهم میگذروندیم بیشتر وقتها باهم کلاس میرفتیم و باهم بر میگشتیم اما جلوی دیگران تا اونجا که امکان داشت سعی میکردیم که ظاهر قضیه رو حفظ کنیم و نذاریم کسی از رابطه مون بویی ببره اما خب هرچقدر هم که ما در اینکار محافظه کارانه عمل میکردیم انگار کسانی که باید میفهمیدن فهمیدن اولین کسی که فهمیدم به رابطه ما پی برده همون دختر دانشجوی همکلاسی امیرمهدی آیدا محمدی بود اینو وقتی متوجه شدم که یک روز به طور اتفاقی با چمشهای گریون توی تریای کنار دانشگاه مشغول حرف زدن با امیرمهدی دیدمش طوری که متوجه من نشن از دور زیر نظر گرفتمشون دختره بدجور به هق هق افتاده بود و از نوع حرکات و حرف زدنش مشخص بود که نسبت به دوستی ما واکنش نشون داده امیرمهدی اما همون چهره خونسرد خودش رو حفظ کرده بود و در مقابل گریه آیدا سعی میکرد چیزهایی رو براش توضیح بده هرچند توی چهره ی این دختره هیچ نشونه ای از توجیه شدن و پذیرفتن حرفهاش دیده نمیشد وقتی به نظر رسید حرفهای امیرمهدی تموم شده و قصد ترک ایدا رو داره خیلی سریع از جایی که بودم حرکت کردم تا دیده نشم شب وقتی با امیرمهدی به خونه برمیگشتیم کاملا ناراحتی و نگرانی رو میشد توی رفتارش حس کرد سعی کردم خودم رو بی تفاوت نشون بدم اما سکوت سنگینی که بینمون حاکم شده بود نشون از وخامت اوضاع میداد خواستم با شیرین زبونی و پرسیدن حال و احوالش کمی فضا رو عوض کنم اما روی خوش نشون نداد وقتی سکوتم رو دید اینبار خودش به حرف اومد امروز با یکی از بچه های همکلاسیم حرف میزدم رومو به سمت پنجره کردم و گفتم آیدا محمدی رو میگی نگاهی به من کرد و گفت پس به گوش تو هم رسیده نگران سرمو به سمتش برگردوندم و پرسیدم چی به گوشم رسیده نگاهی دوباره به من انداخت و گفت اینکه زمزمه دوستی ما بین بچه های دانشگاه و همینطور اساتید پیچیده با شنیدن این مطلب حس کردم یه لحظه قلبم از جاش در اومد از چیزی که همیشه میترسیدم سرمون اومد آب دهانمو قورت دادم و گفتم اینارو آیدا محمدی گفت امیرمهدی سری تکون داد و جواب داد امروز وقتی توی تریای دانشگاه حرف میزدیم بهم گفت کمی مکث کردم و گفتم ولی به نظر نمیرسید که فقط در اینباره حرف میزدین اونطور که اون طفلک اشک میریخت فکر نکنم دلش به حال من و تو سوخته بود نگاهی دوباره به من کرد و سرعت ماشین رو کم کرد پشت یک چراغ قرمز ایستادیم و گفت آره فقط این نبود تو مدتی که همکلاسی بودیم یه رابطه دوستانه معمولی بینمون بوجود اومده بود ولی متاسفانه باعث سوءتفاهم براش شده بود همیشه سعی میکردم طوری باهاش رفتار کنم تا فکرای ناجور نکنه ولی مثل اینکه زیادی از صمیمیت من احساس نزدیکی کرده امروز وقتی موضوع دوستی من و تو رو مطرح کرد فهمیدم که خیلیا اینو فهمیده بودن ولی به رومون نمیاوردن اول خواستم تکذیب کنم ولی انگار چند نفر از بچه های دانشگاه و همینطور اساتید مارو باهم دیدن این حرفش مخصوصا اینکه اساتید دانشگاه پی به رابطه ما بردن یه مقدار برام سنگین بود دانشجوها رو میشد یه کاری