سکس در قبرستان

0 بازدید
0%

این داستان اسپین آف داستان 9 85 9 85 8 8 3 8 8 3 8 7 9 86 8 8 9 88 8 8 8 8 1 8 8 7 9 9 85 1 ممد 30 سانتی دختر حاکم هست _ اندر روایت هست که آ شیخ شَدو در بدو ورودش به گذشته دور از سر بیکاری و بی پولی گاری به همراه خرش را از یک خوانواده تنگ دست بدزدید تا شغل با آبروی برای خود دست پا کند لقمه حلالی در سفره اش بیاورد در این جا ممکن است خواننده این سطور با خود بیاندیشد که چرا مال نستاند از اغنیا از آن فقیر بیچاره پول ستادندی پاسخ شیخ چنین است _برای این که پیگیر نشه بعدش در واقع بشه هم نتونه سرش رو بخوره حتی از قضا روزگار میچرخید میچرخید و شیخ پاک دامن مسافرانی از این سر شهر به اون سر شهر میبردندی و پول از مسافران اضافه بر مازاد میستادندی روزی از روز ها خانومی با خصایص بسیار بهین از جمله سیبیل پشت لب ها شکمی همچون بشکه نفت را با خود یدک میکشید و به نوعی پلنگ آن زمان ها برای خودش بود به گاریش سوار شد آدرسی بداد ومنتظر مسافران دیگر بشد شیخ با دیدن پلنگ حالی به حالی بشد اما پاک دامنیش مانع از این شد دست از پا دراز کند تا این که یک روحانی نصرانی همراه با یک فقیر تنگ دست سوارگاری بشدند و شیخ هی کنان خر را به راه انداخت پلنگ که نامش بتول بود از شمایل پر ریش پشم آن روحانی خوشش آمد و سیبیلش را بالا پایین کرده لبانش را قنچه میکرد اما دریغ از یک نگاه توسط روحانی مسیر همچنان طی میشد بتول به صورت واضح لای پایش را میمالید تا به نوعی آخرین تیر را زده باشد اما آن روحانی زاهد تر از این حرف ها بود زین سبب نظر سوی او نکرد و در میانه راه پیاده بشد بتول که انگاری شستی به کیونش رفته باشد کرک پرش ریخت دست از لای پایش فرو بست اما آن فقیر گدا که تصورش بر این بود پلنگ او را زیر نظر داشته آلتش را برای او تیز کرد و کیر خویش را میمالید تا انتهای مسیر با بتول بیامد و در آخر دستش را بر ممگان او رساند که جیغ هوار پلنگ به هوا رفت اما بشنویم از شیخ او پشت گوش خرش یک آیینه نصب کرده بود و مسافران را با آن آیینه زیر نظر داشت زین سبب تمایل بتول به روحانی نصرانی و در ادامه هیز بازی آن فقیر تنگ دس را بدید تریپ فردینی برداشته یک چک آب نکشیده ای زیر گوش آن فقیر بگذاشت رو به بتول بگفت _حالت خوبه آبجی آره ممنون اون کثافت عوضی دس درازی کرد بهم _دیدمش آبجی زدم زیر گوشش بخاطر همین بود الان که در رف ببینمش کیونش میزارم شوما دل نگرون نباشید خیلی مردی دستتون درد نکنه _قابل شما رو نداشت آبجی شیخ کرایه گاری را قبول نکرد و به پلنگ بگفت _آبجی بی ادبیه ولی دیدم خیلی از اون عابد روحانی خوشتون اومد منم که تو کار خیرم بهتون یه پیشنهاد میدم برای رسیدن بهش چه راهی _این بنده خدا شب ها میره تو قبرستون کلیسای شهر و برای مردگان دعا میخونه شما لباس سفید میپوشین خودتون رو فرشته ای از جانب خدا معرفی میکنین و ازش طلب نزدیکی میکنین مطمعنا رد نمیکنه در خواستتون رو واقعا خیلی ممنون نمیدونم چطور تشکر کنم _تشکر لازم نیس انجام وظیغه بود بازم ممنون من باید برم دیگه روزتون خوش _بدرود در قبرستان از دور بانوی سفید روی با دو بال که از نی و پارچه سفید درس شده بود و بر پشتش قرار داشت و همچنین یک نقاب سفید بر صورتش داشت قبرستان را واکاوی میکرد فانوسی نیز در دست داشت تا شمایل سیاه مانند درازی از دور بدید ناگهان احساس بکرد لای پایش خیس شده رو به سوی او کرد و در چند متری او فانوس را خاموش کرد تا سه نشود به نزدیکی روحانی رسیده و این سخن را گفت ای رو حانی عابد بشنو حرف پرودگارت را بشنو قسم به خدایی که ما را آفرید من یک فرشته از بهشت هستم و پاداش یک عمر ساده زیستی و پاکدامنیت اکنون به روی ما آی و سخن رودگارت بشنو روحانی که گویی سخنان فرشته بر او تاثیر گذاشته بود دست از راز نیاز برداشته این طور بگفت منت خدای را عز وجل که طاعتش موجب مزید نعمت است این را بگفت و رو سوی فرشته بکرد دستی بر صورتش کشید و لبانش را چفت لبان او کرد حین لب لب بازی اما دستش همه جا کار میکرد روی ممگانش مخرج تخمدانش بتول هم اما بیکار ننشست او هم دستش را به خایه دانش رساند حین این بمال بمال ها هیاکل این خرس قطبی را روحانی بلند کرده روی قبری بینداخت و قمبلش را به سوی هوا کرد به جستجوی سولاخش بپرداخت و سرانجام با بالا پایین کردن بسیار پیدایش کرد تفی بر روی سولاخ بتول انداخته ناجوان مردانه تقه میزد همین هنگام پلنگ قصه ما داد هوارش از سر لذت رو سوی هوا بود فریاد ها سر میداد روحانی نصرانی حین گایش پشت کیون سفید بتول را کشیده میزد و با سرخ شدن لرزش بعدش پیش خود میگفت _ژلللع رو میمونه سرانجام پس از ۱ساعت تقه زدن در کص کیونش همچنین لا سینه ای لا پایی کف پایی اورال سکس روحانی زاهد ارضا بشد و آب منی آن آب حیات را روی سینه سایز ۱۱۵ بتول بریخت خود را به روی بتول انداخته یکی در کیونش زده گفت _کص کیون خودت جمع کن زن بتول که کم کم داشت حالش جا میامد نقابی که بر چهره داشته برداشته فانوس را روشن کرد و نظر سوی روحانی نصرانی بکرد و این چنین گفت من همون زنه امروزیم که نگاه نکردی بهش هه دیدی بدستت آوردم آن روحانی نیز پشم مصنوعی را از صورتش برداشته این چنین بگفت _کیر خوردی منم همون گاریچیم دی و این چنین است عاقبت کسانی که با شیخ عظیم شعنمان در میوفتن و بدانید شیخ همیشه یک قدم جلو تر است الله اعلمُ نوشته

Date: نوامبر 9, 2018