زندگی پر از سکس من

0 بازدید
0%

صدای نفسهای لیلا تند شده بود سرم رو بیشتر لای پاهاش فرو کردم و با زبونم تند و تند با چوچولش بازی کردم یهو سرمو با پاهاش محکم فشار داد خودشو به بالا فشار داد و با این کارش تمام کس خوشگلشو تو دهنم جا کرد و بعدش آروم ولو شد دستاشو کشید رو سرم و گفت مرسی حمید جون خیلی حال داد لیلا هیجده سالشه و من چهار ماه ازش کوچیکترم داستان مال خیلی وقت پیشه که هر دومون هنوز مجرد بودیم اونوقتا هنوز چاق نشده بود یکم گوشت به تنش بود ولی اضافه وزن نداشت لیلا دختر داییمه رنگ تنش برنزه است وقتی میخوام سر به سرش بزارم بهش میگم سیاه سوله هیچوقت خیلی خوشگل نبود ولی بیریخت هم نبود بجاش پر جنب و جوش و باهوش و با سر و زبون بود یه جورایی خواهرم محسوب میشد انگار وقتی به دنیا اومدم مامانم زیاد شیر نداشته این بود که ممه های خوشگل زنداییمو با لیلا شریک شده بودم و حالا به هر دوشون محرم بودم چه سعادتی این که چی شد بعد از آمپول بازیهای بچگی دوباره با لیلا سکس رو شروع کردیم فک کنم برمیگرده به اینکه هر دوتامون خیلی خون گرم بودیم و واقعا برای این کار استعداد داشتیم دایی علی بابای لیلا الان رئیس یه بانک توی شیرازه و زندگیش بدک نیست اما تو اون روزگار که من تعریف میکنم کارمند ساده بانک بود ولی بابای من توی تهرون کارخونه داشت و وضعش به نسبت خیلی بهتر بود داییم توی تبریز درس خونده بود و همونجا عاشق زنداییم شده بود و عروسی کرده بودن زندایی سولماز رنگ پوستش سفید سفیده خوشگل و خوش بر و بالا بعد این همه سال هنوز یه ذره ته لهجه شیرین ترکی داره همیشه جلو خود داییم هم میگه من که راضی نبودم زن علی بشم بابام برید و دوخت نذاشت من حرف بزنم اما من همیشه عاشق سولماز بودم توی تمام فامیل از خوشگلی تک بود همه زنهای فامیل و حتی مامانم که از لحاظ مالی مشکلی نداشت لباسهای بیریخت و پوشیده میپوشیدن سولماز لباسهای خوشرنگ و سایز تنش شیک و پیک میگشت اصلا رو نمیگرفت که هیچ اگه هم میشد لباس کوتاه میپوشید کلا قید و بند زیادی نداشت که خودشو بپوشونه داییم هم سخت نمیگرفت اگه لیلا نصف خوشگلیای سولماز رو داشت خواستگارا پاشنه در خونه داییمو میکندن شانس بدش قیافه اش به خود داییم کشیده خلاصه تازه دیپلم گرفته بودیم و باید برای کنکور درس میخوندیم با همفکری خانواده ها تصمیم گرفته شد لیلا و زنداییم بیان تهران پیش ما آخه سولماز دبیر فیزیک بود و میتونست حسابی بهمون کمک کنه کلاسهای کنکور هم توی تهران خیلی بهتر از شیراز بودن اونوقتا کلاس کنکور هم خیلی مد بود جزوه رزمندگان و کلاسهای حلمی یادش بخیر مامان من هم دوتا داداشهای دوقلوم رو برداشت و برد شیراز پیش مامان بزرگ تصمیم گرفتن تابستونو بمونن که این وروجکها مزاحم درس خوندن ما نشن ای جونم من و سولماز و لیلا و بابام راستی بابام فریدون خان رو نمیشه فراموش کرد خداییش بابام خیلی خوشتیپه اونوقتا که داستان من اتفاق افتاد چهل و هفت هشت سالش بود با سلیقه و شیک و پیک از همه شنیدم که همه زنهای فامیل به خاطر بابام به مامانم حسودی میکنن اونوقتا یه بنز دویست و هشتاد قهوه ای متالیک چراغ پهن داشت که من وقتی سوارش میشدم فک میکردم شاهزاده هستم و بقیه رعایای منن خلاصه مامان اینا که رفتن