شکسته ۳

0 بازدید
0%

8 4 9 8 3 8 9 87 9 2 قسمت قبل خلاصه داستان فریبرز با متهم سوم ملاقات میکند متهم تنها به شرط تنها بودن با فریبرز راضی به صحبت میشود و بازپرس برای مشخص شدن هویت مقتول به تنها صحبت کردن فریبرز با متهم رضایت میدهد فریبرز پس از شنیدن این حرف بازپرس مکثی کرد با خودش فکر کرد اگر اشتباه کنه چی اگه متهم بخواد بازیش بده و با سر به سر گذاشتنش اعدام خودشو به تاخیر بندازه چی نمیدونست تا اون موقع با چنین موردی روبرو نشده بود همه کیس هایی که باهاشون تا اون موقع برخورد داشت اکثرا اشخاصی بودن که از درماندگی شروع به ادای مریض های روانی رو درآوردن کرده بودن تک و توک هم با مواردی مثل اسکیزوفرنی حاد روبرو شده بود ولی بیمار های واقعی از دور داد میزدن که مریضن گوشه گیریاشون زیرچشمی اطرافشونو پاییدناشون این موارد به راحتی حل میشدن کافی بود چپ و راست از جزئیات ماجرا بپرسی یه ساعت بعد از فرط خستگی ذهنی سوتی هاشون شروع میشه کسایی هم که واقعا بیمار بودن در کثیری از مواقع یه جایی پرونده داشتن و مریضیشون قابل پیگیری بود فریبرز میتونست حتی تو خواب هم چنین مواردی رو به راحتی حل کنه سعیمو میکنم بسیار خب فریبرز تلفن رو به افسر برگردوند افسر چند کلمه ای در حالی که زیرچشمی در اتاق فریبرز رو میپایید با بازپرس رد و بدل کرد و گوشی رو گذاشت آقای دکتر اصلا نگران نباشید به انوری میگم دم در وایسته و اگه سر صدای مشکوکی شنید بلافاصله بیاد تو فریبرز تا قبل این صحبت افسر حتی یک بار هم به سلامتی خودش فک نکرده بود اصلا احساس هیچگونه تهدیدی از سمت متهم نمیکرد چیزی ناخودآگاه بهش میگفت که احتمالا متهم کار خودشو تموم کرده فقط نمیدونست دقیقا دلیل این حس چیه باشه فریبرز وارد اتاق خودش شد و پشت میزش نشست افسر از دم در اشاره ای به سرباز کرد و سرباز از اتاق خارج شد و درب رو پشت سرش بست اما کیپ نکرد خب آقای ایجی الان تنهاییم حالا سوال اول اینه که سابقه هیچگونه بیماری روانی دارید قبل از هرچیزی باید بگم که فامیلی من اییجیه نه اِیجی دوم این که قبل از این که سوالاتتونو بپرسید باید اجازه بدین من صحبت های خودمو بکنم البته انتظار ندارم سوالاتتون رو بی جواب رها کنین بعد تموم شدن صحبت های من میتونین سوالاتتون رو بپرسی و قول میدم همشونو جواب بدم سوم این که آقای ایجی پدرم بود منو سهیل صدا کنین فریبرز از روی آزردگی دندون قروچه ای کرد میخواست هر چه سریع تر این مصاحبه کوفتی تموم بشه همه چیز سهیل رعشه به اندامش مینداخت لبخند یه وریش دست های تو هم قلاب شدش لحن فوق العاده خونسردش فریبرز احساس میکرد سهیل همه چیزش رو مخصوصا جوری تنطیم کرده که شخصِ اون رو آزار بده چشم هاش رو بست و سعی کرد به اعصابش مسلط شه خیلی خب شروع کن سهیل به میز جلوی پاش خیره شد قبل تمام این ماجرا من یه زن داشتم اسمش سارا بود با گفتن اسم سارا صورت سهیل حالت محزونی گرفت توی دانشگاه باهاش آشنا شده بودم سالی که وارد دانشگامون شد ترم اخر من بود سر یکی