شاه ایکس در اخرین مردم آزار ۱

0 views
0%

با عرض سلام خدمت دوستان و ارایشگران گرامی سایت که بنده رو کچل گردن بسکه تو پیام خصوصی گفتن چرا دیگه نمی نویسی و تنبل شدی وحاجی گشادت کرده و از این حرفا تصمیم گرفتم یه چهار خط کسشعر براتون بنویسم که یه مدت غر به جونم نزنید درضمن قبل از اینکه شروع کنیم باید خدمت اون دسته از عزیزانی که مداوما تو بخش کامنت ها و پیام خصوصی اعتراض میکنن که چرا اینقدر داستانهات بی ادبیه و بعد از کامنتی که یه عزیزی گذاشت که اینکه خانمها رو استادیوم راه نمیدن دلیلش امثال جنابعالین یعنی منی که به عمرم حتی یه مسابقه فوتبال روهم ندیدم و پامو استادیوم نزاشتم دلیل اصلی راه ندادن بانوان به استادیوم ها و مراکز ورزشی هستم و پیروش خانمها استادان ادبیات و امامزاده ها به پیام خصوصیم حمله کردن که راست میگه تو خیلی بی ادبی و وقتایی که مینویسی کل کل ها و مسخره بازیهاتو با مردم ازاران نامدار سانسور کن مثلا اینکه تیریپ فرمون و قیصر برمیداری ربطی به سکس نداره پس نباید راجع بهش اینجا بنویسی و همینجا خدمت همتون عرض میکنم دلیل اینکه من ایدیمو تو اسم داستانهام ذکر میکنم شاه ایکس در این شاه ایکس در اون همینه که شما امامزاده های همیشه مودب و هرگز حرف بد نزده بدونید بچه بده سایت اینو نوشته و توش پر از کلمات بی ادبی است و چشمان پاکتون رو الوده نکنید بقیه هم که هی چپو راس میگن تو چرا تو داستانات کسیو نمیکنی باید عرض کنم باباجان اینا داستان نیست که هزار چاخان از خودم در بیارم عالمو ادمو بکنم اینا خاطره است و تا حد ممکن سعی کردم واقعیت رو بنویسم حالا اگر شما خیلی اصرار دارید میتونید بیاید به من بدید قول میدم بعدش داستانشو بنویسم برای اون دسته از عزیزانی که در تلگرام با من در ارتباط نیستن یه خلاصه ای میگم از گذشته که جاهای خالی براتون پر بشه وقتی که من تو شرکت مشغول شدم و سفر هام شروع شد همیشه مسافرت های خارج رو منو رئیس با هم میرفتیم تا اینکه در یک سفر حاجی یکشب حاجی دوتا دختر خودفروش فرانسوی و انگلیسی رو شب خواب به اطاقش درهتل برد و ازشون یک بیماری جنسی گرفت بعد از برگشتن به ایران بیماری رو نا خواسته به همسر خودش منتقل کرد خانمش میره و ازمایش میده و میفهمه عفونت داره به دستور دکتر از حاجی هم ازمایش میگیرن و مشخص میشه عفونت در بدن رئیس ریشه دار تره خلاصه گندش در میاد که ایشون بیماری رو به همسرش منتقل کرده بعد از اینکه خانمش حسابی پوستشو کند رفتن به سفر خارج رو براش ممنوع کرد حدود یکسالو هشت ماه سفرهای خارجو من تنهایی میرفتم و بسیاررررررر بهم خوش میگذشت رئیس از این جریان بسیار شاکی بود تا اونجا که حس میکردم یه جورایی از من کینه داره انگار تقصیر من بود که اقا از جنده ها مریضی گرفته یه بار که برگشتم خیلی سرحال بودم گفت معلومه حسابی با پول من خوش گذروندی گفتم نه بابا همینجوری سرحالم البته برای دونستن شما شب قبل از پرواز رفتم جایی خارجیا بهش میگن پارلور هم ماساژم دادن هم دخترا