سهم من از با تو بودن

0 بازدید
0%

استرس به جانم افتاده بود غلط کردن برای همین وقتهاس دیگر خسته شده بودم از آن همه بازی دادن او ياد آن قهوه ای های دوست داشتنی اش عذابم ميداد زمزمه کردم فقط نمیخواستم از دستت بدم لعنت به من به رها نگاه کردم که انگشت کوچکش را میمکید بغلش کردم امروز باید همه چیز تمام شود روبه روی هم در کافی شاپ نشسته ايم همیشه محل قرارمان همین جا بود از روز اول آشنایی هر وقت حرف جدی داشتیم اینجا می آمدیم لبخندش مهربان بود مثل این یکسال و نیم اميرحسين خب شروع نمیکنی عزیزم من منتظر جوابما ببینم بالاخره ناز خانوم تموم شد یا نه آرام خندید من هم در دل پوزخند زدم آری خیلی ناز داشتم صدایم را صاف کردم تو از من چی ميدوني امیر گنگ نگاهم کرد یعنی چی هنوز حالتش سر خوش بود کاش تا ابد همین بود _امیر من اوني که تو ميدوني نیستم من يه دختر دانشجو تو تهران که پدر و مادرش فوت کردن نیستم ازت خواهش میکنم بذار حرفمو تا آخر بگم باشه فقط تا آخرش گوش کن بر عکس الان آن موقع ها بسیار شیطان و بازیگوش بودم شانزده ساله بودم و اوج جوانی و هیجان تنها دوستم برادرم بود از اول سازشی با پدر نداشت و بیست و سه چهار که رسید تنها برای خودش خانه گرفت ورفت تهران من هم هر سال تابستان پیشه او بودم انقدر وابسته اش بودم که روزهای مدرسه مرتب گریه میکردم روزشماری میکردم تا تابستان شود مثله همیشه آن تابستان هم پیشش رفتم که کاش دوتا پایم میشکست آراد دوست نداشت زیاد در جمع دوستانه اش باشم مرا بسیار بچه ميدانست و منهم در مهمانی هايش حضور نداشتم آن شب هم مهمانی بود از آن مهمانی ها از آنها که همیشه پدرم فشارش از حرص بالا ميرفت و مادرم گریه میکرد که چرا پسرش سربه راه نیست آراد ظرف غذا را روی ميزم گذاشت و گفت نیا بیرون آبجي غذاتو خوردی بخواب سر تکان دادم که در را بست چه ساعتی بود نميدانم اما غرق خواب خوش بودم پتو را رویم کشیدم که دستی پتو را پایین کشید چشمهایم باز شد جایی معلوم نبود حس سنگینی روی بدنم داشتم اخلاقه بدی که داشتم موقع ترس ساکت میشدم انقدر سنگین بود که حس کردم استخوان قفسه سینه ام ترک بر میدارد سرش میان گوش و گردنم رفت حس بدی بهم دست داد تکان خوردم دستش روی دهانم قرار گرفت قلبم وحشتناک میکوبید کشیدگی موهایم اعصابم را بهم میریخت نوک سینه هايم به شدت از فشار دست هايش تیر میکشید جیغ با دهان بسته فایده نداشت در قفل بود چطور داخل آمده بود شلوار نداشتم و کار او راحت تر بود پاهایم به زور باز شد و نميدانم چه شد که حس کردم چیزی در روده ام فرو میرود بغضم ترکید و با تمام وجود اشک ریختم دست و پا ميزدم صدای نفس های آزار دهنده اش گوش هايم را پر کرده بود کارش تمام شد رهايم کرد با صدای بلند گریه کردم خونسرد بطری آب را برداشت و مشغول خوردن شد چراغ را روشن کرد بیشتر گریم گرفت مردی حدود پنجاه ساله بود حتی جوان هم نبود دل خوش کنم خام بود و بی جنبه سن پدرم بود از شدت گریه سرم را روی میز