شهر فرنگ اومایا

0 بازدید
0%

تازه از سرکار برگشته بودم خسته و درمونده کشون کشون خودمو به آپارتمان رسوندم همیشه چهارشنبه ها سخت ترین روز زندگیم بود از صبحش کلاس تا 4 بعد ازظهر و 6 هم که باید میرفتم رستوران تا 11 شب برای یکم پول بیشتر با کمک یکی از همکلاسیام تو یه رستوران به عنوان ظرف شور کار میکردم که حقوقش هم خداوکیلی بد نبود تقریبا از چیزی که بابام برام میفرستاد کمتر نبود و کارش با اینکه سخت بود و باید یه بند تا 11 ظرف میشستی طاقت فرسا بود ولی پولش خوب بود مخصوصا که دستوبالم یکم بازتر شده بود و وقتمم پر شده بود و کم کم از الواتی گریم کمتر شده بود البته با امدن اومایا تو زندگیم کلا الواتی تعطیل شد اینقد مهربون و گرم و با محبت بود که تموم خلا های عاطفیمو پر میکرد این اواخر دیگه هفته ای یه بار هم به زور زنگ میزدم خونه همه جا با اومایا بودم و همه کارام با اومایا بود مثل دوتا رفیق سینما باهم میرفتیم پارک باهم میرفتیم بار باهم میرفتیم انگار جز ما کسی تو دنیا نیست با اومایا تو بار باهاش آشنا شدم خیلی اتفاقی و ساده دوماهی میشد که از دوست پسرش جدا شده بود و امده بود یکم خوشگذرونی کنه بعد از به قول خودش دوماه خونه نشینی تو همون نگاه اول ازش خوشم امد با یه نصف لیون ویسکی به استقبالش رفتم و پذیرفت خوب میدونستم از اون توقف های یه شبه نیست اتفاقا اون شب رو کلا با گفتگو سپری کردیم و حرکتی از جانب من یا اون به قصد شروع سکس انجام نشد در عوض رابطه ای پایدار شروع شد ولی انگار دنیا یهو گفت اِ اِ اِ وایسا ببینم این پسره داره بهش خوش میگذره الان چنان فرو میکنم توش که از دماغش دربیاد زنگ نزدنای من بالاخره کار خودشو کرد و اتفاقی که نباید میفتاد افتاد مادرجان تصمیم گرفت یه هفته بیاد سوئد واااااای خدا این چه وضعیه آخه میاد اینجا چیکار یهو یاد ژیلا افتادم خدایا نکنه میخواد اینجا آبروریزی کنه دیگه نمیتونم تو چشمای دایی صابر نگاه کنم میخواستم دوش بگیرم ولی از بس خسته بودم با همون لباسای بیرون افتادم رو تخت یه چیزایی از ایرانی بودنم رو هنوز داشتم اونم درآوردن کفش دم در بود طبق قانون خونه داییم منم قانون ورود بدون کفش تو خونه رو داشتم اصلا نمیتونستم تحمل کنم کسی با کفش میاد داخل این یکی از چیزایی بود که اومایا عاشقش بود میگفت خیلی براش جالب و دوست داشتنیه که نمیزاری با کفش کسی بیاد تو ولی بیچاره خبر نداشت مامانم قراره بیاد جفت پا با چکمه هایی که تازه از تو اسطبل اسب امده بیرون بپره وسط رابطه و دوستی ما فردا پنج شنبه بود و مامانم پروازش به زمین مینشست اون ساعتی که مامان میرسید من کلاس داشتم و دایی صابر میرفت دنبال مامان از دایی صابر نگم براتون که جدیدا زده بود تو کار پشم و پیل اینقد ریشاشو بلند کرده بود که شبیه یه سبد شده بود زیر دهن و چونش یکی دوبار بهش گفتم دایی بزن ریشو بیرون میگیرنت گفت کره خر لباسام که معلومه همیشه جین و لی میپوشم مثل این آمریکایی هارلی دیویدسون سوارا هستم فقط هارلی دیویدسون اینجا مجوز نمیدن و الا خیلی توپ میشد تیپم گفتم آخه دایی اونا یا قرمزن یا بلوند یا چشم رنگی تو با این چش و چارت و پوست تیره و دماغ خاورمیانه ای انگار پیامبر اکرمی دوباره ظهور کردی مخصوصا با این تیریپ سیاه پوشیدنات گفت تاحالا اسم سیاه جامگان به گوشت خورده گفتم نه گفت پس گه نخور اولا پیامبر ظهور نمیکنه و امام زمانه که ظهور میکنه بعدشم مگه تو کوروشو ندیدی داریوشو ندیدی کمبوجه رو ندیدی بردیا رو ندیدی گفتم دایی اینا کین دیگه ندیدمشون تاحالا گفت کوروش کبیر بابا تازه دوزاریم افتاد البته هنوز داشتم ربط کوروش رو با سیاه جامگان و پیامبر اسلام تو مغزم پردازش میکردم که دایی ادامه داد گفت فقط نمیدونم یکیشون پسر یکی از این چهارتاس دوتاشونم پسر یکی از اون دوتای دیگه هستن ولی ترتیبشو دقیق نمیدونم فکم افتاده بود این همه ارادت به