زندگانی دانشجویی

0 بازدید
0%

سلام برهمه بر و بچه های ایرونی
من اسمم پویا هستش و بچه جنوبم (خوزستان). این خاطره که براتون میگم یه اتفاقی هستش که تو زندگیم تاثیر داشته و اینو با اجازه و تایید کسی که تو این خاطره شریکم بوده براتون می نویسم چون به نظرش جالب بوده که من در موردش چی فکر می کردم.
جونم بهتون بگه تو جنگ بابام شهید شدش و من زیاد از بابام خاطره ندارم یا بهتر بگم اصلاً ندارم. مامانمم کارمند بانک هستش و بجز اون هیشکی رو ندارم. به خاطر من و اینکه ناراحت نشم مامانم دو سه تا از کسایی که بهش درخواست ازدواج داده بودند رو رد کرده بود یه بارم که می خواست با من مشورت کنه رگ غیرتم گل کرد و چنان الم شنگه ای راه انداختم که بیا و ببین. تقصیرم نداشتم نمی دونستم مامانم چه زجری میکشه (اون موقع مامانم 37 سالش بود و من 18 سالم و مامانم 17 سالگی ازدواج کرده بود) ولی بعداً طوری که بهتون می گم قبول کردم.
تو تابستون سال 80 بود که تو کنکور دانشگاه تهران قبول شدم (یکم !!!! خرخونم و البته سهمیه بابام رو هم بذارید روش …..). و کوچ کردم تهران بر ادادمه تحصیل. یه یک سالی از درسم گذشته بود که مجبور شدم برای درست کردن دندون هام برم دندون پزشک یه دندون پزشک توپ پیدا کردم دکتر مینا ……….. . چون من زیاد کار داشتم باش اونم باهام راحت بود و یه جورایی به هم خو گرفته بودیم. یه روز که رفته بودم اونجا وقتی وارد اتاق شدم یه خانمی بغل دکتر نشسته بود که بعداً فهمیدم دوست دوران دانشگاهش بوده منم اونروز طبق معمول کارهایی رو که بایست روی دندونم انجام می داد انجام داد و رفتم.
جلسه بعدی دندونپزشکم هنوز یادمه یه روز بارونی بود که من وقتی وارد مطب شدم خیس خیس بودم. وقتی کار با دندونام تموم شد گفت وایسا کارت دارم منم فکر کردم توصیه های پزشکیه و وایستادم. شروع کردیم به حرف زدن و یه دفعه گفت: تو این یه ساله با کسی (منظورش دختر بود) بودی منم جا خوردم ولی اصولاً چون آدمی هستم که دست و پام رو گم نمی کنم و اون موقع هم مثل الان نبود که هرکی 5 تا موبایل داشته باشه گفتم از بس درس می خونم وقت کاری دیگه رو ندارم البته خیلی بهم سخت می گذره چون هیشکی رو ندارم باهاش راحت حرفم بزنم. که یه دفعه شروع کرد کرد به گفتن از دوستش:
– تو اون دوست اونروزی منو دیدی که؟
– آره اونم دکتر بود؟
– آره. اسمش نیوشا……… . دوست دانشگاهم بوده اونم دندونپزشکه. 3 سال پیش ازدواج کرد ویه سال بعدش تو یه مسافرت خانوادگی وقتی که یه مینی بوس گرفته بودن تا اونا رو به مناطق اطراف اون شهر واسه گردش ببره اتوبوسشون میره تو دره. شوهرش و مامان و بابای خودش و شوهرش با خواهر شوهرش میمیرن و تنها اون و برادر شوهرش زنده میمونن خود اونم بعد از اینکه 16 روز تو کما بوده حالش جا میاد. از اونجایی که تک فرزندم هستش تقریباً به جز من دیگه کسی رو نداره.
– آخه بیچاره!!!! یه جورایی مثل منه منم الان تو تهران تنها شما رو دارم (باخنده)
اونم با یه خنده جوابمو داد و گفت یه پیشنهاد برات دارم به شرطی که بی جنبه بازی در نیاری یا جوابت آره هستش یا نه. فقط جواب بده باشه؟ منم با سر قبول کردم که گفت: این پیشنهاد من هم تو رو از تنهایی در می یاره هم اونو. تو که تا حداقل 3 سال دیگه واسه لیسانس تهرانی. اونم با اصرار من و با هزار بدبختی تازه دوباره شروع کرده به کار کرده ولی تنهایی خیلی بهش از لحاظ روحی بهش فشار میاره!! اونم اونروز که تو رو دیده یه جورایی از تو خوشش اومده -(خیلی قیافه شاخی ندارم ولی خداییش هم خوش هیکلم چون ورزش می کنم و هم خیلی خوش تیپم و شدید یه تیپم می رسم)- حالا میگم بیایین به هم عقد کنین تا اونروزی که مدرکت رو می گیری نه تو تنهایی و نه اون.