ماجراهای ما شروع شد شب اول که مامانم رفت یادمه سولماز یه دامن روی زانو پوشیده بود بدون جوراب برای من دیدن سولماز با این لباسها عادی بود خودش همیشه میگفت تو پسرمی که البته زیاد هم اشتباه نمیکرد بگذریم که من هیچوقت مامانمو با اینجور لباسها ندیده بودم سولماز همیشه بود و نبود منو نادیده میگرفت و توی خونه خودشون هم جلوی من با لباسهای کوتاه و ولنگ و باز میگشت منم همیشه عاشق دید زدن تنش بودم اما هیچوقت جلوی بابام اینقد راحت نمیگشت اونوقتا ما نسبتا بچه محسوب میشدیم و خیلی عقلمون به این چیزا نمیرفت هیکل خوشگل سولماز رو میدیدم و تو خیالم باهاش سکس میکردم تصور میکردم که دارم به پاهای خوشگلش دست میکشم و کیرم راست میشد یادم نمیاد چند بار با فکرش جلق زدم و خودم رو خالی کردم خلاصه روز دوم زنداییم یه لباس بدن نمای خوشگل دیگه پوشید و سر شام بابام هم حسابی از لباسش تعریف کرد که سولماز خیلی خرکیف شده بود اینجور لباس پوشیدن سولماز کم کم برای ما هم عادی شد یه شب با لیلا نشستیم مسئله جبر حل میکردیم بابام تو اتاق خودشون خوابیده بود و سولماز توی پذیرایی رختخواب انداخته بود و خوابیده بود من و لیلا هم توی اتاق من مسئله حل میکردیم لیلا یه دامن کوتاه پوشیده بود با ساپورت و یه تیشرت قرمز شاشم گرفت رفتم که برم دستشویی توی راه گفتم یه نگاه به عشقم بندازم سرم رو کردم تو پذیرایی دیدم دامن زندایی سولماز رفته بود بالا و رونهای خوشگل و سفید و گوشتالوش افتاده بیرون در یه آن کیرم راست شد رفتم توی دستشویی و با کیر راست شاشیدم وقتی برگشتم لیلا روی دفتر خم شده بود و مسئله حل میکرد ناخود آگاه به رونش یه دست کشیدم هیچ عکس العملی نشون نداد ولی کیر من دوباره راست شد طوری که تنم به تنش بچسبه کنارش دراز کشیدم و به مسئله ای که حل میکرد نگاه کردم ولی فکرم جای دیگه بود شروع کردم یه جوک سکسی واسش تعریف کردم عادت داشت واسش جوک بیتربیتی تعریف کنم کلی به جوکم خندید پاهامو به پاهاش مالیدم واسم ناز کرد و خودشو به دفترش مشغول کرد منم بیشتر با پاهاش ور رفتم زیرزیرکی میخندید دستم رو آروم کشیدم روی رونش بیشتر و بیشتر نگاهم کرد و من ماچش کردم اونم منو بوسید بدون یه کلمه حرف داشتیم سکس میکردیم دستم رفت سمت کسش که از روی ساپورت بمالمش آروم بهم گفت حمید نکن یکی میاد گفتم مامانت تو حال خوابه بابام هم اگه توپ در کنی پا نمیشه گفت نمیشه ما با هم سکس کنیم من دخترم گفتم کاری ندارم فقط بازی میکنم گفت انگشتت رو نکنی تو گفتم باشه مواظبم و سکس ما شروع شد شب اول اما به دهنمون زهر مار شد تا اومدم برم تو قسمتهای سکسی و خوب از توی هال صدای راه رفتن اومد و سکس ما نصفه موند چند ثانیه بعد سولماز در زد و اومد توی اتاق دید که ما سخت مشغول مسئله حل کردنیم گفت دیگه واسه امشب بسه بخوابید بقیه اش باشه صبح کله منو ماچ کرد و دست لیلا رو گرفت از روی دفتر بلندش کرد همینکه در اتاق منو بست و شب بخیر گفت منم دفترم رو جمع کردم چراغو خاموش کردم و شیرجه زدم تو رختخواب یه دستمال برداشتم و اینقد با کیرم ور رفتم تا هرچی توش بود ریخت تو دستمال کاغذی و من سبک شدم و کیرم خوابید و تونستم بخوابم نوشته

Date: July 5, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.