هخامنشیان ولی دریغ از چند خط کتاب خوندن در اون حد که بفهمی کی به کیه یکم دایی صابرو نگاه کردم زدم زیر خنده شکم و فکم درد گرفته بود و جایی رو نمیدیدم دایی یکم سیبیلاشو خورد و گفت حقا که به اون بابای پدرسگت رفتی و از خونه زد بیرون همیشه وقتی ناراحت میشد ازم به بابام فحش میداد یکی دوبارم دیدم وقتی از بچه های خودش ناراحت میشه به مادرشون فحش میده کلا موجود غریبی بود برای خودش و البته در مقابل فرهنگ اروپایی بشدت مقاوم بود زندایی شهلا هم همینطور ولی کمتر البته زندایی خیلی از دایی بهتر بود جوری که کامل میشد بهش تکیه داد اینقد قرص و محکم بود و اینقد اعتماد به نفس داشت و یه تنه بعضی کارارو پیش میبرد میموندی توش درست مثل زنای قدیم که یه خونه رو با شوهر و 7 تا بچه و پدرمادر شوهر میگردوند و آخر شب هم شیرین زبونی میکرد که دل شوهرش خوش باشه واقعا دایی صابر از زن شانس آورده بود با صلاحدید ژیلا قضیه رو به مامانش گفتیم قضیه حرف مامانم منباب ازدواج با ژیلا همه چی رو به زندایی گفتیم و زندایی هم که خیلی منو دوست داشت اولش گفت اگه بهم علاقه دارین من مشکلی نمیبینم و بعدش با توضیحات منو ژیلا فهمید که قضیه اصلا جور دیگه ایه و منو ژیلا هیچ کشش جنسی و عشقی بهم نداریم فقط میموند دایی صابر که با تموم اوضاع و احوالش بعضی چیزا هیچوقت از دلش بیرون نمیرفت و کینه قضیه رو همیشه به دل میگرفت البته نمیدونستیم این جریان هم اینجوریه براش یا نه مطمئن نبودیم بهرحال با نظر زندایی مبنی بر اینکه فعلا چیزی مطرح نشه تا ببینیم چی میشه و تا اون لحظه چیزی ابراز نشه به دایی با هزارجور فکروخیال خوابیدم و صبح بیدار شدم دوش گرفتم و رفتم دانشگاه سرکلاس اصلا حواسم به درس نبود هنوز تو فکر اومایا بودم هفته پیش که با یه شامپاین رفتم در خونش و با لبخند پهن و گشادی که به استقبالم امد لبای درشت و قلوه ایش وقتی لبخند میزد قشنگ پاهامو سست میکرد به تموم اجزای صورتش میومد نه مثل این دخترای پروتزی که کل صورتشون اندازه یه مشته بعد میرن اینقد ژل تزریق میکنن مثل این بابون های کون قرمز میشن یه حجم از لب قرمز رو یه صورت اندازه کف دست اومایا اینقد صورتش درشت بود که اون لبای داغ و خوشمزه توش گم بود چشمای درشت و کشیده و عسلی لاغر و کشیده با ممه های کوچیک و نقلی و کون گرد و کوچولو البته نسبت به بدنش کوچولو ولی سفت و خوش فرم رونای نوتلایی کشیده و صاف و باریک که لایه نازکی از عضله فرم زیبایی بهش داده بود رفتم تو و شامپاینو بهش دادم فوری با قلاب مخصوص چوب پنبه سر شامپاینو باز کرد و دوتا گیلاس ریخت و آورد نهایت پذیرایی بود دوتا گیلاس شامپاین و دیگر هیچ یادمه ایران که بودم رفتم خونه دوست دخترم برای سکس البته با توجه به چیزی که الان با اومایا دارم اصلا تو هیچ معیاری سکس نبود کارای منو دوس دخترم تو ایران داشتم میگفتم رفتم خونه دوست دخترم وقتی ایران بودم همون اول راه که رسیدم با یه سینی چای اومد که چهارتا استکان توش بود گرخیدم گفتم کسی قراره بیاد گفت نه گفتم پس چرا چهار تا استکان آوردی گفت میخوام قشنگ سیر شی بعد چای خورده و نخورده هنوز دهنم داغ بود از چایی دیدم بشقاب گذاشته جلوم میوه پوست میکنه و میذاره دهنم این نهایت فورپلی یا همون پیشنوازیش بود داشتم میترکیدم که دیدم رفت تو آشپزخونه با شیرینی و شربت امد داشت گریم میگرفت گفتم بابا بیا بشین یه دیقه ببینمت همش احساس میکنم با مامانم امدم مهمونی زنونه یه اخمی کرد و گفت اگه نخوری ناراحت میشم چهارتا نون خامه ای و دولیوان شربت ریخت تو حلقومم حالا بیا با معده و مثانه پر سکس کن از سکسم باهاش نگم براتون که حشرتون میخوابه ولی همینقدر بدونین اینقد وسط سکس رفتم خلا سری آخر دیدم لباساشو پوشید گفت همونجا تو دستشویی جقتم بزن بعد برو میگفتم تقصیر خودته با این پذیراییت ناراحت میشد نمیگفتم سر دلم میموند میرفتم ناراحت میشد