زندگی سگی جواد

0 بازدید
0%

تازه وارد 17 سالگی شده بودم وضع مالی بابام بد نبود و تک بچه خونواده بودم روحیه ام خفن داغون بود 2 3 باری مخ زدم تلفنی ولی وقتی رفتم سر قرار دخترا بهم پا ندادن اعتماد به نفسم شده بود صفر کار و زندگیم توی تابستون این بود که از خواب بیدار بشم هنوز دستشویی نرفته کامپوتر رو روشن کنم بعد داستان بخونم و چندتا عکس سکسی ببینم و جقی بزنم روزی 3 4 بار میزدم از خودم متنفر شده بودم دیگه از زندگیم حالم بهم میخورد بابام هم اینقدر آدم بد دلی هست که دهن آدمو میگاد تا میری بیرون هی زنگ و اس که کجایی و اینا هی زندگی سگی که میگن این بود روحیه ام داغون بود اینقدر که حشری بودم به همه زنا و دخترای فامیل چشم داشتم البته یه چند باری جنده خونه رفته بودم و کوس کرده بودم یه روز اینقدر به مامان و بابام اصرار کردم که الان شهریوره یک ما دیگه مدرسه ها باز میشه بریم دهاتمون تو اون دهات تو تا از دایی های مادرم بودن و یک خالش قرار شد دو سه روزه برگردیم 3 روز گذشت و ما میخواستیم برگردیم که پسر دایی مامانم نذاشت و گفت که میخوام بز ببرم بریم ناهار فردا بیرون و صبح ساعت 7 از خواب بیدار شدم رفتم دست صورتمو شستم و رفتم خونه یکی از دایی ها از پسرهای دهات شنیدم که یکی از دخترای این دایی با همه بوده برای صبحانه دیدم دوتا خواهر دارن طویله رو جارو میکنن البته بگم که یکی شون شوهر داشت منم رفتم اونجا و اردک ها رو نگاه میکردم گوسفند و گاو رو برده بودن چراگاه اون خواهری که شوهر داشت رفت بیرون تا وسایل صبحونه رو آماده کنه من موندیم و اون دختره یا همون زهرا توی طویله نمیدونم چی شد که حرف از پسر و دخترهای تهران افتاد که دخترا پسرارو تیغ میزنن و فقط به خاطر پول رفیق میشن با پسرا که من ماجرای مسخره یکی از دوستام رو براش گفتم که دختره بهش گفته برای تولدم ساعت بخر اونم گفته اول یه بوس بده بعد میخرم قضیه ما از اینجا شروع شد حالا منم هی پیش خودم تکرار میکردم اول یه بوس بده و میخندیدم الته به دختره نمیگفتما میترسیدم بابا یه دختر 18 ساله اومدیم و به ننه و بابام میگفت چی میشد بعد اون که طویله رو جارو کرد آشغال هارو ریخت تو فرقون و گفت این سنگینه تو میبریش بیرون منم برگشتم گفتم اول یه بوس بده بعد میبرم اونم گفت که گمشو بیشعور من بردم و اومد تا این دوباره آشغال هارو پر کنه تو فرقون یه بار دیگه به خنده گفتم اول یه بوس بده یهو دیدم وایساد و یه لب بهم داد البته وارد نبود که درست و حسابی لب بده و فقط بلد بود یه بوس از لب هام بکنه فرقون دوم رو بردم و اومدم دوباره توی طویله یه بوس دیگه کردمش ولی این دفعه سیناهشو گرفتم و اونم گفت نکن یهو کسی میاد درحال مالیدن سینه هاش بودم که دیدم یکی داره میگه جواااااااد ای کیرم تو این شانس مامانم بود گفت بیا بیرون و شروع کرد نصیحت کردن که مگه تو حمالی که میری طویله رو تمیز میکنی و بعدشم اگه یکی ببینه شما دوتا پسر و دختر از طویله میاید بیرون چه فکری میکنه رفتیم سر صبحونه و بابام گفت پاشید بریم کوه ما هم بزه که قولش رو داده بود رو بردیم تو همون کوه زدیم زمین و یه آبگوشتی درست کردیم و خوردیم حالا من حشری شدم کیرم 2 ساعت نیمه خواب مونده فکر و ذکرم پیش زهراس مامانم اینا هم میگن عجب هواییه تا شب بشینیم اینجا باد های شدیدی میومد ساعت 6 شده بود که رفتم تو ماشین و به مامانم گفتم بریم دیگه سرم درد میکنه