رویای خاطرات

0 views
0%

سلام نميكم داستان واقعيه يا نه خودتون قضاوت كنيد درضمن غلط املايم به لطف و بزركواريتون ببخشيد در ضمن كيبردم فارسى ساز نداره خوب ميريم سر داستان من الان 24 سالمه واون موقع كه اين اتفاق افتاد تازه رفته بودم تو 14 ولى باور كنيد بلوغ زود رس بودم سر يه جرياناتى كه از حوصله داستان خارجه ولى همه جيزو ميفهميدم خلاصه ما يه مادربزرك داشتيم مننزيت مغزى كرفت اوردنش تهران ما تو يه شهر اسمشو نيار يه ده داريم ودر كنارش به فاصله كم جند تا ده ديكس كه تو اوناهم فاميل داريم خلاصه مادر بزركمونو اوردن تهران بردن دكتر بابا بزركه تنها موند مادرمم جون دلش ميسوخت رفت بيشش 3 ماه تابستون منم تعطيل بودم رفتم باهاش اره يه جند وقتى اونجا بوديم تا مادر بزركم خوب بشه خدا رحم كرد رفتنى بود من اولين بارم نبود تو دهمون براى مدت جند ماه ميموندم تو 5و 6 سالكيم همجين اتفاقى افتاد منم بجه بودم اونجا هم بازى نداشتم جز يه دختر فاميلمون به اسم زهرا خوشبخت باشه هرجا هست اره تو بجكى هم بازى من بود كلى صميمى بوديم ولى حيف كه با اين كه كم سنو سال بودم بدر بزركم دعوام ميكردو ميكفت دختر باز كمشو از جلوى جشمم منم عصابم خورد ميشد بجه بوديم فكر ميكرديم جيز بديه خلاصه من باهاش غهر كردمو حرف نزدم باهاش سالاى بعدش رفتيم مدرسه تا همين 14 سالكيه حرف نميزديم اره شهرستان بوديم اونا رفته بودن يكى از ده هاى اطراف منو بدر بزركو مادرمو دعوت كردن رفتيم اونجا فقط حرف از درس خوندن من بودو شاكرد اوليم رياضيم عالى بود هنوزم هست اما زهرا خانوم خنك به تمام معنا خلاصه اون روز يكم عقل برس شده بوديم ديكه بعد 4و 5 سال دوباره باهم حرف زديم اما من كلى خجالت ميكشيدم نميخام اذيت شيد اره حرف به جايى رسيد كه زهرا درسش ضعيفه وكمك ميخاد زورى منو نكه داشتن اخه يكم باهاش جلو اونا كار كردم ياد كرفت بله با ززور منو نكه داشتن نميخاسم مادرم كفت زشته اره منم جاى غريب خوب خوابم نميبره شب تشك منو بهن كردن تو يه اطاق ديكه ببينيد ده ما كويريه وسقفش طاق داره وجند تا اطاق جسبيده به همه كه همه بهم راه دارن اره ما تو اطاقى كه از همه بزركتره ووستش در داره خوابيديم قديما زياد حرف جن و اينا ميزديم اقا از خوف جاى غريب خابم نميبرد كه يهو ديدم برده كنار رفت از خجالت تكون نخورد معلوم بود زهراس سرش باز بود از نورى كه از جراغ كوجه از تو شيشه رد ميشد فهميدم اما جرا اون سرباز نميكشت كفتم شايد حواسش نيست يا ميخاد بره دستشويى فكر كرده خوابم خودمو به خاب زدم اومد كنارم نشصت فقط نكاهم ميكرد زير جشمى ميديدمش بعد يواششش كنارم خوابيدو خودشو بهم جسبوند انقدر حشرى بود ديدم لرزيد از لرزش اون واى خودتون ميدونيد طاقت اوردم لحافو اروم زد كنار اروم دستشو كذاشت رو شكمم به فرم واقعا حرفه اى يه فشار جزعى به شكمم دادو كش شلوارو و شرتو رد كرد بدنم مور مور ميشد نميتونم توصيف كنم يه حس سوزن سوزن ولى محشر بود تو عمرم ديكه اونجورى نشدم خلاصه تا دستش به كيرم خورد وتخممو يكم مالووندش نا خدا كاه ابم با فشار باشييد تو دستش يه هو ترسيد فكر كنم بعد اروم دوباره دستشو دراورو به ابم نكاه كردو بعدش خوردش واى داشتم ميمردم طاقت نياوردمو دستشو كرفتم ميخاس جيغ بزنه دهنشو كرفتم مرد از ترسو خجالت منم افتادمم التماس كه بيا حال كنيم والا به همه ميكم اونم ترسيدو فرار كرد ماهم تو خمارى زدم دسشويي و2 بار جغ زدم صبحش كه شد با ترس نكاهم ميكرد منم بردمش يه كوشه كفتم به همه ميكم كريه كرد رفت وديكه بازم باهم حرف نزديم اما اون فكر كنم ادم شده بود اخه از اون به بعد فوق العاده محجبه شد ودرس خون عاشقش بودم برا ازدواج اخه خوشكل بود اما يكى اومد كرفتشو الانم بجه داره تو رو جون مادراتون فهش نديد درمورد زهرا هم فكر بد نكنيد ميدونم فشار جنسى مجبورش كرده بود اميدوارم راضى باشيد مخلص داداشاى بامرام البته زهرا يه قضيه اى داره اكه خواستين براتون مينويسم نوشته

Date: September 4, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *