زندگی من و پدرم 1

0 views
0%

سلام دوستان من نه نویسنده هستم نه این داستان داستان مال من است پس میرم سر اصل مطلب در ضمن غلط املایی دارم نگارشم هم خوب نیست پس فقط به صورت فولکلوریک از زبان اول شخص این داستان را می نویسم زندگی من و پدرم قسمت اول کشف شهوت من باران هستم العان 22 سال دارم و این خاطره مربوط به یک دهه از زندگیم می باشد اولین روزی که نقش بابام تو زندگیم پر رنگ شد و من کمبودش را احساس کردم در سن 10سالگیم بود که بابام برای خرید جنس به جنوب رفته بود من تازه متوجه شدم که چه اندازه به وجودش نیاز دارم و مهمتر از ان به نوازش هایش هنگام خوابیدن اینجا یک فلاش بک میزنم تا دوستان متوجه بشوند دلیل این بیتابی و سردرگمی من در زمان مسافرت بابام چی بود است بابام سعید که مردی مهربون خوش قلب و وظیفه شناسی است با کمی تنبلی که همین باعث نمکی بودنش می شود با قد 194 و هیکل متوسط و چشم ابرو مشگی که بسیار خوش چهره و خوش لباس است واقعا عاشق بچه هاش و زندگیش هست البته با یک کیر بزرگ که انوقت من از این بزرگی کیرش خبر نداشتم و بابام بعضی مواقع هنگام خوابیدن می امد داخل اتاقم و کنارم روی تخت دراز می کشید برایم کتاب می خواند و هنگام کتاب خواندن همیشه عادت داشت نوازشم کنه تا من خوابم ببره و البته بعضی مواقع شب کنارم می خوابید خوانواده ما 4 نفر است برادرم بهرام که 5سال از من کوچیک تر است و مادرم که عاشقش هستم پرستار بیمارستان است و همین شغل مادرم که شیفتی می باشد باعث شده پدرم بیاید داخل اتاق ما بچه ها بخوابد و به وجودش اینگونه اخوت بگیرم و البته اینکه بهرام همیشه خواب بود یا پیش مادر بزرگم که یک کوچه با ما فاصله دارن بود و این داخل خانه محیطی امن برای من در کنار بابام ایجاد می کرد در این یک هفته نبود بابام بسکی گریه کردم و بهش زنگ زدم همه را کلافه کرده بودم بلاخره بعد از یک هفته دوری وقتی داشتم از مدرسه می امدم و دقیقا پنج شنبه بود پدرم را کنار در خانه هنگام پیاده شدن از ماشین دیدم نمیدانید با چه سرعتی دویدم و با فریاد بابا بابا پریدم تو اغوش بابام و شروع کردم گریه کردن بابام با لبخند همیشه گیش بغلم کرد و کیفم را از زمین برداشت و گفت ملوسم خانومم گریه نکن باشه بابا و گونه ام را بوس کرد و کنار در رفت گفت نمیای پایین در را باز کنم که من محکمتر گرفتمش و اشکم قطع شد و گفتم نمیام بابام یک بوس دیگه رو لپم کرد و کیفم را پایین گذاشت و با یک دست مرا گرفت و با ان دستش کلید را داخل در کرد و وارد خانه شدیم مامان که بیمارستان بود و من هم داشتم میرفتم خانه مادر بزرگم که از کوچه ما می گذشت که بابا را اتفاقی دیدم وارد خانه که شدیم تا روی مبل که نشستیم بغل بابا بودم و باهاش حرف میزدم بابا داشتی میرفتی خانه مامان بزرگ من اره بعد با مکثی گفتم چرا نگفتی امروز میای و قیافه ناراحت به خودم گرفتم بابا عزیزم معلوم نبود که کی کارم تمام میشه حالا پاشو برم لباس عوض کنم خیلی خسته هستم دیشب همش تو راه بودم و نخوابیدم تا اسم خواب امد بلند شدم و رفتم سریع لباس عوض کردم و رفتم داخل اتاق بابا که داشت شلوارک میپوشید که اولین بار بود که به پاهای مو دار و شرت بابا دقت کردم و گفتم میخای بخوابی و سرم انداختم پایین بابا گفت ملوسم تو هم که از مدرسه امدی بیا یکم بخواب تا سرحال بلند بشیم و کیف کنیم من که از خوشهالی بال در اورده بودم و یک هفته در آغوش بابا نخوابیده بودم با خوشهالی قبول کردم و رفتم روی تخت بابا که چند دقیقه بعد امد روی تخت دراز کشید نمیدانم من که همیشه سریع میرفتم داخل بغلش انگار اینبار چیزی باعث خجالتم میشد من هم با فاصله نزدیک پشت بهش دراز کشیدم و منتظر چیزی نگذشت که بغلم کرد و گونه ام را بوس کرد