یه حال سنگین بهم دادن بعدش تو همون جا ارایشگر داشت موهامو اصلاح و ویتامینه کرد بعد بردنم حموم کامل شستنم بعدشم رفتم مک دونالد بعداز یه شام سبک چهارتا از بستنی های مخصوصشون خوردم برگشتم هتل مثل خر خوابیدم صبح برگشتم ایران خلاصه جوری نیشم تا پس کلم باز بود که قشنگ تابلو بود داستان چیه دفعه بعد از حرص من یکی دیگه از بچه ها به اسم کشاورز رو فرستاد این خیلی ادعای زبان انگلیسیش میشد ولی از اون جقی کونیا بود که زبان انگلیسی رو از پورن یاد گرفته قدر خر نمیفهمید یه روز دو تا دختر برای پروژه دانشجوییشون در مورد صادرات اومده بودن شرکت تا بحال چنین چیزی پیش نیومده بود بار اول بود کلی زور زد تحویلش نگرفتن اخرش گفت شما دخترای الان همش دنبال کیس و این چیزایین یکیشون جواب داد ما جفتمون نامزد داریم نیازی به گشتن نیست گفت اهان پس هر شب کیس و از این کارا میکنید دخترا یه جوری نگاش کردن من گفتم کشاورز باز داروخانه به جای شیاف قرص اکس بهت داده چرا مذخرف میگی گفت بی سواد کیس یعنی بوسیدن من گفتم الاغ جان کیس یعنی جعبه پرونده و اونی که تو میگی کیس است قبل فیلم سوپر دیدن گوشاتو مسواک بزن بهتر بشنوی خلاصه این گوساله رفت خارج اما اونجا چنان گندی زد که خودش به غلط کردم افتاد به شرکت زنگ زد و گفت یه جوری که حاجی نفهمه راهنماییم کن منم گفتم به من چه میخواستی پاتو از گلیمت دراز تر نکنی اخرش مجبور شد به خود حاجی زنگ زد اونم که نمیتونست خودش بره منو فرستاد به محض رسیدن جزییات رو ازش پرسیدم کاغذ ها روتحویل گرفتم گفتم همین امشب باید برگردی ایران هرچی التماس کرد بزار منم بمونم سفر ها رو با هم بیایم من که علاقه ای به داشتن سرخر نداشتم قبول نکردم گفتم هیچ ارزشی نداری الانم دو تا راه داری یا گم میشی میری ایران دیگه هم پاتو تو کفش من نمیکنی من گند کاریاتو پاک میکنم یا مجبورت میکنم همه چیزو به رئیس بگی که در نتیجه با لگد از شرکت پرتت میکنه بیرون بدبخت همون شبانه برگشت ایران منم بعد از تمام شدن کارها یه چند روز بیشتر موندم و حسابی به خودم رسیدم که تلافی کرده باشم بعدش دوباره مسافرت های من شروع شد اما از اونجا که هیچ چیز این دنیا همیشگی نیست همسر حاجی فوت کرد و دوباره خارج رفتنش ازاد شد تو مراسم تدفین من انچنان گریه ای سر خاک اون مرحوم کردم که اگر کل فامیلام یکجا میمردن اینجوری اشک نمیریختم همه گذاشتن پای نمک شناسیم و احترام به خانواده حاجی اما خوب خوانندگان همیشگیم در جریان اصل مطلب هستن یعنی خودمونیم سوزش کون واقعا بد دردیه شرکت ما بجز چند مورد هرگز فعالیت صادراتی نداشته یه مورد گل مخصوص چاپ بر روی ظروف چینی صادر کردیم به عربستان صعودی بیچاره ها جنسو نفرستاده پولشو حواله کردن برامون اما بانک ملی شعبه فردوسی به هیچ عنوان اجازه برداشت پول از حسابمون رو بهمون نمی داد میگفت باید اینو به دولت بفروشید دلاری هزارو هفتصد تومان یا اینکه به یک تاجر ایرانی که میخواد از خارج با پرداخت مالیات های لازم واردات با مجوز