سکس با دختر افغان ۱

0 views
0%

سلام به همه دوستان خوبم این اولین تجربه من تو زمینه داستان نوشتن امیدوارم هر کم و کاستی که هست به بزرگی خودتون ببخشید من حسامم 33 سالمه و ساکن کرج داستانی رو که براتون میخوان تعریف کنم مربوط به سکس با یه دختر افغانه که همین دیروز اتفاق افتاده داستان ما از اونجایی شروع شد که من به همراه یکی از دوستام وحید قصد داشتیم یه سفر زمینی طولانیو بریم از اونجایی که سیستم کاریه من طوری که باید همه روزای هفته توی مغازم باشم تصمیم گرفتیم پنج شنبه بعد از بستن مغازه بریم و تا شنبه صبح برگردیم مسافتی که باید طی میکردیم چیزی حدود 1800 کیلومتر بود بخاطر همینم به پیشنهاد من قرار شد اولش بریم باغ پسرعموم حمید خودمونو خوب بسازیم که تو طول مسیر مشکلی نداشته باشیم خلاصه ساعت 8 شب بود که ما راه افتادیم سمت ویلای حمید ویلای حمید همین اطرافه کرجه و تو مسیرمون بود حدود یکساعت بعدش من حمید ووحید روبروی هم نشسته بودیم و یه بافور سخت مشغول آماده سازی بودیم البته بگم من زیاد اهل این داستانا نیستم ولی خوب مسیری که داشتیم نیاز بود حتمن یجوری خود سازی کنیم خلاصه ساعت حدود 12 شب شده بود و ما حسابی مشغول بودیم و رو ابرا سیر میکردیم که گوشی حمید زنگ خورد یکی از دوستاش بود تو مکالمه تلفنیش متوجه شدم که مثله اینکه می خواد بیاد ویلا خلاصه تلفن و قطع کردو گفت یکی از دوستاش به اسم سیاوش بوده و با دوست دخترش تو ی مهمونی بودن و برای هواخوری زدن بیرون اونم اینجا رو به ذهنش رسیده بود یه ربعی طول کشید تا سیاوش و دوست دخترش به جمع ما اضافه شدن سیاوش اومد تو از اونجایی که چند بار دیگه هم همو تو همون ویلا دیده بودیم یه سلام و احوالپرسی گرمی کردیم وچشمم به در بود تا اینکه دوست دختر سیاوش هم اومد تو واااااااااااااااااااااااااااو چی میدیدم تو نگاه اول احساس کردم یه دختر آسیای شرقی مثلا توریستی چیزی باشه درست مثل دخترای پورن استار ژاپنی یه دختر 18 19 ساله با یه قد نسبتا کوتاه با رونای کاملا تو پر که تو ساپورتی که پوشیده بود جذابیتشو 100 برابر میکرد یه کون گوشت آلو و سینه های مشخصا کوچیک باسایز 65 70 و پوست سفیییید سفییید منو بقیه بچه ها همینجور محو تماشای این دختر بودیم که وقتی مثله خودمون شروع کرد سلام و احوالپرسی جا خوردیم سیاوش خیلی زود شروع کرد به معرفی دوست دخترش به ما و معرفی ما به دوست دخترش که گفت این دختر خانمی که میبینید زندگی منه حدیث خانوم یه دختر افغان که پدر و مادرش افغان هستن و خودش متولد ایران هستش حدیث هم خیلی مودب به هممون سلام کرد و با هممون دست داد و پالتویی که پوشیده بود رو درآورد و رفت رو یه مبل تک نفری نشست مشغول حال و احوال پرسی شدیم که احساس کردم نگاه حدیث رو من گیر کرده وقتی سرمو چرخوندم سمتش یه خنده شیطنت آمیز بهم تحویل داد ک فهمیدم قصه ما به امشب ختم نمیشه بچه ها کنار شومینه نشسته بودن و مشغول منم رو یه مبل سه نفری نشستم و مشغول بار زدن گل شدم که حدیث اومد و کنارم نشست و از چیزی که دارم بار میزنم پرسید حالا دیگه تو فاصله چند متری من بود و میشد بوی مشروبی که خورده بود رو کاملا احساس کرد منم کاملا بهش توضیح دادم که این چی هستش و با وضع مستی که داره حالشو چندین برابر میکنه و میتونه از حالتی که توشه لذت ببره تو این فاصله همونجوری بهم نزدیک تر شد و دیگه کاملا بهم چسبیده بود نرمی سینه هاشو با بازوهام احساس میکردم تو حالت عادی بار زدن یه پیپر دو تا سه دقیقه طول میشکه ولی تو اون شرایط نمیدونم فشار نئشگی بود و یا واقعا نمی خواستم حس نفسای گرم حدیث رو از روی صورتم و همچنین فشار سینه های مرمریش رو