از کلاسای عمومی دیدمش سرش یا توی شعر نو بود یا تو کتاب درس و جزوه هیچوقت تو تموم مدت تحصیلم ته کلاس ننشسته بودم ولی وقتی بار اول دیدمش دلم میخواست فقط نگاش کنم سهیل تمام این حرف ها رو با طمانینه میزد انگار تک تک کلمه ها رو مزه میکرد چرا این حرفا رو به من میزنی اینا چه ربطی به من دارن سهیل ابروی چپش رو بالا آورد و فکش رو از روی غیظ جلو داد من خیلی راحت میتونم دوباره دهنمو ببندم و تا ابدالدهر هویت اون جنده رو نامعلوم نگه دارم سهیل سرش رو به سمت چپ کج کرد و ادامه داد میخوام مروری به وقایع قبل این ماجرا ها داشته باشم اتفاقاتی که طی چند سال گذشته افتادن هی داره توی کله ام میجوشه میخوام نظمشون بدم بعد بمیرم یکیو میخواستم که مثل اون بازپرسا و بازرسا همه چیز رو سیاه و سفید نبینه فک میکردم اینجا پیداش میکنم فریبرز از سوالی پرسیده بود پشیمون شد سهیل راست میگفت فریبرز احساس میکرد روحش سخت شده قبل این که وارد پزشکی قانونی بشه ایده آلیست بود و فکر و ذکرش راجع به کمک به همنوعان و عمل به سوگند پزشکی تا پای جان بود حداقل توی دفترچه خاطرات دوران دانشجوییش که همچین چیزی نوشته بود از تغییر طرز تفکرش واقعا متعجب بود اما حالا نمیتونست راجع بهش فکر کنه سیگار داری آقای دکتر بله سهیل دستش رو به حالت سیگار کشیدن به گوشه لبش برد سیگار میگم سیگار داری فریبرز از جاش بلند شد و از جیب کتش پاکت سیگاری بیرون کشید در حالی که داشت به سمت مبل سهیل میرفت ناگهان وایستاد این به ذهنش رسیده بود که نکنه سهیل بخواد به بهونه سیگار سعی به فرار کنه سهیل وقتی توقف ناگهانی فریبرز رو دید لحظه ای بر اندازش کرد و انگار که فکر فریبرز رو خونده باشه گفت مگه فیلمه داداش یه سرباز مسلح اون بیرونه منم دستبند زدین واقعا از همونجا پاکت و فندکو بنداز اینقد میترسی فریبرز سرش رو پایین آورد و نگاهی به پاکت سیگار و فندک کرد چرا دلش برای این زندانی میسوخت چرا به حرفش گوش میداد شاید به نظرش داستانش باید جالب میبود یا شایدم از روی کنجکاوی برای این که بدونه یه مرد بعد مرگ همسرش چه حسی داره فریبرز دوباره نگاهش رو به سمت سهیل برگردوند و با چهره ای که نمیدونست بخاطر شرمندگی از خونده شدن فکرش توسط سهیل بود یا همدردی به سمت مبل سهیل رفت و سیگار و فندک رو بهش داد و برگشت پشت میزش خب میگفتی سهیل سیگاری در آورد و با پک عمیقی روشنش کرد سعی میکنم خلاصش کنم حوصلت سر نره راست میگی تو وظیفت نیست به خاطرات دوران عاشقیم گوش بدی با زدن این حرف دوباره آشوبی در فریبرز به پا شد خلاصش که بعد کش و قوس زیاد ازدواج کردیم به عنوان مهندس مخابرات زیاد درآمدی نداشتم بهترین زندگی ممکن رو نمیتونستم براش فراهم کنم ولی میدونی خودمو خوشبخت ترین ادم دنیا میدونستم سهیل پکی به سیگارش زد و با مکث ادامه داد زندگیمون رمانتیک نبود سارا خیلی حرف میزد خیلی غر میزد و مهمتر از همه خیلی شاملو میخوند سهیل پوزخندی زد و ادامه داد هیچوقت از کسشعراش سر در نیاوردم به جرأت میگم ٣ بار سعی کردم آیدا در آینشو بخونم ولی هر بار بعد اولین شعرش سردردی میگرفتم که از گه خوردنم پشیمون میشدم ولی سارا دوستش داشت فقط بخاطر اونم که شده بود موقعی که زورم میکرد بخونمشون کتاب رو باز میکردمو بدون خوندنش یواشکی زیر نظر میگرفتمش که چجوری توی آشپزخونه در حال آشپزی منو میپاد که میخونم کتابو یا نه صد رحمت به حفظ شعرای دبیرستان با گفتن این حرف دوباره سهیل حالت محزونی گرفت قطعه مورد علاقشم که همیشه وقت و بی وقت میخوند این بود سهیل چشم هاش رو محکم به نشانه فکر کردن بست نخستین که در جهان دیدم از شادی غریو بر کشیدم منم آه آن معجزتِ نهایی بر سیاره ی کوچکِ آب و گیاه وای خدا بقیش چی بود درحالی که سهیل مشغول یاد آوری باقی شعر بود فریبرز آرنجش رو به میز تکیه داد و دستش رو به زیر چانه اش برد و مشغول وارسی سهیل شد با خودش فکر کرد تا بحال توی اون دفتر مکالمه ای راجع به زندگی کسایی که آورده بودن پیشش نداشته بود یادش رفته بود که کسایی که از اون در میان تو هم آدم هایی معمولی بودن با بالا و پایین زندگی های خودشون این بشر اینجا نشسته بود و دکتر کیهان پورِ شیاد شناس رو وادار کرده بود تا به خاطرات دوران جوانیش گوش بده به طرز عجیبی این موضوع برای فریبرز آزار دهنده نبود تا اینجای زندگی سهیل که عادی بود میخواست بدونه چه چیزی اون رو وادار به کار هایی کرده بود که به اینجا کشونده بودش آنزمان نه شایدم آنوقت سهیل با دندان های پایینی لب بالایش رو گاز ملایمی به نشونه نا امیدی گرفت اه یادم نیس درهر حال میگفتم سهیل دوباره پکی به سیگارش زد و خاکستر سیگار که تا الان نتکونده بودش روی لباسش ریخت بی اهمیت به خاکستر ریخته شده ادامه داد زندگی چندان رمانتیکی نداشتیم عشق و عاشقی های جوون پسند ماجراجویی های نو عروس و داماد این چیزا رو نداشتیم اون دانشجو بود منم یه پست توی مخابرات گیر آورده بودمو و وقت سرخاروندن نداشتم وقتی از سرکار میومدم رفتارش دو تا حالت داشت یا شروع میکرد راجع به دیوان شعری که داشت میخوند حرف میزد و من فقط گوش میدادم معمولا موقع حرف زدن راجع به رمان یا دیوان شعر از من جواب نمیخواست و من فرصت داشتم دو سه ساعتی که تا موقع خواب وقت داشتیم فقط نگاش کنم صداش سهیل به اینجا که رسید مکثی کرد و با صدایی که لرزشی جزئی و آکنده از بغض داشت ادامه داد جای خالی صدای تند تند و با ذوق حرف زدنش بعد مرگش خلا ای بود که واسم هیچجوره پر نشد سهیل پوزخندی مرکب از بغض و طنز زد و ادامه داد حالت دوم هم وقتی بود که شعر و رمانش تموم شده بود چپ و راست غر میزد از لونه گنجشکی که توش زندگی میکردیم از مانتویی که موقع گشتن با دوستاش دیده بود و چشمش پیشش مونده بود میدونی غر زدنشم دوست داشتم تنوع زندگیمون بود ولی بدیش اینجا بود که با سوالاش بمبارونم میکرد و جواب میخواست سهیل صداش رو جزئی نازک کرد و با حالتی که انگار ادای سارا رو در میاورد ادامه داد کی اضافه حقوق میدن چرا فلان جا پیشنهاد کار دادن نمیری چرا و چرا و کی و