کرد و با جذبه ای که توی کلاس از خودم نشون داده بودم زیاد کاری به کارم نداشتن اما همکارای دانشگاه رو نمیشد ازشون به آسونی گذشت چراغ سبز شد و امیرمهدی راه افتاد حالا دیگه این من بودم که سکوت کرده بودم دلم میخواست همینطور آروم بغ کنم و هیچی نگم ولی این موضوع روی دلم سنگینی میکرد ایکاش از همون اول فکر اینجاش رو هم میکردیم ایکاش اصلا نمیذاشتیم کار به اینجا بکشه از فکر اینکه شاگردهام و همکارام فکر بدی راجع به من کنن حس خوبی نداشتم به خونه که رسیدیم حال و حوصله هیچ کاری رو نداشتم مقنعه مو برداشتم و بدون اینکه لباسمو در بیارم روی تخت دراز کشیدم امیرمهدی به آشپزخونه رفت و بعد از چند دقیقه با دوتا فنجون قهوه پیشم اومد سینی رو روی میز عسلی کنار تخت گذاشت و کنار من نشست سعی کردم چشمامو ببندم تا چشمم به چشماش نیفته هنوز بابت اتفاقات رخ داده ناراحت بودم با اینحال نمیتونستم اونو مقصر بدونم دستمو توی دستش گرفت و با دست دیگه صورتم رو نوازش کرد چشمامو باز کردم و نگاهی بهش کردم یه لحظه از دیدن اون چهره مهربون و با صلابتش احساس آرامش بهم دست داد حتی توی این موقعیت هم که من زانوهام سست شده بود اون مثل همیشه رفتار میکرد با دیدن رفتارش اعتماد به نفس گرفتم ـ چی شده سپید هنوز هیچی نشده جا زدی نگاهمو از چشماش گرفتمو به نقطه نامعلومی خیره شدم و گفتم جا نزدم مهدی ولی اصلا دوست نداشتم که کسی از رابطه بین ما مطلع بشه ـ خب مطلع بشن اینکه چیز مهمی نیست دوباره نگاهی بهش کردمو گفتم مهم نیست مهدی مثل اینکه نمیدونی چه اتفاقی افتاده حالا از فردا چه جوری توی روی همکارام و دانشجوهام نگاه کنم تا امروز که نمیدونستم شاید میتونستم ولی حالا از فکر اینکه همه دارن درمورد ما زمزمه میکنن اعصابم میریزه بهم ضمن اینکه رابطه ما ادامه حرفمو خوردمو نگاهمو از چشماش گرفتم امیرمهدی لبخندی زد و گفت رابطه ما چی خب ادامه بده چرا حرفتو خوردی میخوای بگی رابطه ما آینده نداره یا اینکه معلوم نیست به کجا میرسه یعنی هنوز به من شک داری درحالیکه از جای خودم بلند میشدم مینشستم حرفش رو قطع کردمو گفتم نه مهدی چرا متوجه نیستی اصلا بحث شک و تردید و اینجور چیزها مطرح نیست من اگه به تو شک داشتم که اصلا قبول نمیکردم بیام خونه تو و بدون هیچ چیزی باهات یکجا زندگی کنم حرف من اینه که ما تا کجا میخوایم همینطوری ادامه بدیم راستشو بخوای ازینجور زندگی خسته شدم ازینکه همش ترس و لرز داشته باشم که نکنه کسی مارو تو خیابون ببینه خسته شدم ازینکه نتونم اونطور که میخوام با کسی دوستش دارم زندگی کنم خسته شدم مهدی منم حق دارم حق دارم بدونم آخر عاقبت این رابطه ما به کجا میخواد کشیده بشه ما دیگه بچه نیستیم که مثل دانشجوهای سال اولی فکر کنیم که هرچی پیش امد خوشامد که خودمون رو بندازیم توی مسیری که آخر و عاقبتش رو خودمونم نمیدونیم امیرمهدی حرفمو قطع کرد و گفت میدونم عزیزم تو فکر میکنی من به این چیزایی که میگی فکر نمیکنم خب منم دوست دارم زندگی