ساعت شنی

0 بازدید
0%

بارونِ نم نم به تگرگ و یخ شل تبدیل شده بود و من از حرکت عابرهایی که سعی میکردند هرچه سریع تراز زیر این تیربار فرار کنند لذت میبردم من اما مطمئن به کف تخت بوت هام تفریح کنان از زیر کلاه بزرگ کت ام به این بلبشو نگاه میکردم و لذت میبردم تو دوران نقاهت بودم قدم هام رو آروم و محکم بردار میداشتم و سعی میکردم نمود لبخند فاتح ام سرمایی که مثل خون توی تنم میچرخید رو خنثی کنه نقاهتم طولانی شده بود و اگرچه انتخاب بوت های تخت عاقلانه بود اما کت چریکی نازک ام زیادی نمادین بود و ابدا کفاف این سرما رو نمیداد با فکر اینکه قهوه های داغ علیرضا میتونه برای این جنگ زمان بخره قدم هام رو بلند تر کردم از خیر بارون و عابرها گذشتم و زودتر از موعد به استقبال اون شرِّ آشنا رفتم من خسته ام عزیز ساقی فقط بریز از او نمانده جز چتر شکسته و باران تند و تیز در کافه رو که باز کردم بوی عود زودتر از گرما و قهوه به استقبالم اومد با ورود من و موج آهنگ آشفته ی بارون آویز بالای در و اصطحاک کف بوت هام روی پادی زمخت ورودی توجه علیرضا به من جلب و به ثانیه ای ژست فرهیخته ی بی توجه و رئیس مآبانه اش به چهره ی آشنای علیرضا تبدیل شد همون پسر بچه ی رذلِ لوده خواستم خوش انرژی باشم پس بی توجه بهش به سمت انتهای پیچ واپیچ کافه رفتم و توی دنج ترین خاطره جا خوش کردم سر چرخوندم روی طاق و مقرنس ها پتوس ها و حسن یوسف ها و خیره شدم به ارکیده ی ناهماهنگ روی میز هوووم رحمت به معرفت تو علیرضا که حواست به خاطره بازی های من هست از شوق زیر پوستی ارکیده ها سر بلند کردم اما به ظاهر ابدا سوپرایز نشده زل زدم به نگاهِ گاهی منعطف به منش با یکی از کارمندهاش صحبت میکرد و سعی میکرد برای پسرک خوش پوش که سرش تو کاغذ ها بود توضیحی رو مختصر کنه طبق معمول همیشه مسلط بود و ذره ای از اون حرکت دست های معروف من رو نداشت دقیق تر نگاهش کرد و یکی از چشم هاش رو تنگ کرد سری به افسوس تکون داد چیزی به بیاناتش اضافه کرد و چند لحظه بعد با یه لاته ی طرح برگ رو به روم بود با لبخندی که گونه های براقِ زیر ریش های بلندش روبه نمایش میذاشت گفت برات شکر ریختم نه که میز خاطرات رو انتخاب کردی تو چشم هاش با بهت خیره شدم به این زودی شروع کردی مهمون نواز ضربتی به جِلدت برگشتی اصلا مگه با شکر میشد پوووف حالت خونسردمو پیدا کردم تو ذهنم تا موضوع بحثش سفر کردم و کنایه رو پیدا کردم و محکم زدم اون موقع اگر شما شیرین نمیشدی اون وسط من خودم چشم هاو لبهاش مهربون وسط حرفم خندید و منم خنده ام گرفت این سوغات فرنگ هر تحفه ای بود روزهای اول ابدا برای من شیرین نبود و شیده به لقب زهرمار من ضدیت شیرین رو اضافه میکرد تا اونم تو خنده ها شریک باشه بحث رو به کوچه ی چپِ علی برده بودم ولی اصل اشاره ی علیرضا چیز دیگه ای بود البته که من خاطرات این میز یادم بود وقتی چند سال پیش به پیشنهاد مهرداد به کافه ی دوست تازه به دورانِ علوم پایه رسیده ی از فرنگ برگشته اش اومده بودیم علیرضایی که با اون موهای بلوطی و چشم های آبی سیر تمثال خدای جنگ بود و ما رو معتاد به خونه ی دومش که بهاشو با تلاش و جنگ با خانواده ی فرهیخته اش که این علاقه رو دور