میموندم باید غرولند هاشو تحمل میکردم یعنی این تعارف گاییده مارو اومایا در حالی که شامپاین رو آروم مزه مزه میکرد با چشای خمارش میپایید منو کم کم یاد گرفته بودم که منم یه لبی تر کنم و یهو گیلاسو سر نکشم اومایا خیلی چیزا یادم داده بود اینکه به پایان فکر نکنم از مسیر لذت ببرم حتی سکسم هم بهتر شده بود دیگه به لحظه ارگاسم فکر هم نمیکردم اون لحظاتی که در گیرودار همدیگه بودیم و مثل پیچک دورهم تاب میخوردیم و تنای داغمون همدیگرو مهمون میکردن گیلاسو گذاشتم رو میز و تن سبکشو به آغوش کشیدم همیشه عاشق سینه های پرپشمم بود انگشتای بلند و ظریفشو مثل سوزن فرو میکرد لای پشمای سینم اولین بار که پشمای سینمو دید خیلی حال کرد گفت تو اولین مردی هستی که از نزدیک میبینم سینش پشم داره همه میزنن گفتم اگه دوست نداری منم میزنم ولی اون دوست داشت تو بغلم بردمش تو اتاق و خوابوندمش رو تخت با چشماش باهام حرف میزد و با دستاش رو بدنم تایپ حرکت دستاش رو سینه ها و کمرم انرژی وجودی بدنشو بهم منتقل میکرد سرمو بردم تو گردنش بوی تنشو استشمام کردم لبامو گذاشتم رو شونش و اونم دستاشو دور تنم حلقه کرد فشارم داد سمت خودش شق کرده بودم براش چه خوبه تو بغلش بودن آروم سرمو از رو شونش برداشتم و لبامو گذاشتم رو لباش لبای گوشتی آبدار که هرچی میخوردم سیر نمیشدم لبامون از بزاق همدیگه براق شده بود اگه بگم میتونستم با لب گرفتن خالی ارضا شم دروغ نگفتم اینقد حال میداد دستاشو گذاشت رو سینم و هلم داد لباسمو که دکمه هاش تا نیمه باز بود کامل باز کرد از تن درآوردم و دیدم داره کمربندمو باز میکنه همیشه حین انجام این کار تو چشمام زل میزد و لبخند کمرنگی رو لباش بود میخواست عکس العملمو ببینه کمربندمو که باز میکرد تا نصف رونم میاورد پایین و از رو شورت کیرمو میمالید بعضی وقتا بوسه کوچیکی هم روش میزد کیرمو ول کرد و به پشت افتاد رو تخت و پاهاشو از هم باز کرد احتیاج نبود چیزی بگه کسش که از شدت حشر ورم کرده بود رو از رو شورت بوسیدم در حالت عادی کسش یه پف خاصی داشت وقتی هم که حشری میشد بیشتر خون جمع میشد توش و بیشتر باد میکرد شورتشو زدم کنار کسش به سیاهی زخال اخته بود خیلی دوسش داشتم اینقد شیرین و خوشمزه بود برام حتی رنگشم دوس داشتم آروم زبونمو کشیدم روش و یکم لاشو باز کردم گوشت صورتی داخل کوسش همراه با مقداری خیسی معلوم شد دیوونه شدم و دهنم کامل گذاشتم رو کسش مثل لباش گوشتی بود یهو کسشو با لب و چوچوله و هرچی که بود کشیدم داخل دهنم دستاشو گذاشت رو سرم و فشار داد رو کسش حس کردم مقداری رطوبت کسش بیشتر شد سرمو بلند کردم و پاشدم شورتمو کندم آروم و با لبهایی گاز گرفته امد سمت کیرم و تنه کیرمو گرفت و سرشو آروم گذاشت تو دهنش با چشمای بسته سرشو میلیسید و هرازگاهی نیم نگاهی میکرد درست لبه تخت نشست اینبار و مقدار بیشتری از کیرمو کرد تو دهنش صدای دهنش میومد از عمد صدادار اینکارو میکرد میدونست خوشم میاد تموم عکس العملامو دقت میکرد و وقتی میدید از چی بیشتر خوشم میاد با حرارت بیشتری انجام میداد یهو کیرمو کامل کرد تو دهنش و درآورد کلی بزاق روش بود و کیرم برق میزد خوابید و منو کشید رو خودش و کیرمو با دست گرفت و هدایت کرد سمت کسش وقتی تلمبه میزدم همش نگاهش تو چشام بود و از تمام مراحل کار لذت میبرد دو انسان که یکی میدهد و دیگری میگیرد نه شرمی برای این یکی داشت و نه افتخاری برای آن یکی دوتن که در اشتیاق هم به اوج میرسند چیزی که ما ایرانیا هیچوقت درکش نمیکنیم زنمون اگه مثل پورن استارا باشه میگیم زنیکه از کجا یاد گرفته یا اینکه چه جنده ایه نکنه که میگیم زن هم زنای مردم زنا هم از اون ور بدتر شوهرش میخواد میگن خرس وحشی هرروز میخواد وقتی نمیخواد میگن معلوم نیست کجا کمرشو خالی میکنه و خیلی چیزای دیگه بگذریم از این بحث بعد سکس پرهیجان و آتشینمون رفتیم حموم اومایا وان رو پرکرد