سرنوشت یک عشق رنگین کمانی

0 بازدید
0%

سلام تعریفی از خود ندارم جز اینکه همجنسگرام اهواز زندگی میکنم برای درس به یه شهر دیگه سوسنگرد رفته بودم دوسال آخر دبیرستان رو اونجا خوندم و الانه هم که دانشجوی اونجام خیلی فامیل داریم اونجا واسه همین عاشق اون شهر کوچیک شده بودم بیشتر وقتام اونجا میموندم یه روز عصر بود نزدیکای غروب آفتاب آسمون رو نارنجی کرده بود پرندگانی در آسمون میدیدم یک تابلوی نقاشی بود تازه از مدرسه اومده بودم بیرون هندزفری هام رو گوشم گذاشته بودم آهنگ گوش میدادم انا ابلیاک اذا ارمش من بدون تو اگر پلک بزنم الک تنزل الف دمعه برای تو هزارتا اشک میفته آهنگ عوض میشه سمعنی نبضک بزار ضربان قلبت را بشنوم دفینی ابنار حضنک مرا در آتش آغوشت گرم کن ارید اللیله وحدک امشب تنها تو را میخواهم الیه اتکون برای من باشی گرب علیه نزدیک من شو حس النار الی فیه آتش درونم را حس کن آهسته با ریتم آهنگ قدم برمیداشتم هوا سرد بود مثل تیغ به صورتم میخورد صورتم قرمز شده بود لبهایم را میخوردم داشت میومد که از کنارم رد بشه چشم تو چشم هم شدیم قدمهام آهسته تر شد از کنار من که رد شد از نزدیک به چشم هم نگاه میکردیم هوشم رو برد با خودش شوکه شده بودم چند قدم جلو تر ایستادم پشت سرم را نگاه کردم سرش را چرخوند طرف من محو تبسمش شدم و رفت بین مردم گم شده بودم مردم از کنار من رد میشدند و وقت میگذشت و من هنوز داشتم دور شدنش را نگاه میکردم تا اینکه در بین این همه جمعیت مردم ناپدید شد راهمو ادامه دادم و به ایشون فک میکردم از نگاه اول عاشقش شدم دیگر فکر شب و روزم شده بود خوابم ناهارم شامم ایشون بود نمیتونسم فکرشو از سرم دربیارم برگشتم سوسنگرد کاری تو نداشتم جز اینکه شاید دوباره ببینمش هی قدم میزدم تو بازار میگشتم ولی پیداش نکردم نا امید شدم ناراحت برگشتم خونه فامیل هر روز میزدم بازار تا اینکه بعد از چند روز توفیق شد که دوباره ببینمش دوباره همان اتفاق اول افتاد اما اینبار فرق میکرد سلام کرد و رد شد و هی پشت سرش رو نگاه میکرد دنبالش راه افتادم از خیابونی به خیابون دیگر قدم به قدم پشتش بودم آخر ایستاد گفت بیا نزدیکش شدم گفت چی میخوای دنبالم را افتادی گفتم کی گفت دنبالت راه افتادم دارم قدم میزنم بازار چکار داری گفتش اهااا قدم میزنی خب بیا یکم بشینیم پارک گفتم ن دیره باید برگردم اهواز گفت یکم میشینیم بعد برو گفتم ن نمیتونم گفت باشه هر طور راحتی اهوازم که اونچنان دور نیست که تو میگی دیرت میشه گفتم باشه میشینیم با هم رفتیم تو باغی که وسط بازار بود نشستیم کنار هم از خود حرف زدیم اسمش امین بود متولد 78 گفتش کارت چیه سوسنگرد گفتمش درس میخونم اینجا از راه دور بعضی وقتا هم که علکی میام هیچکی از مسئولین رو پیدا نمیکنم داشتم حرف میزدم که گوشیم زنگ خورد آقام بود جواب دادم گفتش کجایی گفتم الان میام هنوز سوسنگردم خدافظی کردم با اقام گفتم خوب آقا امین باید برم دیرم نشه گفت گوشیتو باز کن باز کردم شماره خودشو گرفت یه تکی زد شماره خودم بیفته گفت هر وقت خواستی بیای تماس بگیر ببینم که اگه کسی نبود علکی خودتو خسته نکنی ازش تشکر کردم و با هم خدافظی کردیم از خوشحالی داشتم بال در میوردم چند روز بعد پیام داد سلام خوبی چه خبر نیستی کلی باهم تا دیر وقت چت کردیم از همه چی حرف زدیم درس خونواده فکر و یعنی باور نمیکردم که با هم اینقد صمیمی بشیم در این فاصله آشنایی کوتاه اگه میخواهید ادامه بدم بعدش چی اتفاق افتاد بگید نوشته

Date: August 25, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published.