از شانش میدونستن داده بود کرده بود این پسر خدای ِ بی ادعا حتی بعد اینکه با هم تخصص گرفتند بر خلاف مهرداد کودکانه هاش پرشور موند اونقدر که ناگهانی و مرموز عاشق شد و به سهیل خدابیامرز پیله کرد که به عشق یه گیس گلابتون ناشناسِ اون روزها فضای کافه رو از دود و بار به تار و یار تغییر بده و هرچقدر سهیل زجه زدکه کازین هم کازین کلاه قرمزی علی منِ استاد رو چه به طرح کافه ی چیپ تو در نهایت آرامش امرشو به کرسی نشوند مثل من چشم می چرخوند شاید یاد سهیل میکرد من اما یاد اون زمان کنج همین میز بودم که مهرداد بی مقدمه زانو زده بود و گفته بود دوستم داره و من آشفته و خجول به اون که دست هام رو گرفته بود و جلوی پام زانو زده بود با اشک و لبخند گفته بودم برات میمونم و بعد مهرداد بود که بیتعارف داغ لب هامو بوسیده بود بوسه ای که رو لب ها موند اما دست ها گستاخ تر از شال به گردنم رسیدن و با فشار سرم به جلو داغ لب هاشو نفس گیر تر میکرد اونقدر که منِ ناشی از خود بیخود بشم و یقه ی ژاکتش رو چنگ بزنم و اگر مداخله ی علیرضا با معجون شیرین و تیکه ی بفرمایید فشارتون بیاد بالا ی همراه با لبخند و سرفه نبود رویای بوسه های فیفتی شید رو خاکستر کنم فقط کافه نبود من ازین میزِهای دنج بوسه نشان توی آپارتمانش مطبش و حتی خونه ی مادریش داشتم من تک تک پیراهن های تیره شو بعد یه سکس پرشور به تن زده بودم و روشن ها رو با رژم داغ من به ذائقه ی مهرداد ستِ پرطاووسی میپوشیدم ناز میشدم و اون عاصی و بی طاقت تک تک پرها رو به باد میداد نفس بریده روی تختش میغلتیدم مثل یه تشنه اونو به چشمه میبردم و در نهایت توی باغ سبزش اسیر میشدم نیاز میشدم جون میدادم و مثل ققنوس سرخ پر میگرفتم من براش تمامِ ناشدنی ها بودم دخترک سرخ پوش وقتی اون میخواست نقاش رنگ ها باشه کنیز سربراه وقتی میخواست یه ارباب مجازاتگر باشه و حتی خود خود درد وقتی به التیام نوازش هاش اعتماد میکردم و اون اون همون دست های عشق و آمین بود وقتی من دوست داشتنی هامو آرزو میکردم هوس نامتعارف من به حضور برف از پنجره های باز به کنار شومینه و پیچ و تابم بین شعله و یخ بود که مجسمه ی عتیقه ی مادرش رو میشکست بدمستی مهردادِ خرابِ لب های من بود که پروازمون رو به تعویق مینداخت میل من به یادواره ی ستاره ها بود که ما رو به خطر کردن تو دل کویر و یکی شدن روی ماشین شجاع میکرد و فقط کافی بود تا برام یه تصویر خیال بشه تا جادوگونه برام واقعیش و راهی آلبوم سنگین روزهام کنه من توی سلیقه ی عطرش ست کردن لباسش کشف و شهود طعم و رنگ های جدیدش حتی ادای کلامش هم حلول کرده بودم و همه چیز طرحِ روح منو داشت و من یه تیکه از روحش رو قبل تغییر نگاهش من یه آسونِ دست دوم نبودم اگرچه همچنان مودب و جنتلمن لب هاش سکوت میکرد اما قبل اینکه این ساعت شنی برگرده و حفره ها عمیق تر و عشق بازی گیج تر و به اوج رسیدن وظیفه تر بشه من جذبه ی هبوط یه الهه بودم وسط روزهای سخت مهرداد و بعد کردارش حتی به کلامش هم زخم زد آن روزهای دنج آن روزهای شعر آن روزهای ماه ما دیر و دور و دووور ما بغض ما سکوت ما هیچ ما نگاه نمیدونم علیرضا نگاهمو به چی تعبیرش کرد که خواست به سکوت و انرژی غمگین ناگهانیم