انجام بده این دلارو بفروشید به اون من گفتم اخه من الان بخوام از شما ارز بخرم زیر دوهزارو هشتصد تومن بهم میدی کجای مملکت دلار اینقدر ارزونه گفت همینه که هست وگرنه ارزتون تو حسابتون میمونه به دستور حاجی یک ماه جلوی بانک صبح تا عصر وایساده بودم داد میزدم دلار دلار صادراتی دلار حواله بدم چند بار هم خودش با ماشین اومد دید منو کلی به ریشم خندید اخرشم گفت بلند تر داد بزن کف بزن خلاصه از خودت شورو شوق نشون بده و رفت دوبارم پلیس منو گرفت گفت دلار هارو تحویل بده هرچی گفتم دلار حواله است داهاتی نفهم دوزاریش نیوفتاد حسابی منو گشتن که دلارهارو ازم بدزدن که موفق نشدن یه سرباز شهرستانی نفهم همراهشون بود اخرش با لهجه گفت خودت بگو دلارهارو کجا گزاشتی گفتم ابله تو حسابه گفت بریم تو بانک دربیار از حساب بده به ما گفتم الاغ اگر میشد از حساب برداشتش کرد که من الان اینجا نبودم گفت درست حرف بزن مرتیکه کمونیست من بلند زدم زیر خنده گفتم اخه خر تو اصلا میدونی کمونیست یعنی چی نزدیک بود شر بشه که گروهبانه گفت اینقدر وقتمونو تلف کردی پول ناهارمون رو بده بریم گفتم من پولی همراهم نیست سر تجربه دفعه قبل که پلیس ازم باج خواست نداشتم گفت گوشیتو بده حتی موبایل با خودم نمیبردم فقط کارت مترو همراهم بود ولی این بدترین قسمت داستان نبود از دهنم در رفت جریانو به یاسی گفتم که از پدرت بپرس تو اطرافیانش کسی دلار صادراتی حواله نمیخواد اونم نامردی نکرد با مردم ازاران نامدار یه نقشه حسابی برام کشیدن چند وقت قبلش ارش اسکل تپه یه دختر کولی رو که کنار خیابون سیخ کبابو بادبزنو لنگو کیسه حمومو از این کسشعرا میفروشن رو میبینه میگه کل جنسات چند دختره میگه برو مزاحم نشو میگه اگر بهم کس بدی همشوازت میخرم دختره میگه اینا رو هم هشتاد تومن نمیشه ارش میشه چهارصد تومن بهت میدم دختره میگه جنسامم باید بخری ارش اخرش میگه جنساتم بر میدارم رو هم پونصد میدم میگه سیصدشو باید الان بدی ارش پولو از خودپرداز میگیره میده به دختره اونم میده به یه پیرزنه که یکم انورتر بساط داشته سوار ماشین میشه با ارش میرن در مغازه ابراهیم از این جناب ابراهیم خان براتون بگم دانشجو بود و نیمه وقت تو بنگاه مسکن کار میکرد شاگرد یه پیرمرد بود که ساعت چهارعصر میرفت خونه ابراهیم تا نه شب در مغازه بود و مشتری میومد میبرد خونه های رو نشون میداد تا اینکه یه نفر میگه مکان لازمم کلید یکی از این خونه ها رو بده ابراهیم میگه نه طرف میگه برای یه ساعت صد میدم ابراهیم قبول میکنه از اون به بعد رسما اینکارو شروع میکنه خونه ها و اپارتمان های مردم رو که کلیدشو به بنگاه داده بودن مشتری ببره نشون بده به صورت ساعتی به کسایی که مشکل مکان داشتن اجاره میداده نیم ساعت پنجاه تومن پول یک ساعتو هم پیش میگرفته اگر یه دقیقه دیر میکردی پنجاه تومن ضرر میکردی خلاصه به نقطه ای میرسه همه میشناسنش و در امدش از خود صاحب بنگاه بیشتر میشه از طریق نت از همه جای تهران مشتری پیدا میکرده کسی هم