سکس مامانم با شوهرخواهرم

0 بازدید
0%

این داستان به 17 سال پیش بر میگرده. زمانی که من 12 سالم بود. مامانم 32 سال و خواهرم 16 ساله و شوهرش 25 ساله.بابام 10 سالی از مادرم بزرگتره و اون موقع به خاطر شغلش در ماموریت بود. مامانم زن تپل با سینه های بزرگ و یه نازه گوشتی داشت وخیلی هم حشری بود.بگذریم… 12 سال پیش یه شب من و خواهرم و مامانم و.. توی حال خوابیده بودیم و شوهرخواهرم توی اتاق(بابام هم که ماموریت بود). 1 ساعتی گذشت من هنوز خوابم نبرده بود. یه لحظه دیدم شوهرخواهرم داره سینه خیز از توی اتاق مییاد بیرون و رفت زیره پتوی مامانم.چه صحنه ای بود. چنان با هم حال میکردن که معلوم بود از قبل با هم کاملا هماهنگ بودن. یه چند دقیقه ای از حال کردنشون که گذشت من طاقت نیووردم وبا ناراحتی از جا بلند شدم و به حیاط رفتم. اوناهم سراسیمه اومدن تو حیاط که بگو چی شده و از این داستانها… من چیزی به روشون نیووردم. فقط تصمیم گرفتم که خیانتشون جبران کنم. به خاطر همین یه شبهایی که مثلا مامانم خواب بود میرفتم سراغش. با سینه هاش و پاهاش ور میرفتم.اونم از ترسش چیزی نمیگفت. 1سال بعد (اون موقع 13 سالم بود)این خاطره را برای خواهر کوچیکم که 2 سال از من کوچیکتره تعریف کردم و راضیش کردم که با هم سکس داشته باشیم(البته به همین راحتی هم راضی نشد). شبها میرفتم سراغ خواهرم و….(این قضیه تا 20 سالم بشه ادامه داشت)یه بار مامانم متوجه شد و شبها دیگه خواهرمو تنها نذاشت.منم که میدونستم مامانم با شوهر خواهرم هنوز هم رابطه داره بهش گفتم اگه این کار بده پس چرا تو….. البته اون همیشه انکار میکرد. تا اینکه یه بار مچشون گرفتم.بابام رفته بود شهرستان به مادرش سر بزنه. خواهرم هم به خاطره شغل شوهرش رفته بودن یه شهر دیگه. دیدم شوهرخواهرم اومده تهران بدون انکه خواهرمو بیاره. تلفن زدم به مامانم دیدم صدای شوهرخواهره مییاد. فهمیدم که بله. اینا دوباره هم دیگرو تنها پیدا کردن. سریع خودمو رسوندم خونه. به مامانم گفتم شما تنهایی با هم چه کار میکردین… اونم دوباره همه چی رو انکار میکرد. منم دیگه بزگ شده بودم و یه جور دیگه به دنیا نگاه میکردم. بهش گفتم مگه من دل ندارم. باید به من هم بدی. هی از من اصرار از مامانم انکار.خلاصه برقو خاموش کردم و رفتم بغلش کردم. دستم بردم زیر سوتینش سینه هاشو مالوندم.دامنشو زدم بالا از رو شرتش نازشو مالوندم ولی نکردمش. چون هی میگفت که تو پسر منی نمیشه که من به تو بدم. خیلی حشری بودم ولی یه لحظه دلم براش سوخت و ولش کردم و برای همیشه از فکر کردن مامانم اومدم بیرون…….. اون هنوزم حشرش فروکش نکرده و جلوی شوهرخواهم لباسهای باز میپوشه. خوش به حال دوتاییشون….

Date: March 15, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published.