جسارت کنه از شیده چه خبر به آنی تیز نگاهش کردم که زد زیر خنده خیلی خب خیلی خب من فقط حالشو پرسیدم تو مو میپرسی و میخوام باور کنی زیاد تو فانتزی هام پیشروی نکردم دغل باز صداش از شدت خنده موج برداشته بود دلم میخواست برای لحظه ای این چشم های بازیگوش رو ببنده تا من بی عذاب وجدان یه مشت حواله ی صورتش کنم فکر کنم حرف دلمو خوند که دست به سینه به عقب تکیه داد و به قهقهه سرشو بالا گرفت غرّیدم نمیری همونطور که خودشو مهار میکرد اما شور صداشو نه جواب داد چشم خواستم تلافی کنم تا اینطور با تفریح نگاهم نکنه میدونی از توی چَشم به راه بعیده جناب که توصیه هامو به کار نبری خبر رسیده که نیش پشه راهی بیمارستانت کرده بود تو رو چه به مناطق محروم و وسط حرفم با شیطنت گفت و در رکاب شیده بودن پوف کلافه ای کشیدم لعنت به من که شیده نقطه ضعفم بود با حرص نق زدم نمیفهمم جنس خراب تو رو چه به کار خیر بی انصافی بود علی بود و روزهای مطب و هفته هفته خالصانه دور ایران رو گشتن وقتی گروه امدادی رو با شیده تنظیم میکرد خیال ما راحت بود که شیده امن ترین رویاهاشو عملی میکنه و لبخند به لب اون کوچولوها و صدالبته علیرضای به باد رفته میاره ابرو بالا انداخت و من به معمار محشر این صورت آفرین گفتم با همون لحن لج درارش گفت کار خیر نه و امر خیر یعنی این درد من نباید درمان بشه توی جمله ی آخرش یه حسرت بود یه آرزو و شاید یه شکایت نوک تیز نیشترم رو غلاف کردم نمیدونم میخواست به کجا برسه اما با یه مانور جانانه ناشی از کم حوصلگی این روزها و حسرت هام لبخند زدم خب راستش اگه تار و عطار و دمنوش هات رو کنار هم بذاریم خوش علایمی داری نشون میدی داماد جان بعد از این ما چشم هاش برق گرفت ازین خطاب اما عجیب لبخند زد اما داغ تنور داره این نون زیر کباب ماها جا خوردم و دعا کردم دهن دکتر آشنا بسته مونده باشه انگار آوار ترس های پس رونده شده ام ناگهان روی سینه ام بود انتهای بحث علیرضا همیشه به طرز نامحسوسی نصیحت و به تازگی اخطار بود پرگو نبود و این نقطه یعنی رسیدن بهمن نزدیکه و علیرضا چیزی میدونست عمیق به چشم هام خیره شد و با صدای بمی گفت تلف نباش شیدا از روی صندلی بلند شد و حین جا دادنش زیر میز با لبخند غمگینی گفت مهرداد گفت بهت بگم تو ترافیک مونده گویا به گوشیت جواب ندادی مزاحمت نمیشم داغ است و دیدن و از ارتفاع درد بی چتر و بی نجات از خود پریدن و رفتنش رو مات و بیکلام با نگاه بدرقه کردم سرم رو پایین انداختم انگار تمام هاله ی سرخوشی من دود شده بود و سرما نزدیک بود بهمن و درد ها واقعی و عمیق بودن و من میدونستم باید نخوابم تا یخ نزنم من میدونم علیرضا مدتی به افکار درمونده ام سر و سامون دادم و سرمو که بلند کردم همزمان در کافه باز و قامت بلند مهرداد وارد شده بود به پالتوی زغالی و یقه چرمش پوزخند زدم علیرضا به استقبالش رفته بود و بین خوش و بش هاشون منو نشونش داد مگه جز اینجا جای دیگه ای هم میتونستم باشم همه چیز یه دایره ی بسته است و قانون اینه که باید اونجایی تموم بشه که شروع شده محض تظاهر به سمتم سر چرخوند و سریع نگاه دزدید و به صحبتش ادامه داد و بعد لبخند نمایشی به سمت میزِ حرکت کرد پریشون بود و چشم میدزدید