سارق ماشین

0 بازدید
0%

سلام مسعود هستم19 سالمه قدم178 وزن 73داستاننم کاملا واقعیه باوری نداری نخون چون هر فحشی بدی میره برا خودت من کونم نمیخواره بیام دروغ بنویسم دیگه خود دانی داستان از اونجایی شروع شد که حدودا 1سال پیش روز پیش بابام صبح ساعت7 پا میشه بره نونوایی و بعدش طبق روال معمول که جمعه ها طعطیله و من دانشگاه نمیرم باهاش برم سر کار برق یه قسمت آپارتمان مونده بود سیم کشی کنیم و برگردیم بابام که از نونوایی حدودا ساعت7 30 برگشت و ساعت8 باهم رفیم بیرون که سوار ماشین بشیم دیدیم زکی ماشینو دزد برده و خلاصه تا ساعت12 شب باهمه اقوام شهرمونو زیر و رو کردی نبود که نبود خلاصه ما و تو ماشین که حدودا2میلیون تومن وسیله مردم بود و 500 تمن هم وسیله خودمون با قیمت پرایدصفر که میشد حدودا 20 میلیون و غصه اون سرغت تا بیش ازیک ماه طی این بیش از یک ماه یه زنه همسایمونه هی میامد سرکشی پیش مامانم و دعا میکرد پیدا بشه و همش خونمون بود اسمش مهساس من بهش میگفتم خاله خلاصه همش خونمون بود ولی چون زیاد فیلم میدیدم و تو دانشگاه هم سرم گرم بود زیاد تو کفش نرفتم داشتم تو پارک با رفیقم بحث اربیتالهای درس شیمی رو میکردیم که یهو تلفنم زنگ ززد بابام بود گفت سریع برو آگاهی تا منم دارم میام دزد ماشینو گرفتن خلاصه پریدم سوار ماشین رفیقم ورفتیم اونجا خلاصه وقتی دزد ماشینو دیدم سر جام خشکم زد باورم نمیشد دزد ماشینمون همسایمون باشه شوهر همون مهسا خواستم برم اونور شیشه بکنمش مادر جنده رو که نزاشتنم خلاصه طرف یه معتاد بنگیه و ماشینو اوراق کرده بود و داده بود مواد و باقیشو هم خورده بود ما موندیم و قاپ ماشین خلاصه اونم شد 400 تمن که بگو اونم خرج کرایه ماشین1 ما همونم نمیشد خلاصه اهل محل و خانوادش هر کاری کردن رضایت بدیم نشد آخه به بابام گفتم رضایت بده خودمو میکشم خلاصه بیش از 2سال براش زندون برید قاضی پروندش 2 3 ماه گذشت مهسا خانوم داستان ما همش وقتی مارو مخصوصا منو میدید شرمنده میشد و سرش پایین بود یه روز پوریا گفت مهسارو دیده که داشته گریه میکرده و به مامانم گفتهه تورو خدا رضایت بدین مامانمم بهش گفته مسعود خودکشی بکنه خونشو میدی اونم گفته اگه مسعود بگه شما رضایت میدین مامانمم گفته آره خلاصه رفیقم گفت بچه داره بخاطر بچه و این بدبختیشون بزار رضایت بدن ولی من قبول نکردم آخرش یه فکری به کلم زد گفتم پوریا بیا زنشو راضی کنیم اگه بهمون بده ما هم میگیم رضایت میدیم پوریا هم گفت نکن آبروتو میبره و خلاصه جدا شدیم شب اومدم تو سایت شهوانی و گوگل چندا داستان از زنهایی که شوهرشون زندان بوده و حشری شدن و دادن رو خوندم و کیرم مثل آنتن شده بود از طرف دیگه داغ ماشینمون با زندان خالی نمیشد تصمیم خودمو گرفتم صبح روز بعد تا شب بیرون بودم و منتظر بودم مهسا بیاد رد بشه و هی نقشه میکشیدم خلا صه نیامد تا 3 روز روز سوم ساعتهای 3 بود که اومد پوریا کنارم بود خلاصه طوری رفتار کردیم که خونشون مسیرمونه و دنبالش نیستیم و این جمله هارو میگفتیم آخه خاک توسرت این مهسا خانومو ول کردی رفتی زندا که چی بشه بد بخت حیف نیست این شا کس تنها بخوابه آخه خدایا تو به داد این زن بدبخت برس با چی خودشو خالی کنه سرعتشو زیاد کرد و از بغلمون رد شد گفتم آخی پوریا نگاش خیلی دلم سوخت میخوام رضایت بدم پوریا گفت بگو بقرآن منم گفتم بقرآن ولی یه شرط داره پوریا گفت چه شرطی گفتم به تو هیچ ربطی نداره اون زندونی صاحب داره صاحبش باس شرطشو بپرسه ولی یه راهنمایی شرطم خیلی آسونه دیگه خود دانی زنه روشو