میدید شک نمیکرد میگفت اینا زنو شوهرن یا نامزدن دارم میبرم خونه نشونشون بدم برای اجاره من دوبار با ارش پیشش رفتم بار دوم گفتم ابراهیم خان چه خبر گفت نمی دونم تا کی باید اجازه بدم درسو دانشگاه مانع پیشرفتم بشه یه جوکی هست همتون شنیدین یه روز یه مهندس شرکت نفت سر چهار راه یه پدرو دختر رو در حال گدایی میبینه که دختره خیلی خوشگل بوده دختر رو از پدرش خواستگاری میکنه پدره میگه باید یه هفته با من گدایی کنی که بعدا به دخترم نگی گدا مهندس روز سوم بدجوری میزنه زیر گریه پدره میگه زیاد نمونده تحمل کن مهندس میگه دارم برای سالهای عمرم گریه میکنم که تو شرکت نفت تلف کردم این ابراهیم خان هم میگفت میخوام دانشگاهو بیخیال شم بصورت بیستو چهارساعته بزنم تو جاکشی که اعتبار و اینده داشته باشم تا اینکه یک شب یه صاحب خونه ای که اسباب کشی کرده بوده رفته بوده جای دیگه به هوای اینکه خونش هنوز فروش نرفته و خالیه با خودش کس میاره خونه سابقش تا میره داخل میبینه دونفر کف سالن رو موکت مشغولن میره جلو داد میزنه تو کی هستی اینجا چه کار میکنی یارو هم بچه باحال بوده نگاه میکنه میبینه صاحب خونه هم جنده همراشه میگه همون کاری که شما اومدی بکنی میتونیم دادو بیداد کنیم پلیس بریزه ابرو جفتمون بره یا اینکه میتونیم گروپ بزنیم یعنی این پسرای ایرونی شاهکارن سناریو نویسای کمپانی برازرس هم عمرا یه همچین چیزایی به مغزشون برسه یارو با لحنی که اینگار بدش نیومده میگه کارتون رو بکنین تا من اینو راضی کنم جنده همراهشو می بره بیرون میفرستتش بره که پای خودش گیر نباشه بعد زنگ میزنه پلیس میاد میگیرتشون و میبره برای بازجویی اخرشم ابراهیم خانو میگیرن میبرن کلانتری کونش میزارن ارش تعریف میکرد که بعد از چند ماه دوباره ابراهیمو دیده میگه پلیس ولم کرده پیرمرده معاملات ملکیه ولم نمیکنه چپو راست زنگ میزنه خونمون میگه سهم منو از درمد بعد از ظهرات حساب کن بیار بده خلاصه ارش دختر کولی رو میبره از ابراهیم مکان میگیره میبره میکنتش اما سیخو بادبزنا میمونه تو صندوق عقب ماشین ارش دوروز بعد من سر یه جریانی اون جنسا رو تو صندوق عقب ماشین ارش دیدم سریع با گوشی چند تا عکس گرفتم جوری که مشخص باشه ماشین ارشه هرجا که پز مال و داراییشو میداد عکسا رو به دخترا نشون میدادم میگفتم شغل اصلی ارش اینه ماشین مال صاحبکارشه چیزی لازم دارین بگین بهش بگم باهاتون زیر قیمت حساب کنه سفیداباش حرف نداره لنگاشم سفیدک نمیزنه اینم بدجوری از من شاکی بود وقتی جریان بانک و دلارها پیش اومد یه روز با همکاری مردم ازاران نامدار و مدیریت یاسی عزیز که الهی زیر گل بره میان میدون فردوسی اون بساطو جلوی دیواراونجایی که من وایمیسادم میچینن رو مقوا یاسی گفت تو که داری داد میزنی اینارم بفروش به ارش میگم بهت درصد بده جاکشا کلی عکسو فیلم گرفتن بعدشم جمع کردن رفتن فقط به پیشنهاد یاسی عمدا سیخ های کباب رو نبردن وقتی ماشین داشت حرکت میکرد گفتم سیخا جا موند گفتن اونم کمیسیون تو هوار کشیدم