سرنوشت ۲

0 بازدید
0%

8 3 8 1 9 86 9 88 8 4 8 1 قسمت قبل سرم رو به شیشه ماشین تکیه داده بودم و هجوم افکارم رو کنترل میکردم یعنی اونم میاد اگه نیاد چی یعنی میشه باز ببینمش یهو صدای رادیو رشته ی افکارم رو متلاشی کرد به خودم اومدم نزدیک خونه بودیم ماشین وارد کوچه پس کوچه های آشنا میشد و من خیلی خوشحال بودم که باز اینجا رو میدیدم البته خوش شانسی هم خیلی دخیل بود وگرنه الان سینه قبرستون خوابیده بودم جلو خونه شلوغ بود فامیلا جمع شده بودن گوسفندی تو دستای قصاب سر محل تقلا میکرد ماشین نیگه داشت پدرم در و برام باز کرد عصامو داد دستم دوتا از دوستام هم حس فردینیشون گل کرد و بدو به سمتم اومدن به زور خودم رو از ماشین پیاده شدم با قدمهای اهسته به سمت خونه راه افتادم بوی اسفند و صلوات و صدای گوسفند حال و هوای عاشورا رو برام تداعی میکرد وارد خونه که شدم کوهی از دلهره ازم جدا شد سبک شدم مثل مرغی که از قفس رهیده باشه کنار حوض وسط حیات روی تخت چوبی نشستم و یکی یکی از اون فامیلای منفعت طلبم میومدن پیشم بلا به دور میگفتن خسته شده بودم با سکوتم بهشون فهموندم حال فک زدن ندارم زمان هم نمیگذشت تا دلشوره ی منو با خودش ببره بعد نهار خونه خلوت شده بود روی کاناپه دراز کشیده بودم و مادرم داروهامو یکی یکی میداد دستم و من میخوردم چشمامو بستم و باز اون صحنه تو مغزم تداعی شد و با یاد لبخندش لبخند بر لبانم نقش میبست میخواستم بخوابم تا این چند ساعت زودتر بگذره توی اشپزخونه مادرم مشغول شستن میوه ها بود خوابم برد با صدای پدرم که میگفت خرس گنده پاشو لباستو عوض کن الان مهمونا میان از جا پریدم با کمکش رفتم سمت اتاقم روی لبه ی تختم نشستم و با نگاهم بهش فهموندم بره گفت یعنی کمک نمیخوای دیگه باش در رو پشت سرش بست لنگ لنگان به سمت کمدم رفتم دوست داشتم زیبا ترین جامه هایم رو بپوشم تا یه خورده دلبری کنم چقدر ساده ام اصلا نه اومدنش معلومه نه مجردیش و نه علاقش به من اصلا از کجا معلوم همه ی اون مهربونیش و فداکاریش از سر یه احساس ترحم نبوده باشه یا نه نگاهش را میفهمیدم کسی از سر ترحم همچین نگاهی به ادم نمیکنه یه چیز دیگه تو نیگاش بود پیرهن سفیدی با شلوار سورمه ای برداشتم رفتم جلو آینه جا خوردم یعنی این منم چقدر داغون شده بودم جای زخم روی صورتم خیلی تو چشم میزد با موهام روی بخیه های سرم رو پوشوندم ولی باز معلوم بود عصبی شده بودم از دیدن خودم تو آینه آخه این کجا و اون آرش وسواسی که اونقدر به تیپ و قیافش اهمیت میداد کجا تازه عمق فاجعه برام روشن میشد به خودم دلداری دادم که چیزی نیست خوب میشه یه نفس عمیق کشیدم سعی کردم خودمو اروم کنم تیشرتم رو به زور در اوردم هنوز درد داشتم پیرهنم رو پوشیدم شلوارم رو باز کردم پامو بردم بالا که در بیارم ولی پای دیگم طاقت وزنم رو نداشت محکم خوردم زمین با صدای فریادم پدرم پرید توی اتاق و باز غر زد من که میگم بزار کمکت کنم چرا لجبازی میکنی پسر چیزیت که نشد خوبی پسرم با تمام وجود درد رو حس میکردم گفتم خوبم بلندم کرد