بازومو از دست بدم هرچی که بود یه ربع طول کشید تا من پیپر اولو بار زدم تو همین حین برگشتم یه نگاه به چشمای بادومی حدیث که خمار تر از همیشه بود انداختم بازم خنده رو لباش نشست و به محض اینکه سرمو برگردوندم یه بوسه از روی گونه ازم گرفت وااااااای منی که تو زندگیم با انواع و اقسام دخترا بودم ولی این لب با همشون فرق داشت لبای گوشتی و نرم که تا چند ثانیه عقلو از سر من برد ناخودآگاه نگاهم سمت سیاوش رفت که دیدم اونم با یه لبخند که نشونه واسه رضایتش بود اوکیو بهم داد پیپر اولوبار زدمو روشنش کردم بعد از گرفتن چندتا کام نفر بعدی حدیث بود ولی بهم گفت تاحالا اینکارو نکرده و خیلی از عاقبتش میترسه ولی من بهش اطمینانو خاطر و دادم که مطمئن باشه هیچ اتفاق بدی نمی افته واسه کشیدن گل هنوز خیلی ناشی بود که بعد از توصیه های من خیلی زود متوجه شد چجوری باید تو سینش حبس کنه تا اثر خودشو بذاره یه عان دیدم سیاوش با اشاره داره بهم میفمونه که تا میتونم هر چی بیشتر حدیث رو چت کنم پیپر دوم و سوم همونجوری بین همه بچه ها در حال چرخیدن بود که من بعد از 14 15 سال تجربه تو این زمینه احساس چت شدن داشتم حالا چ به روز این دختر اومدرو خدا میدونه حدیث واقعا تو آسمونا سیر میکرد تنها کاری که ازش بروومد گوشیشو به سیستم صوتی ویلا وصل کرد و آهنگایی رو که تو گوشیش داشت و پخش کرد و خودش امد وسط برای رقصیدن واییییییییی خدای من چی میدیدم موقع رقصیدن و لرزوندن اندامش جذابیتش هزار برابر شده بود و هر مردی رو ناخوداگاه به سمت خودش میکشید چند ثانیه بعد سمت من اومد و دستمو گرفت به نشانه اینکه تنها نرقصه منم بلند شدم و همراهیش کردم خنده از رولباش کنار نمیرفت گلایی که کشیده بود اثر خودشو گذاشته بود چشماش به زحمت باز بودن و فقط یه خط مشکی معلوم بود حدیث پشتشو بمن کرد تا موقع رقصیدن به این بهونه باسنشو به من بمالونه وسط رقصیدن چندین بار خم شد با دستاش ساق پاهاشو گرفت و با کلی مکث میومد بالا و موقع بالا اومدن تا جایی که میتونست کونشو روی کیر من میلرزوووند یه آهنگ خاص یه دختر خاص یه رقص خاص یه حال خاص این همه اون چیزی بود که تو اون لحظه واقعا می خواستم بعد از چند دقیقه رقصیدن دست حمید رو گرفتم واونو بلندش کردم تا تو ادامه رقص حدیث تنها نباشه حالا فرصتی بود تا هم یه نفسی بگیرم و هم از سیاوش راجب حدیث هر چی که لازمه بدونم راجب سیاوش هم اینو بگم یه مرد معمولی حدود 45 سال که تمام زندگیشو صرف کس کردن کرده و به نوعی میشه گفت تنها دلیل زنده بودنش کس کردنه اونو بارها و بارها با دخترای مختلفی دید بودم ولی یه نکته ای که بین همه دوست دختراش یکسان بود این بود که سن همه دوست دختراش به بیست سال نمیرسیدن و کلا تریپ خاصی با هیچ کدومشون نداشت و معمولا بعد از چندین بار کردن یجوری از سرش بازشون میکرد از دیگه خصوصیات این سیاوش این بود که داستای سکسی که برای خودش اتفاق میوفتاد یجوری با آب و تاب و تمام جزئیات تعریف میکرد که نا خواسته هر کسی کنارش بود تحریک میشد نشستم کنارشو اولین چیزی که سیاوش بهم گفت این بود که بد تو گلوش گیر کردیاااااا گفتم خودمم همین احساس رو دارم ولی فک میکنم مسته و متوجه رفتارش نیست یه خنده ای تحویلم داد و گفت حسامممم بخدا خودم بد جور رو این گیر کردم شروع کرد و از داستان آشنا شدنشونو تا بردنش تو خونشو وقتی لخت شده همه رو مو ب مو تعریف کرد وقتی با اینجای قضیه رسید صداشو برد تو گلو وگفت چیزی که من دیدم و باورت نمیشه میگفت یه کس تپل سفید و صورتی بدون حتی یدونه مو اونم نه بخاطر شیو کردن کلا سیستم اینا اینجوریه که بدنشو مو نداره با تعریفایی که قبلا از دخترای