اخه مسخره ها من با اینا چیکار کنم یاسی از پنجره ماشین در حال رفتن داد زد بکن تو کونت یه لحظه هرکی داشت رد میشد برگشت نگام کرد قابل توجه اونایی که میگن باید با یاسی ازدواج میکردی اخه میشه با این جونور زندگی کرد خلاصه رئیس به خاطر کینه ای که از من داشت بعد از فوت همسرش دیگه مسافرت ها رو تنها میرفت و من شب تا صبح شعر روزگارم کیریست رو مثل دعا زمزمه میکردم تا اینکه سر جریان مد شدن اسپینر شبرنگ مگنت که مد شده همه میچسبونن پشت موبایلشون و این پایه های مگنت که همه روی داشبور ماشین و کیس کامپیوترشون میچسبونن و موبایل رو روش سوار میکنن حاجی دوباره به درخواست مشتری به چین سفر کرد تا مدل خاصی از این پایه ها که در ان واحد هم پایه مگنت است و هم گوشیو شارژ میکنه رو به کارخونه سفارش بده اما وسط سفرش یک مشتری اصفهانی که حاجی سالها بود میخواست تورش کنه کارش تو دوبی گیر کرد و با ما تماس گرفت که میتونیم مشکلشو حل کنیم به حاجی در چین زنگ زدم گفت نباید این فرصتو از دست داد ممکنه به یکی دیگه زنگ بزنه من خیلی وقته دنبال تور کردن اینم گفتم کارتو چند روز عقب بنداز از چین به دوبی سفر کن مشکلو حل کن بعد دوبار برگرد چین به سفرت ادامه بده گفت نمیشه تا اخر هفته صب تا شب تور بازدید از کارخونه لوازم موبایل دارم گفتم پس زنگ میزنم بیخیال شه فریاد زد غلط میکنی باید با این قرار داد ببندی گفتم کشاورز رو بفرستم چند لحظه مکث کرد بعد با لحنی که انگار لشگر شونزده قزوین محاصرش کرده و هیچ راه فراری نداره با بی میلی تمام گفت خودت برو در نتیجه بنده سریعا ویزا رو تهیه کرده و یک هفته مونده به پایان سال دو هزارو هفده به دوبی سفر کردم یکشب قبل از رفتن عمه فلان فلان شدم اومد خونه ما من به شدت از این عمم متنفرم چون اوائل دوران دانشجویی که خونه مجردی گرفتم یکروز برای اولین بار به یکی از دخترای دانشگاه به اسم شیرین که سینش واقعا هشتادو پیج بود پیشنهاد دادم بیاد خونم عصرو با هم بگزرونیم دختره هم قبول کرد عصر جلوی دانشگاه قرار داشتیم منتظرش بودم که بیاد با هم بریم یهو دیدم یه ماشین داره بوق میزنه دقت کردم دیدم تو ماشین با دوستاش نشسته با دست اشاره میزنه بیا نگو به دوستاش گفته اینم خودشون خودشونو دعوت کردن حالا من مونده بودم چه خاکی تو سرم بریزم میدونستم دوستاش بیان دیگه از سکس خبری نیست فقط باید شام مفت بدم بهشون اما اگر دکشون میکردم باهام چپ میوفتادن و ممکن بود دیگه نزارن خود دختره هم بیاد اخرش گفتم جهنم ضرر سوار ماشینشون شدم رفتیم خونه دختر راننده مارو تو خیابون پیاده کرد که بره جلوتر جای پارک پیدا کنه من طبقه دوم یه خونه رو اجاره کرده بودم که طبقه پایینش صاحبخونه که مغازه اصلیش رو جای دیگه اجاره داده بود از خونش یه مغازه در اورده بود و بقالی راه انداخته بود که مواظب زن جندش باشه زنش تو محل خیلی بدنام بود ما که پیاده شدیم با دقت از بین ماشین های پارک کرده رد شدم سرم پایین بود پامو گذاشتم رو بلوک سیمانی که از جوب