راحت و آرومی رو با کسی دوست دارم داشته باشم این حرفش رو که شنیدم حس کردم بهترین فرصت برای پرسیدن اون چیزاییه که تا الان توی ذهنم بوده برای همین گفتم خب پس چرا معطلی به خدا منم از خدامه درمورد تو بیشتر بدونم توی این مدت خیلی سوالات توی ذهنم به وجود اومده که ازت نپرسیدم نپرسیدم چون نمیخواستم فکر کنی که میخوام توی زندگیت سرک بکشم چون فکر میکردم که به هرحال ممکنه دوستی ما فقط تاوقتی ادامه داشته باشه که به درس و دانشگاهت مربوط باشه ولی حالا میخوام بیشتربدونم میخوام بدونم چطور یه دانشجوی سال اول مدیریت اونم توی یه شهر دیگه میتونه همچین خونه زندگی رو فراهم کنه این همون سوالیه که از روز اولی که اومدیم اینجا توی ذهنم بود چطور بین اونهمه دانشجو تونستی اینقدر راحت به من نزدیک بشی باور کن مهدی فکر میکنم که دونستن این چیزا حق طبیعی منه چهره امیرمهدی تغییر کرد بوضوح میشد دید که داره به چیزی فکر میکنه حس کردم اون حرفی که مدتهاست توی دلش نگه داشته رو میخواد بهم بزنه به آرومی از کنارم بلند شد و به طرف کمد دیواری رفت بعد از کمی جستجو یه آلبوم عکس برداشت و به طرفم اومد ـ ببین سپیده خیلی وقت بود که میخواستم چیزی رو بهت بگم ولی پیش خودم گفتم بذار وقتش که رسید و الان فکر میکنم که اون زمان فرا رسیده ولی میخوام قبلش بهم قول بدی که هرچیزی رو که بهت گفتم منطقی در موردش قضاوت کنی و تصمیم احساسی و عجولانه نگیری قول میدی نگاهی به آلبوم عکس توی دستش انداختم و هیجانزده به حرفهایی که میزد فکر کردم یعنی چه چیزی رو میخواد بهم بگه و توی اون آلبوم چی هست همه انرژیمو جمع کردمو گفتم خب البته که میتونی روی این موضوع حساب کنی امیرمهدی به سمت اومد و در حالیکه آلبوم رو به دستم میداد گفت امیدوارم همینطوری که میگی باشه از حرفهاش و نحوه رفتارش کمی ترسیدم یعنی چه چیزی رو میخواد نشونم بده که اینقدر محتاطانه رفتار میکنه با تعجب و کنجکاوی آلبوم رو از دستش گرفتم و به آرومی باز کردم وقتی چشمم به عکس بزرگی که توی صفحه اول بود افتاد چند لحظه ماتم برد حس کردم نفس توی سینه م حبس شده و بالا نمیاد صفحه دوم رو که دیدم دیگه حس کردم چشمام سیاهی میره عکسهای صفحات دیگه هم مؤید چیزهایی بود که من تاالان ازش بی اطلاع بودم وقتی نگاهم رو به صورت امیرمهدی دوختم دیگه چیزی نفهمیدمو همونجا روی تختخواب افتادم نمیدونم چقدر بیهوش بودم ولی وقتی با صدای امیرمهدی که به ارومی قطرات آب رو روی صورتم میپاشید بیدار شدم و چهره تار و ماتش جلوی چشمام واضح شد تونستم به خودم بیام و اونچه رو که تا دقایق پیش فهمیده بودم بیاد بیارم هنوز باورم نمیشد که چه اتفاقی افتاده و اونچیزی رو که دیدم حقیقت بود یا نه با یادآوری دوباره اونچه که دیدم احساس کردم سرم داره منفجر میشه توی صفحه اول آلبوم عکس بزرگی از امیر ـ نامزد سابقم ـ بود که خیلی قبل گرفته شده بود به قدری واضح و شفاف بود که یک لحظه حس کردم جلوی چشمام نشسته توی صفحه دوم البوم یه عکس دونفره