و کمکم کرد لبه ی تخت بشینم کمی دردم اروم شده بود شلوارم رو از پام در اورد گفت مگه میخوای بری خاستگاری اینا چیه میپوشی تازه گچ دست و پات رو باز کردن یه چیز راحت میپوشیدی گفتم بابا گیر نده دیگه کمک کرد شلوارم رو پوشیدم بلند شدم باز تو آینه خودم رو برانداز کردم دستی به موهام کشیدم صدای زنگ در میخکوبم کرد دلم هوری ریخت مادرم مشغول خوشامد گویی بود زووم کرده بودم روی صداها تا شاید اره خودشه اومده مرسی خدا جون که باز میتونم ببینمش خوشحال شدم دگرگون شدم مثل شوریده ای که حال خودش رو نمیفهمه صداها به سمت پذیرای میرفتن منم در اتاقم رو بستم رفتم تا بهشون ملحق بشم استرس داشتم گرمم شده بود لنگان لنگان با عصا خودم رو به پذیرایی رسوندم خدای من چقدر زیبا شده بود خود خود فرشته بود با اون لبخند گیراش خودم رو جمع کردم به سمت پدرش و شهرام رفتم به گرمی احوالپرسی کردیم کنار شهرام روی کاناپه نشستم روبروش بودم ناگهان نگاهمان به هم گره خورد لبخند زدم لبخند زد اونقد ذوق زده بودم از دیدنش که دوست داشتم زمان تو همون ثانیه واسه همیشه بایسته دوست داشتم دست سرنوشت تمام اون کادر رو پاک کنه و فقط منو و اون رو بذاره تنهای تنها شهرام خوب آرش خان چطوری بهتری به خودم اومدم مرسی ممنون شما چطورین چه خبر هر از گاهی یواشکی نگاهش میکردم که با مادرم مشغول صحبت بودند من هم مشغول شنیدن صحبتهای بی سر وته شهرام که هر از گاهی سرم رو به نشانه تایید بالا پایین میکردم ولی حواسم جای دیگه سیر میکرد حتی یک کلمه هم از حرفاش متوجه نمیشدم مادرم هم حواسش به من بود شاید اونم از خداش بود که این نگاها اولین نطفه ی عشق رو درون وجود ما دوتا بارور کنه کدوم مادریه که دلش همچین عروس زیبا و خانومی نخواد موقع خوردن شام هم فقط نگاهش میکردم دلم هیچ چیز جز اونو نمیخواست اشتها نداشتم دیر وقت بود خداحافظی کردند و رفتن موقع رفتن کنارم ایستاد با لبخند تو چشام زل زد گفت بازم منو ببخشین منم لبخندش رو جواب دادم گفتم اشکال نداره چیزی نیست یه اتفاق بوده تقصیر شما نیست رفت روی تختم دراز کشیده بودم حالم دگر گون شده بود داشتم صحنه های حظورش رو تو مغزم تداعی میکردم یعنی اونم از من خوشش اومده یا فقط یه حس یه طرفه هست دلم میگفت اونم بی میل نیست ولی مطمئن نبودم لبخند زدم از افکارم چشماش قشنگ بود بزرگ و سیاه با نگاهی نافذ لبهای زیبا و کلفت گونه های برجسته موهای خرمایش روی صورت سفیدش خود نمایی میکرد شهوت داشت وجودم رو فرا میگرفت راست گفتن که شهوت دریچه ی عشقه یا شایدم شهوت خود عشقه کی میدونه اخه معیاری واسه سنجشش نیست قرار نیست حرف حرف شاعرا باشه من که میدونم عاشقشم باز اون لبا با رژ لب صورتیش میومد تو نظرم سینه های برجسته و گردی داشت قدش بلند بود باسنش تو اون شلوار تنگ خود نمایی میکرد از ساق دستش هم معلوم بود بدن بی مویی داره اوف یعنی میشه صبح بیدار شدم شرتم رو خیس کرده بودم از خودم بدم اومد ادامه دارد نوشته

Date: August 1, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.