عریض رد بشم و بعدش از روی باغچه پر از گل بپرم در نتیجه داخل بقالی رو ندیدم وقتی پامو گذاشتم تو پیاده رو سرمو اوردم بالا عمه فلان فلان شده و شوهر عمه فلان فلان شده ترمو داخل مغازه دیدم پدر مادر همونا که ازم کلید اپارتمان پدرمو خواستن و من بزرگوار دست بخیر میخواستم براشون زن بگیرم اونا هم منو دیدن یه لحظه خشکم زد ذهنم سریع کار کرد خیلی بلند گفتم سلام عمه جان سلام شوهر عمه اینورا دخترا فهمیدن داستان چیه رفتن داخل بقالی اب معدنی خریدن و رفتن عمه فلان فلان شدم هی سلام میکرد بهشون و همش سعی میکرد باهاشون حرف بزنه که امار بگیره ازشون اما دخترا زرنگ بودن وحتی یک کلمه جواب ندادن صاحبخونه هم هوامو داشت سریع بطری ها رو داد گفت مینویسم به حساب اینا اومدن از بقالی بیرون رفتن به سمت چپ که ماشین برای پیدا کردن جای پارک به اون سمت رفته بود اما عمم گول نخورد دیده بود از یه ماشین پیاده شدیم گفت نوه جیمز باندی دیگه بایدم اینجوری باشی جواب دادم یکی از همکلاسیام خونش تو همین محله است یه وقتایی منو میرسونه هی تیکه انداخت هی نیش زد اخرم دعوام شد باهاشون و هرچی از دهنم اومد بهشون گفتم و راهشون ندادم داخل خونه که البته چهل تا گذاشتن روش تحویل پدر مادرم دادن و برای کل فامیل تعریف کردن دشمنی ما از اونجا شروع شد و وقتی به تهران برگشتم همه تو فامیل منو نوه جیمز باند صدا میردن جهت اطلاعتون پدر بزرگ پدریم ارتشی بود و افسر گارد جاویدان یکسال بعد از ازدواجش با مادربزرگم طی شرایطی که من جزیاتشو نمیدونم با دختر سفیر المان در ایران اشنا میشه و قرار میزارن برن دوهفته تو شهرهای شمال گردش و عشقوحال پدربزرگ تا اونجا که من خبر دارم المانی بلد نبود دختر سفیر المان هم فارسی بلد نبوده حالا چجوری این مخشو زده بود واقعا برام معماست خلاصه پدربزرگ برای اینکه مادربزرگمو بپیچونه میاد خونه میگه به من یک ماموریت محرمانه دادن و باید برم مادر بزرگ میگه کجا پدر بزرگ میگه ماموریت بقدری محرمانه است که تا قبل از سوار شدن به هواپیما از محل و جزیاتش کاملا بی اطلاعیم خلاصه ساکشو میبنده و میره شمال چند روز بعد برای مادربزرگ مشکلی پیش میاد و چون اون زمان موبایل نبوده میره پادگان و میگه میخوام فرمانده پادگان رو ببینم از دژبانی تماس میگیرن با دفتر فرماندهی که همسر سروان فلانی اومده اجودان جواب میده فرمانده رفته بازرسی افسر نگهبان که دوست پدربزرگم بوده به جاهای مختلف پادگان زنگ میزنه و سعی میکنه تلفنی فرمانده رو پیدا کنه که یهو در افسر نگهبانی باز میشه و خود فرمانده میاد داخل افسر نگهبان احترام میزاره و میگه ایشون خانم سروان فلانی هستن درخواست ملاقات با شما رو دارن طرف میگه بفرمایید مادربزرگم میگه میدونم ماموریت شوهرم محرمانه است اما اگر ممکنه باهاش تماس بگیرید که حتما یک زنگ به خونه بزنه یا پیام منو روبه هر طریقی بهش برسونید فرمانده مادر مرده میگه خانم چی میگی شما کدوم ماموریت بعد زنگ میزنه پرسنلی اونا میگن فلانی مرخصیه اونم میگه