و دوتایی رفتیم توش با موهای اومایا بازی میکردم و اونم کون خوشگلشو رو کیر شلم میمالید الان موقع مطرح کردن حرفم باهاش بود بهش جریان امدن مامانمو گفتم گفتم قراره هفته بعد پنج شنبه بیاد حرکت اومایا متوقف شد یهو برگشت و گفت مامانت میا اینجا نمیدونستم منظورش چیه که خوشحاله یا ناراحت اونقدر صمیمی بودیم که تقریبا یه شناختی از خانواده هم داشتیم و حتی اومایا ژیلا رو دیده بود دوسه بار ولی نه در اون حد صمیمی که بخوام اومایا رو به مادرم معرفی کنم یه لحظه فکر کردم اومایا بد متوجه شده بهش گفتم نگران نباش منظورم اینه که مامانم میاد پیش من و اصلا قرار نیست تورو ببینه نفس بلندی از سر راحت شدن کشید و گفت پس خوبه گفتم آره بابا مامانم از اون زنای قدیمیه که از دخترای سیاه خوشش نمیاد واااااااای یه لحظه به حرفی که زدم فکر کردم نژادپرستانه ترین حرفی بود که تو کل عمرم زده بودم اومایا یکم تو چشمام نگاه کرد و از روم پاشد حوله رو پیچید دور خودش رفت بیرون هزار تا فحش به خودم دادم بابت حرفی که زدم پاشدم و رفتم با هر بدبختی بود یکم آرومش کردم بدیش این بود که اومایا با همه مهربونیاش میبخشید ولی فراموش نمیکرد هیچوقت تو این یه هفته اخیر هم با اومایا بغیر از چندتا پیام و چندبار تماس کوتاه چیزی بینمون رد و بدل نشده بود کلا با اومایا آخر هفته ها قرار داشتیم اون تو یه شرکت حقوقی تمام وقت کار میکرد منم که دانشگاه بودم و شبا هم تو رستوران ولی خوب از صدای اومایا مشخص بود حرفم کامل تو ذوقش زده و دلشو شکسته تصمیم داشتم این آخر هفته هرجور که شده از دلش دربیارم ولی مشکل مامانم بود که احتمالا تا الان رسیده و دایی هم رفته دنبالش کلاس تموم شد و رفتم خونه دایی حدودای 3 بعد از ظهر بود که رسیدم دم در خونه دایی ماشینش نبود زنگ زدم رفتم تو ژیلا و هژیر بودن تو خونه گفتم کجان ژیلا گفت بابا صبح ساعت 10 رفت دنبال عمه تا 1 خبری نشد ازشون گفتیم حتما تو ترافیکن یه ساعت پیش از فرودگاه زنگ زدن مدارک بابا رو بیارین به خاطر ریشش گرفتنش عمه هم ظاهرا با همون مانتو و روسری و چادر اینا امده مشکوک شدن بهشون و گرفتنشون یعنی کاش بودم اونجا این کمدی رو میدیدم مامانم هیچوقت بدون چادر جایی نمیرفت که وای خدا فکر کن اومایا رو ببینه که همیشه با یه حلقه آستین و یه شلوارک میگرده و بفهمه پسرش با این رابطه داره فوری سکته میکنه چه معنی داره دختر لختی بگرده یه نیم ساعتی گذشت که دایی ناصر و مامان امدن تو و دنبالشون هم زندایی از دیدن مامان بعد از این همه مدت خیلی احساساتی شدم پریدم بغلش و بوسه بارونش کردم همش نگام میکرد صورتمو تنمو و هی دلداری میداد وای بچم چقد لاغر شده غذاهای اینجا بهش نمیسازه کو اون یال و کوپالت چرا اینقد رنگت پریده نمیدونست رنگم نپریده و این رنگ واقعی پوستمه که شفاف و روشن شده و الان به لطف تغذیه خوب و سالم و اب و هوای پاک در بهترین فرم بدنی هستم نشست رو مبل و منو کنار خودش نشوند و دستامو تو دستاش گرفت و هی حرف میزد یهو ژیلا از تو اتاقش امد بیرون دیدم گل از گل مامان شکفت با برق خاصی که تو چشماش بود و هرازگاهی نگاهی به من و بعد هم نگاهی به ژیلا کم کم زنگ خطر رو حس کردم فوری پاشدم گفتم دایی کجاس زندایی گفت داره وسیله هارو میاره تو ماشالا کبری خانوم که سنگ تموم گذاشته دستش درد نکنه مامانم کلی وسیله از ایران آورده بود و یکم خوراکی ایرانی مثل کشک و ترشی و سبزی قرمه و سبزی کوکو و سبزی دلمه همه بسته بندی شده و خرت و پرتای دیگه دایی امد تو و نشست و نفسی تازه کرد زندایی فوری چای دم کرد و سه تا استکان چای تازه دم آورد ژیلا هم از اونور دوتا قهوه برای خودش و من آورد که مامانم با دیدن این صحنه رفت رو ابرا انگار داشت دوتا نوگل شکفته رو میدید که دارن برای هم ناز میکنن دوتا کفتر عاشق که صدای بق بقوشون تا خونه های اطراف میره نمیدونست که کونم مثل سیر و