برگردوند و گفت خدمت مادرت میرسونم این حرفهاتو گفتم برسون ببینم کی باور میکنه کسی هم با هم ندیده مارو شاهد هم نداری تو واسه خوبی خوب نیستی این تازه اولشه آزاد که بشه سرشو میزارم روسینش تا دیگه دزدی نکنه خلاصه رفت تو خونش و درشونو محکم کوبید ما هم در رفتیم مثل خر 2 3 روز گذشت و هی تیکه بار دختر بچه سال دوم راهنماییش کردیم خلاصه غیبشون زد منم بیخیال شدم تایه هفته بعد که داشتم ول میگشتم اتفاقی از در خونشون رد شدم و دیدم اومدش بیرون هیچی نگفتم و به راهم ادامه دادم یهو دیدم پشت سرمه سرعتمو حفظ کردم یهو گفت خب حالا شرطت چی بود وایسادم و گفتم بیخیال پشیمون شدم شرط نداره گفت حیف من زیادی فکر کردم خب ببخشید مزاحم شدم گفتم ن شوخی کردم شرط داره ولی نمیشه بگم گفت پس من چجوری بفهمم شرطت چیه گفتم بیا این شمارمه بزنگ شرطمو میگم شمارمو گرفت و گفت باشه ولی دیگه پشیمون نشو به وضعیت بچم نگاه کن کافیه دیگه نمیخوام زجر بکشه و رفت 1 ساعت بعد دیدم یه همراه اول بهم زنگید و منم دیر جواب دادم و وقتی جواب دادم صداشو شناختم سلام کریم و اهوال پرسی و البته یه کمی خشک جوابمو میداد منم هی لفتش دادم گفت بفرما مسعود خان شرطتو بگو گفتم شرطم خیلی آسونه ای کینه رو از دلم در بیار ما هم رضایت میدیم شوهرت آزاد شه و بیاد بالا سر زن و بچش گفت باشه خب چجوری این کینه رو از دلت در بیارم مسعود خان گفتم هیچی بخاطر بچت بزا یه شب جای شوهرت باشم گفت خفه شو خلاصه منم گفتم پس بزار شوهر دزدت تو زندون بپوسه و قطع کرد شب طاقت نیاوردم بایه پیام گفتم باشه هرچی تو بگی یه تضمین بهت میدم که اگه قبول کنی شرطمو شوهرت آزاد میشه گفت منکه تضمین نخواستم ولم کن گفتم نمیشه گفت پیامتو دارم الان همه حرفهامو باور میکنن گفتم این خط دختر بازیمه هیشکی جز دخترهای دانشگاه شمارشو نداره گفت خب برو با یکی از همونها گفتم من کینم فقط با تو یا دخترت جبران میشه گفت غلط میکنی نزدیک دخترم بشی گفتم شرمنده تو کارشم دیگه بیخیالت شدم اون بهتره بچس بیشتر حال میده هیچی بلد نیست هرکاری بخوام میتونم باهاش بکم فعلا عزت زیاد بایییییییییییییییی ضمنا سلاممو بهش برسون و بجام ببوسش تا بعدا خودم میبوسمش بای بای بای بای 2 ساعت نگذشت که یه پیام داد چه تضمینی میدی گفتم یه برگه رضایت بهت میدم بعدش باهم گفت اثر انگشت میزاری گفتم آره با خط خودم مینویسم و اثر انگشت بابامو هم پاش میزارم گفت باید فک کنم گفتم فک کردن نداره من فقط دست مالی میکنم و شاید سینه هاتو بخورم اصلا نمیکنم و خلاصه هزارتا قصم خوردم که نکنم و کسی هم نمیفهمه اونم قرار شد خبرم کنه برم خونش خلاصه صبح روز بعدیه برگه جعلی با خط پریا ساختم و اثر انگشت یکی دیگه از بچه هارو پاش گذاشتم و خودمم یه امضا که دفعه اولم بود میکشیدمش زیر برگه گذاشتم نزدیک ساعت 1 30 بود یه پیام داد گفت دخترم مدرسس میتونی بیای منم زرنگی کردم و بهش زنگیدم که ببینم کلکی تو کاره دیدم صداش میلرزید داشت باورم میشد گفتم نیم ساعته میم رفتم تو دستشویی خودمو نگاه کردم دیدم موی کیر ندارم رفتم دنبال پوریا قضیه رو گفتم اونم ولم نکیکرد میخواست بکنه ولی آخرش راضی قرار شد نگهبانی بده و بعد بره اونم مهسارو بکنه من نگهبانی بدم خلاصه رفتم خونش آیفونو زدم درو باز کرد گفت بفرما بالا باورم نمیشد این منم تو کونم عروسی بود از پله ها رفتم بالا یاد داستانهای سایت میافتادم خیلی حال میداد یه ترسی داشتم که خیلی ازش خوشم میامد دیدم از تو آشپزخونه اومد و سرشو انداخت پایینو گفت ببین میشه این کارو نکنیم