از امیر و امیرمهدی وجود داشت که انگار دوران خدمت سربازی گرفته بودن واین نشون میداد که امیرمهدی با امیر دوستی دیرینه داشته حالا با دیدن اون عکسها نه تنها سوالاتم جواب داده نشد بلکه به ابهاماتم اضافه شد یعنی امیرمهدی من و امیر رو از قبل میشناخته پس چرا تا الان چیزی نگفته بود هدفش از این کار چی بود درحالیکه کمی هم ترسیده بودم نگاهی به چهره نگران امیرمهدی انداختم و پرسیدم مهدی به من بگو تو کی هستی عکس امیر توی آلبوم تو چیکار میکنه توی این مدت دنبال چی بودی امیرمهدی نگران دستی به صورتم کشید و در حالیکه سعی میکرد آرومم کنه جواب داد باشه عزیزم همه چیز رو بهت میگم فقط سعی کن همونطوری که بهم قول داده بودی با این قضیه برخورد کنی مکثی کرد و در حالیکه سعی میکرد تمرکز کنه شروع به تعریف کرد ـ من و امیر از دوستهای صمیمی و قدیمی هم بودیم تو دوران خدمت توی نیروی دریایی یکی از شهرهای جنوب باهم آشنا شدیم و چون خیلی نکات مشترک داشتیم دوستیمون صمیمی تر و گرمتر شد هرچی بیشتر میگذشت وابستگیمون به هم بیشتر میشد به طوری که توی پادگان و بین بقیه هم خدمتی هامون شهره شده بودیم و هرکسی میخواست دوستی رو مثال بزنه از من و امیر یاد میکرد همون موقع خیلیها سعی میکردن که بین ما رو بهم بزنن و رابطه مون رو شکراب کنن ولی ما به همشون میخندیدیم و از دوستیمون لذت میبردیم بیشتر روزها کنار دریا مینشستیم و باهم درمورد همه چیز صحبت میکردیم از علائق شخصیمون گرفته تا موضوعات متفرقه روحیه هر دومون بهم شبیه بود و همین موضوع هم باعث شده بود باهم بیشتر صمیمی بشیم امیر همیشه از دیگاهش به عشق حرف میزد و چیزایی میگفت که واسم جالب بود نوع نگاهش به اطرافیان با همه متفاوت بود و همین تفاوت باعث میشد کسی درکش نکنه همیشه در جمعهای متفرقه سعی میکرد مثل همونهایی که بینشون بود رفتار کنه ولی وقتی باهم تنها میشدیم طوری حرف میزد که زمین تا آسمون فرق میکرد معتقد بود که هر حرفی رو نباید هرجا زد و با هرکسی باید مثل خودش رفتار کرد دوران خدمت رو باهم گذروندیم و هرکدوم به شهر خودمون برگشتیم ولی دورادور جویای احوال همدیگه هم بودیم بعد از مدتی من برای ادامه تحصیل به آلمان رفتم و تحصیلاتم رو توی رشته مدیریت بازرگانی ادامه دادم همونجا هم یک شرکت صادرات و واردات تأسیس کردم که در زمینه انواع محصولات صنعتی و کشاورزی فعالیت میکنه حدودا سه سال پیش بود که امیر بامن تماس گرفت و گفت به بیماری سرطان مبتلا شده ازش خواستم برای معالجه به آلمان بیاد ولی گفت که به این خاطر بامن تماس نگرفته به اینجا که رسید حس کردم بغض سنگینی توی صداش نشسته نگاهی به چشمای متعجبم انداخت و ادامه داد همون موقع بود که از رابطه و دوستیش با تو گفت توی تمام مدتی که بیمار بود بهم تلفن میکرد و از عشقش به تو میگفت اینقدر ازت تعریف کرده بود که راحت میتونستم تجسمت کنم تمام رفتار و کردارت رو واسم توصیف کرده بود روزای آخر زندگیش چیزی رو ازم خواست که اولش حس کردم