خیلی باد میاد با هزار التماس ساعت 7 از اونجا راه افتادیم و یک ساعت هم راه تا دهات ساعت 8 رسیدیم اونجا دیدیم خاله مامانم اومد و گفت شام خونه ما دعوتید آقا دیگه میخواستم همه رو خفه کنم به هر دری میزدم بن بست بود رفتیم خونه خاله از اونجا پیچونم اومدم به هوای اینکه لباسم رو عوض کنم اومدم به مامان زهرا گفتم که زهرا رو صدا کن تا من رو از جلوی این سگ ها رد کنه زهرا قیافه ای نداشت ولی هیکلش خفن سکسی بود یعنی همه ی دخترای اونجا هیکلاشون خوب بودا چون زیاد کار میکردن بهش گفتم میریم تو ماشین ما اود تو ماشین و یه بوس دیگه کردیم و بی معطلی سینه هاشو در آوردم وااااای سینه ها سایزش رو نمیدونم ولی خیلی خوب بود سفید و نرم هی خوردم و خوردم تا دیدم داره خجالت میکشه و چشم هاشو بسته دستم رو بردم از رو شلوار سمت کوسش که گفت بسته یهو یکی میاد در ماشین رو هی باز میکرد بره و من نگهش میداشتم نیمیدونم از شانس کیری من بود یا چیز دیگه دکه اولی شلوارشو باز کردم دیدم پسر خاله مامانم داره میاد دنبال من که چرا دیر کردم به زهرا گفتم بخواب رو صندلی تا الان بیام سریع پیاده شدم و رفتم سمت پسره که نیاد و مارو ببینه گفتم برو تو الان میام که گفت نه بابا سگ ها میگرنت سفره هم پهنه هیچی رفتم لباسامو از ماشین برداشتم به زهرا هم گفتم در رو قفل نمیکنم من رفتم تو پیاده شو و برو رفتیم شام رو خوردیم و از حشر درد داشتیم میمردیم بعد شام بابام گیر داد که بریم دیگه زیاد زحمت دادیم ساعت 12 حرکت کنیم یکی از اهالی همون ده اومد و گفت که فردا سالگرد پدرمه و میخام به کل ده غذا بدم تو مسجد شما بمونید و فردا بعد نهار برید ما هم موندیم به زهرا گفتم ساعت 3 بیدارشو تا بریم تو ماشین گفت باشه ساعت 12 رفتم تو رخت خواب که اصلا نخوابم و خودمو به خواب بزنم هنوز مامان و بابام نیومده بودن داشتم زیر پتو به یاد زهرا جق میزدم که اومدن منم خودمو زدم به خواب تا اینا بخوابن حالا مگه خوابشون میبرد هی حرف میزدن از بی حوصلگی به حرف هاشون گوش میدادم یهو از خواب پریدم ای ریدم تو این شانس ساعت 6 صبحه رفتم دم خونه زهرا اینا دیدم هنوز درشون قفله و بیدار نشدن هی اینور و اونور رفتم ساعت شد 7 30 که بابای زهرا درو باز کرد زهرا ساعت 8 اومد بیرون و گفت چرا نیومدی پس من اومدم هیچ کس نبود تو دهات خالیه خالی گفتم بابا خوابم برد اونم با خجالت گفت تو که اینجوری راست کرده بودی چه طوری خوابت برد گفتم تو چه طوری خوابت برد اونم گفت تا ساعت 4 بیدار بودم گفت بذار همه برن تو مسجد اون موقع حال کنیم ساعت 11 شد مردم کم کم میرفتن تو مسجد بهش گفتم بریم گفت نه اگه الان این کارو کنیم دیگه نمیتونیم بریم مسجد گفت میرم لباس عوض کنم منم پشت سرش رفتم از پشت شیشه میدیدم توی اتاق تنهاس و داره لباس میپوشه رفتم تو و نذاشتم شلوارشو بکشه گفتم ببینمش گفت نه زشته نمیخام ببینیش ولی همون طور که وایساده بود کشیدم پایین شلوارشو کوسش تپل مپل بود و صورتی سریع زبونمو بردم سمتش یه لیسی زدم زهرا که وایساده بود گفت بسته عمم داره میاد منم سریع جمش کردم رفتیم مسجد نهارو خوردیم و حرکت کردیم به سمت تهران و کیر ما همچنان نیمه خواب موند من نویسنده خوبی نیستم و نمیتونم احساسات رو خوب انتقال بدم ولی خداوکیلی همه واقعیت نوشتم چون از دروغ متنفرم به قول بیهقی سخنی نرانم که خوانندگان گویند شرم باد این پیر را نوشته م

Date: آگوست 8, 2018