افغان شننیده بودم و حرفای سیاوش و مخصوصا دیدن حدیث میدونستم حرفاش بی راه نیست و هر چی میگه عین حقیقته ولی وقتی گفت واسه سکس کردن باهاش بهم 500 هزار تومن پیشنهاد داده جا خوردم که این حدیث خانوم قصه ما اینقدرها هم بچه ساده ای نیست و تازه متوجه درخواست سیاوش برای هر چی بیشتر چت بودنش شدم مخصوصا که بهم گفت وقتی اون بدنو دیده از خودش اختیاری نداشته و با کلی خواش و التماس حاضر شده 300 هزار تومن بهش بده و اون اولین و آخرین سکسشون بوده و میخواست امشب هر جوری شده اینقدر چتش کنه که بتونه یبار دیگه ولی مجانی اونو بکنه باشنیدن حرفای سیاوش خندم گرفتو گفتم نگران هیچی نباش یه حالی بهش میدم امشب که نه تنها پولی ندی پول سری قبلی رو هم ازش پس بگیری رفتم و توگلایی که داشتیم یه غوزه سمی خیلی خاصو پیدا کردم و شروع کردم بار زدن حدیثم هم همچنان وسط داشت میرقصید و هر باری که سرمو بلند میکردم نگاهش روی من بود بعد از چند دقیقه رقصیدن و خسته شدن همه نشستیم و من آخرین نخ پیپرو روشن کردمو بدون اینکه خودم کامی بگیرم دادمش دست حدیث اونم به سبک همون قبلیا شروع کرد کشیدن و باز چرخوندش سمت حمید اونم با گرفتن یه کام کوچیک دوباره برشگردوند سمت خودش هر باری که که حدیث سیگاری رو به سمت من و حمید میداد فقط یه کام کوچیک میزدیم و برش میگردوندیم تا اینکه کل سیگاریو خودش کشید دیگه چت بودن کامل رو میشد تو وجود حدیث دید مثل یه آدم بی جون روی کاناپه افتاده بود و چشماشو بسته بود و داشت موزیکی که در حال پخش بود رو گوش میداد سیامک به ما گفت که جایی دعوت بودن و وسط مهمونی به عنوان اینکه برن یه هوایی بخورن زدن بیرون و اگه برنگردن بی احترامی به میزبانشونه و حتمن باید برگردن ولی حدیث دوست نداشت اینجا رو ترک کنه فک کنم حسابی سنگین شده بود رفتم براش آبمیوه آوردم که قعطا میدونستم حالشو بهتر میکنه و بهش گفتم حقیقتش ما هم مسافریم و امشب داریم میریم اگه دوست دان همینجا بمونن و کسی مزاحمشون نمیشه که بازم با اصرار سیاوش بلند شدن که برن موقع خدافظی شد سیاوش رفت سمت ماشینش و حدیث با هر زور وزحمتی بود پالتوشو پوشید و کفشاشو پاش کرد ولی هنوزم سنگسنی نگاهشو رو خودم حس میکردم موقع رفتن بهش گفتم امشب که شرایتش نیود در خدمتتون باشیم حداقل شمارتو بده که داشته باشم تا سر فرصت کنار هم باشیم اینگار خودشم منتظر همین بود تو جشماش یه برق خوشحالیو دیدم و منتها اینقدری که چت بود نمیتونست حتی شماره خوشد بیاد بیاره از تو گوشیش شمارشو بهم نشون داد و گفت که بزن تو گوشیت شمارشو زدم و موقع رفتن صورتمو آوردم جلو صورتش لباشو بوسیدم سیاوش با حدیث ساعت 2 رفتن و ماهم بلافاصله پشت سرشون حرکت کردیم و فرداشبش ساعت 12 شب برگشتیم باغ حمید 22 ساعت رانندگی 1800 کیلومتر راه رفته بودیم تو طول مسیر همه حرفامون راجب حدیث بود ک ذهن منو بد جور به خودش درگیر کرده بود مخصوصا با تعریفایی که سیاوش ازش کرده بود و حس اون لبای نرم گوشتی و اون کون گنده نرمش خلاصه رسیدیم و یه گل کشیدیم و مثل جنازه ها افتادیم تا فردا صبحش که شنبه بودو من باید میومدم مغازه هنوز خستگی اینهمه راهی که رفته بودیم تو تنم بود از ی طرف فکر این دختر از ذهنم بیرون نمیرفت چندین بار تا غروب تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم ولی وقتی یااد بلایی که اونشب سرش آوردم و نمی دونستم چی بروزش آورده شده باز منصرف میشدم بلاخره بعد از کلی کنجار رفتن با خودم ساعت طرفای شش غروب بود که اولین پیامو تو تلگرم براش فرستادم سلام ادامه دارد نوشته

Date: September 6, 2019





Leave a Reply

Your email address will not be published.