منم دیدم بد نمیگه خداییش بگم تا اونموقع دوست داشتم سکس کنم ولی زیاد تو نخش نبودم تازه این سکسم شرعی بود!!! گفتم : نمیشه می دونی اگه یه اسم بره تو شناسنامه ما که بیچاره می شم من. من تازه 20 سالمه (اون موقع رو میگم). که دیدم گفت اون با من. من هماهنگ می کنم که دفتردار اسمی تو شناسنامه شماها ننویسه.
که دیگه نذاشت من جواب بدم و گفت فردا شب ساعت 7 روبروی سینما آفریقا منتظرتم وقتی می خواستم برم اومد جلو از لپم یه بوس برد و گفت ممنونم قبول کردی منم داشتم از خجالت آب می شدم که فهمید و با خنده گفت اووهههههه چقدر خجالت میکشی برو!! فردا هم به خودت برسی بیایی که یه وقت نظرمون عوض نشه. منم سر خرو کج کردمو رفتم. اونروز که نیوشا رو دیده بودم،یده بودم که خوشگله.بیشتر از هرچیزی چشمهای عسلی رنگی که داشت اونو خوشگل کرده بود. قدش حدوداً 1.80 بود نسبتاً قد بلند بود اندازه خودم بود و اصلاً اثاری از شکم در وجودش نبود که شاید از اثرات فشارهای روحی بود. البته اکثر اینها رو بعدن فهمیدم. یادم رفت بگم نیوشا اونموقع 29سال می کرد.
فردا شب با هم رفتیم سینما و شام خوردیم و رومون به روی هم باز شد با ماشین خانم دکتر مینا…… بودیم شوهرشم اومده بود وقتی نیوشا را پیاده کردیم و منو رسوندن در خوابگاه گفتن: خیلی ازت ممنونیم که قبول کردی. بیچاره تازه حدود شش هفت ماه که یکم حالش بهتر شده خیلی حاش خراب بوده. بعد یه هفته که باهم بودیم و اخلاق یکدیگر رو می سنجیدیم و به توافق رسیده بودیم یه شب مینا خانوم به من زنگ زد و گفت فردا ساعت 10 صبح میایم دنبالت که بریم محضر.
هیچ شبی رو تو زندگیم با اون استرس نخوابیده بودم حتی شب کنکور. فردا تو محضر مسئله رو با حاج آقایی که اونجا بود مطرح کردیم و به هر ترتیبی بود راضیش کردن که فقط خطبه رو برا ما بخونه (با مهریه یه جلد قرآن و 14 گل مریم). بعد وقتی از تو محضر اومدیم بیرون دکتر و شوهرش رفتن . ما رو به حال خودمون گذاشتن. ما هم بعد از کلی گشتن تو شهر شب رفتیم خونه. یادم رفت بگم قرار بود تو خونه نیوشا باشیم ما در ضمن نیوشا کسی براش نمونده بود که مزاحممون بشه و تقریباً اون چند تایی که میومدن خونشون از قضیه ما خیر داشتن فقط فامیل من بی اطلاع بودن.
اولین شب بود و من بایستی یه کاری می کردم!!!
بعد از خوردن شام وقتی پای تلویزیون بودیم آروم آروم خودمو بهش نزدیک کردم معلوم بود به خودش رسیده حرارتش بدنش رو حس می کردم وقتی رسیدیم جفتش (تو اون یه هقته کتابخونه دانشگاه رو زیر و رو کرده بودم واسه کتابایی که چطور با زنم رفتار کنم طوری که کتابدار داشت بهم شک می کرد. به غیر از هرچی مقاله تو اینترنت خونده بودم) دستمو گداشتم دور گردنش و شروع کردم به حرف زدن در مورد همه چی (تو این شرایط معمولاً کس شعر میگیم هممون)!!! بعد شروع کردم به نوازش گردن و موهاش یه طوری داشت آماده می شد و دیگه نای حرف زدن هم نداشت بعد یه 1 دقیقه ای که بین ما به سکوت گذشت لبامو آروم بردم طرف لباش و ………..