گفتم ببخدا میخوام یه چیزی بهت بگم اگه دروغ بگم خدا کنه همین الان پلیس بریزه بگیرتم گفت چیه گفتم از اون وقتی اومدی تو این محله عاشقتم و همش به عشق تو جلق میزنم این فرصتو ازن نگیر گفت آها الان فمیدم تو چرا شاکی شدی و چه مرگت بوده ولی زیاد دیدمت دختر بازی میکنی و تا حالا سکس داشتی گفتم فقط خردن و مالوندن یه خنده کرد و گفت میدونستم بخدا خلاصه گفتم رفیقم دم در منتظره نهبانی میده گف چرا بهش گفتی برو بیرون گفتم دیگه اومدم داخل اون دیگه ول کنم نیست بزنگم بره گفت ن بزار نگهبانی بده بهتره گفت اجازه میدی بکنم گفت برگه بهش دادمش و خوندش و یهو قاپیدم برگه رو گفت زود باش شروع کردم به بوسیدنش و لب گرفتن دیدم داره همراهی میکنه و خیلی وارده خوشو بهم میمالید و کم کم لخت شدیم و سوتینشو فشار میدادم به صورتم و درش آوردم و یه کم خوردم که آبم آومد داخل شرتم خیلی بهم خندید و گفت وایسا رفت یه اسپری آورد بهش زدو گفت یالا بخور منم مثل قهتی زده ها میخوردم و داشت آه و اوه میکرد که رفتم پایین یه شرت بنفش توری پاش بود گازش میگرفتمو درش آوردم چخه کسی داشت خدایا خیس خیس بود تازه موهاشو زده بود دیوونم کرد فکمو گذاشتم رو کسش و کم کم از کسش لب میگرفتم دستشو گذاشت رو سرم و به کسش فشارش میداد اون لحظه بود یا ماشینمون که همه زندگیم بود افتادم قسم خوردم که جرش میدم زبونمو رو چوچولش میچرخوندم و انگشتمو میزاشتم در سوراخ کونش و اینقد چرخوندم که تا نصفه رفت تو که یهو چرخیدو گفت لپ کونمو بخور منم که تابع امر بوم وحدودا3دیقه لپها و سوراخکونشو کسشو شو خوردم گفتم ساک میزنی گفت آرره به پشت خوابید رفتم رو سینش کیرم از وسط سینههاش میخود چه حالی داد رو هوا بودم انگاری گفت بسه دیگه پاشو و انداختم کنار و تف زد به دستش و مالید به کس خیسش و منم گفتم یالله خنید و گفت الله یارت زود باش میدونی چند وقته کیر نخورده گفتم از وقی شوهرتو انداختیم داخل تو هم بیا کیر مارو بنداز داخل خندیدیم و همونجوری روبه هوا خوابیده پا هاشو باز کرد منم اول مایلدم بک چوچولش و بعد کردم داخل و همش مثل سگ تلمبه میزدم و خوابیدم روش و سینه هاشو میخوردم و تلمبه میزدم خیلی لذت داشت یهو دیدم بشدت لرزید و داد میزد و آه اوه میکرد منم دیگه ماهر شده بودم و یواش یواش دوباره تلمبه میزدم و گفتم برگرد کونت بزارم گفت ن کافیه ولی من قبول نکردم و 22بارا اسپری زدم گذاشتم در کونش با یه کمی فشار زید واردش شدو کم کمک تلمبه زدنم تند میشد بو دوباره لرزید گفت بیاا از کس بکن دوست دارم منم دوباره گبا تف گذاشتم داخل کسش اونم کمرم رو می مالی و صدام داشت بلند میشد که دستاشو حلقه کرد دور کمرم و به خودش چسبوندم اسیرش شدم و نا خودآگاه آبم ریخت داخل کسش و گفتم حالا چیکار کنیم گفت من همینو میخواستم دیگه نمیتونی بزنی زیرش و باید رضایت بدی گفتم ای بچشم و روش خوابیدم وازش لب میگرفتم و گفتم به آرزوم رسیدم گفتم اگه رو حرفم بمونم بازهم میزاری باهات باشم گفت آره بچه خوشکل و ازم لب گرفت و گفت برو رفیقت منتظره بادسمال کاغذی خودمو پاک کردم ورفتم داخل ماشین دیدم پوریا23 بار زنگ زده داستانو تعریف کردم و رفتم خونه تا شب بابام اومد گفتم دلم بحال دخترش سوخته آخه به دوستش گفته خوشبحالت بابات پیشته و بعدش گریه کرده ورفته خونشون بعد1ساعت بابام راضی شد و ورفتی رضایت دادیم و از اون موقع من بیشتر از شوهرش کردمش و اه خواستین داستان اونهاروهم براتون میگم نوشته

Date: September 29, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published.