چطور هایی که تا وقت خواب ادامه داشتن هر وقت اینجوری میشد میدونستم باید به فکر یه کتاب جدید باشم سهیل پکی به سیگارش زد و نیشش رو بست میدونی همه این صحبتا و غر غر ها تا وقت خواب بود ولی وقت خواب دیگه دختر بچه ی عشق شعر یا ملکه پر انتظار ای که در طول روز بود نبود اگه سهیل در اینجا مکثی معنی دار کرد و پکی به سیگارش زد و ادامه داد وقت اش بود اصلا ولش کن چرا رودواسی کنم اگه حال سکس داشت عادتش این بود که وقت خواب برهنه جلوی آینه وای میستاد و موهاش رو برس میکشید سهیل خیره به میز فریبرز طوری که انگار تمام این صحنه ها رو روبروش میدید ادامه داد میرفتم پشتش از پشت دست هام رو دور کمرش حلقه میکردم برس رو از دستش میگرفتم و مینداختمش زمین شروع به مکیدن گردنش میکردم و سینه هاش رو ماساژ میدادم در اینجا فریبرز صورتش رو با حالتی ناشی از اشمئزاز و تعجب جمع کرد و سرش رو به عقب برد اما سهیل متوجه نشد و هنوز با حالت کودکی که اسباب بازی قشنگی در دوردست دیده باشه خیره به میز بود فریبرز دل اش نیومد حال خوش سهیل رو به هم بزنه بعد بر میگشت و خیره میشد تو چشمام دستام رو دور کمرش میبردم و بوسه ای طولانی به لباش میزدم یه دستش رو میبرد دور کمرم و دست دیگش رو پشت گردنم و با بوسه ام همراهی میکرد بغلش میکردم و میبردم روی تخت از صورتش میرفتم سراغ گردنش و آروم آروم میومدم پایین ناگهان صدای موبایل فریبرز بلند شد آهنگ که رینگتون آناهیتا بود فریبرز با شنیدن آهنگ جا خورد و در حالی که نزدیک بود گوشی از دستش بیافته با زدن دکمه ولوم سایلنتش کرد اما در تمام این مدت سهیل با دهان نیمه باز و چشم هایی از حدقه بیرون زده داشت به فریبرز نگاه میکرد بعد از سایلنت شدن گوشی ناگهان سهیل قهقهه ای زد صداش به قدری بلند بود که در نیمه باز شد و فریبرز سرباز رو با قیافه ای متعجب دید که ابرویش را به معنای چه خبره بالا برده بود فریبرز دستش رو از روی میز به معنای مشکلی نیست بالا برد و سرباز سری تکون داد و درب رو دوباره بست بعد اینکه سهیل به خودش مسلط شد گفت خییییلی خوب بود عالی عالی و دوباره قهقهه بلندی زد پسر فک کردم خدا یه لحظه انقدر دلش واسم سوخت که آهنگ عاشقانه پلی کرد با گفتن این جمله فریبرز هم خنده ای کرد ولش کن دکتر جان یخورده بریم جلوتر خیلی حس گرفته بودتم سهیل پکی عمیق به سیگار تقریبا به فیلتر رسیده اش زد و روی شیشه میز جلوش خاموشش کرد شرمنده واقعا میدونی وضعمون خراب تر از این بود که به فکر بچه دار شدن باشیم ولی یه روز اومدم خونه و دیدم با یه شوق و ذوق عجیبی ازم استقبال کرد دستم رو گرفت و روی کاناپه نشوندتم و وادارم کرد با چشم های بسته حدس بزنم چی شده راستش حالم از این سورپرایز بازی ها به هم میخورد و میخوره و در زندگی بعد هم خواهد خورد خلاصه بعد شصت تا حدس نادرست که از دیوان شعر جدید فلان شاعر شروع میشد و تا عزل احمدی نژاد میرفت جواب آزمایش بارداریش رو توی دستم گذاشت سهیل سیگار دیگری اتش زد و در حالی که سعی میکرد کلماتش رو