وای تو زندگیم اینقدر یهم خوش نگذشته بود داشتم لباش رو می خوردم و اومدم یه حال اساسی بهش دادم لبم رو از رو لبش بردم رو گردنش و مشغول خوردن و لیس زدن گوش و گردنش شدم. داشت تو آسماونا سیر می کرد که بعد یه 1 دقیقه از رو مبل بغلش کردم و همونجور که داشتن لب و گردنش رو بوس می کردم بردمش تو اتاق خواب و انداختمش رو تخت بعد افتادم و آروم لباسش رو درآوردم یکم از رو سوتین پستوناشو خوردم و بعد سوتینشو باز کردم و مشغول خوردن سینه هاش شدم می خواستم یه حال اساسی بعد این همه مدت بهش بدم سینه هاش زیاد بزرگ نبودن ولی واقعاً بدن خوش فرمی داشت منم بعد از خوردن سینه هاش رفتم سراغ نیم تنه پایینی آروم شلوارشو دادم پایین و از پاش درش اوردم شرتش کاملاً خیس بود واسه همین چندشم شد از رو شرت براش بخورم شرتش رو در اوردم !!!!!!! وای عجب چیزی بود با یه دستمال دور کسش رو تمیز کردم و شروع کردم به خوردن کسش راستش دوست نداشتم ولی میخواستم از شب اولش با من یه خاطره خوب داشت باشه ولی بعدش دیگه به دهنم مزه داد با ولع زیادی کسش رو می خوردم و اون هم با ناله های بلند و گاهی آرومش منو شهوتی میکرد وقتی با زبونم با چوچولش بازی می کردم بدش تکون می خورد بعد یه چند دقیقه یه آب از تو کسش ریخت بیرون و بدنش تکونی خورد و با یه ناله دنباله دار ارضا شد یه 5 دقیقه ای رو تحت اوفتاده بود
حال نداشت منم کنارش خوابیده بودم و سرش رو گذاشته بودم رو بازوم بعد همون 5 دقیقه یه نگاهی بهم کرد یه لبخند بهم زد و گفت حالا نوبت منه؟ منم بهش لبخند زدم و اون یه دفعه لبش رو رو لبم گذاشت و دستشو گذاشت رو کیرم قبلش بلوزم و در اورده لودم واسه همین خوردن سینه هاش به سینه هام حالمو عوض می کرد و حالا نوبت من بود که بیشتر از اون حال کنم (فعلاً!!!) بعد اروم همونطور که داشت می لیسد اومد پایین شلورمو داد پایین و گفت وای ببین چی داریم اینجا !!!!! یکم از روش شرت با کیرم بازی کرد و بعد درش اورد و شروع کرد به خوردن کیر خوشگل من بعد یه چند دقیقه ای خوردن وقتی دید آه و اوهم داره در میاد دست از خوردن کشید چون می دونست الانه که آبم بیاد و …….. بعد دوباره اومد رو من و شروع کرد به لب گرفتن تا کیر من یه تجدید قوا کنه بعد من بلندش کردم خوابندمش رو تخت پاهاشو دادم بالا و آروم کیرمو بردم سمت کسش و آروم هلش دادم تو یه آه کوچیکی کشید معلوم بود زیاد با کسش بازی نکردن بعد من همونطور آروم بقیه کیرمو بردم تو خوب گذاشتم توش جا کنه بعد آروم شروع کردم به تلمبه زند و آروم آروم تندترش کردم شاید من اینجا بیشتر از اون لذت می بردم چون با اولم بود . اصطکاک کیرم با دیواره کسش منو دیوونه کرده بود و اون داشت دیگه پرواز می کرد منم با همون سرعت ادامه می دادم بعد یه 5 دقیقه صداش بلند شد و ارضا شد منم یه چند ثانیه بعدش ارضا شدم و همه آبمو توش خالی کردم بار اولم بود و چنان گیج بودم و داشتم لذت می بردم که نفهمیدم چیکار می خوام کنم بعد هموجور افتادم روش و خواب رفتم فردا حدود ساعت 10 صبح بیدار شدم بلند شدم تنها یه شورت پام بود رفتم بیرون دیدم دار میز صبخانه رو میچینه سلام کردم دیدم جواب سلاممو داد و گفت تا یه دوش بگیری چایی دم میشه منم سریع رفتم یه دوش گرفتم وقتی رو میز بودم بهش گفتم حواسم نبود دیشب داخلت خالی کردم که خندید و گفت عیبی نداره بار اولت بود معلوم بود که هول کردی بعدشم همونجور خوابیدی روم با هزار بدبختی از زیرت اومدم بیرون نگران نباش من قرص ضد حاملگی خورده بودم
بعد از اون ما 4 سال با هم بودیم و من عاشقش بودم و هنوزم هستم اون تو زندگی من تاثیر زیادی گذاشت به من فهموند که مادرم چه زجری میکشه و من قبول کردم مادرم ازدواج کنه و منم اینقدر بهش اصرار کردم که تو آزمون فوق تخصصی شرکت کنه و اونم اینکارو کرد ولی تو دانشگاه فرانسه قبول شد و من مجبور بودم دوره فوق لیسانس خودم رو بدون اون بخونم الان اون فرانسه هستش عروسی کرده و یه بچه 1 ساله هم داره منم درسم تموم شده و رفتم سر کار. ما هنوزم با هم ارتباط داریم ولی مثل دو دوست و یه بارم که رفتم فرانسه رفتم به دیدنه خودش و شوهرش اونا هم منو گرم تحویل گرفتن البته شوهرش نمیدونه قضیه ما چیه و اون منو به عنوان یک دوست خانوادگی جا زده بود از همین جا یه بار دیگه ازش تشکر می کنم.
چند وقت پیش این داستانو براش ایمیل کردم و ازش اجازه گرفتم که بزارمش تو سایت اونم اجازه داد و گذاشتم که شما هم بخونید. امیدوارم خودتون اومده باشه.
ببخشید اگه یک طولانی بود و غلط داشت!!!!

Date: March 19, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published.