نمیتونم از پسش بر بیام همون موقعها که با مرگ دست و پنجه نرم میکرد بهم زنگ زد و ازم قول گرفت که بعد از مرگش تو رو تنها نذارم ازم خواست حتی شده دورادور مراقبت باشم وقتی خواستم که بهش روحیه بدم فقط گفت که این قول رو بهش میدم یا نه منم با تمام وجودم بهش قول دادم تا اونجا که ممکنه و امکانش هست تنهات نذارم وقتی به اینجا رسید اشک تمام صورتش رو پر کرده بود مثل من با این تفاوت که توی تمام دقایقی که حرف میزد من مات و مبهوت به حرفهاش گوش میکردمو قدرت تکلم ازم سلب شده بود دستهای یخ زدمو توی دست گرمش گرفت و ادامه داد بعد از مدتی که دیدم ازش خبری نشد با خانواده ش تماس گرفتم و جویای احوالش شدم خبر فوتش رو وقتی شنیدم که چند روزی ازش میگذشت اصلا باورم نمیشد که امیر رو از دست داده باشم خیلی سعی کردم روزای آخر کارهامو ردیف کنم تا برای دیدنش بیام ولی متاسفانه دیر رسیدم چند ماه بعد از فوتش به ایران اومدم و به سر مزارش رفتم وقتی عکسش رو که روی سنگ قبرش حک شده بود دیدم بی اختیار زدم زیر گریه همون موقع یاد درخواستش افتادم و همونجا دوباره بهش قول دادم تا هرجوری شده پیدات کنم و نذارم تا غم فراق امیر اذیتت کنه بعداز مدتی به آلمان برگشتمو کارهای شرکت رو به همکارام سپردم و برای دیدار با تو به ایران اومدم نمیدونستم چطور باید بهت نزدیک بشم از طرفی میترسیدم اگه یه دفعه بیام و بهت بگم که کی هستم نتونی بهم اعتماد کنی برای همین تصمیم گرفتم که قدم به قدم و با برنامه این کار رو انجام بدم میدونستم که توی این مدت تحصیلاتت تموم شده و مدرس دانشگاه شدی اولین بار توی دانشگاه دیدمت درست همونطوری بودی که امیر توصیفت کرده بود به همین خاطر فکری به نظرم رسید اینکه در قالب یک دانشجو به دانشگاهتون بیام بعد از حدود 10 سال مجبور شدم دوباره درسهای دبیرستان رو بخونم و کنکور بدم سعی کردم رتبه م حدی باشه که بتونم دانشگاه محل تحصیلم رو خودم انتخاب کنم با اینکه درسها بیشترشون عوض شده بود ولی بالاخره تونستم قبول بشم و به عنوان شاگرد به دانشگاه بیام روزای اول فقط قصدم این بود که دورا دور هوات رو داشته باشم اما همیشه یه غم سنگینی رو توی چهره ت میدیم هیچ طراوت و شادابی در تو وجود نداشت حتی با همکارات هم زیاد دمخور نمیشدی و بیشتر مواقع میدیدم که به کتابخونه میری و خودت رو با کتاب مشغول میکنی به همین دلیل تصمیم گرفتم بهت نزدیک تر بشم با شناختی که ازت داشتم و تعریفهایی که امیر ازت کرده بود میدونستم که به چه چیزایی علاقه داری چه کتابهایی میخونی چه فیلمهایی نگاه میکنی یا حتی چه رنگ و لباسی رو دوست داری حرفهای امیرمهدی به اینجا که رسید از کنار تخت بلند شد و به سمت کتابخونه رفت و در حالیکه کتاب حکایت عشقی بی عین و شین و قاف رو بر میداشت ادامه داد اما اوضاع اونطوری که پیش بینی میکردم یا حداقل خودم میخواستم پیش نرفت به مرور شباهتها و مشتراکتی رو در خودم و تو دیدم به خاطر شباهتهای اخلاقیم با امیر طبیعی بود که با تو هم به