زندگی پیچیده اکبر ۱

0 بازدید
0%

شاید خیلی از شما ها اکبر اقا شیر قزوین رو بشناسین و بسیار حکایت ها هم در موردش شنیدین یحتمل و طبیعت امر اینه که اون رو ستایش می کنین اکبر اقا قزوینی بکن در روی معروف اما این تمتمه ی ماجرا نیست چه شد که اکبر اقا شد اکبر اقا کیون کنِ معروف پاسخ به این سوال و برخی سوال های دیگر در داستان امشب با گزارش گری شدو در شب سیزدهم ربیع الاول سال 1399 قمری تمام همسایه ها چشم به اسمان دوخته بودن و در حالی که دستشان تو خشتک هایشان بود ستارگان دنباله دار را مینگریستند یکی از مردان که دستش را به سولاخ خود رسانده بود بانگ زد مسن مسن مسن قزوینی بیا ستاره هارو ببین چند دقیقه بعد مردی درشت اندام با سیبیل کشیده به روی سقف امد دستی به کیون مشتبی آن که مورد خطابش قرار داد کشید چشم به اسمان دوخت گفت کیر تو این شانس بچم کسمغز از اب در میاد چند لحظه بعد صدایی عروده ی کره خر مانندی آن حوالی طنین انداز شد بچه به دنیا امده بود محسن اقا قزوینی آن بچه را اکبر نام نهاد آسمان قزوین آن شب بس ناجوان مردانه سرد بود فردای آن روز محسن ناپدید شد گفته شده یکی از شیخ هایی که محسن کیونش گذاشته بود موجبات خفت شدن او را فراهم کرد این طور شد که اکبر قصه ی ما بی پدر بزرگ شد اکبر پسری سفید با کیونی حجیم بود چشمای مشکی ابرو های کشیده مو های مجعد دماغی کشیده و بدنی لاغر و نحیف از او شخصیتی جذاب برای کیون کُنان قزوین ساخته بود نه سال اول زندگیش بدون اتفاق خاصی بگذشت گاهی رهگزری در کوچه تنگ های قزوین انگشتی بر ماتم گاه آن پسرک میکشید اما بیشتر از این به پیش نمیرفت و اکبر داستان ما شاد مشعوف از مورد توجه قرار گرفتن دیگران زندگیش را میگزراند تا آن روز خاص که زندگیش را تغییر داد فرا رسید در صبح یکی از روز ها که هوا این بار گرم بود پسرکی دوچرخه سوار با سرعت بسیار بدیع از کنار اکبر میگذشت که با کیون به دیوار رو بروی خود برخورد بکرد اکبر خود را فوری به بالای سر پسرک رساند دستش را گرفت و از او دلجویی بکرد و با لبخند آن پسر که بعد ها فهمید سیامک نام دارد مواجه شد که زیبا ترین چیزی بود که به عمرش دیده بود روز ها گذشت و زندگی این دو عزیز بیش از پیش بهم گره خورد طوری که تمام لحظاتشون رو باهم سپری میکردن کلامشون اعمالشون رفتارشون خردشون بیش از این فلسفیش نکنم بهم گره خورده بود آری اکبر عاشق و شیفته ی سیامک شده و حتی مانع از انگشت شدن خود وسیامک توسط دیگران میشد و تنها خود او را انگشت میکرد و سیامک نیز اکبر را اما زندگی همیشه کیونش را به شما نشان نمیدهد که بگوید بیا بکن توش گاهی هم کیرش را نشان میدهد و میگوید بیا بخور در 18 شوال سال 1408 هجری قمری سیامک در کوچه ی تنگی به نام به افق خیره شو گذر میکرد که ناگهان سکه ای روی زمین بدید خم شدن سیامک همانا و پریدن 12 مرد کیر کلفت به سر و روی او از در دیوار آن کوچه همانا سیامک که خودش را در دست آنها اسیر میدید شروع به گریه و زاری بکرد که شخص سوم از آن دوازده مرد دلش برای سیامک بسوخت و به او می گفت آرام میکنیمت که ناگهان فکری کثیف به ذهن سیامک خطور بکرد به ان دوازده مرد گفت من یک رفیقی دارم که خوش سیما تر و خوش کیون تر از بنده هست اگر آن را برای شما بیاورم مرا رها میکنید این فکر آن کیر کلفتان را خوش امد اما فرد هشتم بگفت قبول است لاکن برای این که کفر نعمت نکرده باشیم و عمل نعوذ را به سرانجام رسانیم تا ختنه گاه آن سرو سر کشیده را فرو کرده باشیم که سیامک به ناچار قبول بکرد و آن دوازده مرد تک به تک تا ختنه گاه عمل دخول را در مقعد سیامک انجام دادند در پایان کار هم سیامک به اکبر مسیج داد که فوری به آن کوچه بیایدکه تحفه ای ارزش مند در انتظارش میباشد خلاصه اکبر خود را فوری به آن کوچه رساند تنگی کوچه کمی در دلش وحشت انداخت بر در دیوار آن کوچه تصویر های از کیون خشتک دریده و خونی نقش بسته بود یکی از تصویر ها هم فردی که قمبل کرده باسن شریفه را رو به سوی پشتیان برده با انگشت خود افق را نشان میداد به تصویر کشیده بود و باقی تصاویر رعب وحشت اکبر را فرا گرفته بود اما حضور سیامک به او دلگرمی میداد که ناگهان آن دوازده مرد از در دیوار به رویش ریختن اکبر با مواجه شدن با آن اشخاص بشدت مقاومت کرد و حتی با کف دست بر سر شخص اولی و پس گردن سومی و حتی با لگدی جانسوز به رسم سوباسا اوزارا بر تخمان یازدهمی بزد اما سرانجام کار اکبر تسلیم بشد و او را به گوشه ای برده به روی شکم خواباندن و شلوار و شورت مامان دوز اکبر را تا زیر باسن به زیر کشیدن که ناگهان 8 2 9 86 8 8 9 8 86 8 8 9 87 8 7 9 8 8 8 1 2 ادامه نوشته

Date: March 15, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.