سرکه میجوشید فوری بحث گرفتنشونو پیش کشیدم دایی صابر گفت رفتم فرودگاه منتظر امدن کبری بودم گفتم تا میاد یه سیگاری بکشم رفتم تو اتاقک سیگار که یه نخ سیگار بکشم که نگو کبری امده و دم گیت منتظر من و آشفته از این آدمای رنگ و وارنگ و قد بلند زبون هم که بلد نبود تک و تنها با وسایلاش حتی نرفته بود رو صندلی ها بشینه من که رفتم سمتش یهو وسایلا رو ول کرد امد طرفم و بلند گفت یاالله صابر جون یاالله بعد که بهم رسیدیم بغل کرد منو یکی دو تازن کنارمون بودن یکم با تعجب به مامانت که با مانتو و چادر و روسری سیاه منم با شلوار و لباس سیاه چشماشون گرد شد که یهو مادرت گفت الله اکبر صابر اصلا پیر نشدی که زنا شروع کردن جیغ زدن و یکیشون از شدت ترس غش و مامورای امنیت یا همون سکیوریتی ها ریختن گفتن چی شده که زنا گفتن اینا میخوان خودشونو منفجر کنن و گفتن الله اکبر و در ادامه زنگ زدن آمبولانس بیاد برای اون زنی که غش کرده بود بعد از جریان پاریس و لندن و انفجار بمب ها حساسیت به کشورای اروپایی منتقل شده بود مخصوصا که اون موقع هم اوج تهدیدهای داعش بود و هنوز از بین نرفته بود دایی صابر ادامه داد که مارو بردن برای بازجویی و تموم وسایل کبری رو گشتن و بعد که دیدن چیزی نیست مدارک خواستن که همراهم نبود فقط گواهینامم بود که کافی نبود ظاهرا که زنگ زدم شهلا واسم اورد و بقیشو دیگه خودتون میدونید گفتم مامان اذیت نشدی که گفت نه دوتا خانوم خوشگل قدبلند بودن که همش با لبخند نگام میکردن و برام شکلات و از اینا که تو میخوری آوردن خیلی مهربون بودن مامان جون منظور مامانم از همون که تو میخوری قهوه بود انگار کهیر میزد بگه قهوه چیه قهوه مگه چای چشه بالاخره با هر بامبولی بود نذاشتم مامانم قضیه ژیلا رو مطرح کنه و زندایی هم کمک حالم بود و منم به ژیلا توصیه کردم اونقدر با من گرم نگیره بیچاره اصلا نمیدونست وانمود کنه یا دروغکی ژست بسازه لامصب ما ایرانیها از اول زندگیمون همگی بازیگریم از بس نقشای مختلف بازی میکنیم و بد تر از همه از طرف خانواده هم تشویق میشیم یواش یواش ساعت 6 میشد و من باید میرفتم رستوران امدم بیرون و رفتم طرف رستوران و توراه زنگ زدم به اومایا که مادرم امده و امشب نمیتونم برم پیشش ولی فردا شب رو باهمیم رفتم رستوران مثل همیشه و ساعت 11 و خورده ای راه افتادم سمت خونه دایی قبل 12 رسیدم خونه دایی قبلا هم شده بود که شب دیر وقت برم خونه دایی ولی نهایتا تا 11 بیدار بودن بچه ها که سر ساعت 10 میخوابیدن ولی اون شب رو یکم بیشتر بیدار بودن به خاطر حضور مامانم ژیلا و هژیر خیلی خوشحال بودن بعد از سالها عمشونو دیده بودن قبلا فقط از رو عکس یا از طریق اسکایپ و رسانه های دیگه همدیگه رو دیده بودن اینقدر ذوق داشتن مخصوصا مامانم خیلی پرمهر و محبت بود همیشه با بچه ها مهربون بود یکم که گذشت بچه ها رفتن خوابیدن و ما چهارنفر موندیم مامانم گفت پسرم شام نخوردی برات بیارم گفت چرا مامان جون تو رستوران شام خوردم گفت نه رنگ به روت نیست خسته ای بذار برات شام بیارم گفتم مامان غذا خوردم سیرم گفت نه پسرم گشنته ببین شدی پوست استخون از خونه داییت خجالت میکشی تعارف میکنی گفتم مامان چرا اخه تعارف کنم مگه آدم با داییشم تعارف داره یاد ایران افتادم که میرفتم خونه مادربزرگم مهم نبود چه ساعتیه یهو میدیدی سفره غذا جلوت پهن شده نمیخوردی هم اینقد ناراحت میشد بعد مادربزرگ میومد تند تند لقمه میگرفت برات خدابیامرزدش ولی اینقدر آدمو معذب میکرد دیگه دلت نمیخواست بری خونش نمیتونستی هم چیزی بگی چون واقعا از سر مهربونی اینکارو میکرد و واقعا نمیشد شکایتی داشت حالا مامان خودم از اون بدتر پاشد رفت سمت آشپزخونه گفت یکم غذا مونده برات میارم پاشدم گفتم مامان گشنم نیست بخدا چرا اینقدر اصرار میکنی با دایی تعارف هم داشته باشم با تو ندارم دیگه مادر من مامان وایساد حس کردم یکم ناراحت