همین علائق مشترک دست پیدا کنم این خونه رو وقتی گرفتم تمام دکوراسیونش رو طبق سلیقه و خواسته تو طراحی کردم اشاره ای به کتابها کرد و گفت حتی کتابهای این کتابخونه رو همونطور که تو میخواستی چیدم البته بیشترشون رو خودم داشتم کمی مکث کرد و به طرف من اومد و دوباره کنارم روی تخت نشست و ادامه داد تمام مدتی که باهات بودم همش چهره امیر جلوی چشمام بود نمیخواستم رابطه مون به جایی برسه که حس کنم دارم بهش خیانت میکنم ولی دیگه به جایی رسیدم که دلم دستور میداد طوری قلبم رو تسخیر کردی که حس کردم دیگه نمیتونم طاقت بیارم اون روزی که واسه اولین بار به خونه م اومدی میتونستم پیش بینی کنم که ممکنه چه اتفاقی بینمون بیفته خیلی سعی کردم ولی نتونستم سپیده من آدم ندید بدیدی نیستم ولی توی زندگیم هیچ وقت دنبال هرزگی نبودم منم مثل تو عشقی از دست رفته داشتم و وقتی با تو آشنا شدم انگار که خدا زندگی دوباره ای بهم بخشید چند بار خواستم این موضوع رو بهت بگم چون میدونستم که این راز رو تا ابد نمیتونم ازت پنهان کنم و بالاخره دیر یا زود باید بفهمی ولی ترس از واکنشت منو مجاب میکرد تا سر موقع اینکار رو انجام بدم امروز وقتی آیدا محمدی موضوع رو بهم گفت و وقتی دیدم تو هم مارو دیدی گفتم که شاید بهترین فرصت باشه نگاهش رو ازم گرفت و پشتش رو به من کرد بعد از کمی سکوت ادامه داد الان هم هر تصمیمی که بگیری من حرفی ندارم میدونم که تا اینجا بهت راستش رو نگفتم اما دروغ هم نگفتم درسته که من روزای اول فقط به خاطر امیر بهت نزدیک شدم اما بدون الان فقط به خاطر خودت و دلم هست که تا اینجا ادامه دادم نمیخوام فکر کنی که من از روی دلسوزی و ترحم اینکارو انجام دادم روبه من کرد و با بغض گفت سپید باور کن من از صمیم قلبم دوستت دارم وحاضرم به خاطرت هرکاری که بخوای رو انجام بدم فقط منو ترک نکن نگاهم رو به چشمهای قرمز از اشکش دوختم هنوز داشتم حرفهایی که زده بود رو توی ذهنم تجزیه و تحلیل میکردم مات و مبهوت به حرفهاش فکر میکردم و همزمان تمام پرسشهام یکی یکی جواب داده شده بود دیگه چیزی نمونده بود که بخوام بدونم اما به جای اون پرسشهای جدیدی بوجود اومده بود اینکه آیا میتونم بازهم ادامه بدم حالا که فهمیدم امیرمهدی کیه و برای چی به من نزدیک شده نسبت به عشق و علاقه مون بهم شک کردم به آرومی از روی تخت بلند شدم و مقنعه م رو سر کردم کیفم رو برداشتم و به سمت در آپارتمان راه افتادم امیرمهدی مستأصل و پریشان به دنبالم راه افتاد و با صدایی که پر از بغض بود گفت کجا میری سپیده باور کن من با همه وجود دوستت دارم تورو خدا منو ترک نکن کمی مکث کردم و بدون اینکه به پشت سرم برگردم و در حالیکه هنوز گرمی اشک رو به روی گونه هام حس میکردم گفتم یه مقدار بهم فرصت بده میخوام توی تنهایی به حرفهات فکر کنم بدون اینکه منتظر جوابش باشم از خونه بیرون زدمو درب رو پشت سرم بستم نوشته

Date: August 15, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published.