حیای لحظات آخر بی گاه میرسی از دورها به من چون مرگ سرزده با رسیدنش به میز پالتوش رو درآورد و من تمام مسیر رو خیره نگاهش کرده بودم با دیدن جیر موشی بند ساعتِ ست با کفشش پوزخند ذهن من کشیده تر شد من حتی به روزمره هات حلول کردم مهرداد تو یادواره منو به ناخوادگاهت داری و هیچوقت اونطور که باید خوشبخت نمیشی ما بابت این جنگ تلفات میدیم اما تو غنایم رو با خودت میبری و من اون رو دفنش کردم خش دار گفت هوا سرد شده خوبی بیا بذاریمش به حساب بارون قهرمان دلچسب بیست سالگی من خوبم من اما گرم میجنگم اینطور نیست نمیخواستم مزاحمت بشم میدونم کارهای گالریت وسط حرفش پریدم نمیدونی رشته ی کلام از دستش در رفت و مات نشست ولی میدونم تو قراره یه نامزد باردار داشته باشی مهرداد میدونم تحت فشار زیرکانه های کاذبتی اینکه موازی و مخفیانه ادامه شون بدی اینکه درایت نداشته باشی تا ترک های رابطمونو تعمیر کنی یا حتی شرافت این که دست بندازی به گردنش و پرت و هزار تیکه کنیش علیرضا نه اما برای مسجل شدنش چشم هام کافی بودو وقتی رد نخ شل ِ بافه ات رو پیگیر شدم و کشیدم ناباورانه تمام خیالات گرمم رشته شد خشم و غم بی صبرم کرده بود و فکر نمیکردم بعد اونهمه خودگویی و روبرو شدن با تصویر این لحظات انقدر غمگین باشم سعی کردم قانع کننده لبخند بزنم آخرشو بگو مهرداد به واقعی بودن حدس هاش بو برده بود نفس کوتاه و عمیقی کشید سرشو پایین انداخت و به گره ی دست هاش خیره شد شاید میخواست از نو خودشو توجیه کنه صورتش تبدار بود و ناخن های سرما زده اش بنفش کش دادن موضوع به نفع اعصاب و حال بیمار من نبود تا همین جا هم صندلی پدرِ کمرم رو در آورده بود پوزخند زدم به صندلی کافه به کمر به پدر با صدای لرزون کمرنگی گفت ماچیزی برای ادامه دادن نداریم نمیتونم تو این رابطه به هم چیزی بدیم داشتیم و ناگهان نداریم مهرداد روز به روز دورتر میشیم ساعت شنی رو میگی و این اصلا زیبا نیست دقیقا تو بااحساس و عاقلی هنوز هم هستم به تبعات خصیصه ام هم مفتخرم مهرداد به مکث ادامه داد من دارم ازدواج میکنم و با وقفه ی سکوت من سرشو بالا آورد منتظر همین بودم نگاهش با لبخندِ خونسرد تیغ رو به گلوی بُرد معصومانه اش کشیدم دیر بود برای بهانه ها وقتی ذهنت به شعور من خیانت میکنه و تنت به وجود من شاید به چشم دانای کل یه پدر مسئولیت پذیر باشی که داره درست ترین تصمیم رو میگیره اما به چشم های من چشم های تو یه ناخدای گمراهه که مدت هاست زمان و جهت رو از دست داده باور کن مهرداد من زمان زیادی صبورانه شاهد سقوط شن ها بودم لبخند زدم میدونم چشماش گیج شد ادامه دادم برای همین سقطش کردم چشم هاش پریشان شد تو چی آخری را ناله زد باید می رفتم بی تردید از جام بلند شدم و به سمت در ورودی راه افتادم وقت عبور از کنار علیرضا با اون صورت خونسرد و چشم های تایید گرش مکث و زمزمه کردم ممنون رفیق براش شیرینش کن و به سمت در کافه چرخیدم دم عمیقی گرفتم در رو باز کردم و با آهنگ بدرقه ی آویز به دل بارون زدم باران برای من تف کردن خداست بر رد پای تو بخشی از یک شعر بلند میلاد روشن نوشته ارکیده ی

Date: December 10, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published.