شده باشه ولی واقعا نمیتونستم تحمل کنم من تو ایرانم که بودم تعارفی نبودم چه برسه به اینکه یه سالم هست اینجام و یه مورد تعارف از هیچکی ندیدم حتی دایی و زندایی با اوقات تلخی نشست گفت ببین صابر بچه خود آدم دیگه رحم نداره چه برسه به بقیه چیه این کشور نکبتی که رحم و مروتو تو دل آدما میکشه تعبیرش واقعا جالب بود برام دایی هم با اینکه میدونست من چجوریم و شرایط چجوریه انگار جو ایرانی گرفته بودش باز گفت آره آبجی درسته همین هژیر و ژیلا بگو یکم احترام یکم محبت هیچی انگار نه انگار چشای منو زندایی گرد شد اتفاقا هژیر و ژیلا مودب ترین و با محبت ترین بچه هایی بودن که تو عمرم دیدم تو بگو سر سوزن کینه یا بدجنسی تو وجود این دوتا بچه باشه گفتم دایی جدی میگی یکم نیگام کرد و یه چشمک آرومی زد یعنی قشنگ حس کردم دوباره تو ایرانم درک نمیکردم این رفتارارو از اون ور هم مامان گفت خوب صابر تنبیهشون کن دیدی حرفتو گوش نمیکنن کتکشون بزن یاد کتکایی که تو بچگی خورده بودم افتادم واقعا نمیتونستم تحمل کنم دیگه مامانم خونه دایی میموند و دایی اتاق مهمان رو برای مامانم آماده کرده بود منم کم کم آماده میشدم برم خونه که مامانم گفت کجا گفتم میرم خونه گفت یعنی نمیخوای یه شبو با مامانت باشی یه قطره اشک گوشه چشاش جمع شد دلم کباب شد گفتم آخه باشه میمونم تو اتاق مهمان فقط یه تخت یه نفره بود البته اتاق مهمانی هم نبود درواقع یه اتاق کوچیک بود که وسایل اضافه توش بود و تخت قدیمی هژیر که دیگه توش جا نمیشد و براش یه تخت بزرگتر خریده بودن و تخت قدیمیشو گذاشته بودن اونجا از بس دراز شده بود هژیر رفتم کنار تخت جا انداختم و داییم لباس راحتی بهم داد و پوشیدم و رفتم تو جام مامانم امد بزور منو گذاشت رو تخت و خودش پایین خوابید گفت مامان عادت ندارم رو تخت بخوابم یکم باهم حرف زدیم و احوال فامیل رو از مامان پرسیدمو کم کم جفتمون خوابیدیم روز بعدش از خواب بیدار شدیم و رفتیم بیرون گشت و گذار البته من و مامان و زندایی دایی رفته بود سرکار ماشین رو گذاشته بود برامون و خودش با اتوبوس رفت رفتیم جاهای دیدنی استکهلم رو گشتیم اول از همه رفتیم شهر قدیمی هر بار میومدم شهر قدیمی انگار اولین بارمه محوطه تمیز و گلکاری شده با ساختمونای رنگارنگ به رنگای شاد عین مداد رنگی قرمز و سبز و زرد و آبی مثل تو کارتون ها بازار و بوتیک های فراوون مامانم با دهن باز نگاه میکرد همه جارو مردمو میدید که بی اینکه کسی به کسی کاری داشته باشه یا کسی اونیکی رو نگاه کنه مشغول لذت بردن از وقتشون با همراهانشون بودن با ماشین از جلو کاخ سلطنتی فقط رد شدیم میدونستم چیز جالبی برای مامانم نداره و از اونجا رفتیم موزه سرباز اسکانسن خیلی خوشش امد مامانم انگار توی روستاهای چند قرن پیش سوئد داری قدم میزنی گوچه های باریک سنگفرش شده خونه های قدیمی اسطبل های خوشگل که تو چند تاشونم اسب و بز و گوسفند نگهداری میکردن لامصب حتی بز و گوسفنداشونم خوشگل بودن ولی الحق اسب ایرانی اصلا یه چیز دیگس بعد از کلی گشت و گذار حدودای ساعت 3 برگشتیم خونه و من از اونجا به بهانه رستوران امدم بیرون فوری رفتم خونه و دوش گرفتم و یه قهوه درست کردم اومایا ساعت 5 امد دوباره یک شب کامل با دختر رویاهام به مامان و زندایی گفته بودم که شب نمیام خودم صبح میام پیشتون اومایا رو دعوت کردم تو خونه و یه قهوه باهم خوردیم و زدیم بیرون شب شنبه بود و شب بار رفتنامون باهم رفتیم بیرون و قدم زنان خیابونای چراغونی و رنگارنگ شهرو میگشتیم بعد از یک ساعتو نیم پیاده روی جلو یکی از این غذاخوری هایی که بیرون میز و صندلی میزارن نشستیم و یه غذای سبک سفارش دادیم برای اومایا اصلا مهم نبود که کسی ببیندش با اینکه یکی از وکلای پایه بلند یه شرکت خصوصی بود و تقریبا منصب بالایی داشت و حقوق بالایی هم میگرفت ولی اصلا این چیزا مهم نبود همدیگرو دوست داشتیم فقط این