میگذارم میدانم کله کافی شاپ حواسشان به من است به چشمهایش نگاه میکنم دیگر نمیخندد پلک چپش میپرد نگاه از آن صورت بی رنگ میگیرم هق هقم را میخورم اولین بار که بوسیدم بهم گفته بود چه خوبه اولین نفر برای عشقت باشی و من نتوانستم بگویم قبله تو عوضی دیگری هم بوده بینیم را پر صدا بالا میکشم ادامه میدهم امروز باز تمام شود سرم به دستم وصل بود و آراد مثل بچه کنارم زار ميزد من نه حرفی داشتم نه ميخواستم چیزی بگویم پدرم وارد اتاق شد همان اول حمله ور شد سمت آراد بغض کرده فقط نگاه میکردم مادرم شیون میکشید و من مانده بودم اینجا بیمارستان است یا تیمارستان وقتی پدرم و آراد پیشه او رفتند با کمال وقاحت گفت صیغه اش میکنم ناباور مانده بودم که آراد ميگفت او نميدانست من خواهر آراد هستم با همان عقله نصفه نیمه ی خودم به پدر گفتم شکایت کنیم که آنها گفتند آبروی ما بیشتر میرود پس فردا هیچکس مياد دختری که بهش تجاوز شده رو بگيره مرده بدی نیست درسته زنو بچه داره ولی اشکال نداره هواتو داره در کنارش هوای مارو هم داره و من مات پدر مذهبی و دلسوز و مهربانم شدم که چطور یک و ماه و نیمه آن مرد شیطان صفت اينجور رامش کرده برعکس او آراد مقاومت کرد و نذاشت اما تلاش منواراد در مقابل پدر چه نتیجه داشت این بود که آزاده ی شونزده ساله صیغه ی مرد پنجاه ساله شد به همین سادگی دو ماه با اوزندگی کردم اسمش محمد بود و علاوه بر کلی زنه صیغه ای داشت جالب طرز فکرش هم این بود زنه صیغه ای موردی نداره خدا هم مشکلی نداره در ظاهر هم او مردی پولدار و مذهبی و خوب بود دلم برای آن زنه و بچه میسوخت چه بدبخت بودند که هنوز این مرد را نمیشناختند از همان موقع که به زور صیغه اش شدم دیگر جواب پدر و مادر و آراد را ندادم از همه متنفر بودم از آنها بيشتراز محمد متنفر بودم پنج ماه به همین اوضاع گذشت که دیگر طاقتم تمام شد هر چه پول پس انداز کردم و طلا را برداشتم مدت صیغه یکساله بود شب که آمد خیلی سریع گفتم که میخواهم بروم بر خلاف تصورم بی چون و چرا قبول کرد مقدار تقریبا خوبی پول هم به من داد خانه اجاره کردم و در یک بوتیک هم مشغول کارشدم اما از آنجا که همیشه خوش شانس بودم فهمیدم حامله شدم خیلی سعی کردم بیندازمش اما نشد جایی آشنا نداشتم و احمقانه با غذا نخورن و خودم رو به زمین انداختن ميخواستم آن جنین کشته شود دیگر روی نگاه کردن به اميرحسين را ندارم دلم پیچ میزند آخرین جمله را هم میگویم الان منمو يه بچه چهار ساله رگ پیشانیش نبض میزند ای من به فداي عصبانیتت چقدر هر شب این یکسال با روياي تو زندگی کردم نميدانم کلام بعد هم بگویم یا نه میترسم سکته کند مرد با غيرتم چه ميشد سهم تمام بدشانسي هايم بودی سهم تمام تباهیه زندگیم نمی ایستم نگاهش کنم راهم را میگیرم تا بروم عزیزکم میدانم تا مدتها عذاب میکشی من هم میکشم باران میبارد درست مثل زمان اشناییمان پایان نوشته

Date: April 17, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published.