به درستی انتخاب کنه ادامه داد آخرین چیزی که هیچوقت به فکرم نمیرسید همین بچه بود هشتمون گرو نه تر ازین حرفا بود که بخوایم بچه دار شیم سهیل شانه هایش را بالا انداخت راستش اصلا نمیدونستم بچه اینقدر میتونه خوشحالش کنه اونشب جفتمون نخوابیدیم اون از خوشحالی بچه و منم از نگرانی این که گل بود به سبزه نیست آراسته شد تقریبا تمام اونشب رو به این فکر کردم که کی و چه موقع کاندوم رو درست نپوشیده بودم که سارا باردار شده بود تنها حدسم این بود که احتمالا یه دفعه کاندوم سوراخ بود چون یه دفعه سطل آشغال اتاقو که خالی میکردم دیدم کاندوم با این که درست گره خورده نشتی داده فریبرز دستش رو از رو اشمئزاز روی صورتش گذاشت و گفت آقا لازم نیست وارد جزئیات بشی سهیل پوزخندی زد و پکی به سیگارش زد خلاصش که نه ماه گذشت یه روز سر کار مادرخانمم زنگ زد بهم و گفت که سارا دردش گرفته سریع کار رو ول کردم و خودمو رسوندم بیمارستان در اینجا سهیل دوباره خیره شد به میز فریبرز وقتی رسیدم بیمارستان مادرخانمم دستمو گرفت و بدون هیچ حرفی بردتم به اتاق زایمان اونجا یه پرستار کاور و سربند دادن بهم و قبل این که به خودم بیام دیدم بالای سر سارا توی اتاق زایمانم سهیل نیشخندی زد و ادامه داد این فیلما هستن وسط میدون جنگ یارو یهو میره تو حس صدای اطراف حذف میشه وقایع صحنه آهسته میشن تا طرف فکراشو بکنه موقعی که رفتم بالا سرش و دستشو گرفتم دستم دقیقا همینجوری شد چقدر زیبا بود چقدر احساس نزدیکی بش میکردم و چقدر از دست اون بچه ناراحت بودم که داشت باعث آزار عشقم میشد سهیل اخمی جزئی کرد اون دکتر کسخلم وسط افکار من هی دستور میداد شیر نیتروژنو باز کن ضربان قلب نوزاد چنده میخواستم اون رو بکوبم تو کله اش اعصابم خورد میشد موقعی که نگاهمو از صورتش بر میداشتم نمیدونم شاید یه احساس عدم امنیت بود فریبرز به یاد زایمان آناهیتا افتاد زمان زایمان آناهیتا ایران نبود برای ماموریت به یه کنفرانس روانشناسی جنایی توی انگلیس رفته بود هیچوقت به این موضوع فکر نکرده بود که احساس آناهیتا در مورد نبودش موقع زایمان بپرسه همسرش هیچوقت راجع به احساستش صحبت نمیکرد توی ذهنش یادداشت کرد که در مورد این موضوع با آناهیتا صحبت کنه فریبرز ناگهان متوجه شد که مدتیه سهیل ساکت شده رنگ لب هاش پریده بود میتونست ببینه که پوست لپش بخاطر فشردن دندون هاش به هم جمع شده بود بعد مدتی سکوت سهیل پکی به سیگار زد و ادامه داد اخرش بچه بیرون اومد یادمه وقتی دکتر بالا گرفتش یه حسی داشتم یه حسی بود مرکب از افتخار و آرامش و خوشحالی نگاهی به سارا کردم و دیدم بیحال و با خوشحالی داره به بچه نگاه میکنه بعد سرشو برگردوند سمتم در اینجا سهیل دندون قروچه ای کرد و فریبرز متوجه رعشه ای در سر سهیل شد انگار که بیان خاطرات مشکل تر میشد احساس کردم فشار از دستم برداشته شد یه لحظه بعدش چشمای سارا سفید شد و از حال رفت نوشته

Date: August 24, 2018

Leave a Reply

Your email address will not be published.