مهم بود منم برام اصلا مهم نبود که یه ظرف شور ساده تو یه رستوران هستم دلامون مال همدیگه بود همین یادمه یه سری تو ایران میخواستم به یه دختره شماره بدم سر اینکه چرا ماشینم پرایده شمارمو نگرفت یا اون دوست دختر دیگم به خاطر اینکه بابای اون رئیس بانک بود و بابای من بازنشسته ارتش باهام بهم زد نشستیم و شاممون رو خوردیم و راه افتادیم سمت بار همیشگی صاحب بار که باهاش دوست شده بودم یه پسره فوق العاده خوشگل و خوش برخورد گی بود تا اون موقع دیدم به گی ها این بود که یه سری آدم چرک کثیف دائم الحشر بچه باز و بی هویتن حالا تا اون موقع هم با یه گی برخورد یا سروکار نداشتما ولی هرجا بحثشون میشد گی هارو خیلی منفور توصیف میکردن ولی با دیدن کارلوس کاملا نظرم عوض شد مخصوصا با معرفی دوستای گی و لزبینش دیدم که آدما همه مثل همن و گرایش های جنسیشون به خودشون مربوطه و اگر یک درصد این افراد رو بار اول میدیدی اصلا نمیتونستی تشخیص بدی که طرف گی لز هستش یا استریت با اومایا جلو کانتر رو صندلی نشستیم و کارلوس همون اول کار دو شات تیکیلا با لیمو و نمک گذاشت جلومون که سرمون داغ شه تا نوبت بعدی شات رو که زدیم گرم شدیم حسابی و با اومایا رفتیم وسط شب خوبی رو باهم گذروندیم و تقریبا اتفاقات 24 ساعت اخیر رو فراموش کرده بودم و خودمو تو بغل اومایا رها کرده بودم گم شده بودم تو عشق خالص و پاکش خیلی زود بود برای گفتنش ولی واقعا عاشقش بودم از بار امدیم بیرون و رفتیم سمت خونه من در آپارتمان رو بستیم و نبستیم لبامون رفت تو هم بغلش کردم و با شدت و عجله و اشتیاق خاصی بوسه بارون کردیم همدیگرو حرکاتمون خیلی تند و چابک شده بود و انگار تازه بهم رسیدیم سر از پا نمیشناختیم واقعا سکس بعد از دلخوری لذت بخشه هرچند اومایا چیزی از حرف زشتی که هفته قبل بهش زده بودم نگفته بود ولی حرکاتش مشخص بود که ناراحت بوده ولی مشروب و این حس نزدیکی انگار آتیشش زده باشه بردمش تو اتاق و فوری لباسامونو درآوردیم حشری تر از اونی بودیم که بخوایم وقتو با عشقبازی تلف کنیم و زود میخواستیم بریم سر اصل قضیه بدون فوت وقت گرفتمش و انداختمش رو تخت و کیرمو وارد کسش کردم و شروع کردم با شدت و هیجان تلمبه زدن وحشیانه سکس میکردیم صدای برخورد بدنم با رون و پاهام با کون سفت اومایا صدای شالاپ شولوپی راه انداخته بود که نگو عرق هم کرده بودیم حسابی و صداها بیشتر اینبار اومایا دیگه اختیارشو از دست داده بود و جیغ میزد قطرات عرق از رو پیشونیم میریخت رو تن شکلاتی و براق اومایا اینبار میخواستم زود به ارگاسم برسم و تن تبدارمو آروم کنم بیشتر از همیشه طول کشید سکسمون بالاخره بعد از مدت نسبتا طولانی ایی ارضا شدم و افتادم رو اومایا نفسای اومایا که تند تند و صدادار بود قطع نمیشد خواستم از روش پاشم که فوری بغلم کرد و نذاشت همراه نفسای تندش با لکنت چند بار پشت سر هم گفت ممنونم نمیخواست ازش جدا شم یکی دودقیقه گذشت و اون التهاب و کشش بعد از ارگاسمش فروکش کرد شل شد از روش بلند شدم برم حموم که دستمو گرفت گفت منم میام با اینکه خیلی انرژیم تحلیل رفته بود بغلش کردم و با خودم بردم حموم متاسفانه حموم خونه من وان نداشت دوش آبو باز کردم و دونفری زیردوش همدیگرو بغل کردیم فقط یه دوش ساده بود که عرق تنمون پاک شه یه چند دقیقه ای زیر دوش بودیم و بعد از دوش همدیگرو خشک کردیم و امدیم بیرون رفتیم سمت اتاق خواب ملافه خیس از عرقمون رو ورداشتم انداختم تو سبد لباس چرکا و یه ملافه تمیز انداختم رو تخت و تو بغل هم خوابیدیم سر اومایا رو گرفتم بغلم و به خواب عمیقی فرو رفتم خواب دیدم با اومایا تو باغ دیورگورِن هستیم و باهم داریم خوش گذرونی میکنیم و دنبال هم میدوئیم اومایا هی از دستم فرار میکنه و منم دنبالشم و نمگیرمش داشت از باغ خارج میشد که اینبار تند دویدم که بگیرمش یهو باهم خوردیم زمین و پاشدم اومایا رو بلند کردم