خانم همسرتون رفته مرخصی مادربزرگ میگه نیازی نیست پنهان کنید من میدونم شوهرم ماموریت محرمانه است فرمانده میگه خانوم مگه شوهر شما جیمز بانده که بفرستیمش ماموریت محرمانه خلاصه مادربزرگ میفهمه بدجوری سرکارش گذاشتن برمیگرده خونه شروع میکنه برای برگشت پدر بزرگم اماده شدن یعنی دونه به دونه چاقوهای خونه رو تیز کردن بعد از دو هفته پدر بزرگ عزیز با نیش باز از سفرش برمیگرده مادربزرگ میگه بوی گند عرق میدی برو حموم پدر بزرگ میگه بی خیال خستم مادربزرگ میگه معلوم نیست تو کدوم کوهو دشت ماموریت فرستادنت برو گردو خاک بیابونو تو زندگیمون نیار خلاصه بیچاره رو می اندازه تو حموم میره حسابی لباسا و ساکشو میگرده اخر از تو کیف پولش عکس یه دختر مو طلایی رو پیدا میکنه صبر میکنه پدربزرگ بیاد بیرون میگه این عکس چیه من از جوانی پدر بزرگ مرحومم چیز زیادی نمیدونم فقط از تعریفایی که شنیدم میدونم خیلی سروزبون دار بوده خیلی کتاب خون و خیلی باهوشو با عرضه و بینهایت دختر باز ذهن فعالی داشته و هرگز کم نمیاورده سریع میگه ماموریت محرمانه ما مراقبت از اعضای خانواده سفیر المان در سفرشون به شمال بود هر چهارنفر بادی گارد یکی از اعضای خانواده بودیم که عکس اون فرد تو هواپیما به ما داده شد اینم عکس دختر سفیره که تامین امنیتش با من بود مادربزرگ صبر میکنه خوب پدر بزرگ زوراشو بزنه بعد میگه ولی من اومدم پادگان فرماندت یه چیزای دیگه میگفت خلاصه اول خوار پدر بزرگ بیچاره رو اساسی بعدشم بیچاره رو مثل سگ از خونه می اندازه بیرون که اون بدبختم برای جلوگیری از ابرو ریزی و پخش خبر به جای رفتن به خونه فامیلا میره پادگان غافل از اینکه دوست افسر نگهبانش که دوستیشون یه چیزی بوده تو مایه دوستی من با مردم ازاران نامدار جریانو برای همه تعریف کرده و کل پادگان متلک به دست منتظرشن خلاصه میره اونجا همکاراش یه خروار کسشعر بارش میکنن بدبختو صبح هم سر صبحگاه فرمانده بعد از اینکه جلوی همه دو تا کامیون متلک بارش میکنه میگه یه گزارش کامل لحظه به لحظه از ماموریتت میخوام و باید فردا صبح رو میزم باشه شاید یه نسخشم فرستادیم براش اعلی حضرت بابت فتحو فتوحاتت مدال افتخارم گرفتی و خلاصه تا میتونن به ریشش میخندن چند ماهی میگذره پدربزرگ بعد کلی منت کشی واسطه شدن بزرگترها و خریدن سه تیکه طلا به خونه برگشته بوده و اوضاع داشته اروم میشده که یکی از همکاراش عروسی میکنه عروسی تو یک تالار برگزار میشه سر هر میز یه عده نشسته بودن سر یک میز فرمانده و همسرش پدر بزرگ و مادربزگ من و یکی دیگه از همکاراش نشسته بودن موقع خداحافظی مادربزرگم به فرمانده میگه فرمایشی ندارید فرمانده با لحن این بچه مدرسه ایا که کنار بوفه میشینن هرکی خوراکی میخره با حالت التماس میگن به من جواب میره چرا به شوهرت بگو ماموریت محرمانه میره مارم ببره پی نوشت اونشب پدربزرگ بازهم گریه کرد ادامه دارد نوشته شاه

Date: March 12, 2019





Leave a Reply

Your email address will not be published.