بابا که قد بلندی داره و هنگام خواب کمی زانو هایش را خم میکنه و منا به خودش می چسباند که این باعث میشه من درست داخل بغلش جای بگیرم از انجا هم که قدم نسبتا بلند بود و تپلی بودم درست بین بازوانش جای می گرفتم بابا گفت عزیزم منم خیلی دوست ات دارم اما وقتی من نیستم مامان را اذیت نکن و خانوم خوبی باش و در ادامه گفت اذیت کردن چیه چیه و شروع به قلقلکم دادن و بازی باهام کردن شد شعار بابام این بود که می بخور منبر بسوزان مردم ازاری نکن برا من ساداش کرده بود و همیشه بهم می گفت اذیت کردن دیگران کار خیلی خیلی زشتی است و خانواده قشنگترین چیزی است که یک نفر میتونه داشته باشه منم که جوابش را می دونستم از قصد چیزی نمیگفتم تا بیشتر باهام بازی کنه و دسمالیم بکنه تا این که جواب بابا را دادم و گفت حالا دیگه بخوابیم منم که شرم چند دقیقه پیش را نداشتم خودم را قشنگ از پشت سر دادم داخل بغل بابا و از پشت چسبیدم بهش تا چسبیدم بابام هم بیشتر زانو هایش را خم کرد که کونم قشنگ تو بغلش جا شد و چیزی را چسبیده به کونم احساس کردم و از ان طرف هم دست بابام قشنگ رو شکمم بود و احساس عجیبی را داشتم کشف میکردم تازه یاد حرفهای نگار دوستم که سوم راهنمایی بود افتادم چون در مورد شهوت و پریود شدنم و یک سری ارتباط بین پسر و دختر تعریف میکرد و دوست پسر داشت و من هم چون سنم کمتر او بود و البته قد بلندم و بدن توپرم مزین بر علت شده بود که دوستانم راهنمایی باشند و بعضی مواقع کشیش چی انها می شدم تا با دوست پسرش صحبت بکند که همیشه هم همدیگر را می بوسیدن و بغل میکردن پس خیلی چشم و گوش بسته هم نبودم خلاصه داخل بغل بابا خودم را می فشردم و احساس گرمای عجیبی داخل کس کوچولوم احساس میکردم که یاد شلوار عوض کردن بابا و شورتش افتادم که چرا جلوی شرتش باد بود البته چند بار موقع عوض کردن مامی بهرام چند سال پیش چولش را دیده بودم اما مال بابا چقدر بزرگ بود اکنون هم چسبیده به کونم بود و گرمای عجیبی در ان قسمت بوجود امده بود چند روز بعد نگار را دیدم و با ترس و لرز همه چیز را در مورد شهوت دختر ازش پرسیدم و ان هم راهنمایی های خوبی کرد و با یک سقلمه بهم گفت شیطون دوست پسر برا خودت جور کردی من که به من من افتاده بودم با ترس گفتم نه فقط می خواهم بدونم و ساکت شدم نگار با یک هیجان گفت نکنه ابت امده من با خنده گفتم اب چیه مگه ادم اب داره و شروع به خنده کردم که نگار با جواب من بلند تر خندید و گفت عزیزم کوچولو تو هم بزرگ میشی اب دار میشی شاشت کف میکنه بعد بهم گفت که کسم را بمالم تا احساس خوبی داشته باشم و اینکه پدر و مادرش را چند بار دیده که با هم حال میکنن با حرفهای او یاد احساس گرمایی که هنگام در اغوش بودن بابا در کسم کردم افتادم و شبهایی که صدای عجیبی از اتاق بابا می امد و این شروع تحقیق من در مورد سکس و بابام شد از روزی که با نگار در مورد شهوت صحبت کرد بودم شروع کردم به تحقیق کردن و سر و گوش جنباندن اما چیز زیادی دستگیرم نشد اخه از کجا می توانستم اطلاعات بدست بیارم برای همین تصمیم گرفتم قدم قدم جلو برم و اول از بدن خودم شروع کردم و به حمام رفتم بعد از لخت شدن یک اینه بزرگ داخل حمام بود که جلوی ان ایستادم و به بدنم نگاه کردم اما چیزی سر در نمی اوردم که یاد حرف نگار افتادم که کسم را بمالم و شروع کردم به مالیدن که یک احساس عجیب خوشایند بهم دست داد البته مامان چند سال پیش بهم گفت که دستم را داخلش نکنم و بهش زیاد دست نزنم و یک مختصر اطلاعاتی در مورد بدنم داشتم درحال مالیدن بودم که صدای مامان امد که می گفت سریع کارت را تمام کن از بیمارستان امدم می خواهم دوش بگیرم با شنیدن این حرف مادر عصبانی شدم و بلند گفتم من العان امدم که مامان گفت باشه