دیدم چند نفر با تعجب امدن سمتمون و به فارسی گفتن خوبی داداش جا خوردم گفتم آره دیدم چشما سمت اومایا هستش که با حالتی ترسیده با شلوار کوتاه تا چهار انگشت زیر زانو و لباس یقه باز وایساده یکم دور و برمو نگاه کردم دیدم تو خیابون ولیعصریم برگشتم سمت پارک دیدم به جای پارک دیورگورن پارک ملته نفسم بند امده بود یهو دیدم اومایا از وسط جمعیت اومد سمتم و یکی از کفشاشو درآورد و با زبون فارسی با صدایی که خیلی شبیه مادرم بود گفت ذلیل مرده خجالت نمکشی حیا نمیکنی و با کفش میزد تو سرو صورتمو و منم میگفتم نکن اومایا چرا اینجور میکنی و چند بار که تو سرو صورتم کوبیده شد یهو از خواب پریدم دیدم مامانم داره فحش بارونم میکنه و با کفش میزنه تو سرو صورتم و از اون ورم زندایی با چشمای بسته داره مامانمو میگیره اومایا انگار داره فیلم وحشتناک میبینه ملافه رو پیچیده بود دور خودش و یه گوشه از اتاق کز کرده بود و از ترس میلرزید و آروم هق هق صداش میومد نگو اونم از دمپایی های مامانم بی نصیب نمونده تازه فهمیدم چرا زندایی چشاشو بسته حتی شورت هم پام نبود با اومایا همونجور که از حموم امده بودیم بیرون خوابیده بودیم فوری از زیر دست مامانم خودمو کشیدم بیرون و دویدم سمت کمد و یه شلوارک و یه لباس پوشیدم گفتم زندایی مامانو بگیر اومایا رو که خشکش زده بود از زمین بلند کردم و لباساشو بهش دادم تو هال پوشید و فوری گفتم برو بهت زنگ میزنم با چشمای بهت زده و ناباورانه بدون زدن هیچ حرفی لباس پوشید و رفت خواستم برم تو اتاق روم هم نمیشد بالاخره مامانم و زندایی امدن بیرون مامانم که انگار تو کوره بوده از عصبانیت سرخ شده بود و یه دم نفرینم میکرد خدا این چه عاقبتیه پسره خجالت نمیکشه لخت و عور با اون ذغال سنگ تو تخت اِاِاِاِ دختره معلوم نیست اهل کجاس یکم خجالت کشید ولی توی لندهور خجالت نمیکشی و خلاصه با دخالتهای زندایی و همراهی اون مادرم از خونه رفت بیرون حالا چجوری تو روی زندایی نگاه کنم مامانم رفت بیرون آروم گفتم زندایی شرمنده همچین صحنه ایو دیدی آروم و یکم ناراحت گفت زندگی شخصی توئه به من ربطی نداره ولی کاش مثل قدیما بهم اعتماد داشتی و به من میگفتی حداقل من که از اومایا خبر داشتم تو که خوب میدونی ژیلا همه چیو بهم میگه حتی دوست پسر خودش ولی اصلا خوشم نیومد دروغ گفتی بیا اینم کلیدت کلیدو بهم داد و بدون خداحافظی رفت خودم کلید دوم رو بهش داده بودم که اگه کلید خونه رو گم کردم یه وقتی بی وقتی حیرون نشم تو شهر غریب بعد از اون جریان مامانم قبل از موعد بلیط گرفت و رفت قبلش گفت این قضیه بین خودمون میمونه ولی دیگه احترامی پیش من نداری و هرچی گفتم معذرت میخوام و غلط کردم افاقه نکرد گفت آبی که ریخته شده به جوب برنمیگرده البته مهر مادر چیزی فراتر از اینهاست و دوماه بعد اون قضیه باهم تصویری حرف زدیم گفت نگران نباش و اون حرفارو از رو عصبانیت زدم دلت تنگ نشه تو شهر غریب مادر قربونش برم الهی البته من بعد اون قضیه کلا با دنیا غریبه شدم چون اومایا کل قضیه رو از زبون ژیلا و زندایی شنید و مشکلش با قضیه این بود که من وقتی به این راحتی به مادرم دروغ میگم پس دیگه دروغ گفتن به اون که غریبس کاری نداره حتی کتکی که از مادرم خورده بود رو بخشیده بود ولی اصلا براش قابل هضم نبود که یه پسر 28 9 ساله بخاطر سکس از والدینش کتک بخوره و همچین چیزی براش خیلی عجیب غریب بود چندبار دیگه بهش پیام دادم که جواب نداد و فقط در نهایت یه پیام داد که دوران خوبی باهم داشتیم ولی دیگه تموم شد بهتره دیگه فکرشو نکنی امیدوارم زندگی خوبی داشته باشی به همین راحتی نه اشکی نه دعوایی نه بزم و رزمی فقط دلِ تنگ من بود که دائم بهونشو میگرفت بهونه عشق نافرجامم اومایا نویسنده کیرمرد با همکاری بانو ایول 123412341234 ژانر

Date: December 3, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published.