بارانم و دوباره شروع کردم به مالیدن که داخل کسم یک احساس عجیب که موجب ترسم شد بوجود امد که صدای در رخت کن حمام امد و مامان امد داخل رخت کن و میخواست بیاد حمام که باز عصبانی شدم اما چیزی نمی توانستم بگم یعنی حرفی برای زدن نبود مامان لباسش را که در اورد وارد حمام شد با دیدن بدن لختش عصبانیتم فروکش کرد و بیشتر کنجکاو شدم و به سینه های بزرگ مامان که داخل سوتین بود نگاه میکردم که مامان متوجه دقت ام شد و گفت بارانم چیه و لبخندی زد و در ادامه پرسید سعید بابام نیامد خانه من نه نیامد مامان امروز چند تا مریض بد حال داشتیم تمام بدنم و لباسهایم کثیف شده و سوتینش را باز کرد و کمی شامپو به سرش زد و از همان به بدنش هم مالید با در اوردن سوتینش سینه های مامان کمی شل شدن و به نظر خیلی نرم می امدن و بزرگیشون بیشتر معلوم شد و مشغول شستشوی انها شد و با هر دستی که به انها میزد تکانی میخوردن من هم کمی شامپو برداشتم و به سرم زدم که مامان گفت بیا بارانم تا بشورمت و شروع به پخش کردن شامپو روی سر و بدن من کرد کمی که گذشت یاد دسمالی بابا افتادم که چه احساس خوبی داشت اما مامان با اینکه به بدن لختم دست می کشید احساس خوبی نداشتم و دستهای بابا چیز دیگری بود مامان که مرا شست و بعد اب کشیدن بهم گفت برم بیرون این جریان همیشه اتفاق می افتاد و مامان هیچوقت شرتش را جلوی من در نمی اورد بیرون که میرفتم اعصابم خراب بود که نتوانسته بودم بیشتر خودم را بمالم این اتفاقهای یکی پس از دیگری می گذشت تا کم کم سینه هام شروع به در امدن کرده بود و درد میکرد درست تولد 11سالگیم اتفاق افتاد تا جایی که خواستم به مامان بگویم اما کمی فکر کردم تصمیم گرقتم به بابام بگم و بهش نشون بدم چون هم راحتر بودم هم دلم می خواست ببینه که داره سینه هام در می اید و بزرگ میشم امروز که تولدم بود و مامان هم خانه بود فردا که مامان نبود به بابا می گفتم وهمش در فکرش بودم که فردا زودتر برسه خلاصه موقع کادو ها رسید و همه کادو ها را دادن و رفتن و موقع باز کردن کادو ها بابا غیر کادوی که داد گفت استخر گلخانه را درست کردم می خواهم از یک هفته دیگه که امتحان ملوسم تمام شد بهش شنا یاد بدم با شنیدن این کلمات داشتم پرواز می کردم از خوشهالی و پریدم داخل بغل بابا و محکم بغلش کردم البته بگم بابا یک گلخانه داره که از بابا بزرگم بهش رسیده و یک مزن لباس که با عمه ام شریک است و برا همین میره لباس میاره و با رفتنش من کلافه میشوم پس تصمیم گرفتم داخل استخر در مورد درد سینه ها بهش بگم اما این یک هفته مگر تمام میشد از یک طرف امتحانها باعث کندی زمان شده بود از یک طرف احساس اینکه جلو بابام که چند سالی جلوش لخت نشدم می خواستم لخت بشم استراب عجیبی داشتم و این یک قدم مرا به بابا نزدیک تر میکرد تا ان روز رسید و به گلخانه رفتیم و قرار شد بابا لباس شنا خودش برام بگیره و بیاره چون خودش بلاخره بازاری بود از ماشین که پیاده شدیم قلبم داشت از سینه بیرون میزد دوستان حوصله ویرایش ندارم یک قانون تو مجازی هست که هرکی فوش میده یعنی رو کاغذ ان را نوشته و زده رد پیشونیش برا نشونیش نمیدانم چرا هر جا ایرانی هست و فضای مجازی باشه ایرانیا شروع میکنن به فوش دادن و بعدم ادعای فرهنگ می کنن نمی دونم دوستان خبر دارن یا نه اما یکی از بزرگترین و پرفروش ترین موضوعات داستان سکسی است یعنی اگه یکی از انها بیاد ایران فرار می کنه بعدم من نیامدم سکس خانوادگی را رواج بدم و غیره هرکی عقل داره و میتونه تصمیم بگیره مگه 18ساله نیستین پس عاقل شدین تقدیم به دوستم باران هر وقت بقیه اش را نوشتم می گزارم بوس بوس نوشته یونیکور

Date: April 28, 2022

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *